هستي نيوز،از آن سوي فيلتر جمهوري اسلامي خبر پراكني ميكند

-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد...
http://groups.google.com/group/hasti-news
------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

Lastest News from Shahrgon for 04/04/2012

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



برای نخستین بار، آغاز بهار، جشن نوروز ۱۳۹۱ در پارلمان اروپا به همت انجمن های فرهنگی ایرانیان در اروپا و احزاب سبزهای اروپایی در بروکسل برگزار شد .

در این برنامه علاوه بر تعداد کثیری از هموطنان، نماینده های انجمن ها، فعالان حقوق بشری، هنری و سیاسی از کشورهای مختلف، شخصیت های مختلف سیاسی اروپایی نیز شرکت داشتند.

 از جمله شرکت کنندگان، می توان به نام های جین لامبرت نماینده پارلمان اروپا از حزب سبز انگلستان، نیکول کیل نلسن نماینده پارلمان اروپا از حزب سبز فرانسه، ایزابل دوران معاون پارلمان اروپا، تاریا کورنبرگ نماینده پارلمان اروپا از حزب سبز فنلاند، دکتر فیروزه نهاوندی استاد جامعه شناسی اشاره کرد

فاطمه رضایی از دورتموند به عنوان نماینده همبستگی جهانی حامیان مادران پارک لاله ایران، ضمن شرکت در این برنامه، نامه سرگشاده ای که از طرف این کارزار به کاترین اشتون، سرپرست سیاست خارجی اتحادیه اروپا نوشته شده بود را به خانم ایزابل دوران معاول پارلمان اروپا تحویل و فشارهای وارده بر مادران پارک لاله و حامیان را توضیح داد.

همبستگی جهانی حامیان مادران پارک لاله در این نامه خواستار عکس العمل فوری اتحادیه اروپا برای آزادی ژیلا کرم زاده مکوندی و لغو احکام دادگاه انقلاب اسلامی برای حامیان مادران پارک لاله و خانواده های جان باختگان شده بود.

 

 
نامه سرگشاده همبستگی جهانی حامیان مادران پارک لاله ایران
به کاترین اشتون مسئول روابط خارجی اتحادیه اروپا،
در اعتراض به احکام دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی ایران برای حامیان مادران پارک لاله
 
خانم  کاترین اشتون گرامی،
از برگزاری اولین جشن نوروز، این کهن ترین عید ایرانیان در پارلمان اروپا خشنودیم و از شما کمال تشکر را داریم. ما حامیان مادران پارک لاله خارج از کشور در یک همبستگی جهانی، پس از به گلوله بستن مردم در تظاهرات مسالمت آمیز جنبش دموکراسی خواهانه مردم به نتایج انتخابات مخدوش ریاست جمهوری سال 2009 در حمایت از مادران داغدار در کشورهای مختلف شکل گرفتیم. در این تظاهرات، ندا و تعداد زیادی را به قتل رساندند و تعداد بیشتری را نیز دستگیر کردند. از آن زمان ما صدای دادخواهی تمام مادران و خانواده های کشته شدگان حکومت جمهوری اسلامی هستیم و تلاش می کنیم این صدای دادخواهی را به سراسر جهان برسانیم. ما خواستار حمایت همه جانبه اتحادیه اروپا از مادران پارک لاله و حامیان آنان می باشیم .
مادران پارک لاله، جمعی از مادران و خانواده های جان باختگان و آسیب دیدگان در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی هستند که با هدف دادخواهی، خواستار لغو مجازات اعدام، آزادی فوری و بی قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی و محاکمه عادلانه و علنی آمران و عاملان تمامی جنایت های صورت گرفته توسط حکومت جمهوری اسلامی در طی ۳۳ سال گذشته هستند. آنها از ابتدای این حرکت خودجوش، بارها دستگیر و به زندان افتاده اند و تعدادی از آنان با وثیقه های سنگین به طور موقت آزاد شده اند، ولی همچنان مورد تهدید و تحقیر و اهانت نیروهای امنیتی قرار دارند و تعدادی دیگر بارها با تهدیدهای تلفنی تحت شدیدترین صدمات روحی و اجتمایی قرار گرفته اند.i
مادران داغدار، حتی اجازه برگزاری آزادانه مراسم یاد بود فرزندان خود را ندارند و تا به حال تعداد زیادی از این خانواده ها و حامیان به جرم شرکت در مراسم یادبود، باز داشت و زندانی شده اند، خانم ژیلا  کرم زاده مکوندی، شاعر و هنرمند، یکی از حامیان است که به جرم همدردی و سرودن شعر برای مادران داغدار و جان باختگان به دو سال حبس تعزیری و دو سال حبس تعلیقی محکوم و از دسامبر ۲۰۱۱ در زندان اوین به سر می برد.
منصوره بهکیش یکی دیگر از حامیان مادران داغدار است. او ۶ نفر از اعضای خانواده اش به وسیله رژیم جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ به قتل رسیده و سه تن از آنان در گورستان خاورانii دفن شده اند. وی بارها دستگیر و از اسفند 88 ممنوع الخروج شده است و در 4 دیماه 1390 به اتهام واهی "تبلیغ علیه نظام" و "ایجاد اجتماع و تبانی برای بر هم زدن امنیت ملی از طریق تشکیل گروه مادران عزادار" در دادگاه انقلاب اسلامی محاکمه شد و منتظر اعلام حکم است. او مسئول نگهداری مادر 91 ساله خود می باشد.در طی این مدت تعدادی زیادی از مادران پارک لاله بارها بازداشت و هم اکنون نیز چند تن دیگر محکوم شده اند. احکام لیلا سیف اللهی، ژیلا مهدویان و ام البنین ابراهیمی نیز تایید شده است و تعداد زیادی پرونده های دیگر در حال رسیدگی است.
فشار و تهدید بر خانواده های جان باختگان و زندانیان سیاسی نیز روز به روز بیشتر می شود، یک نمونه پروین مخترع مادر کوهیار گودرزیiii است که به جرم پیگیری وضعیت فرزند دربند خود 8 ماه بازداشت بود و در تاریخ 28اسفند 1390 از زندان کرمان آزاد شد. نمونه دیگر، مادر و پدر بهنود رمضانیiv هستند که به دنبال شکایت آنها برای شناسایی ضاربان فرزندشان به جای هر گونه پاسخ گویی، در سالگرد جان باختن وی بازداشت می شوند.نمونه دیگر مادر شاهرخ رحمانیv است، او اظهار می دارد شدیداً تهدید شده که اگر قتل فرزندش شاهرخ را پیگیری کند، دیگر فرزندان اش نیز ممکن است "دچار سانحه" شوند.
همبستگی جهانی حامیان مادران پارک لاله ایران، دستگیری مادران دادخواه پارک لاله و حامیان آنان و خانواده های جان باختگان و زندانیان سیاسی را، نقض آشکار حقوق بشر می داند و ضمن تشکر از حمایت های همیشگی شما از فعالان حقوق بشر و فعالان جنبش زنان در ایران، خواستار عکس العمل فوری اتحادیه اروپا برای آزادی ژیلا کرم زاده مکوندی و لغو احکام دادگاه انقلاب اسلامی برای دیگر حامیان مادران پارک لاله و خانواده های جان باختگان می باشد .
با احترام
همبستگی جهانی حامیان مادران پارک لاله ایران
http://www.mpliran.com/2012/03/blog-post_30.html
۲۰ مارس ۲۰۱۲

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 


کلید دوازدهم (هدفمند زندگی کردن):

آیا به راستی هدف از زندگی چیست؟ آیا زندگی فقط روزمرگی است یا هدفی فرای آن در بر دارد؟ آیا هدف از زندگی با این همه مشکلات ریز و درشت آن پیدا کردن خوشی و خوشبختی است؟ یا خوشی و خوشبختی واقعی زمانی لمس می شود که احساس رضایت از خدمت به دیگران قلبمان را به وجد می آورد؟

حتماً بارها با خود فکر کرده‌اید که اصلا معنی زندگی چیست؟ همه ما یک روز به دنیا می‌آییم و یک روز هم از دنیا می رویم و در این میان به یک سری چیزها دل می بندیم. از یک سری دل می کنیم. یک سری چیزها به دست می آوریم و یک سری از دست می دهیم. اگر بچه دار شویم بچه‌هایمان غالبا به همین منوال ادامه می‌دهند و نسل در نسل به همین ترتیب می‌گذرد!

 

و برای چه؟ و به کجا؟

گاهی اوقات از بی هدف بودنمان کلافه می‌شویم و گاهی اصلاً به آن ذره‌ای هم نمی‌اندیشیم و فقط روزها را در پی خوشبختی می‌گذرانیم. گاهی نیز برای رسیدن به اهداف کوچک و بزرگی که برای خود تعیین کرده‌ایم، شبانه روز تلاش می‌کنیم و زمانیکه به آنها می‌رسیم دوباره احساس خالی بودن و بی هدفی می‌کنیم و در مقابل زمان‌هایی را هم تجربه کرده‌ایم که پس از کمک به دیگری چنان احساس رضایت درون سراسر وجودمان را فرا می گیرد که قابل مقایسه با هیچ چیز دیگر در این دنیا نیست! به راستی که خوشی پایا و خوشبختی و آرامش واقعی چیست؟

آیا تا به حال از خود پرسیده‌اید که علت وجود این همه انسان با این همه اختلاف نظر؛ اختلاف شکل، اختلاف استعداد و علاقه و در عین حال این همه شباهت برای چیست؟!

ما آدم‌ها گاهی فراموش می‌کنیم که هر کدام‌مان عضوی (سلولی) از یک بدن واحد(جامعه بشری) هستیم و نیز گاهی فراموش می کنیم که هر یک از ما با ویژگی های منحصر به فرد خود نقشی بسیار مهم و حیاتی برای رشد و بقای این جامعه بشری داریم. هر کدام از ما با خصوصیات و ویژگی‌های منحصر به فردمان برای به انجام رساندن کاری ویژه و خدمتی ویژه به بقیه انسانها و مجموعه انسانیت به این دنیا آمده‌ایم. خصوصیت ویژه‌ای که با شناخت آن و به خدمت گرفتن آن می توانیم هدف والای زندگی و حضورمان را به شکوفایی برسانیم. با شناخت این خصوصیات ویژه و شناخت هدف والای زندگی خود رنگ و رویی تازه  به زندگی‌مان می دهیم و تمام فعالیت‌هایمان معنایی متفاوت پیدا می کنند و حتی تمام هدف‌های ریز و درشت زندگی‌مان نیز پر معناتر می شوند.

زندگی بدون هدف والا چون یک کلاف سردرگم است و هر چه در آن انجام بدهیم و به هر آنچه برسیم باز هم چیزی کم خواهیم داشت. در حالیکه با شناخت هدف والای زندگی یا به عبارتی آرمان زندگی مان، کل هستی و معنای زندگی عمقی شگفت انکیز می یابد.

با داشتن این سوال در ذهن که" هدف والای زندگی من چیست؟" ما اولین قدم را برای شناخت آن برداشته ایم. با انجام مراقبه  نیز می توانیم به جواب آن نزدیک تر شویم. در کلاسها به چند طریق به افراد شرکت کننده کمک می کنیم تا زودتر و راحت‌تر به جواب برسند. یکی از روشهایی که با آن می توانیم به هدف والای زندگیمان آشنا تر شویم به این ترتیب است:

۱- یک خصوصیت ویژه یا استعدادخاص خود را پیدا می کنیم

۲- یک راه و روش یا حرکتی را که می توانیم از این خصوصیت در خدمت به مردم استفاده کنیم را مطرح می کنیم

۳- دنیای ایده آل خود را که در آن دوست داریم مردم چگونه با هم رفتار کنند و در کنار هم زندگی کنند را تصویر می کنیم

سپس پاسخ این سه مرحله را در یک جمله با هم ادغام می کنیم و به این گونه عنوانش می کنیم: "ما با این خاصیت یا استعداد ویژه کاری می کنیم تا دنیا به سوی آن دنیای ایده آل حرکت و تغییر کند."

لازم به ذکر است پیدا کردن هدف والای زندگی کار آسانی نیست و به همین دلیل است که غالبا از پیدا کردن پاسخ برای آن طفره می رویم. اما با نگه داشتن این سوال در ذهن ناخودآگاه خود: "من چگونه می توانم در خدمت جامعه بشری باشم؟" به تدریج به پاسخ آن دست می یابیم.

 اگر هر یک نفر از ما که قطره‌ای بیش نیستیم با ایجاد موجی کوچک در اطراف خود تغییری کوچک ایجاد کنیم. آن روز دور نخواهد بود که این موج‌های کوچک تبدیل به موجی بزرگ خواهد شد و دنیای ما همان دنیای ایده آل!

زندگی‌تان پرمعنا. روزگارتان خوش. عشق و آرامش بر شما باد.


 


خطر اعدام جان معلم ایرانی را تهدید می‌کند

گردآوری و ترجمه: حبیب ناظری

در خواست بخشودگی یک معلم ایرانی که به جرم «محاربه با خدا» محکوم به اعدام شده است، پذیرفته نشد. این معلم اکنون در خطر اعدام فوری است.

سازمان «عفو بین‌الملل» در روز ۴ فروردین ۹۱ (۲۳ مارس ۲۰۱۲) گزارشی در مورد وضعیت اعدام‌ها در ایران منتشر کرد که در آن آمده است: عبدالرضا قنبری، معلم ایرانی، در محل کارش و در ساعت‌های پس از یک تظاهرات ضد دولتی در روز عاشورا در روز ۶ دی ۸۸، دستگیر شد. این تظاهرات دنبالهٔ اعتراض‌هایی بود که از شش ماه پیش از آن و در پی انتخابات تردیدآمیز ریاست جمهوری ایران به راه افتاده بود. عبدالرضا قنبری که از زمان دستگیری در زندان اوین محبوس بوده و به طوری که شنیده می‌شود مورد شکنجه و بدرفتاری قرار داشته است و حتی دسترسی به وکیل مدافع نداشته است، در روز ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ در شعبهٔ ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به طور ناعادلانه‌ای محاکمه و به جرم «محاربه با خدا» و به اتهام ارتباط [تلفنی] با اعضای گروه غیرقانونی مجاهدین خلق ایران به مرگ محکوم شد. دادگاه فرجام حکم اعدام او را تأیید کرد و درخواست بخشودگی حکم اعدام او نیز در روز ۱۰ اسفند ۹۰ از سوی کمیسیون عفو دادگاه رد شد. به محض تأیید حکم اعدام این معلم ایرانی توسط رئیس قوهٔ قضاییه، حکم قابل اجرا خواهد بود.

حکم اعدام دو زندانی دیگر که به اتهام رابطه با مجاهدین خلق به «محاربه با خدا» محکوم شده بودند به زندان تخفیف داده شده است.  حکم اعدام فرح (المیرا) واضحان در روز ۲۹ دی ۸۹ لغو و پروندهٔ او به شعبهٔ ۲۸ دادگاه انقلاب مرجوع شد که حکم او را به ۱۷ سال زندان در زندان رجایی شهر کاهش داد. حکم [اعدام] جواد لاری نیز در شعبهٔ ۳۲ دیوان‌عالی کشور لغو شد. یک دادگاه پایین‌تر او را محاکمه و به دو سال زندان محکوم کرد، که پس از آن آزاد شد.

سازمان «عفو بین‌الملل» اطلاعات بیشتری در مورد احمد و محسن دانشپور مقدم نیز که گفته می‌شود زیر حکم هستند ندارد. همهٔ این زندانی‌های در شرایطی غیرمنصفانه محاکمه شدند.

درخواست فوری:

  • از مقام‌های ایران بخواهید عبدالرضا قنبری، احمد و محسن دانشپور مقدم یا هر زندانی دیگری را که حکم اعدام دارد، اعدام نکند.
  • نگرانی خود را نسبت به محاکمهٔ غیرمنصفانهٔ این سه مرد و فرح واضحان، و اینکه اینان ممکن است زندانی سیاسی-عقیدتی باشند و صرفاً به علت طرز فکر سیاسی یا پیوندهای اعضای خانواده‌شان با اعضای مجاهدین خلق ایران محبوس شده‌اند ابراز کنید؛ در صورتی که چنین باشد، این عده باید فوری و بدون قید و شرط آزاد شوند.
  • به مقا‌م‌های ایران یادآوری کنید که طبق قوانین بین‌المللی، مجازات اعدام فقط در مورد «شدیدترین جنایت‌ها»یی که «جنایت عمدی با پیامدهای مرگ‌آور یا به‌شدت ناگوار» محسوب می‌شوند، قابل اجراست.

عفو بین‌الملل (شعبهٔ کانادا) از همه خواسته است اعتراض و درخواست‌های خود را به رئیس قوهٔ قضاییه، آیت‌الله صادق لاریجانی (bia.judi@yahoo.com) و به آقای کامبیز شیخ‌حسنی کاردار سفارت ایران در اتاوا (executive@iranembassy.ca) و نیز به دبیرکل شورای عالی حقوق بشر، محمد جواد لاریجانی (info@humanrights-iran.ir) بفرستند.

دو سازمان دیگر نیز تلاش‌هایی گسترده را برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام عبدالرضا قنبری و آزادی معلمان زندانی سازمان دادند. کمیتهٔ دفاع از حقوق مردم ایران-کودیر (CODIR.net) و پایگاه اینترنتی خبری و کارزارهای بین‌المللی در دفاع از نیروی کار به نام LabourStart (با همکاری «بین‌الملل آموزش و پرورش») هر یک فراخوان‌هایی برای فرستادن درخواست لغو حکم اعدام و آزادی معلمان زندانی دادند که به قرار اطلاع با واکنش گستردهٔ فعالان حقوق بشر و سندیکایی در کشورهای مختلف روبرو شده است. «بین‌الملل آموزش و پرورش» یکی از بزرگترین فدراسیون‌های سندیکایی جهان است که از طریق نزدیک به ۴۰۰ انجمن و اتحادیهٔ صنفی فرهنگیان در ۱۷۰ کشور جهان، نزدیک به ۴ میلیون معلم و فرهنگی را نمایندگی می‌کند. به گزارش «لیبر استارت»، تا کنون نزدیک به ۱۳٫۵۰۰ درخواست و اعتراض به مقام‌های ایران فرستاده شده است که به گفتهٔ این پایگاه اطلاعاتی، بزرگترین کارزار در تاریخ فعالیت‌ها و کارزارهای بین‌المللی این نهاد اینترنتی بوده است. متن درخواست به این قرار است:

عالی‌جناب

من این نامه را در محکومیت حکم اعدامی که برای آقای عبدالرضا قنبری مدرس دانشگاه صادر شده است برای شما می‌نویسم و از مقامات جمهوری اسلامی می‌خواهم که اجرای این حکم را سریعاً متوقف کنند.

عبدالرضا قنبری مدرس ۴۴ ساله دانشگاه پیام نور در دی ۱۳۸۸ دستگیر شد. قنبری زمانی که در زندان  اوین در بازداشت بود به مدت ۲۵ روز بازجویی در زیر فشار وادار به اعتراف به انجام اتهاماتی اثبات نشده شده است. حکم اعدام آقای قنبری در بهار سال ۱۳۸۹ در شعبه ۳۶ دادگاه تجدید نظر استان تهران تأیید شده است. همچنین در اسفند ماه ۱۳۹۰ کمیتهٔ عفو و بخشودگی با درخواست عفو او مخالفت کرده است.

من از مقامات ایران می‌خواهم که اعدام آقای قنبری را متوقف  و حکم اعدام او را لغو کنند؛ از مقامات می‌خواهم که همه اتهامات را از فعالان اتحادیه‌ای زندانی رفع کنند و ایشان را فوراً آزاد کنند؛ از مقامات ایران می‌خواهم که معیارهای بین‌المللی کار را رعایت کنند و به حقوق کارگران ایرانی برای داشتن آزادی تشکل، آزادی تجمع، و آزادی بیان احترام بگذارند. من از مقامات ایران می‌خواهم که برای حل مشکلات حرفه‌ای معلمان با ایشان وارد گفتگویی مسالمت آمیز شوند.

امیدوارم خبر اقدامات مثبت شما را در همه این موارد جدی به‌زودی بشنوم.

برای ارسال این درخواست از طریق «لیبر استارت» و به زبان فارسی به آدرس اینترنتی زیر رجوع کنید:

www.laboutstart.org/fa


 


در نخستین تظاهرات بزرگ در اعتراض به حملهٔ نظامی اسرائیل و جنگ علیه ایران، روز شنبه ۲۴ مارس ۱۳۰۰ اسرائیلی در خیابان‌های تل‌آویو پایتخت اسرائیل گرد آمدند و با شعار اصلی «اسرائیلی‌ها برضد جنگ» راهپیمایی کردند تا صدای اعتراض خود را به گوش آنها که می‌خواهند به ایران حمله کنند برسانند. سازمان دهندگان این تظاهرات در صفحهٔ فیس‌بوک خود نوشتند: «ما با حملهٔ غیرمسئولانه به ایران که به جنگی با مدت و تلفات نامعلوم خواهد انجامید، مخالفیم… هزینهٔ میلیاردها دلاری این جنگ را ما مردم اسرائیل با از دست دادن خدمات بهداشتی و درمانی، آموزش و پرورش، مسکن خودمان، و با خون خودمان خواهیم پرداخت.»

ایدهٔ این نخستین تظاهرات بزرگ ضد جنگ در اسرائیل هفتهٔ پیش در پی کارزاری آغاز شد که یک زن و شوهر اسرائیلی برای اعلام دوستی با هم‌نوعان خود در ایران به راه انداختند. تظاهرات روز شنبه از میدان هابیما در تل‌آویو آغاز شد و به پارکی به نام «مایر» ختم شد. در این تظاهرات، که در آن اعضا و هواداران جبههٔ «هَداش» و حزب کمونیست اسرائیل شرکت فعال بودند، شرکت کنندگان پلاکاردهایی حمل می‌کردند که بر روی آنها شعارهایی از این قبیل به چشم می‌خورد: «نه به جنگ با ایران»، «گفتگو، نه بمباران»، و «عدالت اجتماعی مساوی جنگ با ایران نیست». این تظاهرات یادآور تظاهراتی بود که در تابستان سال ۲۰۱۱ و با شعار و خواست «عدالت اجتماعی» برگزار شد و خواستار برکناری دولت اسرائیل بود.

یکی از فعالان سازمان جوانان کمونیست اسرائیل پیش از برگزاری تظاهرات می‌گوید: «ما همگی با هم به نتانیاهو و به دنیا اعلام می‌کنیم که شما هیچ تکلیفی ندارید که ما را به جنگ با ایران بکشانید.» در این تظاهرات نیز پوسترهایی علیه دولت اسرائیل به چشم می‌خورد با این عبارت که «وقتی دولت برضد مردم است، مرم و برضد دولت خواهند بود.» از دیگر شعارهایی که تظاهرکنندگان به زبان عبری سر می‌دادند، اینها بودند: «در تهران و کرایوت، کودکان می‌خواهند زندگی کنند» (کرایوت مجموعهٔ چند شهرک در بندر حیفا است)، و «راست افراطی در قدرت، برای اسرائیل خطرناک است».

صفحهٔ فیس‌بوک «اسرائیلی‌ها ایرانی‌ها را دوست دارند» که کارزار ضد جنگ با ایران را سازمان‌دهی کرد، نخست مورد استقبال فعالان صلح اسرائیلی قرار گرفت و خیلی زود همهٔ فعالان صلح از سراسر جهان، و از جمله ایرانی‌ها، به آن پیوستند و عکس‌ها و پوسترهایی با محتوای دوستی میان مردم اسرائیل و ایران روی فیس‌بوک گذاشتند. یکی از محبوب‌ترین نوشته‌هایی که روی عکس‌ها و پوسترهای این صفحهٔ فیس‌بوک گذاشته شد، این بود: «ایرانی‌ها، ما هرگز کشور شما را بمباران نمی‌کنیم؛ ما شما را دوست داریم». به نوشتهٔ سازمان‌دهندگان اصلی این صفحهٔ فیس‌بوک، «بیشتر مردم اسرائیل مخالف اقدام ماجراجویانه‌یی از این قبیل هستند که پیامدهایی فاجعه‌بار خواهد داشت. خیلی از کارشناسان در مورد نتایج و عواقب یک حملهٔ نظامی به ایران و اعلام جنگ به ایران هشدار داده‌اند. در صورت واکنش ایران به این حمله، تلفات اسرائیلی‌ها نیز بسیار زیاد خواهد بود.»


 


تزوتان تودوروف در گفت و گو با سرجی دوریا:
«جوامع دموکرات چند سال‌ نوری از سیستم نظارت اروپای شرقی فاصله دارند
»

بخش نخست

گفت‌وگوکننده: سرجی دوریا
ترجمه: سپیده جدیری

تزوتان تودوروف نوجوانی بیش نبود که آلبر کامو مقاله‌ای سرشار از نفرت درباره‌ی چپ‌هایی که هنوز برای کمونیسم و شوروی مدیحه‌ می‌سرودند، به چاپ رساند. تودوروف سال ۱۹۳۹ در بلغارستان متولد شد؛ یعنی درست سالی که شعله‌های جنگ جهانی دوم برافروخته شد. در سال ۱۹۵۶ که شوروی به مجارستان هجوم آورد، تودوروف تصمیم گرفت که در دانشگاه صوفیا در رشته‌ی هنر تحصیل کند. چنان که خود او در کتابی با عنوان "ادبیات در خطر" نوشته است، درس‌های آن دوره‌ی دانشگاهش، «هم علمی بود و هم تبلیغاتی. یعنی آثار ادبی و هنری چه مربوط به گذشته می‌شدند و چه حال، بر اساس میزان مطابقت‌شان با عقاید مارکسیستی – لنینیستی ارزش‌گذاری شده بودند.»

تودوروف بخش عمده‌ای از زندگی‌اش را در فرانسه گذرانده است. این بخش از زندگی او در ابتدا با ساختارگرایی رولان بارت و ژرار ژنه گره خورد و سپس به سمت شکل‌گیری تفکری جامع درباره‌ی انسان، فلسفه‌ی اخلاق و سیاست پیش رفت. چنین مسیری، او را به چیزی فراسوی مکانیسم‌های درونی زبان و ادبیات هدایت کرد. به سوی کمال اخلاقی…

تودوروف به فرانسوی فصیحی صحبت می‌کند و با لحنی غمناک. در عین حال، هیچ ترفندی به کار نمی‌برد که تعهدش به خلاقیت آزاد را زیر سؤال ببرد. کتاب‌های او به نوعی اتوبیوگرافی روشنفکری قرن بیستم به شمار می‌آیند، چنان که خودش نیز در مقاله‌ی Adventures of the absolute متذکر می‌شود: «من به جامعه‌ای باور داشتم که فردای روزی که جنگ جهانی دوم پایان یافت، ایده‌آل‌های جمعی را اجباری کرد: رژیم کمونیستی ما را به پرستیدن مفاهیمی انتزاعی چون "طبقه‌ی کارگر"، "سوسیالیسم" و "اتحاد و برادری انسان‌ها" مجبور می‌کرد و در همان حال، افرادی را که به نظر می‌رسید به این ایده‌آل‌ها تجسم بخشیده‌اند، الگو قرار می‌داد. به هر حال، وقتی از مرحله‌ی کودکی عبور کردم، دیگر نتوانستم به این موضوع فکر نکنم که این واژه‌های زیبا نه برای برجسته کردن آن ارزش‌ها، بلکه در واقع برای استتار فقدان آنهاست که به کار می‌روند. در عین حال، این را نیز فهمیدم که آن افرادی که الگوهایی پرستیدنی فرض می‌شدند، در واقع دیکتاتورهایی با دست‌های خون‌آلود بودند…»

سال ۱۹۶۳ از بلغارستان کمونیستی به پاریس فرار کردید و سه سال بعد، دکترای‌تان را از دانشگاه سوربن گرفتید، رولان بارت هم استادتان بود. بعد عضو مرکز ملی پژوهش‌های علمی (CNRS) شدید و تا ده سال نیز مشترکاً با ژرار ژنه سردبیری نشریه‌ی Poétique را بر عهده داشتید. ساختارگرایی چه سهمی در دریافت ادبی دارد؟

در آن مقطع، ساختارگرایی دیدگاه تازه‌تری در مطالعات ادبی به شمار می‌آمد. در مجموع، رویکردهای ادبی در فرانسه سترون و خفقان‌آور بود. متخصصان باید تمام جزئیات مربوط به نویسنده‌‌ی مورد مطالعه را گردآوری می‌کردند. زندگی، آثار… یعنی صرفا انباشت تمام وقایع: زندگی‌نامه، شرایطی که تحت آن، رمان‌هایش را نوشته بود، نسخه‌های مختلف آن رمان‌ها، کل نقدهایی که بر آثارش نوشته شده بود… این یک نوع نقد تاریخی به شمار می‌آمد که بیشتر بر قرار دادن اثر نویسنده در وضعیتی خاص تأکید داشت اما به آنچه اثر می‌خواست به خوانندگانش بگوید، چندان توجه‌ای نشان نمی‌داد. در نتیجه، ما نمی‌توانستیم بگوییم که مثلا چرا در قرن بیست و یکم، هنوز خواندن "مادام بواری" این قدر لذت‌بخش است.

و این نقطه‌ی آغازین متدولوژی شما بود…

این متدولوژی، بنیان نقد را بر تأویل متن می‌گذاشت، نه فقط بر وضعیت تاریخی آن. ساختارگرایی به ما امکان می‌داد که با دقتی به مراتب بیشتر از گذشته به ساختار ادبی بپردازیم تا بتوانیم فرم‌های مختلف معنا و شیوه‌های مختلف بیان را بازسازی کنیم. آموختن این شیوه از روایت، به ما امکان کشف تکنیک‌ها و ویژگی‌های ساختاری رمان‌های کلاسیک، مدرن و غیره را می‌دهد. تمام این‌ها به یُمن پژوهش‌هایی که حول پوئتیکا (فن شعر) انجام گرفته بود، امکان‌پذیر شد، اصطلاحی که به مفهوم ارسطوئی‌ آن دلالت دارد و اثر را از دورن آن تحلیل می‌کند. ما داشتیم همان کاری را انجام می‌دادیم که پروست در "علیه سنت بوو" به آن پرداخته است یا همان چیزی که پل والری در دانشکده‌ی فرانسه  (College de France)تدریس می‌کرد. یک جور نوآوری کامل بود و به ویژگی‌هایی می‌پرداخت که پیش از آن هیچگاه در مورد یک اثر ادبی به آن توجه‌ای نمی‌شد.

اما همیشه تمام مکاتب یا جریان‌های فکری بر ماقبل‌هایشان غلبه می‌یابند… با تحلیل مکانیسم‌های درون اثر در آن سطح، ما در نهایت لذت خواننده را از یاد می‌بریم. نسل‌های مختلف دانشجویان ادبیات خلاق و گرامر ادبی، از ساختارگرایی به عنوان یک کابوس یاد می‌کنند. و شما هم این انتقاد را قبول دارید.

با مروری که بر برنامه‌های درسی دبیرستان‌ها داشتم، احساس کردم که با ایجاد تغییر در خلال این همه سال هم نتوانسته‌ایم به چیزی برسیم. معلمان فراموش کرده بودند که تکنیک‌های ساختارگرایی باید به درک اثر کمک کند نه این که صرفاً سرفصلی ساده برای تحلیل اثر باشد. دانش‌آموزان برای امتحان‌شان "کارکردها"ی یاکوبسن را می‌خوانند، در حالی که هنوز نگاهی هم به "گل‌های شر" شارل بودلر نینداخته‌اند. چنان که در کتاب "ادبیات در خطر" شرح داده‌ام، این بحث‌ها به آن معناست که من در حال حاضر بیشتر به مطالعات ادبی به آن مفهومی گرایش دارم که از الگوی تاریخ پیروی می‌کند، نه از الگوی فیزیک، و به شناخت ظاهر ابژه‌ و ادبیات گرایش دارد، به جای این که بر کشف رازهای موجود در شیوه‌های نوشتن اثر متمرکز شود… بی‌تردید، خوانندگان نام تئوریسین‌های امروزی و تعابیر آنها را از یاد خواهند برد اما مدت‌ها پس از آن نیز همچنان به دنبال این خواهند بود که روسو، استندال و پروست چه کسانی بوده‌اند. بنابراین واقعا از تواضع به دور است که به جای تدریس خود آثار، تئوری‌هایی را که درباره‌ی آنها نوشته‌ایم تدریس کنیم.

در کتاب "ادبیات در خطر" بحث شما درباره‌ی شیوه‌های تدریس در مدارس فرانسه است. می‌گویید که از عصر روشنگری به این سو، ادبیات خودش را از اشخاص دور کرده است.

ادبیات عمیقا با درک شرایط انسان مرتبط است… این که برخی کتاب‌ها خوانندگان را جذب می‌کنند شاید چندان دلیل علمی و فنی نداشته باشد، اما حتما می‌تواند به این دلیل باشد که آن کتاب‌ها به خوانندگان کمک می‌کنند که بتوانند زندگی کنند. به نظر می‌رسد که تنها هدف مدارس امروزی پرورش معلمان ادبیات است، که به نظر من کار عبثی است. این کار چنین حسی را به وجود می‌آورد که انگار هنرمندان آثارشان را از ابتدا برای منتقدان پدید می‌آورند، چیزی که مثلا در مورد هنر مفهومی صدق می‌کند. و ادبیاتی که عامه‌ی مردم می‌خوانند معمولا آن چیزی نیست که مورد توجه پژوهشگران قرار می‌گیرد. حال آن که بانفوذترین گروه‌ها تفکر عموم را بر اساس مقالات ادبی و برنامه‌های آموزشی شکل می‌دهند.  

بیایید به سال ۱۹۶۳ برگردیم: تودوروف بیست و چند ساله بود و شدیدا تحت تاثیر فضای دانشگاهی فرانسه‌ی آن دوران. کامو مرده بود و سارتر فرمانروایی می‌کرد. واکنش دانشگاهیان فرانسه نسبت به اظهارات یک بلغارستانی تبعیدی که آن بهشت فرضی کمونیسم را زیر سؤال می‌برد، چه بود؟

نخست باید بگویم که وقتی من وارد پاریس شدم، ستاره‌ی سارتر رو به افول گذاشته بود. در واقع این ستاره در مناظره‌ی عمومی با لوی اشتراوس خاموش شده بود: در چرخه‌های روشنفکری، بی‌تردید نظرگاه نویسنده‌ی کتابTristes trópiques  نظریه‌ی برنده بود. در دهه‌ی ۱۹۶۰ ساختارگرایی جانشین مارکسیسم شد که از زمان جنگ جهانی دوم، چهارچوب علوم انسانی، علوم اجتماعی و حقوق بشر قرار گرفته بود. در زندگی روزمره چیزهایی به آن شکل سیاه و سفید وجود نداشت: جوانان، دخترانی که با آنها بیرون می‌رفتم، همگی چپ بودند و بیان‌شان بیانی تخیلی بود. آنها به راستی فکر می‌کردند که من از بهشت به آنجا آمده‌ام و فکر می‌کردند که خودشان در جهنم زندگی می‌کنند. شناختی از اردوگاه‌های کار استالین یا فساد دولت‌های کمونیستی نداشتند.

چپ اروپایی و به طور خاص، چپ اسپانیایی هنوز هم با این دیدگاه که نازیسم و کمونیسم به یک اندازه اشتباه بوده است، شدیدا مخالفت دارند.

این مخالفت وجود دارد و البته قابل درک است. کشورهای اروپای غربی نازیسم را تجربه کرده‌اند اما کمونیسم را نه. حال آن که در اروپای شرقی ما هر دو نوع این توتالیترها را پشت سر گذاشته‌ایم. بنابراین چون ما هم در مورد بی‌رحمی نازیسم و هم کمونیسم تجربه‌ی دست اولی داشته‌ایم، تردیدی برایمان باقی نمانده است که آنها مشابه هم هستند. در اروپای غربی که حزب کمونیست حکومت را در دست نداشت، مبارزان کمونیست را افرادی فداکار و بزرگوار می‌دانستند – به مانند کاتولیک‌هایی که اعتقادات مذهبی‌شان را از دست داده‌ بودند و به امور خیریه و کمک به دیگران می‌پرداختند. همه‌ی این‌ها به این بستگی دارد که چه دیدگاهی داشته باشید. به همین دلیل است که داشتن حافظه‌ی جمعی در اروپا دشوار به نظر می‌رسد.

برخی از رهبران احزاب چپ در اروپا و به طور خاص، اسپانیا، هنوز هم از این که برای سالگرد فروپاشی دیوار برلین جشنی برگزار شود، ابراز نارضایتی می‌کنند. آنها می‌گویند که پس از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر، در دنیای دموکرات نیز مکانیسم‌های نظارت و میزان بازداشت افراد برای پیشگیری از وقوع جرم افزایش قابل توجه‌ای یافته است…

تعجب کردن از فروپاشی دیوار برلین یا نگاه طعنه‌آمیز داشتن به این موضوع، به نظر من در حکم توهین به آنهایی است که سال‌ها از آن رنج کشیده‌ بودند. جوامع دموکرات چندین سال‌ نوری از آن نظارتی که در سیستم امنیتی آلمان شرقی یا بلغارستان وجود داشت، فاصله دارند. تحت نظارت بودن در یک سیستم قدرتمند توتالیتر را نباید با اشتباهاتی که در نظام دموکراتیک پیش می‌آید و فقط باید اصلاح‌شان کرد، یکی دانست. یکی دانستن این دو وضعیت به معنای نادیده گرفتن رنج میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر است.

-ادامه دارد -

منبع: بارسلونا متروپولیس

 


 


نوروز در تبعید – بخش دو

محمود فلکی سال ۱۳۳۰ در رامسر متولد شد و فعالیت ادبی‌اش را از سال ۱۳۵۱ با چاپ شعر در مجله‌ی "فردوسی" و سپس "نگین" آغاز کرد. در ایران، در رشته‌های شیمی و کتابداری تحصیل کرد و ویراستار دانشگاه آزاد تهران و کتابدار بود. در سال ۱۳۶۲(۱۹۸۳) به آلمان مهاجرت کرد.

 فلکی در آلمان، در رشته‌های "زبان و ادبیات آلمانی" (Germanistik)  و ایرانشناسی (Iranistik)  تحصیل کرده است (موضوع پایان‌نامه‌ی دکترای او "گوته و حافظ: درک یا کژفهمیِ متقابلِ فرهنگ ایرانی و آلمانی" بوده است).

فعالیتِ ادبی فلکی پهنه‌های شعر، داستان و نقد و پژوهش را دربرمی‌گیرد و تاکنون ۲۲ کتاب از او منتشر شده است. سه مجموعه شعر و داستان و رُمان‌های "سایه‌ها" و "مرگ دیگر کارولا"ی او به زبان آلمانی و پاره‌ای از شعرهایش به انگلیسی و سوئدی منتشر شده‌اند. ترجمه‌ی رُمان "سایه‌ها"ی او در آلمان با استقبال خوبی مواجه شده و در مدت کوتاه چند ماهه به چاپ دوم رسیده است.

محمود فلکی اکنون به تدریس زبان و ادبیات اشتغال دارد. او با همکاری زبانشناسِ آلمانی، خانم دکتر کارین افشار، کتابِ درسی فارسی نیز برای آلمانی‌زبان‌ها تألیف کرده است. 

آثاری که تا کنون از محمود فلکی انتشار یافته، به شرح زیر است:

شعر

  1. داس برپیکر گندم. تهران: نشر گارسه، ۱۳۵۹
  2. انسان، آرزوی برنیامده. آلمان: سرو، ۱۳۶۶
  3. زمزمه‌های گُم. آلمان: نوید، ۱۳۶۹
  4. بر بالِ لحظه‌ها (نوار شعر). استرالیا: ۱۳۷۰
  5. واژگان تاریک. تهران: صدا، ۱۳۷۳
  6. پرسه در رؤیا (نوار شعر). آلمان: پویا، ۱۳۷۴
  7. Lautloses Flüstern ( پچپچه‌های بی‌صدا). به دو زبان آلمانی و فارسی. آلمان: IKW ، ۱۳۷۴
  8. آخرین کتابِ شعر. آلمان: سوژه، ۱۳۷۸
  9. Klang aus Ferne und Felsen  (آوایی از دورها و صخره‌ها)، به زبان آلمانی، ۲۰۰۸

    داستان

  1. پرواز در چاه (داستان‌های کوتاه). آلمان: نوید، ۱۳۶۶
  2. Verirrt (گُم). داستان‌های کوتاه به آلمانی. مترجم: کاوه پرند. آلمان: IKW، ۱۳۷۱
  3. خیابان طولانی (داستان‌های کوتاه). سوئد: باران، ۱۳۷۱
  4. داستان‌های غربت (گرد‌آوری و تدوین). آمریکا: کتاب پر، ۱۳۷۱       
  5. سایه‌‌ها (رُمان). آلمان: آوا، ۱۳۷۶٫ ترجمه‌ی آلمانیِ "سایه‌ها"(مترجم: بهزاد عباسی) در ۱۳۸۲ منتشر شده (Bremen: Sujet Verlag)
  6. مرگِ دیگرِ کارولا (رُمان). برمن (آلمان)، انتشارات سوژه، ۲۰۱۰٫ برگردان آلمانی این رمان از سوزان باغستانی، ۲۰۰۹ ( Bremen: Sujet Verlag)

نقد و پژوهش

  1. موسیقی در شعر سپید فارسی. آلمان: نوید، ۱۳۶۸ (چاپ دوم: تهران، نشر دیگر، ۱۳۸۰، چاپ سوم ۱۳۸۵)
  2. نگاهی به شعرِ نیما. تهران، مروارید، ۱۳۷۳
  3. نقطه‌ها (مجموعه مقاله‌ها). آلمان: سنبله، ۱۳۷۵
  4. سلوک شعر (نقد و تئوری شعر). تهران: محیط، ۱۳۷۸
  5. نگاهی به شعرِ شاملو. تهران: مروارید، ۱۳۷۹
  6. روایتِ داستان ( تئوری‌های پایه‌ایِ داستان‌نویسی). تهران: بازتاب‌نگار، ۱۳۸۲
  7. Fremdheit in Kafkas Werken und Kafkas Wirkung auf die moderne persische Literatur: Grin Verlag,München 2005
  8. بیگانگی در آثار کافکا و تأثیر کافکا بر ادبیات مدرن فارسی. تهران: نشر ثالث، ۱۳۸۷

ترجمه

  1. تجارت برده (اثرِ آن مانتفیلد). تهران: گوتنبرگ، ۱۳۵۷

 

برای شماره‌ی قبلی پرونده‌ی "نوروز در تبعید" به سراغ مصطفی عزیزی رفته بودیم؛ نویسنده‌ای که دو سال از آغاز زندگی‌اش در تبعید می‌گذرد و به نوعی می‌توان او را از نویسندگان تبعیدیِ پس از کودتای محمود احمدی‌نژاد به شمار آورد. اما مقطع دیگری در ایران که شاید به مراتب سیاه‌تر از مقطعِ پس از انتخابات ۸۸ به شمار بیاید نیز منجر به مهاجرت تعداد قابل توجه‌ای از نویسندگان و فعالان سیاسی و برگزیدن تبعید از سوی آنان برای ادامه‌ی زندگی شده بود و آن، مقطع دهه‌ی شصت بود؛ دهه‌ی سیاه جنگ، قتل عام زندانیان سیاسی و گورهای دسته‌جمعی. محمود فلکی از نسل مهاجران آن دوره است. هفته‌ی دوم نوروز را با صحبت‌های او سپری می‌کنیم: «زمانی که در ایران بودم، فکر می‌کردم آزادی و دموکراسی را می‌شناسم و به خاطر آنها هم به اصطلاح مبارزه می‌کردم، ولی وقتی دموکراسی را در غرب تجربه کردم، متوجه شدم آن‌چه را که ما دموکراسی می‌نامیدیم، روی دیگر نظام مستبد بود؛ چرا که می‌خواستیم دیگران تنها از اندیشه و ایده‌ی ما پیروی کنند.»
«سپیده جدیری»

 

آقای فلکی، اصولاً دسته‌بندی‌هایی چون "ادبیات مهاجرت" یا "ادبیات تبعید" را قبول دارید؟ چرا؟

راستش درستی یا نادرستی، پذیرش یا عدم پذیرش این اصطلاحات دیگر دغدغه‌ی من نیست. در گذشته چند مقاله در این باره نوشته‌ام که با توجه به شرایط آن زمان نکاتی را در این راستا مطرح کرده‌ام که هنوز هم در مواردی می‌توانند درست باشند. ادبیات مهاجرت یا تبعید همیشه وجود داشته و تا زمانی که حاکمیت‌های مستبد یا دیکتاتور در دنیا وجود دارند، این نوع ادبیات هم پدید می‌آید. ادبیات مهاجرت یا تبعید زمان محدودی را به خود اختصاص می‌دهد. تا ابد که نمی‌شود ادبیات مهاجرت داشت. یک‌جایی باید به انتها برسد.  به‌مثل در زمان نازی‌ها در آلمان، بسیاری از نویسندگان مجبور به مهاجرت شدند و در مهاجرت ادبیاتشان را هم تولید کردند، ولی پس از شکست نازی‌ها در جنگ جهانی دوم دیگر ادبیات مهاجرت آلمان معنا نداشت، با وجود اینکه بعضی از نویسندگان همچنان در کشورهای بیگانه ماندگار شدند و آثارشان را هم در همانجاها تولید کردند. در ایران اگرچه چنین تحولی پیش نیامده، ولی پس از بیست یا سی سال زندگی در کشور بیگانه، دیگر هم بیگانگی و هم آثار تولید شده می‌توانند شکل دیگری به خود بگیرند و ارتباطی به ادبیات مهاجرت نداشته باشند. از این زاویه من دیگر نوشته‌های جدیدم را نمی‌توانم جزو ادبیات مهاجرت یا تبعید بگذارم.

جایی خواندم که شما از سال ۱۳۶۲ در آلمان زندگی می‌کنید. آیا در آن سال‌های آغازین دهه‌ی شصت خورشیدی – که به نظرم از سیاه‌ترین سال‌هایی بود که ایران به خود دید – به اجبار برای ادامه‌ی زندگی، مهاجرت را برگزیدید یا اجباری در کار نبود؟ اگر مجبور به مهاجرت شده‌اید، آیا می‌توان این شکل مهاجرت را نوعی تبعید نامید؟

در هر مهاجرتی نوعی اجبار وجود دارد. گمان نمی‌کنم که هیچ انسانی در دنیا، اگر از زندگی در میهنش راضی باشد، تن به مهاجرت بدهد. حالا چه اجبار مالی باشد یا روانی و یا سیاسی و… نوع مهاجرت من البته اجباری از نوع سیاسی‌اش بود که برای ادامه‌ی زندگی به غرب پناه بردم. در گذشته، به‌مثل پس از سقوط مصدق، افراد را واقعن به تبعید می‌فرستادند. یعنی فرد سیاسی را مجبور می‌کردند که در مکان دیگری که معمولن شرایط بدی داشت در تبعید زندگی کند. اما از دهه‌ی شصت میلادی به بعد، دولت‌های مستبد در دنیا، از جمله در ایران، دیگر افراد را به تبعید نفرستادند یا نمی‌فرستند، بلکه آنها را یا در زندان نگه می‌داشتند (و می‌دارند) یا می‌کشتند (و می‌کشند). بنابراین، کسانی که به لحاظ سیاسی ناچار به ترک میهن هستند، تن به مهاجرت می‌دهند یا بگوییم خودشان محل تبعیدشان را انتخاب می‌کنند. در اینجا نوعی انتخاب هم عمل می‌کند که با تبعید در گذشته تفاوت دارد. ولی در هر حال، می‌توان مهاجرت اجباریِ سیاسی را هم نوعی تبعید نامید. 

فعالیت ادبی‌تان را به طور حرفه‌ای از سال ۱۳۵۱  با انتشار شعر در مجلات "فردوسی" و "نگین" آغاز کردید؛ این یعنی که ۱۱ سال پس از آغاز فعالیت جدی ادبی‌تان، به اروپا مهاجرت کرده‌اید. در سال‌های آغازین مهاجرت، این دوری از زادبوم و زبان مادری، خللی در نوشتن‌تان ایجاد نکرد؟ در مجموع، به عنوان یک شاعر و نویسنده‌ی مهاجر چه مشکلات و چالش‌هایی را پشت سر گذاشتید تا به جایگاه کنونی‌تان در ادبیات مهاجرت دست یابید؟

شرایطی دیگرگون در محیطی غریب برای یک شاعر یا نویسنده‌ی جوان که تازه دارد فعالیت ادبی‌اش شکل می‌گیرد، پیوندهای ادبی‌اش گسترده‌تر می‌شود و به محافل ادبی راه می‌یابد، ناگهان مجبور می‌شود چنین موقعیتی را رها کند و در محیطی بزید که هیچکس او را نمی‌شناسد و امکانی برای کارهایش در سطح وسیع‌تر وجود ندارد، می‌تواند ضربه‌ی ویران کننده‌ای باشد. یعنی نخستین رنج من، نداشتن مخاطب و بیگانگی با زبان کشور میزبان بود. در واقع یک نویسنده یا شاعر با زبان هویت می‌یابد و از دست دادن زبان، یعنی از دست دادن هویت یا دست‌کم تعلیق هویت. اما من و دیگرانی که موقعیت مشابه داشتیم کم کم همدیگر را کم و بیش پیدا کردیم. اگر چه همه در یک شهر نبودیم، ولی با امکانات محدود آن زمان، یعنی نامه و تلفن و انتشار مطالب ما در نشریات برون مرزی کم کم راهمان را تا حدودی پیدا کردیم. من اما از همان زمان کوشیدم تا آنجا که امکان داشت ارتباط ادبی‌ام را با دوستان اهل ادب و نشریات محدود مستقل در ایران حفظ کنم. برای همین هم در همان سال‌ها مطالبم کم و بیش در "دنیای سخن" و "آدینه" هم چاپ می‌شد. طبیعی است که وقتی به لحاظ فیزیکی در میهنت حضور نداری، به نوعی در رابطه‌ها تأثیر منفی می‌گذارد و ارتباط با خوانندگان هم محدود می‌شود؛ به‌ویژه اینکه بعضی از کارها نمی‌توانند از سد سانسور بگذرند و در داخل منتشر شوند. با این وجود نمی‌توانم بگویم که شرایط جدید به لحاظ کیفی خللی در نوشتن ایجاد کرده است. اتفاقن کم کم متوجه شدم که این مهاجرت یا تبعیدِ ناخواسته چه تأثیر مثبتی می‌تواند بر من و نوشته‌هایم داشته باشد. شانس بزرگی نصیب من شده بود تا با فرهنگ غرب به طور جدی آشنا بشوم، جهان تازه را در خود و در نوشته‌هایم تجربه کنم. من که در ایران مانند بسیاری به خاطر آزادی و دموکراسی مبارزه کرده بودم و حتا به همین خاطر باید سه سال زندان شاهی را تحمل می‌کردم، ناگهان به سرزمینی وارد شده بودم که همه‌ی این خواسته‌ها مهیا بود. دیگر نه فشاری از بالا بود و نه ترسی از پلیس و سانسور. البته ابتدا زمانِ کافی لازم داشتم تا بتوانم هم آنچه را که بر سرم آمده بود و هم بسیاری از جنبه‌های تازه‌ی فرهنگ غرب (آلمان) را هضم کنم. بنابراین در چند سال اول در نوعی گیجی یا سرگشتگی به سر می‌بردم و هنوز متأثر از شرایط سیاسی در ایران بودم که در شعرها و داستان‌هایم بازتاب یافته است. به‌ویژه اینکه اوایل، مهاجرت را امری موقتی می‌پنداشتم. اما بعد کم کم از این موقعیت به دست آمده استفاده کردم. کوشیدم بیشتر بیاموزم. برای همین خودم را در فضای ایرانی برونمرزی محدود نکردم، وارد جامعه‌ی کشور میزبان شدم، به انواع کارها تن دادم، با ادبیات اینجا کُشتی گرفتم، متوجه شدم چه حریف قَدَری است، در دانشگاه هامبورگ تحصیل کردم و … تا اینکه کم کم احساس کردم که دارم خودم را، خودِ دیگرم را پیدا می‌کنم. و اینجا بود که فکر کردم اگر می‌خواهی در ادبیات رشد بیشتری داشته باشی باید به زبان کشور میزبان هم بنویسی، و ترجمه به تنهایی کافی نیست؛ چون مخاطب من آلمانی‌ها هم بودند و هستند و…

با حدود سی سال تجربه‌ی زیستن در تبعید (اگر به کار بردن این واژه از نظر شما درست باشد)، همچنان دغدغه‌ی نوشتن از وطن را دارید. با وجودی که تعدادی از آثار شما به زبان آلمانی ترجمه شده و خودتان نیز تجربه‌ی سرودن اشعاری به آن زبان را داشته‌اید، احساس می‌کنم که بیشتر برای هم‌وطنان‌تان می‌نویسید تا غیر ایرانی‌ها. احساس من درست است؟

نه، دیگر این طور نیست. تا پیش از نوشتن رُمان "مرگ دیگر کارولا" هنوز مخاطب نوشته‌هایم بیشترهم‌میهنان بودند و به نوعی به قول شما "دغدغه‌ی نوشتن از وطن" هم در آن نوشته‌ها خودنمایی می‌کرد. ولی همان‌گونه که چندی پیش در مصاحبه‌ای با یک نشریه‌ی آلمانی گفتم، دیگر خودم را جزو نویسندگان در مهاجرت یا تبعید نمی‌دانم و مخاطب من دیگر تنها ایرانی‌ها نیستند. یکی از مهم‌ترین دلایلش این است که من حالا به زبان‌ آلمانی هم می‌نویسم (هم شعر و هم داستان) و موضوع نوشته‌هایم ارتباط سرراستی به ایران ندارد و در مواردی کاملن درپیوند با مسائل داخل آلمان کارم را ارایه می‌دهم. البته دیگران شاید تجربه‌ی دیگری داشته باشند، من اما می‌توانم تجربه‌ی زیستِ دراز مدت در آلمان را چنین برآورد کنم (سخنی که چندی پیش در یک سخنرانی به زبان آلمانی در مورد ادبیات مهاجرت گفته‌ام): یک مهاجر، پس از زیست طولانی، اگر بتواند با محیط خوگر شود، مانند یک میوه‌ی پیوندی در همان زمین میزبان ریشه می‌یابد. چنین مهاجری مانند نوعی به‌مثل قلمه‌ی سیب است که به درخت سیب بومی (میزبان) پیوند خورده باشد. اگر این پیوند بگیرد، آنگاه از یک‌سوهم سیبِ مهمان و هم سیبِ میزبان از یک ریشه تغذیه می‌کنند و از سوی دیگر که مهمتر هم می‌تواند باشد، می‌توانند همدیگر را متقابلن بارآور کنند. و من خود را حالا سیبی احساس می‌کنم که از درخت سیبِ میزبان بارآور شده‌ باشد.

کتاب‌های متعددی از شما در این طرف آب به چاپ رسیده است؛ آثاری در حوزه‌های مختلف اعم از شعر، رمان و پژوهش. از ممنوع‌الچاپ شدن یکی از رمان‌های‌تان در ایران اطلاع دارم. همچنین از رمان جدیدتان که فقط در خارج از ایران منتشر شده و به دو زبان فارسی و آلمانی… آیا امکان دسترسی گسترده به آثار شما برای مخاطب داخل کشور (مثلا با ایجاد امکان خواندن آن از روی سایتی ادبی) وجود داشته است؟

با وجود امکانات گسترده‌ی ارتباط از رهگذر رسانه‌های الکترونیکی مرزها کوچک و کوچک‌ترمی‌شوند. در سال‌های اخیر با انتشار کارهایم چه در سایت شخصی‌ام چه در رسانه‌های الکترونیکی دیگر، مخاطبان بیشتری در داخل داشته‌ام. پس از اینکه رمان "سایه‌ها" ممنوع‌الانتشار اعلام شد خواستم تمام رُمان را برای خوانندگان در داخل از طریق سایت‌ها منتشر کنم، ولی ناشرم در ایران (نشر ثالث) از من خواست عجالتن دست نگه دارم. هم این رمان و هم رمان جدیدم "مرگ دیگر کارولا" اگر در داخل همچنان اجازه‌ی انتشار نیابند، آنها را به شکل pdf در اختیار همه‌گان خواهم گذاشت.

تجربه‌ی سرودن به زبانی غیر از زبان مادری چگونه بود؟ لطفاً از حسی که در نخستین بارهای سرودن به زبانی دیگر داشته‌اید، برایمان بگویید.

البته نوشتن شعر یا داستان به زبان مادری ساده‌تر یا راحت‌تر از نوشتن به زبان بیگانه است، چون آدم به چم و خمِ زبان مادری واردتر از زبان بیگانه است. به همین علت، پیش از هر چیز متوجه شدم که نمی‌توانم آن‌گونه با این زبان بازی کنم که با زبان مادری امکان‌پذیر است، که این البته امر مثبتی نبود، اما زبان بیگانه فضای دیگری را پیش روی شاعر می‌گذارد، افق دیگری را باز می‌کند.  آنچه جالب‌تر و مهم‌تر جلوه می‌کرد این بود که زبان بیگانه (در اینجا آلمانی) مرا یا درونمایه‌ی نوشته‌ی مرا به سمت و سویی می‌کشاند که من پیشتر به آن نیندیشیده بودم یا نمی‌خواستم. در واقع زبان در حرکت طبیعی خود، فضایی در شعرم ایجاد می‌کرد و می‌کند که با شعرهایم به زبان فارسی متفاوت است. زبان شعرها به آلمانی دیگر آن فضای تصویری شعر فارسی را ندارند، در بیان ساده‌ی خود از موضوع، حرکتی ساده‌تر و در عین حال ژرف‌تری دارند و به‌ویژه اینکه به لحاظ موضوعی مرا از کلی‌اندیشی، که یکی از مؤلفه‌های شعر و فرهنگ فارسی است، به سمت جزئیات و پیرامون زندگی واقعی کشاندند. در داستان‌های کوتاهی که اخیرن به زبان آلمانی می‌نویسم، باز هم این نوع برخورد با موضوع یا مسائل در آن بازتاب می‌یابد.

آیین‌های نوروزی از معدود آیین‌هایی‌ست که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان اعم از مذهبی و غیر مذهبی، برای آن اهمیت قائل‌اند. زمانی که ایران بودید، نوروز در زندگی شما چه جایگاهی داشت، پر رنگ یا کمرنگ؟ آیا در این طرف نیز همان جایگاه را برایتان دارد یا ترجیح می‌دهید که به عنوان شاعر و نویسنده‌ای که بخش قابل توجه‌ای از زندگی‌اش تا به اکنون را در اروپا زیسته است، بیشتر به آیین‌های کشوری که در آن زندگی می‌کنید توجه داشته باشید؟

در ایران که بودم نوروز برای من هم به عنوان بزرگترین جشن ایرانی اهمیت ویژه‌ی خودش را داشت. اما در خارج از کشور، هرچه زمانِ بیشتری گذشت، حس من نسبت به این آیین کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد. چون از یک‌سو وقتی در فضای ایران نباشی، از آن حس وهیجانات ناشی از آن فضا دور می‌شوی، اما از سوی دیگر این کمرنگی برای من علت دیگری هم دارد؛ و آن این است که اصولن دیگر پای‌بندِ هیچ آیینِ همه‌گانی نیستم.  به همین خاطر است که آیین‌های کشور میزبان، یعنی آلمان، هم جذبه‌ای برای من ندارد.  البته این سخن را نباید به معنای مخالفت با آیین‌هایی مثل آیین نوروزی تلقی کرد. از اهمیتِ پاسداری از آیین نوروزی و سویه‌های مثبت و زیبای آن برای جامعه‌ی ایرانی آگاهم، ولی خودم دیگر گرایشی به این نوع آیین‌ها ندارم.

در مجموع، آشنایی با فرهنگی دیگر که احتمالا تفاوت‌های زیادی با فرهنگ ایرانی دارد، تأثیری بر نوع دیدگاهی که در آثارتان انعکاس پیدا می‌کند، گذاشته است؟ در هستی‌شناسی شما به عنوان یک نویسنده نسبت به زمانی که ایران بودید، چه تغییری رخ داده است؟

آشنایی با فرهنگ غرب تأثیری جدی و تعیین‌کننده بر اندیشه و نوشته‌هایم داشته‌است. در واقع احساس می‌کنم که تولدی دوباره یافته‌ام. اگر بخواهیم در مورد تغییرات در هستی‌شناسی من صحبت کنیم فراوان می‌شود در مورد جزئیات گفت که از حد یک مصاحبه فراتر می‌رود. تنها اشاره‌وار بگویم که من هم مانند بسیاری دیگر، زمانی که در ایران بودم، فکر می‌کردم آزادی و دموکراسی را می‌شناسم و به خاطر آنها هم به اصطلاح مبارزه می‌کردم، ولی وقتی دموکراسی را در غرب تجربه کردم، متوجه شدم آن‌چه را که ما دموکراسی می‌نامیدیم، روی دیگر نظام مستبد بود؛ چرا که می‌خواستیم دیگران تنها از اندیشه و ایده‌ی ما پیروی کنند. متوجه نبودم که در درون همه‌ی ما یک مستبد کوچک مخفی است. انسانی که وارثِ سده‌ها زیست در یک جامعه‌ی استبدادی است، چیزی که فرصتی برای رشد فردیت باقی نمی‌گذارد، فرهنگ استبدادی جزو هستی روزمره‌ی او می‌شود. یکی از بزرگترین کشف‌ها در نتیجه‌ی زیست در یک جامعه‌ی دموکراتیک برای من، کشف همین استبداد درونم و درگیری با آن بود. به گمانم تا زمانی که ما با گذشته‌ی تاریخی و با خود به طور جدی برخورد نکنیم، آنها را به نقد و پرسش نکشیم، نخواهیم توانست ریشه‌ی مشکلات و مسائل کنونی‌مان را دریابیم و به رشد اندیشه برسیم. نقدِ گذشته، نقد وجودِ کنونی ماست. این نوع درگیری و نقد البته با شناخت بیشتر فرهنگ میزبان ژرف‌تر عمل کرده است؛ به‌ویژه وقتی رساله‌ی دکترایم را درباره‌ی "حافظ و گوته" می‌نوشتم، هم با فرهنگ و ادب غرب، به‌ویژه آلمان، و چگونگی تحول اندیشه‌ی مدرن از رهگذر روشنگری و سکولاریسم بیشتر آشنا شدم و هم بیشتر به زوایای تاریک فرهنگ ما رسیدم؛ به‌مثل متوجه شدم که برخی از دست‌آوردهای اندیشه‌ی ایرانی-اسلامی مانند "عرفان" چه نقشی در جمودیتِ اندیشه‌ی ایرانی داشتند و دارند و ... 

در هر حال نوشته‌های من نمی‌توانند از تأثیر مسائلی از این دست که آموزه‌های ادبی  و تئوریک را هم دربرمی‌گیرد، برکنار بمانند. نوشته‌ی هر نویسنده‌ای جدا از میزانِ دانش و بینش او نیست.


 


ارنست امیل هرتسفلد باستانشناس و ایرانشناس بزرگ آلمانی بر اساس نام پدر و نام خانوادگی ای زرتشت و سپیتاک و محل حکومتشان بلخ این همانی این دو را در عهد جنگ جهانی دوم اعلام داشته است. ولی این نظر بسیار جالب وی در محافل علمی مورد توجه و کنکاش قرار نگرفته است. نگارنده بعد از تدوین "گزارش زادگاه زرتشت و تاریخ اساطیری ایران" بدین نظر دقیق وی در حواشی فصل هفتم تاریخ ماد تألیف ایگور میخائیلویچ دیاکونوف، صفحه ۶۱۲ بند ۴۷ بر خورد نمودم و اکنون بیش از ۱۵ سال است که هر روز بیش از روز پیش به درستی این نظر واقف میشوم. دلایل یکی بودن سپیتاک سپیتمان و زرتشت سپیتمان در سه بند از این قرار است:

۱- کتسیاس می گوید سپیتمه داماد و ولیعهد آستیاگ با آمی تیدا دختر آستیاگ ازدواج کرده بود و از او دو پسر به اسامی مگابرن (درنده نترس، ببر) و سپیتاک (فرد سفید) داشت. اینان در عهد کورش سوم (فریدون شاهنامه) بعد از کشته شدن آستیاگ و سپیتمه توسط کورش و حمل شدن آمی تیدا به دربار کورش، به مقام پسر خواندگی (یا برادر خواندگی) کورش در آمدند و به ترتیب به حکومت گرگان و دربیکان بلخ انتخاب شدند.

اینان پیش تر در عهد پدر و پدر بزرگ مادریشان در کجا حکمرانی داشتند؟ خبر خارس میتیلنی در باب هیستاسپ (ویشتاسپ، سگ وحشی، ببر) و برادرش زریادر (زرین تن)، در عهد کورش بزرگ و ویشتاسپ هخامنشی معلوم می دارد که این دو به ترتیب در ماد سفلی (ارمنستان و کردستان) و  ولایات جنوب قفقاز (آذربایجان و اران) فرمانروایی داشته اند. شاهنامه و اوستا در این رابطه از این ویشتاسپ و برادرش تحت اسامی ویشتاسپ (گشتاسپ) و زریر (زرین مو) یاد نموده اند.

۲- کتسیاس جای دیگر حاکم بلخ را در عهد کورش و آغاز حکومت کمبوجیه، سپنداته گائوماته نامیده است. از این موضوع به مطابقت سپنداته گائوماته (اسفندیار) و سپیتاک پسر سپیتمه می رسیم.

۳- از محلهای دو گانه فرمانروایی پسران سپیتمه یعنی  ماد سفلی و آذربایجان و اران معلوم میشود که خود سپیتمه در عهد کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) و پسرش آستیاگ (اژیدهاک) در همین نواحی به عنوان نائب السلطنه آستیاگ حکومت می نموده است. در شاهنامه به جای نام سپیتمه به القاب وی یعنی جمشید (شاه مؤبد)، هوم عابد، گودرز کشوادگان (شیوا سخن دارای سرودهای با ارزش) و هجیر (خوب چهر) بر می خوریم.

بنا بر این معلوم میگردد که "سپیتاک پسر سپیتمه" (سپیتاک سپیتمان) ابتدا در عهد پدرش و  پدر بزرگ مادریش آستیاگ حاکم آذربایجان و اران بوده است بعد مکان فرمانروایی وی در عهد کورش بزرگ از آن نواحی به پیش دربیکان بلخ منتقل شده است که این همان ویژگیهای محلهای حکومت زرتشت سپیتمان بوده است که ابتدا در رغه زرتشتی آذربایجان (مراغه) فرمان رانده و بعد مقر فرمانروائیش از آنجا به بلخ برده شده است.

ما در اینجا افزون بر استنتاج هرتسفلد، معلوم نمودیم که سپیتاک زریادر از سوی دیگر همان گائوماته بردیه (داماد و پسر خوانده کورش) است که به نیابت از کورش سوم و کمبوجیه سوم و برادرش وه یزداته بردیه از مرکز بلخ بر امور شمال غربی هندوستان نظارت داشته است. چه مطابق خبر صریح کتسیاس در شمار سپاهیان وی به عنوان حاکم دربیکان بلخ سواران و فیلان هندی هم حضور داشته اند.

گائوماته بردیه در عهد سفر جنگی کمبوجیه به مصر نائب السلطنه وی در ایران بوده است. چون شایعه خبر مرگ کمبوجیه در مصر به ایران رسید وی بعد از ملاقات وه یزداته بردیه در جنوب فارس، حکومت خود را با اصلاحات اقتصادی و بخشش سه ساله مالیاتها بر امپراطوری هخامنشی رسمی اعلام نمود. ولی وی و وه یزداته بردیه پسر کوچک تنومند کورش در جریان کودتای داریوش جان خود را از دست داده و از سوی وی عنوان بردیه های(=تنومندهای) دروغین را گرفتند. اتهام برادرکشی به کمبوجیه هم که از سوی داریوش صورت گرفته نشانگر آن است که خود کمبوجیه هم در آغاز کودتای داریوش قربانی شده است.


 


لغت نامه نوروزی

فرهنگ واژگان جدید زبان پارسی: از آب بازی تا نیویورک!

دایره واژگان مورد استفاده در ادبیات فارسی، در سال۹۰ هم کمی از سالیان پیش فراخ تر شد. چرا که به تناسب وقایع اتفاقیه در این سال، کلماتی چند به این دایره اضافه شدند. جهت بیکار نبودن در ایام نوروز فراگرفتن معنی این لغات تازه وارد به زبان شیرین پارسی خالی از فایده نیست.

آب بازی: یک نوع عملیات پیچیده است که طی آن عده ای اغفال می شوند تا در یک پارک جمع شوند و روی هم دیگر آب بپاشند و امنیت ملی را خیس کنند

احزاب: نام یکی از جنگ های صدر اسلام است. اما چون ما آدم های صلح طلبی هستیم این کلمه را کلا تعطیل کردیم تا دیگر جنگ نشود

اختلاس: یک نوع تشریک مساعی است. یعنی یک کاری است که همه برای انجام آن اختلافات را کنار می گذارند و دست در دست هم از عهده اش بر می آیند. (البته از عهده کشف و مبارزه و ریشه کنی آن!

اسکار: یک جایی است که تصویرهایش در تلویزیون ما جا نمی شود و برای دیدنش باید از تلویزیون مردم استفاده کنیم. همچنین نام یک مجسمه بی ریخت است که بعضی ها معتقدند هرکس در طول یک سال بیشتر بتواند سیاه نمایی کند، می تواندآن مجسمه را بگیرد

اینترنت ملی: یک جایی است که در آن هیچ یک از اهالی کشور خارج را راه نمی دهیم تا دور هم خوش باشیم. هرکدام از آقایان هم می خواهند کانکت شوند باید یا الله بگویند که یک وقت یک نا محرم آنلاین نباشد

بودجه: همان پیک شادی است. یعنی یک جور مشق است که دولت شب عید به نمایندگان مجلس می دهد تا در ایام تعطیلات آن را بخوانند و تکالیفش را بنویسند و بعد از تعطیلات عید به دولت بدهند

پهپاد: چیزی شبیه توپ فوتبال است. یعنی اگر بیفتد در حیاط خانه همسایه، آن را به آدم پس نمی دهند و از پشت در می گویند "بچه برو در خونه خودتون بازی کن." فرقش هم با توپ این است که صاحبش فکر می کند همه جا جلوی در خانه خودش است

تحریم: هنوز معلوم نیست که دقیقا یعنی چه! مثلا وقتی آنها ما را تحریم می کنند از ما نفت نمی خرند و وقتی ما آنها را تحریم می کنیم به آنها نفت نمی فروشیم که هر دوتایش یکی است و معلوم نیست که چه کسی تحریم کرده و چه کسی شده است؟ 

تنگه هرمز: جایی شبیه خانه سینما. یعنی جایی که هر وقت اراده کنیم می توانیم آن را ببندیم

جریان انحرافی: چیزی است شبیه شعر معروف "من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود." 

جبهه: جایی است که علی القاعده باید در آن جنگ کنند. اما بعضی ها تلاش می کنند تا در آن با هم دوست بشوند و یکی بشوند و دست آخر سیزده تا می شوند

جن گیر: این کلمه دو حالت دارد. یعنی یا یک نوع آدم است که به جن ها گیر می دهد یا یک نوع آدمی است که جن ها به او گیر می دهند. اما در هر دو صورت ربطی به دولت ندارد

خاوری: یک نوع اشاره غیر مودبانه به یک فرد محترم و زحمتکش که ماشین خاور دارد و با آن کار می کند. البته در سال ۹۰ این فرد در مسیر تهران به تورنتو مشغول به کار بوده است

سکه: چیزی برعکس سوراخ است. یعنی سوراخ یک گردی تو خالی است و سکه یک گردی تو پر است

برخی از اقراد نادان که فکر می کنند خوردنی است، آن را می خرند. اما ما چون به حرف آقای وزیر گوش می کنیم و ایشان گفته اند سکه خوردنی نیست آن را نمی خریم

سوال: گویا در قرن هفتم هجری قمری افرادی بوده اند که یک چیزهایی را که می دانسته اند دوباره می پرسیدند. یک عنصر مغلوم الحالی به نام سعدی هم به این آدم ها گفته "چو دانی و پرسی سوالت خطاست" بنابراین این کلمه مربوط به الان نیست و اشتباهاً به فرهنگ لغات سال ۹۰ وارد شده است، به همین خاطر است که بعضی‌ها آن را با شوخی جواب می دهند، تا دور هم صفا کنند.

سه هزارمیلیارد: یعنی یک عدد سه که دوازده تا صفر جلویش است و بعضی ها فکر می کنند که زیاد است. اما اشتباه می کنند.

علی دایی: نوعی اعتراض نرم است که برای براندازی مربیان استفاده می‌شود. پیش از اخلاقی شدن فوتبال به جای این روش‌های نرم، از اجسام سختی مانند شیر سماور، توپ، تانک و فشفشه استفاده می شد.

کفاشیان: کسی که هم کاندیدا بشود، هم انصراف ندهد، هم انتخاب شود، هم استعفا ندهد، هم بازنشسته باشد. در بعضی از نسخ به کسی خطاب شده که به جز شورت فوتبالی با سایر شورت ها عکس دارد ولی دارندگان عکس با شورت فوتبالی او را انتخاب کرده اند و کسانی که با هیچ شورتی عکس ندارند می خواهند او را برکنار کنند

گلدن گلوب: جایی که در آن همه سرویس های جاسوسی دنیا به جز کا.گ.ب جمع می شوند تا فیلم سازان ما را گول بزنند اما در تمام عمرشان فقط توانسته اند یک فیلم ساز ما را گول بزنند و خیلی ریز می بینیمشان

نیویورک: احتمالا جایی نزدیک به یافت آباد است. چون دیده شده که برخی از خانواده ها برای خرید لوازم سیسمونی، دسته جمعی به آنجا می روند

[عصرایران]

 


 


 1

 

به زمین فکر می‌کنم

و لذت یک لیوان چای      زیر آسمان

شصت سال پیر شده‌ام

تا بفهمم

سنگ، سنگ است

و من کوچک

به اندازه آدم

که هنگام پریدن از جوی به عرض آن فکر می‌کند.

 

جایی برای رفتن نیست

نشسته‌ام روی تپه‌ای بر فراز شهر

شهر کودکی، جوانی، پیری

کفش‌هایم را درآورده‌ام

و به اکنون فکر می‌کنم

که می‌خواهم زندگی کنم

 

2

 

ما آدم‌های حاشیه‌ایم

بی آن‌که نشانی داشته باشیم

برهنه چون سطح ماه

سطحی چون کف امواج

 

پیش می‌رویم بی آن‌که بخواهیم

می‌ترسیم از رعد

از زلزله

می‌خوریم زمین و دوباره می‌ایستیم

نان را دوست داریم

و آفتاب را

دراز می‌کشیم زیر ستاره‌ها

و تعجب می‌کنیم از ژرفای شب

 

ما آدم‌های حاشیه‌ایم

بی آن‌که کاری به متن داشته باشیم

 

3

                            برای آریو

 

همه چیز تمام می‌شود

و تنها  عروسک‌های تو می‌ماند

                                    و ماه کوچکی

که در چشم‌های تو بود

 

صدای گریه‌ات

خاطره‌ای است برای دلتنگی

که در این گیلاس نیم‌خورده

به انتها می‌رسد

 

گاهی که دوستت دارم نیستی

و نبودنت

در لباس‌هایم سنگینی می‌کند

 

کجاست پیراهن نازک من

از تو می‌پرسم

پسرکم

که کنجی به خواب خرگوشی رفته‌ای


 


خواب که سوخت، می‌نشینی روی مبل و سیگاری آتش می‌زنی، کتابی برمی‌داری که بخوانی، ولی همان‌طور نیمه‌باز میان انگشت‌هایت گیر می‌کند، بی‌آنکه ورق بخورد. نگاهت از شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقت نمی‌تواند عبور کند. تصویرت آن را می‌قاپد. به او لبخند می‌زنی. پاسخ می‌دهد. با انگشت‌هایت با ریش ِ چنده روزه‌ات بازی می‌کنی. کتاب از دستت می‌افتد. آن را برنمی‌داری. نگاهت را به این‌سو آن‌سو می‌دوانی. به دیوار برمی‌خورَد. منظره‌ی رنگ‌باخته‌ی شالیزار می‌کوشد کاغذ دیواری ِ طبله کرده را بپوشاند. زنی تا زانو در گِل فرو رفته. شلیته‌ی گُل‌دارش انگار در باد موج برمی‌دارد. خم شده است، به هوای نشا کردن. به زالویی فکر می‌کنی که خونش را می‌مکد. وقتی زن از آنجا بیرون بزند، زالوهای باد کرده بایستی به ساق‌هایش چسبیده باشند. زالو‌ها را یکی یکی می‌کَند. بعد خون و لجن ِ پاهایش را باید بشورد. ولی پاهایش تا زانو در گِل فرو رفته، برای همیشه.  و تو نمی‌توانی زالو‌ها را ببینی.

چشم‌های کوچک و میشی‌ات را از منظره برمی‌داری. میز آنجاست، پهلویت. دو تا پرتقال توی سبد میوه است. بطری آبجو هنوز باید چیزی داشته باشد. دارد. آن را برمی‌داری و چند قُلُپ در گلویت خالی می‌کنی. چند بار نوک ِ انگشت‌های باریکت را، که هنوز خنکی ِ بطری آبجو را با خود دارد، به جای خالی ِ موهای دو سوی پیشانی‌ات می‌کشانی. تصویرت که هنوز از شیشه‌ی پنجره به تو زل زده، کلافه‌ات می‌کند. بلند می‌شوی و چراغ را خاموش می‌کنی. او می‌میرد. حالا که او نیست دیگر نمی‌توانی تنها بنشینی. کلید برق را می‌زنی. چراغ روشن می‌شود و تصویرت خودش را روی مبل می‌اندازد. و دیگر نمی‌دانی این تو هستی که از او پیروی می‌کنی یا او از تو.

همین امروز صبح بود که به من تلفن زده بودی و همان تلفن بود که خواب ِ امشبت را سوزانده است. گفته بودی: "می‌خوام ببینمت."  نه در خانه‌ام، که مدت‌هاست دیگر نمی‌گویم بیایی پیشم. در کافه‌ای یا پارکی، قهوه‌ای یا آبجویی می‌خوریم و گپی می‌زنیم. فاصله‌ی بین دیدارها هم‌پای سکوت ِ بین جمله‌ها بیشتر می‌شود. دیگر مثل آن وقت‌ها، که هنوز مجبور نشده بودیم ایران را ترک کنیم، حرف‌ها گرما ندارد. گفته بودم: "آخه خیلی گرفتارم." این را که می‌گفتم، چهره‌ام را که خون به آن هجوم آورده بود، مجسم می‌کردی. لابد فکر کردی نمی هم روی پیشانی‌ام نشسته، یا دستهایم را مثل زمانی که دروغ می‌گفتم، به رانم می‌کوبم یا گوشه‌ی راست ِ لبِ پایینی‌ام را به نیش می‌کشم. این را اما نگفتم که "دیگه تنها نیستم". خودت می‌دانی که ازدواج کرده‌ام، گفتن که ندارد.

حرفم که تمام شد و گوشی را که گذاشتی دیگر نتوانستی در خانه بند بشوی. زدی بیرون. کجا باید می‌رفتی؟ برای چه؟ نمی‌دانستی. از فروشگاه‌گردی که حوصله‌ات سر می‌رود. چشم‌های آبی می‌تواند بهانه‌ای باشد تا با مثلا شلواری یا پیراهنی ور بروی، و یا چندی در موهای طلایی که حس ِگندمزار را در تو بیدار می‌کند، گشتی بزنی. ولی باز خسته شدی. سرت گیج رفت. باید از هوای کثیف فروشگاه بوده باشد یا از چیزی که نمی‌دانی چیست و در یک جای بدنت ورم می‌کند، گلوله می‌شود و به کله‌ات هجوم می‌آورد. از فروشگاه زدی بیرون. توی خیابان دیگر رنگ‌های آبی و طلایی بی‌جلوه می‌شوند. حتا دخترکی که کنار خیابان گردن ِباریک و سفیدش را روی ویلون خم کرده و با انگشت‌های کوچکش آرشه را می‌کشد، نمی‌تواند ترا به جمع کسانی که دورش حلقه زده‌اند، بکشاند. تنه خوردی، تنه زدی و خودت را در کافه‌ای دیدی که به دسته‌ی لیوان آبجو چسبیده‌ای. دلت می‌خواست آبجو بیرنگ باشد، مثل ِ "اشک بلبل". مجید این‌طور می‌گفت. وقتی سه نفری می‌رفتیم دربند، دوست داشتیم روی تخت بشینیم و صدای آب رود را که از زیر پای ما می‌گذشت، بشنویم. و یا آن‌طور که تو دوست داشتی، جورابت را دربیاوری و پاهایت را در آب فرو کنی. اولین استکان بالزام را که گارسون جلوی ما روی تخت می‌گذاشت، مجید می‌گفت: "به به، اشک بلبل!" هرگز فکر نکرده بودم که اصلا بلبل هم گریه می‌کند یا مثلا اشک داشته باشد، آن هم آن‌قدر زلال. تو هم گمان نمی‌کنم به این چیزها فکر کرده باشی. همیشه همین‌طور است. بعضی چیزها را آدم آن‌قدر می‌شنود که کم کم تکه‌ای از باورش می‌شود و به دیگران هم منتقل می‌کند، بدون‌اینکه به راست و دروغش فکر کرده باشد. گمانم مجید هم هرگز به آن فکر نکرده بود. شاید بعدها، وقتی که رفت زندان، بهش فکر کرده باشد. خُب، وقتی آدم توی یک چهاردیواری مجبور است ماه‌ها یا شاید سال‌ها قدم بزند، فکر هجوم می‌آورد. همه جورش. تازه اگر کف پاهایش زخم نباشد و مجبور نشود کون‌خیز برود، آن هم به کمک دست‌هایی که دمپایی پوشیده‌اند. فکر به جاهایی سرک می‌کشد که در حالت معمولی فرصتش را ندارد یا اصلاً تصورش را نمی‌تواند بکند. اما در سلول، حتا شده آدم برای خودش خاطره می‌سازد. انگار همه‌ی سلول‌های مغز باید یک‌جوری پُر شود. مجید را دیگر ندیدیم تا از او بپرسیم که به این چیزها هم فکر می‌کرده یا نه؟ یعنی هیچ کس دیگر او را ندید. یک قطره آب شد رفت زمین. شاید هم اشک بلبل.

برای اینکه بتوانی یک استکان عرق سفارش بدهی باید جیب‌هایت را بگردی. می‌گردی. باید حساب پولت را تا آخر برج داشته باشی تا مجبور نباشی باز هم از من قرض بگیری یا مثلا گرسنگی بکشی. آن کارِ آخر را هم به خاطر پخش ِبوی بد از دست دادی. صاحب کار گفته بود چرا بو راه انداختی. کاغذ دیواری را می‌‌کندی، دیوار‌های اتاق را صاف می‌کردی. باید نقاشی می‌شد. وسط کار رفتی توالت. پیش‌بینی که نمی‌شود کرد. صاحب کار گفته بود چرا بو راه انداختی. همین را گفته بودی: "پیش‌بینی که نمی‌شود کرد!" گفته بود چرا پیش از آمدن به سر ِکار، در خانه‌ات، این کار نکردی. گفته بودی – با غیظ هم – که عادت داری در روز چند بار برینی. و وقتی یارو گفته بود که شما خارجی‌ها بوگندو هستید، گفته بودی که می‌توانی دیوارهای خانه‌اش را هم با گُه نقاشی کنی، حتا تمام ِهیکل ِ گنده‌اش را. چقدر دلت می‌خواست مثل آن‌وقت‌ها که زنگ تفریح در دفتر مدرسه با همکارها خوش و بش می‌کردی، این ماجرا را تعریف کنی و حتا آقای ناظریان، ناظم ِ اخموی مدرسه را که با ترکه‌ی انار می‌آمد تا آمادگی ِ کلاس‌ها را اعلام کند، بخندانی.

از گشتن ِجیبت وا می مانی. پول عرق را داشتی، ولی تا آخر برج هنوز یک هفته‌ای مانده است. جیبت آنقدرها پُر نیست که جور ِیک هفته را بکشد. اما آبجو که تمام شد ، اشک بلبل را خبر می‌کنی. استکان را که بالا انداختی، نگاهت به زن و مردی گره می‌خورد که لب‌هایشان به هم جفت شده‌اند، و بعد رو می‌کنی به زنی که چند میز آن‌طرف‌تر تنها نشسته و دود سیگار را به  هوا می‌فرستد. نگاهش دود را دنبال می کند و تو گندم‌زارش را. سعی می کنی لخت مجسمش کنی. بوی پستان‌هایش را می‌خواهی، ولی دو پیر زن نمی‌گذارند خیالت کامل شود. روی میز پهلویی چنان ساکت رو به‌روی هم نشسته‌اند و چشم‌های شیشه‌وارشان را به تو دوخته‌اند که گویی سال‌هاست همان‌گونه نشسته مرده‌اند. زنی که مثل گارسون‌ها پیشبند آبی نپوشیده، به گلدان‌های رف ِپنجره آب می‌دهد. گاهی سرش را بالا می‌گیرد، به سوی ماشین‌ها. شاید هم عابرین را نگاه می‌کند، به آن پسرک موطلایی که دست مادرش را می‌کشد تا لابد ماهی‌های رنگین ِآکواریوم ِ پشت پنجره را نشانش دهد.

دلت می‌خواست ریحان روی میز باشد و همان‌طور که برای بوییدنش آن را به بینی‌ات نزدیک می‌کردی، در سبزی‌اش خیره می‌شدی. ریحان نیست و تو به درونت خیره می‌مانی. دلت می‌خواست گم شوی. زدی بیرون. فکر کردی مدت‌هاست که گم شده‌ای. دیگر نیازی نیست توی خیابان‌ها یا روی نیمکت پارک‌ها و یا در صدای ماشین‌ها و قطارها خودت را گم کنی. اگر عکست را در تمام روزنامه‌های دنیا هم چاپ کنند دیگر کسی نمی‌تواند پیدایت کند؛ مرا هم. شاید برای همین است که هم‌دیگر را کمتر می‌شناسیم، و گاهی اصلا نمی‌شناسیم. دور می‌شویم از هم، دور.

و تو از همه‌ی رنگ‌های طلایی و آبی و صداها دور می‌شوی… و وقتی خودت را روی مبل ِ اتاقت می‌اندازی، تصویرت در شیشه‌ی پنجره، حضور شب را خبر می‌کند. درون اتاقت بزرگ می‌شوی، سلطان می‌شوی: سلطان ِقابلمه‌ها و بشقاب های نشُسته، سلطان تخت‌خواب و ملافه‌های چرک، سلطان کتاب‌هایی که حوصله‌ی خواندنشان را نداری، سلطان نوارهای فرسوده، سلطان زخم‌هایی که نمی‌دانی کی سر باز کرده‌اند.

نگاه مرده‌ی زن‌های پیر دیگر مانع از آن نیستند که پستان‌های زن را ببویی؛ اما هنوز دو چشم آنجاست که نمی‌گذارند. آنجا کسی روی مبل پهن شده و به تو زل زده است: تصویرت را می‌گویم بر شیشه‌ی پنجره. به هم خیره می‌شوید. لحظه‌ها گم می‌شوند، و تو دیگر نمی‌دانی که تو، او هستی یا او، تو!

ناگهان تصویرت خودش را از شیشه‌ی پنجره بیرون می‌کشد، لحظه‌ای در برابرت می‌ایستد و وراندازت می‌کند. بعد می‌رود طرف ضبط صوت، آن را روشن می‌کند و دستش را به سوی تو دراز می کند. آهنگی که پخش می‌شود در میانه‌ی آشنایی و بیگانگی پرسه می‌زند. انگار چند ارکستر، هم‌زمان، آهنگ‌های مختلفی را در سالنی اجرا می‌کنند. سمفونی شماره ۹ بتهوون با چهارفصل ویوالدی درهم می‌آمیزد و در میانه، صدای تار می‌آید. کمانچه کشیده می‌شود. پشت سر، آهنگ جاز در رِنگ ِ قاسم‌آبادی حل می‌شود. از سمت چپ سُرنا می‌زنند و از دورها آهنگ عربی می‌آید یا چیزی مثل صدای غبارگرفته‌ی قاری باید باشد… و تو دیگر نمی‌توانی آهنگ‌ها را از هم تفکیک کنی. دست در دست ِ تصویرت می‌رقصی. می‌رقصید، می‌چرخید، می‌جهید و ناگاه با نوای جادویی ِ ویلونی آرام که گویی از مرکز جهان برمی‌آید، لذت هم‌خوابگی با زنی که می‌توانستی دوستش بداری، در تو می‌ریزد. گندم‌زار ِ زن روی شانه و سینه‌ات می‌ریزد. با دستهایت آن را نوازش می‌کنی. چشم‌های آبی‌اش را با نگاهت سر می‌کشی. پوست زن چنان شفاف است که می‌توانی خودت را در آن تماشا کنی. نوک انگشت‌هایت را روی لب‌هایش می‌دوانی. پستان‌هایش را می‌بویی. بوی شالیزاری را می‌دهد که تازه نشا شده باشد. سرت را بالا می‌گیری. چشم‌های زن دیگر آبی نیست، سیاه است، با رگه های خون که در سفیدی می‌دود. باد ِ سردی، داغی ِ پاهای برهنه‌ات را می‌لیسد. مور مورت می‌شود. نگاهت را به زیر می‌دوانی. شلیته‌ی گلدارش موج برمی‌دارد، بالا می‌آید، بالاتر. و تو می‌توانی ساق‌های گِل‌آلودش را ببینی که چند زالوی بادکرده به آن چسبیده‌اند.

با شتاب سرت را به سوی منظره‌ی شالیزار می‌دوانی. زن آنجا نیست. رو به‌روی توست، در آغوش تو. با چشم‌های خسته‌اش نگاهت می‌کند. پوستِ چرم‌بسته‌ی چهره‌اش چین برمی‌دارد. انگار از زخمی کهنه رنج می‌برد. سرش را می‌اندازد پایین. نگاهش را دنبال می‌کنی. به زالوها نگاه می‌کند. موهایش، موهای سیاه و آشفته‌اش روی شانه و سینه‌ات می‌ریزد. بوی نفت می‌دهد. دلت می‌خواهد بوی بهارنارنج  بدهد، یا بوی گندم، تا بتوانی در آغوشش بکشی، ولی بوی نفت می‌دهد. نگاه خسته و سمجش، بوی موهایش و زالوهایی که هر دم چاق‌تر می‌شوند، آزارت می‌دهد. پنجه‌های گِل‌آلود و سردش را که به دور ِگردنت گره خورده، به‌زور از هم می‌گشایی و با پیراهن خیس از عرق، خودت را روی مبل می‌اندازی.

خوابت که سوخت، می‌نشینی سیگاری آتش می‌زنی، کتابی برمی‌داری که بخوانی، ولی همان‌طور نیمه‌باز میان انگشت‌هایت می‌ماند، بی‌آنکه ورق بخورد. بلند می‌شوی و به طرف تلفن می‌روی. بی‌آنکه گوشی را برداری، باز می‌نشینی و سبیلت را با نوک انگشت‌هامی‌کشی. بطری آبجو را به لب‌ها نزدیک می‌کنی و چند قلپ در حلقت سرازیر می‌کنی. دوباره بلند می‌شوی و شماره‌ی مرا می‌گیری. زنگ تلفن که به صدا درمی‌آید، زنم صدایم می‌کند: «محسن! پاشو تلفن!»

از خواب می‌پرم و می‌گویم: «این وقت شب؟ ولش کن!»

می‌گوید: «شاید از ایران باشه.»

بلند می‌شوم و در حالی که دستم را برای پیدا کردن ِ کلید چراغ، روی دیوار می‌کشم، نمی‌توانم خودم را نگه دارم و نگویم: «چرا خودت پا نمی‌شی؟»

برق را که روشن می‌کنم، دادش در می‌آید: «خاموشش کن!»

چراغِ راهرو را روشن می‌کنم و چراغ اتاق خواب را خاموش. و تو از آن سوی تلفن می‌گویی: «محسن جان، ببخش این وقت شب مزاحم شدم.»

ساعتم را نگاه می‌کنم. از سه گذشته است.

می‌گویم: «خُب…؟ »

می‌گویی: «باز بی‌خوابی زده به سرم.»

می‌گویم: «خب …؟ »

می‌گویی: «باید با یکی حرف می‌زدم.»

می‌گویم: «خب…؟ »

می‌گویی: «باید با یکی حرف می‌زدم…»

تا می‌آیم باز هم بگویم «خب»، گوشی را می‌گذاری.

 

                                                                     

 

 

 


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.
Email Marketing Powered by MailChimp

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازار امروز

Loading currency converter .. please wait

loading
currency converter
please wait
....

خبرهاي گذشته