هستي نيوز،از آن سوي فيلتر جمهوري اسلامي خبر پراكني ميكند

-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد...
http://groups.google.com/group/hasti-news
------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۱ فروردین ۱۸, جمعه

Lastest News from Shahrgon for 04/06/2012

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



شیدا محمدی، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگار متولد تهران است. تحصیلات خود را در زمینه‌ی "زبان و ادبیات فارسی" تا مقطع لیسانس ادامه داد. حوزه‌ی علاقمندی او همواره ادبیات، نقاشی و سفالگری بوده است. طراحی و نقاشی را ابتدا نزد هانیبال الخاص به مدت کوتاهی آموخت، سپس نزد استاد گنجی، رنگ روغن را فرا گرفت. در دوره‌ی پایانی دانشگاه در سال ۱۳۸۷ با چاپ داستان‌هایش در مجلات و روزنامه‌ها، جذب روزنامه‌نگاری شد و فعالیتش را  همزمان در زمینه‌ی  " فرهنگی و هنری" و نیز "اجتماعی" با روزنامه‌ی " همشهری" و " جام جم" آغاز کرد و در روزنامه‌های " ایران جمعه" ، "همشهری تهران" ، " اعتماد" و مجلات مختلف ادبی و فرهنگی قلم زد.

از مرداد ۱۳۸۱، دبیر صفحه‌ی زنان در روزنامه‌ی "ایران" و دبیر صفحه‌ی " خشت و سرشت " در مجله‌ی وطن و از بهار ۱۳۸۲ دبیر تحریریه‌ی مجله‌ی " فرهنگستان هنر" بود. مقالات و گزارش‌های او در طی این سال‌ها در روزنامه‌های " دنیای اقتصاد" ، " سرمایه "، "کتاب هفته"، "ابرار" و…منتشر شده است.

اشعار او در مجلات " نوشتا"، "باران"، "بررسی کتاب"، " آرش"، " کانون نویسندگان در تبعید"،  "سیمرغ "، " رهاورد" ، " شهروند" ، "پیک" ، " کارنامه" ،" نافه" ، " شوکران"، " عصر پنج شنبه"،

" گوهران"، "خوانش"، " زنان"، "پیک آشنا"، " نگاه نو" و " ایرانیان" و نیز در روزنامه‌های همشهری، اعتماد، ایران جمعه، وقایع الاتفاقیه، جمهوریت، جام جم و …به چاپ رسیده است.

The Forbidden: Poems from Iran and its Exiles, Atlanta Review, The Poetry of Iranian Women: A Contemporary Anthology stylus, Words With Writers,Qarrtsiluni, Mead magazine,  Art Showcase for Iran…

شیدا محمدی در پاییز ۱۳۸۲ ایران را ترک گفت و از آن زمان ساکن شهر لس آنجلس است.

آثار منتشر شده:

۱-مهتاب دلش را گشود بانو، ۱۳۸۰، نشر تندیس.

۲- رمان "افسانه بابا لیلا"، که از سال ۱۳۸۲ در انتظار مجوز وزارت ارشاد بود و سرانجام در زمستان ۱۳۸۴ توسط نشر تندیس منتشر شد.

۳- مجموعه شعر "عکس فوری عشقبازی" ، ۱۳۸۶، به صورت زیر زمینی و به شکل افست منتشر شد.

۴- "یواش‌های قرمز" در دست انتشار.

برخی از اشعار او تا کنون به زبان انگلیسی، فرانسه، ترکی، کردی و سوئدی ترجمه شده است.

 

بخشی از فعالیت‌های فرهنگی و هنری شیدا محمدی:

Art as Sin: The Middle East and Freedom of Expression, Brown .  University 2012.

- شاعر مهمان دانشگاه مریلند. ۲۰۱۰

- شعر خوانی در کنفرانس "انجمن مطالعات ایران شناسی" سانتا مونیکا ۲۰۱۰

- سخنرانی درباره" وبلاگ نویسی و سانسور در ایران " دانشگاه مریلند. ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹٫

- شاعر و سخنران شرکت کننده در دانشگاه " یو.سی.ال" . آپریل ۲۰۰۹ . موضوع سخنرانی " شعر مهاجرت و شاعردر تبعید".

- شاعر و سخنران شرکت کننده در کانون فرهنگی ایرانیان، آگوست ۲۰۰۹٫ موضوع سخنرانی " شعر زنان در دوره مشروطیت".

-شعرخوانی و معرفی کتاب " عکس فوری عشقبازی" در کانون سخن، مارچ .۲۰۰۸

- شعرخوانی در کانون سخن، اکتبر ۲۰۰۸٫

- شعرخوانی در دانشگاه " یو.سی. ارواین" 2005.

- دبیر داستان سایت پیاده روازسال  2008 تا ۲۰۱۰٫

 

ارتباط با شیدا محمدی:

وبلاگ شیدا محمدی که از سال ۸۰ تا کنون فعال است:

www.sheidamohamadi.com

 و آدرس ایمیل او:

Sheidamohamadi@gmail.com

 

شش شعر از شیدا محمدی

بوسه

 

سراغ مرا از نامه‌ها نگیر

از پرنده‌های سفید کاغذهایت

که هیچ وقت نپریدند

از برهوت بنفش تنم

که درزهای مچاله شده‌اش را

این ابرهای ساکت پر کردند.

 

نه !

سراغ مرا از هیچ نشانی آشنا نگیر

باران که بیاید

کفش‌هایت روی یاد من سُر می‌خورند

چترت را دست باد می‌بندد   

و ماه

گونه‌ات را می‌بوسد.

 

 

تب و لرز در تاریکی

 

این که حرف

حرف می‌زند در من

هولی است در تاریکی

                             با تاریکی.  

 

هولی است حرف

که در تاریکی

              با تاریکی    

حرفی در من می‌زند

 

 

از…

 

آنجا ایستاده بودیُ

ابرها

از روی ماهت می‌گذشتند

می‌گذشتند

روزها

روزها

روزها

از روی ماهت می‌گذشتند

و من

این جا

جا می‌ماندم از تو

و ماه

از…

 

 

هوای ملس

 

درختی زیر پوستم

ساقه‌هایش بنفش

برگ‌هایش صورتی

زرد

و کمی تاریک.

 

درختی زیر پوستم

با تاج‌های خروس

در رگ‌هایم

از زیر پوستم

                 دوستم      

               گاهی.

 

 

 

با چشم‌های نگو !

 

دلم مرد می‌خواهد

مردی مثل سپید رود

با تنی روشن‌تر از ماسه‌ها

صدایش هنوز از این گوش ماهی‌ها…

و دست‌های من  پرنده‌های سفید.

مردی با چشم‌های تابستانی     با چشم‌های بستنی

با چشم‌های نمی‌گویم!

مردی با زنگوله‌های کوهستانی

که از باد برمی‌گردد 

                 تا در باران‌های تاریکم 

                   دستِ ماه کبود را بگیرد

                                    با رود بخواند.  

شنیده‌ام   به سرش که می‌زند

از مرگ جلو می‌زند

از دور مرا نگاه می‌کند

                          که در این سطر قرمز می‌رقصم.

 

 

قفل دارکوب و کلید کاج‌ها

 

در گرگ و میش این هوا

صدای دارکوب و این کاج‌های سوزنی          که آدم‌های یواش غروبند

با همین درخت‌هایی که اسمشان را نمی‌دانم

و هر روز  با باد          حرف‌های قرمز می‌زنند

از اسمت خوشم می‌آید سالونگ.

 

دارم با صدای بلند ابرها

شعر می‌گویم

آفتاب را قفل کرده‌ام

زیر زیزفون ِ همین حوالی

 دریا  -  

           بیا اینجا!     

 


 


نوروز در تبعید – بخش سوم و پایانی

شیدا محمدی: کسی که مهاجرت می‌کند انسان خوشبختی نیست

دو هفته‌ی آغازین بهار را پای صحبت دو نسل از نویسندگان تبعیدی نشستیم. در هفته‌ی نخست به سراغ مصطفی عزیزی رفتیم که به مانند هزاران ایرانی، سالی پس از کودتای محمود احمدی‌نژاد، به تبعید و زندگی در غربت تن داده است و برای هفته‌ی دوم، به سخنان محمود فلکی گوش سپردیم؛ نویسنده‌ای که در سال‌های نخستین دهه‌ی شصت، که بسیاری آن را سیاه‌ترین دهه‌ی پس از انقلاب ۵۷ می‌دانند، به اجبار، نویسنده‌ای "تبعیدی" شد…  نسل دیگری از تبعیدیان اما، در سال‌های میانی (ما بین دهه‌ی سیاه شصت و سال‌های پس از کودتای انتخاباتی ۱۳۸۸) زندگی در تبعید را برگزیدند. شیدا محمدی از چنین نسلی است، شاعر، نویسنده و روزنامه‌نگاری که پاییز ۱۳۸۲ مُهر تبعید را بر زندگی‌اش زده است: «همیشه گفته‌ام کسی که مهاجرت می‌کند انسان خوشبختی نیست، چرا که تمامیت کیهان شناختی خودش را از دست داده و دو پاره شده است. این شکل گریز به اجبار یا به اختیار در واقعیتی نهفته است که قابل انکار نیست و آن دامنه وسیع محدودیت است حالا در جایی که ما زاده شدیم این هم به شکل سیاسی- اجتماعی‌اش نمود پیدا می‌کند و هم در شیوه‌های فرهنگی‌اش که به گمانم وسیع‌تر و عمیق‌تر است.»

محمدی چهار کتاب در کارنامه‌ی ادبی‌اش به ثبت رسانده است؛ یک رمان و سه مجموعه شعر که برخی از این کتاب‌ها از سوی وزارت ارشاد در ایران ممنوع‌الچاپ شناخته شده‌اند. شیدا محمدی از زمان مهاجرتش به آمریکا، در همایش‌های بسیاری شعرخوانی و سخنرانی داشته است.

 

خانم محمدی، شما در ایران در کنار شاعری، به شکلی فعال با روزنامه‌‌ها نیز همکاری داشتید. با توجه به مشکلاتی که از سوی حکومت ایران برای روزنامه‌نگاران ایجاد می‌شود، آیا به اجبار برای ادامه‌ی زندگی، مهاجرت را برگزیدید یا اجباری در کار نبود؟ اگر مجبور به مهاجرت شده‌اید، آیا می‌توان این شکل مهاجرت را نوعی تبعید نامید؟

همیشه گفته‌ام کسی که مهاجرت می‌کند انسان خوشبختی نیست، چرا که تمامیت کیهان شناختی خودش را از دست داده و دو پاره شده است. این شکل گریز به اجبار یا به اختیار در واقعیتی نهفته است که قابل انکار نیست و آن دامنه وسیع محدودیت است حالا در جایی که ما زاده شدیم این هم به شکل سیاسی- اجتماعی‌اش نمود پیدا می‌کند و هم در شیوه‌های فرهنگی‌اش که به گمانم وسیع‌تر و عمیق‌تر است.

آخرین فعالیت‌های من به عنوان روزنامه‌نگار، در حوزه زنان بود. جدا از ادبیات که شیوه زندگی کردن من است. "زنان" در سیاست‌های تعریف شده آن نظام، یک قالب از قبل تعیین شده بود. در حقیقت فردیتی که در برابر تمامیتی خرد و له شده بود. از هر طرف که می‌رفتی بن بست بود. حتی برای گرفتن مجوز، شش ماه در انتظار بودم برای تفهیم اینکه ما چرا باید صفحه زنان داشته باشیم.

صفحه زنان، دایره حقوقی، اجتماعی و ادبی را شامل می‌شد و کم کم با بوجود آمدن پدیده دختران خیابانی و کودکان خیابانی من جذب آنها و تحقیق درباره آنان شدم. گفتگوها و گزارش‌ها درباره زنان خیابانی مرا به دایره‌های تو در تویی رساند که هم بسیار دردناک بود و هم خطرناک برای کسانی که بانی این باندها و اتفاق‌ها بودند. زنانی که مورد تجاوز خانگی قرار گرفته بودند یا به زور به مردان پیر چند همسره فروخته شده بودند یا به عقد آنها درآمده بودند و از شدت فشار و خشونت از شهر و خانه گریخته بودند و معمولاً در ترمینال‌ها و پارک‌ها گیر زنان یا مردان ظاهر فریبی می‌افتادند که آنها را گرفته و بعدا به عنوان برده‌های تن فروشی مورد آزار و استفاده قرار می‌دادند. قصه غم‌انگیز آنها مرا تا حد مرگ آزرد. چشم‌هایم رو به حقیقتی باز شده بود که از سطح ناز و پر فریب شهر تهران دور مانده بود. اعتماد آهسته آنها به من، مرا جسورتر کرد که تا انتها بروم. آن زمان ها به گمانم مرگ یک شوخی بود. شاید این تاثیر جنگ و بمباران بود. هیچ چیزی جز حقیقتِ بودن مرا نمی‌ترساند. اما یافتن ریشه‌های این حقیقت و وصل شدنش به حلقه‌های مفقوده حکومتی کم کم پای رعب و تهدید را به روزهای من باز کرد. یادم می‌آید شب و روزهایم تقسیم شده بود میان تحریریه و خیابان‌ها. به شدت وزن کم کردم و از لحاظ روحی در حال عجیبی بودم. اما سخت می‌نوشتم، تحقیق می‌کردم، مصاحبه می‌کردم و به دنبال کسانی بودم که راه نجاتی برای این زنان بیابند. از لحاظ قانونی هیچ حمایتی نبود و از لحاظ اجتماعی کم کم زنان و مردانی آگاه و توانمند پیدا شدند که در عرصه حقوقی و اجتماعی شروع به فعالیت جدی درباره آنها کردند که همکاری من با آنان و پوشش خبری دغدغه اصلی‌ام شد تا جایی که صفحه زنان را بستند و ممنوع‌القلم شدم. آن زمان کتاب "افسانه بابا لیلا" در انتظار مجوز بود که چند بار خودم و ناشرم برای پاسخ به سوالات ارشاد خوانده شدیم. ادامه فعالیت سخت بود. آخرین فعالیتم قبل از پاییز ۱۳۸۲ و خروج از ایران، به عنوان دبیر تحریریه مجله فرهنگستان هنر بود. سفر کوتاهم به امید بهبود اوضاع به ماندنی چندین ساله تبدیل شد…

وقتی چروک چروک می‌خوردم در ملافه      از آینه بر می‌گشتم
چشم
 زل زده بود به انگشت‌هایم     
از چروک تنم بیرون نمی‌ریخت

منم
 زنم
بسیار گریسته بود در تو.

….

بریده‌ای از شعر "عشق تاریکی‌های تاریکی دارد".

این دوری از زادبوم و زبان مادری، خللی در نوشتن‌تان ایجاد نکرده است؟ بیشتر از زمانی که در ایران بودید می‌نویسید یا کمتر؟ از کیفیت شعرهای اخیرتان راضی هستید؟ در مجموع، به عنوان یک شاعر مهاجر چه مشکلات و چالش‌هایی را پیش روی خود می‌بینید؟

نمی‌دانم از چه وقت (شاید بعد از مهاجرت) اما گویی زمانِ خاطره‌ام که زمان روایت است، به زمانِ اسطوره تبدیل شد، نه آن تعبیر تاریخی‌اش. یعنی همه روایت‌ها در ذهن من، زمانِ چرخه‌ای دارند نه خطی. ولی از یک سو به عنوان شاعر امروزی، خود راوی این روایت یا شعر- داستان هستم که خب در زمان این روایت، شاعر خود تبدیل به راوی هم می‌شود و زمان دیگر، چیزی بیرون از من نیست. در حالی که زمان خاطره – روایت من از کودکی تا حال، یک زمان اسطوره‌ای است یعنی فردیت ندارد از این رو با جهانِ بیرون از خودم در ارتباط بودم در حالی که زمان در حال حاضر، در ذهن من است یعنی در راوی این شعر.  پس دائم در تضاد میان این دو دنیا سیر می‌کنم.

بگذارید مثالی بزنم. زمان در کودکی من، روایتگر جنگ و بمباران و انقلاب است. زمان ایدئولوژی‌ها. زمان نمادها و رسیدن به غایت. یعنی وقتی که فکر می‌کردیم با آرمان‌هایی که خود تبدیل به شر شدند، می‌توانیم به وضعیت آغازین برسیم. یعنی اسطوره طبیعت، بهار، عدالت و رهایی.

اما زبان نمادین فراموش شد، و در حقیقت هبوطی که از آغاز زندگی بشریت وجود دارد، اتفاق  افتاد. همان که شر است. بنابراین ساختار دراماتیک جهان برای شاعر، رابطه میان زمان و راویت است و هماهنگی برقرار کردن میان این تفاوت‌ها و تاویل‌ها. بنابراین پناهگاهی که در این دنیای تکنیک زده مدرن می‌یابم شعر است که خارج از این زمان خطی است. این چرخش میان زبان ذهن و زبان روایت بزرگترین چالش من با زمانِ امروزینم است که زمان شاعر است.

اما همین الان که دارم برایتان می‌نویسم درون هواپیما هستم از کالیفرنیا به دانشگاه بروان برای شعرخوانی در فستیوال ادبیات و فیلم و همین یعنی شعر پویا و زنده. یعنی زمانِ مدرن. تصور کنید خود این صحنه چقدر سوررئال است. من جایی معلق میان زمین و آسمان هستم. از زمان غرب آمریکا جدا شدم و به زمان شرق آمریکا نزدیک می‌شوم که درراس دیگری قرار دارد و برای شما می‌نویسم که در جای دیگری از زمان و مکان هستید و از "نوروز و شعر …" سخن می‌گوییم که برای من هم اکنون تبدیل به زمان اسطوره شده است و این یعنی همه آن پرتاب‌های زمانی از هزارتوهای جادویی که آلیس هنوز افسانه‌اش را در گوش من نجوا می‌کند.

این که حرف

حرف می‌زند در من

هولی است در تاریکی

                              با تاریکی. 

 

 

هولی است حرف

که در تاریکی

               با تاریکی   

حرفی در من می‌زند.

" از شعر س و ر ا خ"

 

آیا از زمانی که از ایران خارج شده‌اید، سرودن به زبانی غیر از زبان مادری را تجربه کرده‌اید؟ اگر نه، چرا؟ و اگر پاسختان مثبت است، لطفا از چگونگی این تجربه و حسی که هنگام سرودن به زبانی دیگر داشته‌اید، برایمان بگویید. به هر حال، با وجودی که اغلب شاعران و نویسندگان مهاجر به این کار وسوسه می‌شوند، نباید تجربه‌ی آسانی باشد.

خیلی به ندرت. تنها زمانی که به عنوان شاعر مهمان دانشگاه مریلند بودم و در "خانه نویسنده" زندگی می‌کردم، چند تجربه هایکو داشتم. شاید بیشتر تحت تاثیر ارتباط با شاعران آمریکایی و مطالعه به زبان انگلیسی بود اما بعد از مهاجرت، در زبانم زندگی می‌کنم. وطن من شعر من است و شعر من زبان من است. آدورنو می‌گوید: برای آدمی که دیگر وطنی ندارد، نوشتن جایی می‌شود برای زیستن.

آیین‌های نوروزی از معدود آیین‌هایی‌ست که اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان اعم از مذهبی و غیر مذهبی، برای آن اهمیت قائل‌اند. نوروز در زندگی شما چه جایگاهی داشته است، پر رنگ یا کمرنگ؟ آیا در این طرف نیز همان جایگاه را برایتان دارد یا الان ترجیح می‌دهید که به عنوان شاعری مهاجر، بیشتر با آیین‌های کشوری که در آن زندگی می‌کنید آشنا شوید؟

شاید بهتر باشد در پاسخ این سوال بخشی از شعر منتشر نشده "وقت صبا" را از کتاب "یواش‌های قرمز" که در دست انتشار است برایتان بنویسم.

هر وقت شک می‌کنم  به یاد تو می‌افتم و دلم لک می‌زند با پاهای گلی از خانه بزنم بیرون
باران هم می‌بارد
شهر پشت بید و این خیسی نرم  بوی موهای بلند و شبق من
از گردنم باید بپاشم به آسمان و باز چه کسی  باد دیوانه را کشانده پای لاله‌ها ؟

 آینه و یادش به خیر نشستن و راه رفتن و خوابیدنِ رودخانه‌ها
رودخانه‌های سینه چاک
حالا تو کجایی ؟
شاید خواب می‌بینی و اسب‌های سفید در تاریکی شیهه می‌کشند
در تاریکیِ من
در تاریکیِ این شهر و این آدم‌ها.

با این کفش‌ها با این انگشت‌ها با این چمدان‌ها
با این عکس‌ها و قدم‌ها با این پله‌های موذی
باز چه کسی به باد از شب‌های عشق حرف زده است؟
یادش به خیر چشم‌های زرد اول صبح
چشم‌های خوشبو و خوشمزه
خداهای لخت و خندان
کجایی تو حالا؟
سوار کدام قله  کجای این دنیای معلق؟

اصولا بیشتر اهل رفت‌وآمد با فامیل هستید یا با دوستان؟ این را از آن جهت سؤال می‌کنم که یک – بر اساس تجربه می‌دانم که اغلب شاعران و نویسندگان خیلی به رفت‌وآمدهای فامیلی علاقه‌ای ندارند، اما علت یا علل‌اش احتمالا فرد به فرد فرق می‌کند… دو – جایگاه نوروز معمولا برای افرادی که بیشتر به رفت‌وآمدهای فامیلی علاقه‌مندند، پررنگ‌تر است و برای کسانی که از این رفت‌وآمدها گریزانند، این "نوروز" گاهی حتی ملال‎‌آور  می‌شود.  شما از کدام دسته‌اید یا بوده‌اید؟ چرا؟

بچگی‌ام با دمپایی صورتی فرشته نشان و تی شرت پلنگ صورتی، دورِ گرگم به هوا و زووووو و کش بازی با دخترهای فامیل، دور حوض بی ماهی و تاک بلند قدیمی مو گذشت و تابی که هر عصر پدرم مرا با آن به گوشه‌های پنهان مانده آسمان از پشت برگ‌های چنار و نارون می‌برد. همه شوق من در بازی صبح تا عصر میان فوتبال با پسرعموها و عروسک بازی با دخترهای فامیل می‌گذشت. خانه‌ی شلوغی وسط تهران با اتاق‌های بسیار و پر مهمان. همیشه خانه‌ی ما در حال پر و خالی شدن از دست‌ها و ریش‌ها و چادرسفیدها بود. حالا این‌ها تصویرهای کوتاهی است که عقب و جلو می‌روند. بوی قیمه و پلویی که گاه تا چند همسایه آن طرف‌تر را هم به خانه ما می‌آورد و مادرم که تا یادم می‌آید با دامن‌های رنگین بلند و قد کشیده، میان این بوها و کوزه‌های ترشی و دبه‌های مربا در حال رفت و آمد بود و سینی‌های بزرگ غذا که به رفتگر محل تا سربازان نزدیک پادگان می‌داد و همیشه من پشت دری بودم که دائم با صدای مهمان بعدی باز و بسته می‌شد. کودکی من پر از این صداها و بوهاست.

شب‌های یلدا و کرسی‌های خانه‌ی مادربزرگ تا سفرهای نوروزی جاده شمال، شیراز و اصفهان با کوه‌های کله‌ی سحر و بوی خوب نیمرو در ماهیتابه‌ی رویی و چای شیرین و ماشین‌های پشت سرهم قطارِ عموها که با هم یا به مشهد می‌رفتند یا به شمال یا به تفرش و قم و کاشان و من میان دست و پای زخمی از بازی و بوی خاک و لباس‌های رنگارنگ غلت می‌خوردم.

آسمان رازی بود که میان حکایت‌ها و افسانه‌هایی که بابا، شب برای ما می‌گفت تقسیم می‌شد و از همان قصه‌های ملک محمد و چاه دیو و هفت خوان رستم… به سفری جادویی و دور رفتم که حتی عصای فرشته‌ی صورتی روی دمپایی‌ام هم قادر به بخشیدنش نبود. از همان سه، پنج سالگی که به یاد می‌آورم دوستانم درخت و پرنده‌ها شدند که پله پله تا ماه می‌رفتند و انگار شب به شب ققنوس روی درخت توت خانه‌مان می‌خوابید و صبح سیمرغ مرا می‌برد به سرزمین نقاشی. با همین قصه‌های شبانه پدر بخصوص شب‌های یلدا تا نوروز چون آلیس به سرزمینی جادویی رفتم که دیگر از آن بازنگشتم. آنچنان که آلیس در گوش ملوانان نجوا می‌کرد که صدای پریان را نشنوند، این صدا که شاید صدای شعر است بر جهان من مسلط شد تا هم مرا به شناخت برساند و هم مرا از دنیای ایدئولوژی و تکنولوژی محافظت کند.

برای این خیال‌های قشنگ و یافتنِ مردمان اسرارآمیز آن سرزمین، همیشه به خلوتی احتیاج داشتم که رویاهایم در آن جان بگیرند. در دفتر نقاشی و میان عروسک‌ها و آینه‌ها و بعدها میان کلماتی که شعر شد اما این خلوت را همیشه مهمان‌های شلوغ خانه و بوی قیمه و قورمه و کباب و دیگ و بشقاب‌های بزرگ که سفره سفره پهن و بسته می‌شد از من می‌گرفت. شاید از زمانی که به مدرسه رفتم، کم کم راه در رفتن از دست مهمان‌ها را یاد گرفتم آن هم میان کتاب‌های خوبی بود که پشت سر هم در کتابخانه ما پیدا و امانت گرفته می‌شد.  دوستانم هم از میان همان کلمه‌ها روییدند. نوروز هم بعد از این با آنها قسمت شد. تا وقتی تهران بودم بعد از سال تحویل، دوشنبه اول سال می‌رفتم دیدن پوران فرخ زاد و بیشتر دوستان اهل ادب و هنر هم می‌آمدند و آن بهترین مراسمی بود که می‌رفتم. اگر ایران درودی هم در ایران بود به دیدن او می‌رفتم. باقی در سفر و خنده با دوستانم می‌گذشت.

…..

تو این تماشا را می‌شناسی محبوبم
زیر این سنگ‌های منقوش دوستانمان خوابیده‌اند
دوستان سماع
دوستان مترنم.
 

بریده‌ای از شعر "معبد بهار"

 

در مجموع، آشنایی با فرهنگی دیگر که احتمالا تفاوت‌های زیادی با فرهنگ ایرانی دارد، تأثیری بر نوع دیدگاهی که در شعرهایتان انعکاس پیدا می‌کند، گذاشته است؟ در هستی‌شناسی شما به عنوان یک شاعر نسبت به زمانی که ایران بودید، تغییری رخ داده است؟

فقط می‌توانم با چیزهایی پیوند برقرار کنم که از فیلتر شخصی من بگذرند. یعنی هر چیز که برای من شخصی شود مثل همین نوشته، کتاب، گلدان، دوست، خنده می‌توانم با آن ارتباط بگیرم چون دیگر بخشی از من می‌شود. سن ژون پرس، شاعر فرانسوی در نطق جایزه نوبل گفت که امروز شاعر در دنیا همان نقشی را ایفا می‌کند که عارفان در عصر اسطوره. چرا که کلام وی به کیهان نظم می‌دهد. در مورد آمریکا این اتفاق( نظم کلامی- کیهانی) سخت و دیر افتاد.                                               چرا که در وهله اول، هجرت از سرزمین مادری با آن همه تعلق انتخاب نبود و هر آنچه از سالیان ابتدایی مهاجرت به یاد دارم اندوهی دردناک است که همه زندگیم را تحت شعاع قرار داد. یک حس گمشدگی و گیجی که تا سالیان پیش همراهم بود. یعنی همان سیر خطی زمان- فراموشی. دردناک‌ترین بخش زندگی یک مهاجر، ساختن هویتی تازه و فراموشی آنچه بوده است که همواره در پی یافتن کسانی است که با او درد و زبان مشترک دارند. دیرتر دریافتم که این زبان مشترک، آنگونه که مولانا می‌گوید همدلی است نه همزبانی. یعنی حتی میان آمریکاییان بویژه قشر هنرمندان آنان که حتی با وجود زبان مشترک، حس تنهایی و جدا افتادگی دارند. یعنی همان حسی که من به عنوان شاعر زن ایرانی در سرزمین مادریم داشتم. اما دستاورد مهم هجرت و زندگی میان مردمانِ مهربان این سرزمین، این فرصت را به من داد که داده‌های با ارزش فرهنگم را بازسازی کنم و به سهم خودم در مقام یک شاعر، سفیر این زبان و ادبیات کهن و غنی به آمریکاییان باشم و حتی در تدریس این زبان و ادبیات کوشا. و ازسویی دیگر، خوشحالم که در زیستگاه دومم که انتخابی دگرگونه بود، زبان و ذهنم  فرصت آزاد زیستن و آزاد اندیشیدن را یافت. همین در شیوه زندگی من و بعضا در شعرم منعکس شده است. باید به واقع بگویم من همه زندگیم را وقف شعر کردم اما برای داشتن این آزادی در زبان و ذهن و زندگی آنگونه که ویرجینیا وولف به زنان نویسنده و شاعر توصیه کرده بود، باید سخت کار کنم تا آن کلید استقلال و رهایی همیشه در دست خودم باشد نه دیگری.

اطلاع دارم که چندین کتاب در این طرف آب نوشته‌اید که اتفاقا در ایران هم با استقبال شاعران، منتقدان و سایت‌های ادبی رو به رو شده است. این کتاب‌ها در ایران ممنوع‌الچاپ شده‌اند؟ آیا با وجود ممنوع‌الچاپ شدن آثارتان در ایران، امکان دسترسی گسترده به آنها برای مخاطب داخل کشور (مثلا با ایجاد امکان خواندن آن از روی سایتی ادبی) وجود داشته است؟ اصولاً چه‌قدر داشتن مخاطب در داخل وطن برایتان اهمیت دارد؟

سانسور در فرهنگ ما پیچیدگی خاصی دارد سپیده‌ی عزیز. ما روایتگر عصر خودمان هستیم بنابراین از سانسور دوره قبل از جمهوری اسلامی و دورتر در طی تاریخ سخن نمی‌گویم از همین زمانی می‌گویم که کودکی ما را میان چادر سفید تا همان فرهنگ کفن، پوشاند. اجازه بده فراتر از من و همین چند کتاب برویم. من و شما به عنوان زن هیچ انتخابی در مورد جنسیتمان نداشتیم اما سنت و مذهب آن سرزمین به دور از هر حکومتی به ما یاد می‌داد چگونه زیستن و زن بودن را و پیش از آنکه انتخاب کنیم همه چیز به ما تکلیف می‌شد.  طرز راه رفتن، خندیدن، لباس پوشیدن، گریه کردن، بستنی خوردن تا … به قول آنها شوهر کردن و زاییدن. خب در همین جامعه انتخاب شاعری یعنی خودکشی. چون خود به خود مرزهای کلمه‌ها پیداست و اگر تو روایتگر دنیای زنانه خودت باشی به تابویی نزدیک می‌شوی که پیش از تو در هزار تار تنیده شده است و خود به خود از همان سیستم آموزشی تا هزارتوهای مذهبی و سنتی و فرهنگی در ذهنت چنان پیچیده عمل می‌کند که خودت اولین سانسورگر خودت و تنت و حست می‌شوی و کم کم از میان پرده‌های تار تا صداهای شفاف رسمی، منقطع می‌شوی. این سانسور پیش از دولتی بودنش مردانه است. نه فقط از سوی مردان بلکه حتی زنانی که در شکل مادر یا زنِ مطیع پارسا، برای مورد قبول واقع شدن از سوی همین زبان و زمان مردانه، تو را در میان دیوارها و چادرهایشان خفه می‌کنند تا خود روایتگر مغمومی باشند از این چرخه‌ی محتوم. بی آنکه فکر کنند آزادی در انتخاب است.

بیرون زدن از مرزها بی آنکه از مرز خودت و ذهن و زبانت بگذری هیچ ارزشی ندارد چون در نهایت همیشه زندانت را با خودت چون لاک پشتی می‌بری. آنچه ارزش بود و سخت به دست آوردم، گذشتن از این ترس و واهمه‌های درونی خودم بود. بریدن از آفرین و نفرین و همین در شکل کتاب "عکس فوری عشقبازی" بیرون آمد. خب این کتاب از عنوانش تا شعرهایش که روایت زنانه‌ای است ازعشق، مرگ و مهاجرت اجازه انتشار نیافت. در آمریکا هم که منتشر شد روبرو شد با نقد همین زن- مردانه‌هایی که خود با همه ادعای آزادی و برابری در خدمت ستون‌های تایید جامعه مردانه بودند و مردانی که بین راوی و شاعر هیچ مرزی قایل نیستند و شعر عاشقانه و اروتیک تنها برانگیختن تمام عقده‌ها و حسدهایی است که اگر بر آن دست نیابند از هیچ گزندی بر تو ابایی ندارند. انتشار این کتاب ادامه درد و تجربه نویافته‌ای بود برای من تا دریابم سانسور در ایران معطوف به یک سانسور دولتی نیست بلکه یک سانسور فرهنگی است و ما باید طرحی نو دراندازیم تا این تغییر بنیادین از فرهنگ و ابتدا خودمان آغاز شود و بعد دامنه‌های سیاسی و اجتماعی ما را در بر گیرد.

بخش که این همه دور رفتم. این کتاب پس از انتشارش به شکل مکتوب، اولین بار در سایت وازنا به صورت پی دی اف منتشر شد تا در دسترس خوانندگان داخل ایران قرار گیرد. کتاب "در کوچههای ماهوتی" هم که در سال ۲۰۱۰ به ناشر سپردم اجازه انتشار نیافت. حالا مجموعه شعرهای تازه‌ام در انتظار انتشاراست. انتظار سرنوشت محتوم نسل ماست. …..

آن روز   آن روز   آن روز  که  تخت و رخت شما از راه رسیده بود
 کوچه‌ای آمد و دیدم سرم گیج می‌رود
 دیدم ماشین‌های سیاه از کتاب و ساعت و شهر     شما را برداشته‌اند و می‌برند
 

من در کوچه‌ای گم شدم
با دست‌های قفل و آدم های نیمه تمام
بی شما و ابدی .

"بریده‌ای از شعر هوای باران و فرشته"

 

 


 


بخش دوم (پایانی)

گفت‌وگوکننده: سرجی دوریا

ترجمه: گروه ترجمه‌ی شهرگان

ﺗﺰوﺗﺎن ﺗﻮدوروف ﺳﺎل ۱۹۳۹ در ﺻﻮﻓﯿﻪ‌ی ﺑﻠﻐﺎرﺳﺘﺎن ﺑﻪ دﻧﯿﺎ آﻣﺪ. ﺑﯿﺴﺖ و چهار ساله بود که ﺑﻪ ﻓﺮاﻧﺴﻪ گریخت، در آن کشور مستقر شد و ﺑﺎ نانسی هوستون، نویسنده‌ی ﻛﺎﻧﺎداﻳﻲ ازدواج ﻛﺮد. تزوتان کار خود را ابتدا با ترجمه آغاز کرد و آﺛﺎر ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﮔﺎن ﻓﺮﻣﺎﻟﯿﺴﺖ روس نظیر ﺑﻮرﻳﺲ آﻳﺨﻦﺑﺎوم، وﻳﻜﺘﻮر اﺷﻜﻠﻮﻓﺴﻜﻲ و روﻣﻦ ﻳﺎﻛﻮﺑﺴﻦ را ﺑﻪ زبان ﻓﺮاﻧﺴوی برگرداند. نخستین اثر تألیفی‌اش نیز عنوان "ﻧﻈﺮﻳﻪ‌ی ادﺑﻲ، ﻣﺘﻦ‌ھﺎﻳﻲ از ﻓﺮﻣﺎﻟﯿﺴﺖھﺎی روس" را بر خود داشت که اﻧﺘﺸﺎرات "ﺳﻮی" آن را در ﺳﺎل ۱۹۶۶ به چاپ رساند. در سال ۱۹۷۱ نیز کتاب "ﺑﻮﻃﯿﻘﺎی ﻧﺜﺮ" را منتشر کرد که از مشهورترین آثار او به شمار می‌آید. از تودوروف ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮوز، ﺑﯿﺶ از ﺑﯿﺴﺖ و ﭘﻨﺞ ﻛﺘﺎب انتشار یافته اﺳﺖ ﻛﻪ از برجسته‌ترین آنها می‌توان به کتاب‌های "شگفتی‌های اﺳﺘﺒﺪاد" (2006) و "ادبیات در خطر" (2007) اشاره کرد.

بخش نخست این گفت‌وگو در هفته‌ی گذشته با دیدگاه‌های تودوروف درباره‌ی دیوار برلین و فروپاشی آن به پایان رسید. تودوروف با محکوم کردن آن دسته از رهبران احزاب چپ اروپا که هنوز هم از برگزاری جشنی برای سالگرد فروپاشی دیوار برلین ابراز نارضایتی می‌کنند، تعجب کردن از فروپاشی آن دیوار یا نگاه طعنه‌آمیز داشتن به این موضوع را در حکم توهین به انسان‌هایی دانست که سال‌ها از آن رنج کشیده‌ بودند: «جوامع دموکرات چندین سال‌ نوری از آن نظارتی که در سیستم امنیتی آلمان شرقی یا بلغارستان وجود داشت، فاصله دارند. تحت نظارت بودن در یک سیستم قدرتمند توتالیتر را نباید با اشتباهاتی که در نظام دموکراتیک پیش می‌آید و فقط باید اصلاح‌شان کرد، یکی دانست. یکی دانستن این دو وضعیت به معنای نادیده گرفتن رنج میلیون‌ها و میلیون‌ها نفر است.»

بعد از فروپاشی دیوار برلین چه جهانی را پشت سر گذاشتیم؟

بعد از مواجهه‌ی دو ابرقدرت در جنگ سرد به سمت جهانی چندقطبی رفتیم. برخی از مردم بر این باور بودند که به سمت جهانی واحد پیش خواهیم رفت که اداره‌ی آن را ایالات متحده بر عهده خواهد داشت. اما در نهایت، مواجهه‌ی شرق و غرب به شیوه‌هایی برای اجرای دیگر الگوهای سیاسی منجر شد. به هر حال، وضعیت بی‌سابقه‌ای بود، هر چند که من به این موضوع که کشورهای دیگری نیز از سراسر جهان بتوانند تاریخ را رقم بزنند، نگاه مثبتی دارم.

و دیوارهای دیگری هم ساخته می‌شود…

انسان‌ها از عهد عتیق در کار ساختن دیوار بوده‌‌اند: اسکندر کبیر، دیوار بزرگ چین، دیوار آدریان در دوران امپراطوری روم. دیوارهای محافظی که برای مقابله با تهاجم‌های احتمالی ساخته می‌شد. به مرور زمان و با پیشرفت فناوری، دیوارهایی که برای دفاع نظامی ساخته می‌شد، از رونق افتاد. البته هنوز هم نظیر چنین دیوارهایی مثلا بین مراکش و بخشی از موریتانی ساخته می‌شود اما این حفاظ‌های تدافعی معمولا کوچک‌تر از آن قبلی‌هاست: مثلا فقط حول سربازخانه‌ها کشیده می‌شود به مانند آنچه در منطقه سبز بغداد وجود دارد یا مثلا حول محله بدنامی در پادوای ایتالیا.

نوع دیگر دیواری که امروزه استفاده می‌شود، سیستم‌های محافظتی خانه‌های مجلل است، یا مثلا مرز جداکننده‌ی دو کره، یا آنچه در کشمیر بین هند و پاکستان وجود دارد، یا دیواره‌ی قبرس که بین ترک‌ها و یونانی‌ها جدایی افکنده است. دیوار برلین در این میان در دسته‌ی غیرمعمولی جای گرفته است. اغلب دیوارها با هدف جلوگیری از ورود خارجی‌ها ساخته می‌شوند حال آن که دیوار برلین به منظور جلوگیری از خروج ساکنان از کشور بنا شده بود. از آن برای محافظت از مردم استفاده نمی‌شد. در عوض، برای بیمار کردن آنها به کار می‌رفت. تصویر نمادینی که در اینجا می‌توان از دیوار برلین ارائه داد، دیوار زندان است نه دیوار قلعه. سال ۱۹۶۳ که من هنوز در بلغارستان زندگی می‌کردم، هیچ یک از ساکنین نمی‌توانستند بدون اجازه از مرز عبور کنند. گشت‌های امنیتی افرادی را که می‌خواستند از مرز عبور کنند، با تیر می‌زدند. تلفن به خارج از کشور امری تصورناپذیر بود، اجازه نداشتی روزنامه‌های خارجی غیر کمونیستی را بخوانی. در بلغارستان ِ آن دوران، روی فرستنده‌های رادیوهای خارجی نیز پارازیت می‌فرستادند.

در اسرائیل هم دیواری وجود دارد و بین اسپانیا و مراکش نیز برای جلوگیری از ورود مهاجران، سیم خاردار کشیده‌اند.

شاید عجیب به نظر برسد که در عصری که آن را "عصر جهانی شدن" می‌نامند، هنوز هم چنین دیوارهایی بنا می‌شود… اما در عالم واقع، این‌ها با هم در تضاد نیستند. آنچه که امروز در گردش آزاد است، کالا و سرمایه است، اطلاعات صوتی – تصویری و پیغام‌های الکترونیکی است. اما گردش انسان‌ها از کشورهای فقیر به صورت کنترل شده انجام می‌شود.

به نظرم "دیوارها"یی که در زبان کار گذاشته می‌شود نیز به همان اندازه‌ی دیوارهای فیزیکی جای بحث دارند. مثلا در کشورهای کمونیستی، "دو گانه باوری" (doublethink) و "زبان جدید" (Newspeak) به همان شکلی که اورول در  رمان "1984" توصیف می‌کند، کاربرد داشته است.

زندگی تحت قوانین کمونیستی که در آن همه از کلمات نه برای مشخص کردن چیزها، که برای مخفی نگه داشتن آنچه در تقابل با آن چیزهاست استفاده می‌کنند، روح را فرسوده می‌کند. هنگامی که رهبران کمونیست ما از برابری سخن می‌گفتند، می‌توانستیم مطمئن باشیم که قصد دارند امتیازهایشان را برای خودشان حفظ کنند؛ ستایش آزادی، فشار را در پشت خود مخفی نگه داشته بود؛ اعلان‌های صلح به منزله‌ی هشداری بود برای تجاوز به سرزمینت؛ دفاع از رفاه عمومی می‌توانست به معنای باز شدن حسابی شخصی در بانکی در سوئیس باشد…

و این اصلاحاتی که به دلایل سیاسی در زبان صورت می‌گیرد و این حُسن تعبیرهایی که حکومت‌های دموکرات با آن خطاهای خود را می‌پوشانند… به نظر شما این‌ها استراتژی خطرناکی برای پنهان کردن واقعیت نیست؟

عوام‌فریبی و دست‌کاری کلمات، به اندازه‌ی خود سیاست قدمت دارد. افلاطون سوفسطایی‌ها را که اعمال‌شان را با استفاده از کلام می‌پوشاندند، محکوم می‌کرد. او تمام کلام‌های فصیح و تمام کارکردهای زبانی را که ارجاع بیرونی نداشت، مورد حمله قرار می‌داد. ما صنایعی نظیر مبالغه و همچنین شکسته نفسی را در سخنوری داریم که در واقع، شیوه‌ای برای توصیف مفاهیم است با رد کردنِ متضاد آنها. زبان جدید در حکومت‌های توتالیتر یک چیز دیگر بود؛ به کار بردن کلمه دقیقا در معنای مخالف آن چیزی بود که گفته می‌شد. این پایین‌ترین سطح فریب زبانی محسوب می‌شود. مسلما این‌هایی که شما اشاره می‌کنید هم می‌تواند با استفاده از کلیشه‌ها و تصورات قالبی موانعی را در مقابل تفکر آزاد ایجاد کند، اما دیوار فیزیکی معادل زندان است و به نظر من اهمیت آن بسیار بیشتر از یک دیوار زبانی است.

پروسه‌ی تبدیل شدن کشورهای کمونیستی سابق به کشورهایی دموکرات تحت تاثیر چیزی اتفاق افتاده است که Norman Manea llama، نویسنده‌ی رومانیایی از آن به عنوان "مسموم کردنِ تدریجی" حکومت‌های توتالیتر قدیمی یاد می‌کند؛ چیزی که هنوز هم سیاست‌های اروپای شرقی به آن آلوده است… واسلاو هاول در این باره مستقیما عبارت "دموکراسی‌های مافیایی" را به کار می‌برد.

در واقع، این تغییر شکل دادن ارزش‌ها – که در سؤالات قبلی درباره‌اش توضیح دادم که همان پنهان کردن چیزی بود که در تضاد با آنچه بیان می‌شد قرار داشت – با سقوط کمونیسم به تصویب رسید، چرا که رهبران این کشورها یا اسلاف آنها یا مثلا رئسای سابق کا.گ.ب. به نخستین "سرمایه‌داران"، نخستین مالکان شرکت‌های خصوصی و نخستین متخصصان حقه‌های کثیف و پُر سود تبدیل شدند. شیوه‌ی بیان آنها فورا به بیانی دموکراتیک تبدیل شد و فورا‌ به جمع کردن ثروت عادت کردند. یعنی دگردیسی آنها خیلی پیش‌تر از آن که زمان تغییر آن نظام‌ها فرا برسد، آغاز شده بود. پوتین بارزترین مثالی است که در مورد این استراتژی می‌توان به کار برد.

پیش‌تر در جایی به "منجی‌گرایی سرخ‌ها" (Red Messianism) اشاره‌هایی کرده بودم. آیا پس از فروپاشی کمونیسم، بازار "منجی‌گرایی" (Messianism) هم مثل هر بازار آزاد دیگری در این کشورها رونق یافته است؟

از منظر تاریخی، منجی‌گرایی کمونیست‌ها با تغییر و تحولاتی می‌تواند همان نسخه‌ی قدیمی منجی‌گرایی سکولارها باشد؛ چیزی که نخستین بار در جریان انقلاب فرانسه پدید آمد و امروزه نیز با نقاب‌‌ها و در قالب‌های دیگری ظاهر می‌شود. بنابراین ما نمونه‌های قبلی آن را می‌شناسیم. این نوع منجی‌گرایی درست پس از انقلاب فرانسه پدید آمد و با جنگ‌های ناپلئون به نقاط مختلف گسترش یافت و رؤیای آن، نجات بشر در عصر روشنگری بود. چند دهه بعد هم در قالب فتوحات مستعمراتی بریتانیا و فرانسه فرو رفت که با هدف متمدن ساختن تمام دنیا صورت می‌گرفت… از زمان فروپاشی دیوار برلین، نوع تازه‌ای از این منجی‌گراییِ قدیمی پدید آمده است؛ آن هم تحت نام گسترش دموکراسی و حقوق بشر. کشورهای غربی که این بار آمریکا در رأس آنها قرار گرفته است، متحدانی برای خود دست و پا می‌کنند تا علیه کشورهایی که از نظر استراتژیک و اقتصادی حائز اهمیت هستند، جنگ به راه بیندازند – دیروز و امروز، این کشورها عراق و افغانستان بودند و فردا می‌تواند نوبت ایران باشد. نیروهای غربی با بهانه قرار دادن قوانین عقب‌مانده‌ی این کشورها کار خود را توجیه می‌کنند (قوانینی چون اجباری کردن حجاب برای زنان یا تعطیل کردن مدارس) یا مثلا نگرش سیاسی آنها (به طور مثال، فاشیسم اسلامی) را دستاویز قرار می‌دهند و بمبارانشان می‌کنند، اشغالشان می‌کنند و دولتی فرمانبردار را به جای دولت قبلی، بر آنها می‌گمارند.

این رویکرد انحرافی دیگری به سمت توتالیتریانیسم نیست؟

مثال دیگر آن، قانونی کردن شکنجه است. شکنجه اساس کار هر روز حکومت‌های توتالیتر قرار گرفته بود و حتی به یکی از اصل‌های بقای آن حکومت‌ها تبدیل شده بود، اما آنها هیچ‌گاه آن را قانونی نکردند. غرب باید در مقابل وسوسه‌ی قانونی کردن شکنجه مقاومت کند.

بسیاری از رهبران و ایدئولوگ‌های نئومحافظه‌کاری که دولت‌های لیبرال افراطی آنان را به عنوان کارشناس منصوب کرده‌اند، از چپ‌های افراطی بوده‌اند…

نئومحافظه‌کارها یا همان ایدئولوگ‌های تئوری مداخله‌ی نظامی – که آن را به بهانه‌ی دفاع از حقوق بشر، مشروع جلوه می‌دهند – از اسلاف کمونیست‌های قدیم‌اند که با گذشت سالیان، به ضد توتالیترهای تند و تیزی تبدیل شده‌اند (نخست بر اساس نگرش انقلابی تروتسکی، و سپس بر اساس نگرشی دموکراتیک). در فرانسه نیز افراد مشابهی در هر سه‌ی این مراحل حضور داشته‌اند: ابتدا نقش مبلغان کمونیسم را در سال ۱۹۶۸ ایفا کردند – با گرایش چپ افراطی -، سپس به ضد کمونیست‌های افراطی تبدیل شدند و بعدها به ضد توتالیترهای افراطی، و در نهایت، در سال‌های اخیر به شکل حامیان "حق مداخله‌ی نظامی" و "جنگ دموکراسی‌خواهانه" در دیگر نقاط جهان ظاهر شده‌اند. شکل‌های مدرن نئولیبرالیسم دارای برخی خصوصیت‌های کمونیسم است، شاید دقیقا به این دلیل که این نئولیبرال‌ها علیه همان کمونیسم جنگیده بودند…

چه چیزی در آنها مشترک است؟

می‌توان گفت که تا حدودی در فرآیند تفکر وحدت‌گرایشان، میل‌شان به کاهش دادن پیچیدگی‌‌های جامعه‌ی جهانی و تک‌ بعدی کردن آن و این که می‌خواهند آن را تحت کنترل یک نیروی واحد دربیاورند، با یکدیگر وجه اشتراک دارند.

بیایید با یادی از کتاب “Adventures of the absolute” شما، گفت‌وگو را به پایان ببریم. در این کتاب از سه فرد به عنوان افرادی جهان وطن یاد کرده‌اید: اسکار وایلد، ریلکه و مارینا تسوه تایوا. یک جور سه‌گانه‌ی بیوگرافی مانند، که ادای احترامی به استفان تسوایگ، بیوگرافی‌نویس بزرگ اروپایی محسوب می‌شود.

تسوایگ آدمی اغواگر و خطرناک بود. اغواگر، از آن جهت که با خوانندگانش از دیدی جهانی سخن می‌گفت، و از آن جهت که یک جور پیوستگی بین نویسنده، اثر و تقدیر اخلاقی ایجاد کرده بود، و از آن رو که یک اروپایی به تمام معنا بود.

خطرناک، به خاطر خواسته‌های رومانتیکش؛ مثلا این که زندگی باید فدای هنر شود، که آرمانی است که به ناچار پایانی تراژیک را انتظار می‌کشد.

منبع: بارسلونا متروپولیس

 

 

 

 


 


شنبه ۳۱ مارچ در سالن نورمن و آنت روتشتاین واقع در خیابان ۴۱ غربی ونکوور، کنسرتی به مناسبت "10 سال نوآوری موسیقی" و برنامه‌ای تحت عنوان "تصور جهان در هم تنیده"* توسط ارکستر بین الفرهنگی ( مشابه بین المللی) ونکوور برگزار شد که تم یا قالب اصلی آن رباعیات خیام با ترجمهٔ انگلیسی فیتزجرالد بود.

برنامه با توضیحات مجری آقای " موشه دنبرگ " آهنگساز، که از اعضای اصلی این ارکستر است، آغاز شد. او در سخنان کوتاهش به ارزشهای فرهنگی متفاوت اشاره کرد و زیبایی ترکیب آنها را یادآور شد. پس از آن، برنامه با هنرنمایی لیو فنگ از کشور چین، نوازندهٔ "پیپا ۱" که سازی مشابه عود بود اما به طور عمودی نواخته میشد آغاز شد.

 صدای آن گاهی شبیه چنگ و گاهی شبیه به تار بود. حس نوازنده که با صدای سازش تغییر میکرد بیننده را همچنان در پیوند با نغمه‌هایی که نواخته میشد نگاه میداشت. پس از آن با معرفی مجری، گروه آقای حسین بهروزی نیا با قطعهٔ" باد" به روی صحنه آمد تا یکی از زیباترین قسمتهای برنامهٔ آن شب را اجرا کند.

نوازندگان جوان گروه با مهارت تمام استادشان را همراهی کردند و سنتور، تار، کمانچه، تنبک و دف هر کدام به تنهایی و سپس در مجموع به زیبایی قطعهٔ باد را نواختند. اجرا ابتدا با تک نت‌هایی همراه بود که مشابه صدای باد را، از نسیم تا تند باد، تداعی میکرد. سپس گروه، قطعه را با همنوازی هم، نواخت. تشویق تماشاچیان آنان را دو بار به روی صحنه کشاند تا به ابراز احساسات گرم حاضرین که اکثراً غیر ایرانی بودند پاسخ دهند.

و مثل همیشه زیباترین قسمت دو نوازی دف و تنبک بود که آقایان ارژنگ عطالهی (دف) و هامین هنری (تنبک)، در یک دوئت زیبا این دو نوازی را انجام دادند.  اسامی گروه: حسین بهروزی نیا (بربط)، علی رزمی (تار)، نوید گلدریک، سینا اتحاد (سنتور) و رضا هنری (کمانچه.(

پس از برنامهٔ موسیقی اصیل ایرانی قطعاتی در موسیقی مدرن نواخته شد که ابتدا با تک نت‌هایی از هر یک از سازهای خاص بومی کشورهایی چون چین و ایران همراه و در کل با موسیقی‌های رایج متفاوت بود.

حضور نوازندگان جوان از فرهنگ‌ها و ملیت‌های متفاوت در کنار هم که هر کدام ساز بومی کشور خود را میزد، و بویژه نوازندگان ما، صحنهٔ زیبایی بوجود آورده بود که حس غرور خاصی ایجاد میکرد. وجود تار، عود، سنتور، تنبک و کمانچه در کنار سازهای ناآشنا (به خصوص سازهای چینی) که گاه ظاهر عجیبی داشتند، باعث میشد احساس کنی که ما هم هستیم و حرفی برای گفتن داریم.

دیدن کمانچه در کنار کمانچهٔ چینی که کاسه‌اش بسیار کوچک و صدایش در نت‌های زیر بی شباهت به صدای انسان به هنگام جیغ و داد نیست، مقایسهٔ جالبی بود تا سازهای دیگر کشورها را نیز بشناسی و تفاوت‌ها را بهتر ببینی.

همچنین سازی مشابه سنتور ما توسط نوازندهٔ چینی و به روش نواختن ساز قانون، نواخته میشد که صدایش به صدای سنتور ما بسیار نزدیک بود. ساز دیگری نیز از نوع سازهای زهی وجود داشت که تنها دارای یک تار بود و از بدنه به زائدهٔ شیپور مانندی متصل بود که چون دیاپازون عمل میکرد و بسامد صدا را بالا و پایین میبرد. صدای این ساز کشدار و شبیه به ارتعاش سیم کمان بود و با دور و نزدیک شدن دست نوازنده به تکیه گاه یا خرک ساز، صدایش تغییر میکرد.

در انتهای برنامه رباعیات خیام به زبان انگلیسی توسط گروه کر روی قطعاتی از دکتر " استفن چاتمن"2 خوانده شد که بسیار زیبا و دلنشین بود. شش رباعی با ترجمهٔ ادوارد فیتزجرالد در جزوهٔ راهنما، همراه بلیط به هر نفر داده شد، تا حاضرین بتوانند هم گوش کنند و هم اشعار را از روی نوشته بخوانند. آهنگهایی که " چاتمن " روی رباعیات خیام گذاشته بود چنان زیبا حس و مفهوم هر رباعی را منتقل میکرد که تعجب بیننده و شونده برانگیخته میشد که چطور از فرهنگ دیگر و با ترجمهٔ شعر به زبان دیگر، موسیقی چنین هماهنگ و همراه بر روی واژگان مینشیند و منی که خیام را سالیان سال میشناسم به وجد میآورد که آهنگساز چه زیبا این حس را حتی به طور غیرمستقیم و با واسطهٔ ترجمه، توانسته بگیرد و سپس منتقل کند.

موسیقی زیباترین معجزهٔ دست بشر است.

در مجموع کار موسیقی اصیل ایرانی و سپس قسمت ترانه‌های خیام توسط گروه کر، به ترتیب و به استناد تشویق تماشاچیان، بهترین قسمتهای برنامهٔ آن شب بودند که بسیار مورد توجه قرار گرفتند. این را نه به این دلیل که خودم از این قسمت‌ها بیش از تمام برنامه لذت بردم میگویم، که جو و فضای بعد از این اجراها در سالن، خود مؤید این برداشت بود. تشویق‌ها نشان میداد که حاضرین در سالن که تعداد بسیار زیادی غیر ایرانی بودند، از این قسمت‌ها واقعاً لذت برده‌اند.

توضیح بیشتر در مورد این ارکستر و اهداف و برنامه‌هایش را در شماره‌های آینده شهروند بی سی دنبال کنید.

یکی از رباعیاتی که با موسیقی اجرا شد:

Awake! For Morning in the Bowl of Night

Has flung the Stone that puts the Stars to Flight:

And Lo! The Hunter of the East has caught

The Sultan’s Turret in a Noose of Light.

 پی‌نوشت‌ها:

* Imagined Worlds Intertwined

1-Pipa

2- Dr. Stephen Chatman

 


 


جامعه فرهنگی و هنری شهر ونکوور میزبان نویسنده و داستاننویس ایرانیتبار ساکن هلند؛ نسیم خاکسار است.   نسیم خاکسار نامی شناختهشده در ادبیات معاصر ایران است و نزدیک به سه دهه است که در خارج از زادگاهش زندگی میکند.  برنامه بزرگداشت نسیم خاکسار از سوی انجمن هنر و ادبیات در روز یکشنبه ۱۵ آوریل در شهر پورت مودی برگزار میشود. 

خاکسار قرار است در طی دو هفته حضورش در ونکوور، در چند سری کلاسهای فشرده داستاننویسی که از سوی انجمن هنر و ادبیات برای علاقهمندان به داستاننویسی تدارک دیده شدهاست، حضور یابد.

در برنامه بزرگداشت نسیم خاکسار، محمد محمدعلی – داستاننویس، علی نگهبان – داستاننویس و عبدالقادر بلوچ – طنزپرداز به ایراد سخنرانی خواهند پرداخت. 

علاقهمندان به دریافت اطلاعات بیشتر و کسب چگونگی از کلاسهای داستان‌نویسی، میتوانند با شماره تلفن ۹۴۴۹-۳۷۷-۶۰۴ تماس بگیرند.


 


Musica Intima نام گروه آوازی کر در ونکوور است که در سطح بین‌المللی مشهورند و به عنوان یکی از شورانگیز‌ترین گروه آوازی کانادا شهرت یافته‌اند.  این گروه  دوازده عضو خواننده حرفه‌ای دارد و  با تعامل و تبادل نظر با یکدیگر بدون داشتن یک رهبر به اجرای برنامه می‌پردازند.  اعضای پرکار این گروه با به کار بردن حرفه‌شان در حوزه‌های تدریس، تکنوازی، کارگردانی موسیقی، آهنگ‌سازی و تنظیم موسیقی در زندگی فرهنگی کانادا نقش ایفا می‌کنند.

اجرای برنامه کر «آوای پرنده» در روزهای ۱۳ و ۱۵ آوریل در ونکوور و حضور یکی از نوازندگان صاحب‌نام ایرانی تبار علی رزمی، انگیزه گفت و شنید کوتاه – به منظور معرفی این گروه به جامعه ایرانی – شد.

در یکی از روزهای بارانی ونکوور، وارد کتابفروشی چاپتر می‌شوم.  جایی که با علی رزمی و ادوارد هندرسون نوازندگان چیره‌دست تار و گیتار و خانم دریدر مورگان همآهنگ‌کننده برنامه، قرار ملاقات گذاشته‌ام.  بوی قهوه مرا به سوی آن‌ها می‌کشاند. مکانی ایده‌آل برای نشستن، گفت و گو کردن و نوشیدن قهوه در هوای بارانی ونکوور.

با ادوارد هندرسون نوازنده صاحب نام کانادایی آغاز می‌کنم. ادوارد خود را با کوتاه شده‌ی نامش «اد» معرفی می‌کند و می‌گوید: «من در یلوپوینت ونکوورآیلند – کانادا به دنیا آمدم و بیش از چهار دهه است که کار موسیقی می کنم. نت‌های زیادی برای موسیقی آوازی کر نوشتم و از دوران کودکی برای آواز  نت می‌نوشتم و با خوانندگان زیادی همکاری داشتم. ۲۰ ساله که بودم به تورنتو رفتم و در سال ۱۹۹۱ به ونکوور بازگشتم.  و از آن تاریخ، موسیقی زیادی برای کرهای کلیسایی ساختم. من با تئاترهای موزیکال و تاتر خیلی کار کردم. موسیقی کریسمس برای کر در کلیسا تنظیم و تولید کردم. و چند قطعه موسیقی برزیلیایی ساختم که در کلیساها اجرا شد و نیز یک قطعه کوچک سامبو.  چند کار نیز برای موسیقی اسپانیایی و هندی نوشتم که نوع متفاوتی از موسیقی کر کلیسایی است.  و از کارهای اخیر من نیز همین برنامه آوای پرنده بر روی غزلهای رومی است که کار بزرگی است و در ماه آوریل در ونکوور اجرا خواهد شد که یک اجرای کر ۴۵ دقیقهای است و با سازهای تار و گیتار و گروه کر«اینتیما موزیک» اجرا خواهد شد.  این برنامه در دو بخش است که بخش اول آن را در سال ۲۰۰۳ ساختم و اخیراً همراه با اجرای «آوای پرنده» رومی اجرا خواهد شد و بخش دوم نیز همانطور که اطلاع دارید به رومی اختصاص دارد.  در عین حال من یک نوازنده گیتار نیز هستم.  همچنین با باند کلاسیک – راک چیلواگ که در ونکوور فعالیت دارد، همکاری میکنم. من عاشق شعرهای رومی هستم و شعرهایش برای من خیلی مهم هستند. این شعرها واقعاً احساس مرا برمیانگیزد و من آنها را لمس میکنم.  شعرهای رومی خیلی خیلی غنی است و میتوان تاویلهای متفاوتی از آن کرد.» 

خانم مورگان به عنوان هماهنگ کننده و بازاریاب اینتیما موزیک از گروه کر می‌گوید و اینکه این ۱۲عضو گروه کر بدون داشتن یک رهبر چگونه با هم تبادل نظر می‌کنند و با هماهنگی کامل به اجرای برنامه می‌پردازند.

علی رزمی هنرمند نوازنده تار که از دوازده سالگی به کار موسیقی و یادگیری موسیقی سنتی پرداخت، از تمرین‌ها و اجرای دوئیت گیتار و تار در برنامه «آوای پرنده» صحبت می‌کند.  رزمی هفته پیش نیز همراه با استاد بهروزی‌نیا و دیگر نوازندگان خوب شهر ما با گروه لاداته به اجرای برنامه رباعیات خیام پرداخت.  او بعد از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه موسیقی شد و پس از دریافت لیسانس موسیقی، سه سال هم فوق‌لیسانس نوازندگی تار را از دانشگاه هنر تهران دریافت کرد. رزمی  کارهای مختلف از جمله؛ ضبط یک سری اجرای تار و سه‌تار با آهنگسازهای فیلم و سریال‌های تلویزیونی در پرونده هنری خود دارد. 

او نزدیک به ۵ سال است که به کانادا مهاجرت کرده و قبل از آمدن به ونکوور در ایران نیز سابقه‌ی موسیقی فیوژن در کارنامه‌اش دارد. رزمی پی‌گیر کار تلفیقی موسیقی ایرانی و فلامینکو است و اعتقاد دارد که این دو نوع موسیقی از ریشه‌های مشترکی برخوردار هستند.

رزمی در ارتباط با برنامه آوای پرنده رومی می‌گوید: «این برنامه تکه‌ای آوازی دارد که اشعار مولانا را من به زبان فارسی می‌خوانم و در قسمت‌های دیگر با ساز تار گروه کر را همراهی می‌کنم.  اشعار مولانا به صورت کر به زبان انگلیسی خوانده می‌شود و هر یک از ۱۲ خواننده کر بر روی یک نت می‌خوانند.»

علی رزمی هنرمند نوازنده تار در ادامه می‌گوید:« ادوارد هندرسون آهنگساز خیلی خوب و نوازنده گیتار چیره‌دستی است.  تمام موومان بر روی غزلیات مولانا را او نوشته‌است.»  رزمی در پایان یادآور می‌شود که: «در یک قسمت از برنامه یک خانم رقص سماع درویشان را اجرا خواهد کرد.»

یادآور می‌شویم که این برنامه طی ۲ روز و در تاریخ‌های ۱۳ و ۱۵ آوریل در ونکوور بزرگ اجرا خواهد شد.  برای اطلاعات بیشتر از مکان و زمان برنامه لطفاً به صفحه ۴۹ همین شماره شهروند بی سی مراجعه کنید.


 


 مدرسه فمینیستی:  در آموزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های شارحانِ طریقت، زن ـ اگر خوش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سیما،جوان و مستقل باشد ـ گاه به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سانِ شیطانی اغواگر (قادح) معرفی می شود و اگر نخواهد در ولایت و کراماتِ شیخ، ذوب شود، به عنوان «جسمانیت محض»، که توجه به او موجب «دل‌‌‌‌‌‌‌‌‌سیاهی» است معرفی می گردد…  

تلقی عرفان و عارفان از موقعیت زنان

بحث از مقام و پیکر و منزلت اجتماعی زنان در ایرانِ معاصر بدون بررسی و شناختِ روندهای اساسی اندیشه و سنت‌‌‌‌‌‌‌های مهم فکری ـ که در طول تاریخ تأثیر عظیمی بر نگرش ایرانیان نسبت به تن و حقوق زن داشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند ـ امکانپذیر نیست. این مقالۀ کوتاه به طور خیلی مختصر به یکی از شاخه ‌‌‌‌های مهم الاهیات اسلامی (طریقت عرفانی) و رابطه اش با زنان، می پردازد: «الاهیات اسلامی» خود به تنهایی از پُرنفوذترین سنت های فکری و معاصر سرزمین ما است؛ منظومه‌‌‌ای بزرگ، گشوده و بسیار متنوع از رویکردها و گرایش‌‌‌های مختلف، که گاه در تضاد و چالش با یکدیگر قرار دارند.  از جمله گرایش‌‌‌های مطرح این سنت فکری که موازی با «کلام اسلامی» و همدوش و همراستا با «حکمت اسلامی»، بخش عمده‌‌‌ای از بار سنگین معرفی و نمایندگی آن را از گذشته تا زمان حاضر ، بر دوش کشیده است همانا «عرفان اسلامی» است که از سال های سدۀ میانه و بویژه پس از استیلای اعراب بر ایران، در کشور ما نضج گرفت. جریان اندیشه و نگرش عارفانه در ایران به تدریج چنان قدرتمند و پُرنفوذ شد که پس از مدتی توانست در عرصۀ ادبیات، نقاشی، موسیقی، زیبایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شناسی و طرز نگاه به تن زنان، همچنین در حوزۀ معرفتِ دینی، ساختار فرهنگ جنسیتی، و فلسفۀ سیاسی ایرانیان تأثیر بسیار نیرومند و تعیین‌‌‌‌‌‌کننده بگذارد. این جریان ریشه‌‌‌دار که امروزه به زبان رایج و مصطلح: «اهل طریقت»، یا «اهل‌‌‌حق» نامیده می‌‌‌‌‌‌شود دارای سلسله‌‌‌‌های گونه‌‌‌‌‌‌‌‌گونی است (۱).

 در آفاق آرزوها و در تشکیلات اجتماعی (۲) و تعالیم اهل طریقت، مسیر و معرفتی «واحد» برای نیل به منبع ناب و اصیل هستی می‌‌‌‌‌درخشد که همانا «عشق به پروردگار» و حرکت شورمندانه به سوی تقرّب و وصال او است. در مرکز این حرکتِ استعلایی، یک‌‌‌‌‌‌رنگ و اصالتمند ، «قلب» انسانها نشسته است؛ زیرا «قلب»، مرکز ادراک هستی است. به باور اغلب عارفان و شارحان طریقت، در مسیر دشوار سلوکِ عارفانه، نیّت درونی و باطن آدمها (منطق قلب/ عشق) بر استدلال عقلی و کلامی، برتری می‌‌‌‌یابد (به قول فریدالدین عطار نیشابوری: کار به صورت نیست، به نیّت است) زیرا از طریق سیر و سلوک باطنی و جستجوی شهودی (اشراقی/ وجودی) است که سالک می‌‌‌‌تواند به شناختن رازهای هستی و سرچشمه‌‌‌‌‌های اصیل حقیقت ازلی، و نهایتاَ، به «وصال حق» نائل شود. به گفتۀ رشیدالدّین ابوالفضل میبدی: «بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست…»(۳).  طالبانِ طریقت با انجام مداوم تمرین و سلوک زاهدانه (تزکیۀ نفس و پالایش درونی خود) و تحقیر خواهش‌‌‌‌‌های تن، و بویژه دوری‌‌‌‌گزیدن از وسوسه‌‌‌‌‌‌‌های مادی «این‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جهانی»، سرانجام خواهند توانست به مراتب و منازل تقوا و خودسازی و مهیّاشدن برای دیدار باطنیِ معبود، دست یابند. هر چند مهم‌‌‌تر از همۀ این ریزفاکتورها، مؤلفه اساسی و تعیین‌‌‌‌‌‌‌‌‌کننده‌‌‌‌‌‌‌ی «تبعیت محض و خالصانه» از استاد (شیخ / مرشد/ مدیر) است که طالبِ طریقتِ باطنی، سرانجام اجازه می‌‌‌‌‌‌‌یابد مراحل صعود در سلسله‌‌‌‌مراتبِ صوفیانه و تعالیم طاقت‌‌‌‌‌‌‌‌سوز طریقت را از سر بگذراند و با دریافت نمره قبولی از استاد اعظم، به منازلِ مرتفع کیهان‌‌‌شناسانه و مسّاحی مرزهای بیرون از کهکشان، نائل آید.

 به رغم اعتقاد عمیق به مکاشفات باطنی و ایمان و شیفتگی به رهاشدن از منافع و مقدّراتِ «این‌‌‌جهانی» اما تأثیر و کشش «ارادۀ معطوف به قدرت» و تلاش برای کسب اقتدار سیاسی‌‌‌‌اجتماعی (به منظور حاکمیت ایده‌‌‌های اصیل و آرمان‌‌‌های فریبا و دلنشین عرفانی) به عنوان یک «سنتِ» موجّه، از سوی بخش عمده‌‌‌ای از سلسله های صوفیه، در طول تاریخ سرزمین‌‌‌‌مان به ثبت رسیده و تا به امروز ادامه داشته است. در عمق اندیشه متصوّفه «…کوشش برای رسیدن به قدرت، قابل رؤیت است.»(۴) در میان برخی از نحله های عرفان ایرانی،اسلامی (غالباَ ملامتیان، فتیان، و دیگر فرقه‌‌‌های بی‌‌‌خانقاه مثل قرنی، اویسی، و نیز به شکلی دیگر در عملکرد اجتماعی «اخوان‌‌‌الصفا»)، این کشش و گرایش به کسب قدرت سیاسی، بعضاَ نهان‌‌‌روش و زیرزمینی بوده است (۵). شاید تحت تأثیر چنین برداشتی از گرایش به قدرت (که بین دو گروه عمدۀ آنان ـ عارفان کلامیه و عارفان ملامیه ـ نیز تا حدودی مشترک بوده است)، سبب شده که نمودهایش در آثار شارحان و کردار مشایخ آنها، حضوری دیرپا و ماندگار یابد. برای نمونه عزیزالدین نسفی از شارحان برجستۀ ابن عربی، دخالت در امور سیاسی و اجتماعی را اساساَ وظیفۀ انسان کامل (سالک کامل) می داند: «وظیفه انسان کامل، نهادن قانون و قاعدۀ نیک در میان مردم است.» از نظر عزیزالدین نسفی سالک کامل «در صورت لزوم و ضرورتِ اجتماع، به سیاست نیز می‌‌‌پردازد.» (۶).

  اما لازمۀ رسیدن به چنین جایگاه و مقصدی (کسب قدرت)، تدارکِ بلندمدتِ «بستر ذهنی» است یعنی نقد مداوم مذهب رسمی (فقیهان متشرع درباری) و در افتادن با حکومت های جائر پشتیبان آن (که برخی از سلسله های صوفیه در ایران، به این کار پُرهزینه، مبادرت ورزیده‌‌‌‌‌اند)، اما می‌‌‌دانیم که به کف آوردن «برگ برنده» و انضمامیِ این حرکتِ دشوار ، مستلزم ایجاد شبکه‌‌‌ای منسجم از «رابطه های نهادی»، و ساختارهای تشکیلاتی است زیرا افکار ، آرزو‌‌‌‌‌‌‌‌ها و آرمان ها معمولا از کانال شبکه‌‌‌ای پیچیده از رابطه ها و ساختارها تأثیر می گذارند. بنابراین، لازمۀ بسط و دوام ایده های اهل‌‌‌‌‌‌‌طریقت، سازماندهی هواداران و مریدان در تشکل ها و محفل هایی منسجم، منضبط و سلسله‌‌‌مراتبی است (که این دومی نیز در طول تاریخ به طور سیستماتیک در خانقاه ها و نیز در انجمن های گونه‌‌‌گون ـ مخفی و علنی ـ تا به امروز ادامه داشته است).  در طول تاریخ صوفیه، سالکانِ پاکباخته و برخی از مردان و سرآمدانِ شاخص تصوّف ـ همچون منصور حلاج، شیخ اشراق، عین‌‌‌‌‌‌‌القضاة، و… ـ در انتقاد به سلطۀ حکومت های جائر و بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتبار نمودن مذهب مدافع این حکومت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، هزینه‌‌‌های سنگینی پرداخته و از جان خود گذشت کرده اند؛ و ای بسا به دلیل همین اعتراض‌‌‌‌‌‌ها به محدودیت و خفقانِ آموزه‌‌‌‌‌‌‌‌های قشریان، و رفتار انتقادیِ اغلب شارحانِ طریقت نسبت به «مذهب رسمی و فقاهتی» بوده است که آنان معمولا با توجه به چنین رویکردی (فاکتورهای بیرونی/ فرامتنی)، مورد سنجش قرار گرفته‌‌‌‌‌اند و به ندرت پیش آمده که به لحاظ محتوای متن و نص عقایدشان، (محتوای درونی جهانبینی‌‌‌‌‌‌‌‌شان) مورد ارزیابی قرار گیرند، و یا مثلا از زاویۀ فهم و ادراک‌‌‌‌‌‌شان نسبت به حقوق زنان و فرودستان، داوری شوند.

 معرفت‌‌‌شناسی شهودی: فراعقلی/ورایِ‌ تن : اشاره شد که شاه‌‌‌صوفی ها و مشایخ بلندآوازه، با استعانت از معرفت‌‌‌شناسی اصالت‌‌‌گرای متصوّفه (نگرش جهانشمول «وحدت وجود») و پافشاری بر یک نحلۀ خاصِ شناخت‌‌‌شناسی («تفکر شهودی» به عنوان یگانه شکل حقیقی تفکر) به تدارک نظامی از «معرفت متعالیه» و منظومه ای منسجم از سلسله‌‌‌مراتب ویژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و تعبّدی، موسوم به «روابط مرید و مرادی»، (همدوش و همزمان با نفی «عقل‌‌‌گرایی متعارف و خودمختاری انسان»)، همت گماشته اند و چنین منظومه ای را به عنوان الگویی «جهانشمول» (۷) و «شیوۀ امن زیستن»، برای همه ابناءبشر معرفی و نوید می دهند. همچنین آنان با شناخت از فرهنگ سیاسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای ایرانیان، طی قرن‌‌‌‌های متوالی به ترویج و تلقینِ وجه غلیظ و افراطی از «کیش شخصیتِ پدرسالارانه» (ذوب شدنِ مریدان در ولایت و کمالات حضرتِ پیر طریقت)، پرداختند و در طول تاریخ، طرفداران و مقلّدان فراوانی نیز به دست آورده اند. آنان در انطباق و همسانی با شیوۀ فهم فرهنگی مردم (فرهنگی به شدت تلقین‌‌‌‌‌‌‌‌‌پذیر)، همواره شأنِ کلام رمزآلود و تمثیلی خود را در مراتب بسیار بالا (البته بعد از کلام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله) قرار داده اند: «چون از قرآن گذشتی هیچ سخن بالای سخن مشایخ طریقت نیست که سخن ایشان نتیجه کار و حالست نه ثمرۀ حفظ و قال.. از علم لدُنی است نه از علم کسبی، و از عالم ادّبنی است نه از عالم علّمنی ابی است که ایشان ورثۀ انبیاءاند…»(۸) یا به تعبیر متوسع‌‌‌تر عزیزالدین نسفی «هیچ طایفه ای فاضل‌‌‌تر و گرامی‌‌‌تر به نزد خدا از درویشان نیستند»(۹)   

 به زیر سایۀ هژمونیکِ این فضای تبلیغی‌‌‌‌‌‌‌‌تلقینی، طبعاَ رابطۀ مرشدان با مریدان (با زنان و مردانِ مُقلّد)، نه از طریق دیالوگ و گفتگوی دوسویه و متقابل بل‌‌‌‌‌‌‌‌‌که در منظومه ای از پیش‌‌‌تعریف‌‌‌شده و یکسویه (منولوگ)، منعقد می‌‌‌گردد؛ منظومه ای که در دایرۀ بسیط آموزه های پدرسالار و گاه تکرارشنونده برای رسیدن به خلوص معنوی یگانه، محاط است، و معمولا با شیوۀ مدرّسی خاص (آمرانه/ جادویی)، به جلو رانده می شود. رقص «سما» نیز بازتاب این منولوگِ سحرآمیز ، روحانی، خلسه‌‌‌‌‌‌‌آور، و مردانه است.  از سوی دیگر، این شارحان در آموزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌های روزمره و یا در آثار مکتوب خود، معمولا به سِحر سخن و پردازشِ متن ها و جمله هایی پیچیده (کاربست ادبیات استعاری/ سورئالیسم جادویی) و اشعار و تمثیل هایی اغلب روانکاوانه: «پیر مغان به رتبۀ پیغمبری رسید/ چون اهل قیل و قال نبود، ادعا نکرد» (۱۰) و القائاتی از این دست، منزلت و ارادۀ معطوف به قدرتِ خود را در ضمیر نابه‌‌‌خودِ مریدان‌شان (و سپس در پهنه جامعه) گسترش داده اند. در دورۀ معاصر هم، اقبال و کشش گروه هایی از شهروندان ایرانی ـ بویژه جوانانِ دختر و پسر ـ نسبت به اقطاب و شارحان این مشرب فکری و نظام مدیریتی اقتدارگرا و سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌مراتبی برآمده از آن، وجود دارد؛ بویژه که این جریان، در دو دهه اخیر، بار دیگر رنگ اعتراضی هم به خود گرفته است و با خشونت دولتی روبرو شده است.

  گرچه اقطاب و پیرانِ طریقت، که مقامی در حد امام معصوم دارند (۱۱) به منظور بسط معنویتی یگانه و استمرار سیطره‌‌‌ی «متافیزیکی‌‌‌‌‌همگون‌‌‌‌‌ساز» (اکسیر اعظم)، و نیز تدارکِ پلانِ کاملی برای ایجاد دنیایی یکدست و واحد (که ذهن و ضمیر انسانها بتواند از اضطراب های ناشی از پیشرفت های مادی، به سلامت عبور کند و در عالم انتزاع و شهود باطنی، به آن اکسیر اعظم دست یابد و نهایتاَ به ملکوتِ اعلا برسد) به ناگزیر، سرسپردگی و اطاعتِ محض را از جوانان و مریدانِ خود، انتظار دارند (۱۲) با این حال اما طی دو دهۀ اخیر، و به منظور اقناع مقلدانِ جوان ـ که به هرحال به اینترنت و فیس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بوک دسترسی پیدا کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند ـ استادان و راهبرانِ جریان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متصوّفه به این فِراست افتاده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که افق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های معنایی و آموزه های معرفت‌‌‌‌شناسانۀ خود را در ایران عمق بیشتری بدهند و از دایرۀ انحصاری آموزه های ماوراءالطبیعی «نوافلاطونی»، گامی فراتر نهند و حتی پاره هایی از آموزه های عرفان و ادبیات مدرن مطرح شده در غرب و افکار ایده‌‌‌آلی در فلسفۀ معاصر ـ بویژه بخش مربوط به فلسفۀ عرفانی و اصالتمند هایدگر ـ را نیز به خدمت غنای معنوی و زاهدانۀ خود درآورند. بویژه آن بخش از افکار مارتین هایدگر را که در فراسوی عقل متعارفِ بشری، در تدارکِ بازسازی همان اکسیر اعظم و ایجاد اقتداری یکدست (معنای اجتماعی واحد) برای جهان است؛ اقتداری اصیل، اخلاقی و پالوده که اتفاقاَ از رهگذر نقد رادیکال هایدگر به عقلانیت جدید غرب، پرداخته شد و گویی به یاری آن می‌‌‌‌‌‌‌توان مرزهای دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ساختۀ بشر (مرزهای لیبرالی و ولنگ و باز رفتار و وسوسه های انسانها) را مهار کرد و در مواقع تشدید بحران، به زیر کنترل و نظارت فراگیر، کشید. زیرا اساساَ هایدگر «برای بازیابی منشاء ناب هستی، دیدگاهی ایجاد کرد که در آن، آزادی های رسمی و دمکراتیک، ضرورتاَ جای خود را به وعدۀ حرکتی معنادار و جمعی به سوی مفهوم یگانه‌‌‌ای از هستی می‌‌‌‌‌‌‌داد… انجام این کار، با تکیه بر نوعی مدعای در اختیار داشتن حقیقت تمام و کمال صورت می گیرد»)۱۳(

 زنانِ سیما در منازلِ عُرفا؟

 بزرگان و مرشدانِ صوفیه، به نگرش کل‌‌‌گرا و مونیستی «وحدت وجود» و یکسانی همه موجودات عالم در پیشگاه صانع حکیم اذعان دارند. در نگرش آرمانی و وحدت‌‌‌‌‌‌جویانۀ اغلب این شارحان، همه پدیدارهای مادی و معنایی [«همه با هم»] به یک منبع جوشان، دریایی فیّاض، نورانی و لایتناهی (نورالانوار) متصل‌‌‌اند که پدیدآورنده و معنابخش هستی و کائنات است. نظریه‌‌‌پردازان مشربِ فکری عارفانه از رهگذر تبلیغ این نگرش وحدت‌‌‌جویانه و اصالتمند، جامعه های متنوع و رنگارنگ انسانی را نیز «کلیتی واحد و یکرنگ» معرفی می کنند که این کلیت ها و سیستم ها نیز بخش بسیار کوچکی از هستی لایزالِ روح‌‌‌القدس است. در واقع با این طرز تلقی «تعصب بر یک روشِ خاص شناخت‌‌‌شناسی و تک‌‌‌ساحتی دیدنِ مسیر تعالی انسان و اصالت او»(۱۴) است که فرآیند طبیعی و تکثّر جامعه به: ادیان و فرهنگ های مختلف، به طبقات و منافع متفاوت، یا تقسیم شهروندان به زن و مرد، به دارا و تهیدست، به کارگر و کارفرما، به دولت و شهروند (که هر یک نیز دارای حقوقی خاص و مشروع هستند) را در مجموع، فرآیند و آرایشی صوری، فاقد اصالت، و ساختۀ عقل ابزاری بشر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند که نهایتاَ باعث تفرقه و پاره، پاره شدنِ وحدت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و در نتیجه، بین انسان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها با منبع لایزال و متعالی (آفریدگار کائنات) فاصله می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افکند. با این حال اما آنجا که ضرورت تقسیم برابر و عادلانۀ منافع بین دو جنس و رعایت حقوق و جایگاه زنان (و احیاناَ ضرورت شریک کردن آنان در حوزۀ قدرت، ثروت و مدیریتِ مردان) به میان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید ناگهان «فیل» درون‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان به یاد «هندوستان» می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افتد و در یک چرخش ناخواسته و صدوهشتاد درجه، از نگرش مونیستی و وحدت‌‌‌گرا، به دایرۀ ثنویت‌‌گرایی محض، هبوط می کنند و انسانها را به دو پارۀ «عقل/ نفس» تقسیم می کنند. می دانیم که از نگاه ثنویت‌‌‌گرای این شارحانِ فرزانۀ طریقت ـ که یک پا و ریشه در فرهنگ زاهدانه هندی/ مزدایی (۱۵)، و پای دیگر در معرفت شناسی باستانی یونان دارد ـ نمادِ بخش عقل و خرد، مردان هستند. اما نماد «نفس» و نفسانیات (جان حیوانی و لذات جسمانی)، زنان‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که متأسفانه گاه «عورت» هم خوانده می شوند. حتی شمس تبریزی و مولانا هم از بکار بردن چنین واژۀ سخیف و تحقیرآمیزی نسبت به زنان، اِبایی نداشته اند. با وجود این تلقی مردسالار و نگاه هرزه‌‌‌بین و توهین‌‌‌آمیز نسبت به زنان و نفرتی که ظاهراَ از تن زنان (لذات جسمانی) اعلام می کنند اما باعث نمی شود که پیروانِ طریقتِ صوفیانه، در این موردِ بخصوص، از مریدانِ رهبانیتِ مسیحی تقلید کنند ـ و مثلا برای حفظ ایمان خود ـ از آمیزش با تن زنان و لذات جسمانی، روی برتابند.  

 به مانند آموزه های پدرسالار برخی از شاخه‌‌های الاهیات اسلامی، در آموزه ها و تلقی اغلب‌ِ شارحانِ طریقتِ صوفیانه نیز، حضور «تنانه»ی زنان (بویژه اگر مستقل و «قائم به خود» هم باشند)، مشکل‌‌‌ساز می شود! زنی که مستقل است و احیاناَ حاضر نیست که در ولایت و کراماتِ شیخ، ذوب شود و در برابر فرآیندِ استحاله‌‌‌شدنِ زنان در «تودۀ بی‌‌‌‌‌شکل و کلیتی انتزاعی»، مقاومت می‌‌ورزد معمولا به عنوان «جسمانیت محض» (که توجه عمیق عاطفی به او موجب «دل‌‌‌سیاهی» است) معرفی می گردد. از آن پس او، ناخواسته مانع بزرگی سر راه صوفی سالک برای نیل به قُله های معرفتِ شهودی است. چنین جسمانیتِ اغواگری باعث و بانی شک و تردید و نهایتاَ انحرافِ سالک از تزکیۀ نفس و پالایش از وسوسۀ هواجس نفسانی، و مانعی سُکرآور در راه مکاشفات و پس زدنِ پرده‌‌‌‌‌های وصل (کشف‌‌‌‌الغطاء) است.  در این نگرش ایدئولوژیک‌‌‌اسطوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای، زنان عامل سستی ایمان و تحریک هوای نفس و لذاتِ این‌‌‌جهانی‌‌‌اند، مسبب کژروی عارف نستوه از مسیر مستقیم ـ اما دشوار ـ کسب حکمتِ متعالیه‌‌اند!…

 زن ـ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ویژه اگر خوش‌‌سیما، جوان و مستقل باشد ـ گاه به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سانِ شیطان و مانعی اغواگر (قادح) هم معرفی می شود که سالکِ پاکباختۀ طریقت را از صعود به مراتب و منازل معرفت ـ حتی از ایمان به پروردگار ـ هم دور می سازد و چه بسا عارفِ نستوه و بزرگی همچون «شیخ فریدالدین عطار نیشابوری» را نیز به قرآن‌‌‌‌سوزی و کفرگویی و دیده‌‌‌‌بستن بر ایمان ترغیب می کند. به این حکایت عبرت‌‌‌آموز(شیخ صنعان و دختر ترسا) که از مشهورترین داستانهای عطار در «منطق‌‌‌الطیر» )۱۶ (است و ماههای پایانی سال گذشته ـ گویا در بهمن ماه ۱۳۹۰ ـ در شبکه فیسبوک به طور وسیعی هم منتشر شده، نگاهی بیفکنیم: شیخ صنعان پس از تکرار خوابی عجیب، به سوی روم می رود و چهارصد مردِ مرید شیخ نیز از پی‌‌‌اش روان می شوند. در سر راه بر سر منظری، شیخ دختری ترسا را می بیند که از زیبایی، رشک سپهر و آفتاب است. آتش عشق به جان شیخ می افتد. پیر طریقت، حیران و آشفته، سر به سر محو تماشای دختر جوان می شود: «عشق دختر کرد غارت، جان او /کُفر ریخت از زُلف، بر ایمان او » و پس از آن، شیخ صنعان یک ماه در نزدیکی کوی دلبر، مقیم می شود تا سرانجام دختر از سرّ عشق او آگاه می شود. دختر چهار شرط پیش می گذارد که شیخ باید هر چهارتا را بپذیرد تا وی به همسری او در آید : «گفت دختر: گر تو هستـی مردِ کار، چـار کارت کـرد بایـد اختیار / سجده کن پیش بُت و قرآن بسوز ، خمر نوش و دیده را ایمان بدوز »!…  سرانجام، شیخ پیر و پُر زور طریقت، چون بنا داشت که به هر وسیله به وصال دختر مسیحی نائل شود این چهار شرط دختر نوباوه را می پذیرد و کافر می شود : «رفت پیر کعبه و شیخ کِبار / خوک‌‌‌‌بانی کرد سالی، اختیار»! تا این که بعد از یک سال کمیابی و عشق‌‌‌‌ورزی با زن و در حالی که عطش و اشتیاق عشق‌‌‌‌‌ورزی با دختر جوان در پیر مغان فروکش کرده بود سرانجام شبی از شب‌‌‌ها، پیامبر مکرم اسلام به خوابش می آید و او را از گمراهی نجات می دهد و بار دیگر نور ایمان به قلب شیخ باز می گردد دست از سر دختر نوجوان بر می دارد، لباس کفر را از تن به در می کند و بار دیگر به اصل و ریشه خود ـ خِرقه ی درویشی ـ رجوع می کند و با مریدانش از روم به حجاز بر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گردد: «شیخ، غُسلی کرد و شد در خِرقه باز / رفت با اصحاب خود، سوی حجاز»!

 شاپور جورکش نویسنده کتاب «خفیه‌‌‌نگاری خشونت در سرزمین آدم لِتی‌‌‌ها» به نقل از دفتر نخست مقالات شمس‌‌‌‌تبریزی، می نویسد: شمس معتقد است که «نفس، طبعِ زن دارد، بل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌که خود زن، طبعِ نفس دارد. شاوروهن و خالفوهن… می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرماید که با ایشان مشورت کنید و هر چه گویند ضد آن کنید.» نویسنده سپس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاید که : «دوپارگی میان روح و جسم که از طریق متون کلاسیک القاء می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود شقاق بین زن و مرد را تأکید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارد.  نفس، پلید است و به اعتقاد سهروردی باید گاو نفس را در پیشگاه عقل قربانی کرد(۱۷). و چه بسا از پرتو همین نگاه «هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگار» نسبت به مقام زن بوده است که سلسله جنبانانِ طریقت با چهره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی کاریزماتیک ـ که گاه حتی در قامتِ «شاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صوفی»ها (متردافِ آرزوی دیرینۀ «شاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فیلسوف»های حکیم ابونصر فارابی) ظاهر شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و در مناطقی از جهان شرق، از جمله در ایران، قدرت سیاسی را نیز به کف آورده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند ـ هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه اجازه نداده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند چنین مقام و منزلتی (شاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌صوفی) به زنان برسد، و این مقام شامخ، به تمامی، نصیب مردان و به کام آنان بوده است.

 تعمق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌برانگیز است که در هیچ دوره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از تاریخ سرزمین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان، به جز یک زن (رابعه عدویه ـ قرن دوم هجری) که به طور استثناء، نام او در پاره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از مکتوباتِ مشاهیر طریقت ذکر شده است هیچ زن دیگری که زهد و دانش و تجربه و تقوا و آوازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش در تاریخ مردسالار متصوّفه «لایق مطرح‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدن باشد» به چشم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید، یا نگارنده از آن بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خبر است (۱۸). با وجود این تردیدِ ناشی از بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اطلاعی اما هر قدر که در آثار و منابع و مکتوبات اهل تصوّف جستجو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم مطمئن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شویم که به‌‌طور کلی زنان در سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مراتب تشکل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عرفانی (چه تشکل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جامانده از عهد قدیم همچون «خانقاه»، و چه در جمع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و نهادهای معاصر و اکنونی آنها)، هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه به رأس هرم مدیریت این تشکل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و انجمن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها ارتقاء نیافته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و به مقام «شیخ کامل» (مرشد) نائل نشده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. اساساَ مشایخ اهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌طریقت معتقدند که مدیریتِ روند سلوک و ارتقاء منزلت صوفیان، و بویژه جایگاه رفیع «مرشدی و شیخی» برازندۀ مردان است. گرچه ممکن است یکی از دلایل مؤثر اما کم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر دیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدۀ حاکمیت چنین روند تبعیض‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیزی ـ که در طول تاریخ، به حذف زن از عرصه مدیریت جامعه منتهی شده ـ این بوده است که در پسِ پشتِ نگاه عارفان بزرگ ایرانی همواره نوعی قضاوت تحقیرآمیز (خوارداشتِ مقام زن و تلقی از او به عنوان «جسمانیت محض») وجود داشته است. افکار و رفتار حضرت مولانا و شمس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبریزی نسبت به زنان، نمونه و نمادی از این حکمتِ عملی در بین مردانِ طریقتِ صوفیانه است. در کتاب «مقالات شمس‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تبریزی» صفحه ۱۵۸ از قول شمس می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوانیم که: «اگر فاطمه یا عایشه، شیخی کردند من از رسول‌ها هم بی اعتقاد شدی، اِلاّ نکردند. اگر خدای تعالی زنی را در بگشاید، همچنان خاموش و مستور بود زن را همان پی کار و دوک خود.» (19)

 آغاز پرسشی بر پایان کلام با استناد به مختصرشواهد و مثال هایی که در بالا ذکر شد می توان با احتیاط نتیجه گرفت که اگر چشم برخی از استادان و مشایخ طریقت به زن (حتی به زنانی که در مطبخ اندرونی ها و پستوها به قول شمس «پی کار و دوک خود» بوده اند) بدینگونه «هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انگار» و از موضع بالا (خدایگان/ بندگی) بوده است پس احتمالا، ایراد را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بایست در شعور چشم آنها دید و ربطی به زنان نداشته است. شاید همین نگاه تحقیرآمیز به جنس زن و خوارداشت مقام او، و در مجموع، نوع جهانبینی آنها باعث شده است که طریقتِ صوفیانه هیچ گاه در طول تاریخ نتواند برای کسب مساوات مدنی شهروندان، و احقاق حقوق زنان و فرودستان، تلاش و پیکاری را در ایران سازمان دهد. با این حال پرسش اینجاست که آیا زنان جوان و پُر تعدادی که طی دو دهه اخیر به محافل و انجمن های عرفانی به منظور آموختن «هنر زندگی متعالیه» و سلوکِ باطنی، جذب شده اند خواهند توانست با نگاه مصلحانه‌‌‌‌شان و به یاری خِردِ «ناسوتی» و متعارفِ زنانه، چرخشی در نگرۀ «لاهوتی» و اقتدارگرای استادان و مرشدان، و تحول مثبتی در مدیریتِ پدرسالار این جریانِ گسترش‌‌‌‌یابنده در حیاتِ فکری‌‌‌اجتماعی ایرانیان  ایجاد کنند؟  

 

پانوشت‌ها:

 ۱ . در ایران معاصر، ارادتمندان تصوّف و عرفان به دو دستۀ عمده تقسیم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند: ۱) گروهی که به یکی از سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رسمی تصوّف تعلق دارند. اهمّ سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که اکنون در ایران رواج دارند عبارت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند از: نعمت اللهیه و شعب آن، خصوصاً نعمت اللهی سلطان علیشاهی یا نعمت اللهی گنابادی که در میان سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های رایج در ایران، بیشترین پیروان و نفوذ معنوی را در بین طبقات مختلف دارد. دیگر ذهبیه، خاکساریه و اهل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حق هستند که بیشتر در استان کرمانشاهان ساکن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و قادریه و نقشبندیه که بیشتر در کردستان سکونت دارند؛ ۲) گروه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که رسماً به سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای وابسته نیستند، ولی داشتن شیخ و راهنما را در سلوک لازم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمارند… در گروه دوم غالباً فقها و حکما و مدرّسان کتب عرفانی حوزه «ابن عربی» حضور دارند. ـ نقل از ویکیپدیا

۲ . دکتر ذبیح‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله صفا در کتاب «تاریخ ادبیات در ایران»، در خصوص حضور گستردۀ متصوّفه در قرون میانه (قرن پنجم تا هفتم)، به ساختار منضبط و سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مراتبی تشکل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های صوفیان و نیز به گستردگی خانقاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های آنان در سراسر ایران اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: در این عهد، هر شهر دارای یک یا چند خانقاه بود. خانقاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به چند قسمت تقسیم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد که قسمت بزرگ آن، تالار وسیعی به شکل ایوان بود خاص مراسم عمومی… و قسمت دیگر «زوایا» یا حجره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های متعدد بود خاص پیر و سالکان و خادمان، و چند زاویه و خانقاه را مطبخ و امثال این چیزها بود. زاویۀ شیخ، محل عبادت و تفکر و پذیرایی وی بود و کسی را جز خدام خاص که به خدمت و پرستاری پیر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفتند بی اجازت، حق ورود به آنها نبود… علاوه بر خادم خاص، «جماعت خادمان» مرکب از خدام جزء، برای طباخی و یا پاکیزه داشتن خانقاه و رسیدگی به امور جزیی سالکان و امثال اینها نیز در هر خانقاه به سر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بردند. دسته دیگری از زوایا، خاص سالکان بود که در آن «خلوت» می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند و به ریاضت و سلوک مشغول می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدند…» «تاریخ ادبیات در ایران»، جلد دوم، صفحات ۲۵۰ تا ۲۵۲، انتشارات فردوس، چاپ سیزدهم، ۱۳۷۳، تهران.

۳ . رشیدالدّین ابوالفضل میبدی، «گزیدۀ کشف‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الاسرار و عُدّةالابرار»، صفحه ۷، گزینش و گزارش از دکتر رضا انزابی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نژاد، انتشارات جامی، چاپ سوم، ۱۳۷۵، تهران.

 ۴ . دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در ادامه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاید: «در همان روزگاری که درویش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زادگان صفوی، شاهنشاهی بزرگ خود را پایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذاری کرده بودند و دولت صفوی در حال گسترش و ثبات حرکت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، در روزگار پس از مرگ شاه اسماعیل دوم، سه حرکت سیاسی نظامی از سوی قلندریّه در سه ناحیه ایران ثبت شده است که به آسانی و بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتناعی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان از کنار آن گذشت. حتی پیش ازین که درویش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زادگان صفوی به فرمانروایی مطلق برسند، در دشت خاوران، بعضی از فرزندزادگان ابوسعید ابوالخیر، مدعی سلطنت بودند…». «قلندریه در تاریخ: دگردیسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های یک ایدئولوژی»، صفحه ۹۳، انتشارات سخن، چاپ سوم ۱۳۸۷، تهران.

۵ . دکتر کاظم علمداری در کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت» می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «اخوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الصفا جریان فکری زیرزمینی بودند. آنان آثار خود را بدون مشخص کردن مؤلف با همین عنوان توزیع می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. اخوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الصفا نیز در صدد بوجود آوردن دولت اهل خیر بر روی زمین بودند. بنابراین آنها جریانی صرفاَ فکری نبودند بلکه بدیل اجتماعی، سیاسی و دینی خود را ارائه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دادند. فلسفه اخوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الصفا با عرفان آمیخته بود…». «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت»، صفحه۴۰۳، نشر توسعه، چاپ هفدهم، ۱۳۹۰ تهران.

۶ . مهدی فدایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مهربان، «پیدایی اندیشۀ سیاسیِ عرفانی در ایران: از عزیزنسفی تا صدرالدین شیرازی»، صفحه ۲۰۲ تا ۲۰۴، نشرنی، چاپ اول ۱۳۸۸،تهران

 ۷ . مارتین لینگز اندیشمند مسلمان بریتانیایی در کتاب خود، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «همۀ عرفان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به معنای وسیع‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر به یک اندازه جهانشمول‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند؛ چرا که همه، آدمی را به حقیقت واحدی هدایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند.»؛ «عرفان اسلامی چیست؟» صفحه ۴۸، ناشر: دفتر پژوهش و نشر سهروردی، ترجمه دکتر فروزان راسخی، ویراستۀ استاد مصطفا ملکیان، ۱۳۸۳ تهران.

 ۸ . شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، «تذکرةالاولیا»، مطلع سخن، صفحه ۱۹، ویراستار: حسین خلیلی (با استفاده از نسخه نیکلسون، دانشگاه آکسفورد)، انتشارات صفی علیشاه و کتابخانه منوچهری، چاپ سوم، ۱۳۷۵ تهران.

۹ . مهدی فدایی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مهربان، «پیدایی اندیشۀ سیاسیِ عرفانی در ایران…»، صفحه ۱۹.

۱۰ . دکتر ماشالله آجودانی در توضیح مقام و منزلت مشایخ سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های صوفیه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «این منزلتی که در زبان تصوّف سهروردی برای شیوخ سلسله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های خانقاهی و به طور کلی مشایخ در نظر گرفته می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد در دنیای عمل و در تصوّف عملی، به درهم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیزی دو مفهوم نبی و ولی در وجود شیخ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انجامید که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توان از آن به نوعی ولایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فقیه یاد کرد.». کتاب «مشروطه ایرانی» صفحه ۸۸ ، نشر اختران، چاپ اول ۱۳۸۲ تهران. همچنین پروفسور مارتین لینگز در کتاب «عرفان اسلامی چیست؟» در همین رابطه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «هدف و غایت عرفان اسلامی، ولایت است و کل هنر مقدس، به معنای حقیقی و کامل این کلمه، در حکم تبلور ولایت است…»، صفحه ۴۴، انتشارات پژوهش و نشر سهروردی، ترجمه دکتر فروزان راسخی، ویراستۀ استاد مصطفا ملکیان، ۱۳۸۳ تهران.

۱۱ . عبدالرفیع حقیقت، «تاریخ عرفان و عارفان ایرانی، از بایزید بسطامی تا نورعلیشاه گنابادی»، انتشارات کومش، چاپ پنجم ۱۳۸۸، تهران.

 ۱۲ . به یاد بیاوریم برخورد تنبیهی و مشهور پیر بزرگ طریقت «ابوالقاسم گرگانی» را که وقتی از یکی از مریدانش «خواجه بوعلی فارمذی» می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شنود که وی در خوابی که دیده، جرأت کرده با پیر و مرشد خود (با خود گرگانی) پرسشی شبهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آمیز را بپرسد، این مرشد وارسته و با تقوا، یک ماه با مرید خود قهر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و بعد، دلیل بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اعتنایی خود را به شاگردش فارمذی، باز می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: «اگر اندر باطن تو، چرا  را راه نبودی، اندر خواب بر زبان تو نرفتی…»!؟! تهافةالفلاسفه، جلد دوم، صفحه۳۴ و ۳۵؛ ترجمه علی اصغر حلبی، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۱.  مشابه این رفتار سرکوبگرانه نسبت به نگاه و ذهن «پرسشگر»، و متهم شدن پرسش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گران به رفتار کفرآمیز، در تاریخ تصوف ایران، کم نیست، نمونه دیگر ، طرد فقیه پُر آوازه (ابن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌السقا یا پور سقا) از جلسه وعظ خواجه ابویعقوب یوسف همدانی در نظامیه بغداد است که اردلان عطارپور یک بار به نقل از «مرآت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الجنان» آن را در صفحه ۳۰ کتاب خود می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورد و بار دیگر مشابه آن را در صفحه ۳۲ به نقل از «معدن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌الانوار» نقل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند. «اقتدا به کفر» صفحه ۳۰ و ۳۲، نشر علم، چاپ اول ۱۳۹۱،تهران.

۱۳ . علی میرسپاسی، «روشنفکران ایران: روایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های یأس و امید»، ترجمه عباس مخبر، انتشارات توسعه، چاپ چهارم، ۱۳۸۷ تهران. داریوش شایگان نیز از جمله اندیشمندان ایرانی است که تحت تأثیر آراء مارتین هایدگر، به خلاءهای مدرنیته و خِردِ مدرن می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تازد و معتقد است که: «مدرنیته فاقد روح است، فاقد آن عواطف قوی است که «قلب» را به لرزش در می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورند… مثلا جای تمثیل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های عرفانی شاعران و عارفان، جای آن احساس خویشی و یگانگی که عالم صغیر را به عالم کبیر پیوند می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهد، جای عایتِ آخرت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگر و… در این گفتار کجاست؟»؛ به نقل از: عبدالحمیدضیایی، «در غیاب عقل»، صفحه ۲۳۲، انتشارات فکرآذین، ۱۳۹۰ تهران.

۱۴ . مارتین لینگز در تشریح مفهوم «اصالت» نزد صوفیان اسلام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرا، در همان کتابِ پیشتر ذکرشده، می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌افزاید: «اصالت با ابهام و بیش از هر چیز، با وحی ربط و نسبت دارد زیرا اصل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها همواره متعالی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند چون ورای این جهان و در ساحت روح مطلق‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند… اصالت ضامن اعتبار و تأثیر است… اصالت، از منحصربه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فردبودن جدا نیست و این نیز مانند جهانشمولی، ضرورتاَ از طریق قرب به یگانگی مطلق که آن را پدید می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورد افزایش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد.»، «عرفان اسلامی چیست؟» صفحه ۳۸ و ۴۸.

۱۵ . دکتر مهرداد بهار تأثیر آموزه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های ثنویت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرای دین مِهری/مزدایی بر ادیان دیگر را بسیار پُر رنگ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «وجود دو اصل خیر و شرّ و باور به بهشت و دوزخ، همه توسط کیش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های مزدایی به خارج ایران راه یافت و تبدیل به پدیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی عمومی در همه ادیان آن عصر گشت… دین مِهری علاوه بر دو بُن‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگری، به اخلاق نیز توجه ویژه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای داشت. خیر و شرّ در درون انسان به تقوی و فساد تبدیل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد…»؛ «ادیان آسیایی» صفحه ۲۵۳ و ۲۵۷، نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۷۵ تهران.

۱۶ . اردلان عطارپور، «اقتدا به کُفر، پژوهشی در شیخ صنعان عطار نیشابوری»، صفحه ۶۶ تا ۱۰۲، نشر علم، چاپ اول ۱۳۹۱، تهران.

 ۱۷ . شاپور جورکش، «خفیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاری خشونت در سرزمین آدم لِتی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها»، صفحه ۶۲، انتشارات کندوکاو، چاپ اول، پاییز ۱۳۸۹، تهران.

 . 18در کندوکاو و پژوهش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های معتبر در تاریخ تصوّف ایرانی، به دو زن برجسته دیگر نیز اشاره شده است که افتخار آنان عمدتاَ خدمت به بزرگان و جوانمردانِ طریقت (گرم نگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشتن پشت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌جبهۀ ستادِ صوفیان، بویژه شاخه فتیان) بوده است. برای نمونه استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در بخش مربوط به «جایگاه زن در آیین فتوّت» به نقل از کتاب «ذکر النسوة المتعّبدات» تألیف ابوعبدالرحمن سُلمی، به «فاطمۀ خانقاهی» اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و از قول سُلمی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد: «فاطمه خانقاهی از جوانمردانِ روزگار خویش بوده و خدمتِ درویشان را تعهد کرده و به احترام ایشان کوشیده است. از وی چنین نقل کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند که گفته است: جوانمردی، کمربستن به خدمت است بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هیچ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گونه تمایزی میان افراد.»، صفحه ۱۴۶، دکتر شفیعی کدکنی در ادامه از زبان عبدالرحمن سُلمی به زن دیگری اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند به نام «اَمَةُ العزیز» : … او نیز یکی از جوانمردترین‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های روزگار خود بود.» صفحه صد و چهل و هفت کتاب «قلندریه در تاریخ، دگردیسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های یک ایدئولوژی»، انتشارات سخن، هزار و سیصد و هشتاد و شش تهران. لازم به مکث و تأمل است که «هویت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتنِ» بسیاری از زنان علاقمند به عرفان، از طریق خدمت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردن به مشایخ طریقت، هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اکنون نیز در ایران معاصر جریان دارد و در دو دهه اخیر حتی رو به گسترش هم نهاده است.

۱۹ . شاپور جورکش، «خفیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاری خشونت… »، صفحه شصت و شش

 


 


هواپیمای گلف ایر از جده وارد فرودگاه منامه در بحرین می‌شود و ما ۱۸ ساعت ترازیت داریم. درو دیوار سالنهای فرودگاه منامه پر شده از عکسهای رنگی خاندان خلیفه که در زیر هر کدام از تصاویر که لبخند آرامی نیز بر لب دارند جملات احساسی مانند کلنا فداک، مجد الوطن و…! جا خوش کرده است. تمامی عکسهای خلیفه و خاندانش و جملات مدح کننده آن‌ها  انگاری تلاش می‌کنند که به تو القاء کنند که همه چیز همان طور که در این عکسها به نظر می‌رسد آرام است…! در آن طرف سالن عکس پادشاه عربستان، عبدالله و خلیفه بحرین در یک قاب  دیده می‌شود و درزیر آن نوشته شده است «ما یکی هستیم».  صدای افسران خانم بحرینی که مسافران را با صدای بلند و کمی با تشر به صفهای بازرسی پاسپورت‌ها هدایت می‌کنند مرا به خود می‌آورد و نگاهم را از دیدن آن همه عکس معاف می‌کند. بعد از چندین روز سفر در عربستان سعودی، دیدن خانم‌هایی که در مکان‌های عمومی کار می‌کنند تازگی دارد. اینجا مانند عربستان از حجاب اجباری خبری نیست. مقابل گیشه دریافت ویزای موقت بحرین می‌ایستم و پانزده دینار بحرینی، خرج ویزای سه  نفر را  که به کیسه خلیفه واریز می‌کنم اجازه دخول به منامه را می‌یابیم. بوی نا و هوای خنک و نمناک شهر منامه، این جزیره ایستاده در دل خلیج فارس، مانند بوی آشنای آب‌های شمال و جنوب ایران مشام‌مان را پر می‌کند. ماشین کرایه‌ای را روشن می‌کنم و راهی شهر منامه می‌شویم. شهر زیباسازی شده است و از رانندگی هردمبیلی شهرهای مکه، مدینه و جده خبری نیست …! خیابان‌ها خط کشی و عابر پیاده هم  ظاهرا در نگاه  طراحان شهری در نظر گرفته شده‌اند. مانند خیلی از کشورهای خاورمیانه ازنظام پادشاهی گرفته تا حکومت اسلامی و جمهوری‌های نیم بند، تصاویر خلیفه و ولیعهد در سطح شهر نیز به چشم می‌خورد. با دیدن ماشین‌های ایست و بازرسی در بیشترخیابانهای اصلی شهر، ذهنم بی اختیار به سال گذشته که آتش و دود بحرین را فرا گفته بود بر می‌گردد. به موانع که می‌رسم سرعت را کم می‌کنم، سری تکان می‌دهم و اجازه عبور می‌گیرم. بی اختیار فرمان ماشین را  به هر خیابانی می‌چرخانم  تا از کم و کیف این شهر سر در بیاورم. حس متفاوتی در مقایسه با عربستان سعودی دارم انگار اینجا آدمهای آشنایی دارد.  حالا روی پلی طویل که جزیره بحرین را به عربستان وصل کرده است در حال رانندگی هستم و باز یادم می‌آید از صف طویل تانکهای عربستانی که با ورودشان از این پل  به بحرین و با سرکوب مردم، آتش قیام مردم بحرین به ظاهر به کنج خانه‌هایشان کوچ کرد. در راه  بازگشت از این راه به یک محله قدیمی در منامه می‌رسیم، چیزی شبیه خیابانهای قدیمی اطراف حرم در مشهد.  ناگهان بوی نان آشنایی مرا وادار به ترمز می‌کند.  پس از حدود ۵ سال دوری از این تجربه، در صف نان می‌ایستم و لحظه‌ای بعد بوی نان لواش تمام ماشین را پر می‌کند.  بی اختیار تکه‌ای در دهان می‌گذارم و دوباره برای خرید نان بیشتر در صف می‌ایستم.  روی در و دیوار این محله قدیمی برعکس سالنهای فرودگاه منامه خبری از عکسهای رنگی خلیفه و ولیعهد نیست، اما پر از عکسهای سیاه و سفید جوان‌ها و میان‌سالانی است که در پس زمینه عکس‌شان میدان مروارید دیده می‌شود.  برخی از آن‌ها انگشتان دستشان را به علامت پیروزی بالا گرفته‌اند. کلمه عربی «قتل» به من می‌فهماند که‌اینها قربانیانی هستند که دیگر در فضای آن کشور جزیره‌ای نفس نمی‌کشند.  در چهره همان تعداد اندکی که در صف نان ایستاده‌اند خیره می‌شوم و وجود یک سوال بزرگ را احساس می‌کنم. ناگهان دود غلیظی بر پا می‌شود و چند کودک دبستانی به عربی چیزهای را فریاد می‌زنند و در حالی که  به نظر می‌رسد در حال ترس و امید هستند  به کوچه باریکی پناه می‌برند. با احتیاط به سوی چهار راه حرکت می‌کنم. دو لاستیک بزرگ اتومبیل در آتش  بزرگی می‌سوزند و دود آن‌ها با ولع تمام رنگ آبی آسمان را می‌بلعد و تلاش می‌کند تا خود را به عکس خلیفه در آن طرف خیابان برساند تا نشان دهد که هنوز گرمای اعتراض مردم اندک شعله روشنی دارد که گاهی چیزی را به آتش  می‌کشد…!  دوباره  به یاد جمله زیر عکسهای خلیفه می‌افتم  یعنی «کلنا فداک» و با خود فکر می‌کنم آیا این  گروه از کودکان نیز جزو آن گروه از فدائیان خلیفه به حساب می‌آیند یا نه …!

[وبلاگ چراغ دانایی]


 


به حرمت کارزار دفاع از معلمان و فرهنگیان زندانی و به بهانهٔ نزدیکی روز معلم در ایران

آرم نشریهٔ هفتگی به مدیریت محمد خاکساری، که پس از ۴۴ شماره در اردیبهشت ۸۶ توقیف و انتشار آن قدغن شد

این روزها کارزار دفاع از معلمان و فرهنگیان زندانی، در کنار کارزار عمومی در دفاع از زندانیان عقیدتی و سیاسی، اوج تازه‌یی گرفته است، که یکی از انگیزه‌های آن جلوگیری از اجرای حکم اعدام عبدالرضا قنبری، معلم مدرسه و مدرّس دانشگاه پیام نور است. به این بهانه، و نیز به بهانهٔ نزدیک بودن «روز معلم» در ایران، نگاهی می‌اندازیم به شرایط کار و زندگی معلمان و کارکنان آموزشی ایران، و نیز گریزی می‌زنیم به وضعیت آموزش و پرورش در ایران در چند دههٔ گذشته.

در تهیهٔ این مطلب، از اطلاعات موجود در رسانه‌های اینترنتی، از قبیل وبلاگ تاریخچهٔ تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، اخبار مربوط به شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان ایران، شبکهٔ اینرنتی خبری-تحلیلی جرس، خبرگزاری اینترنتی مجموعهٔ فعالان حقوق بشر در ایران «هرانا»، و یادمانده‌های «قلم معلم» بر روی اینترنت، بهره گرفته شده است.

معلمان میهنمان به‌رغم شرایط دشوار کار و زندگی، چه در زمان پهلوی و چه در دوران پس از انقلاب بهمن ۵۷، علاوه بر مبارزه در راه حقوق صنفی خود، همواره در کنار سایر زحمتکشان میهنمان به مبارزه علیه ظلم و بی‌عدالتی اجتماعی دست زده‌اند. معلمان قشری از جامعه هستند که بیشترین وقت و کار خود را صرف آموزش و پرورش نسل جوان می‌کنند و نقش مهمی در بالندگی افکار جامعه دارند. به بیان دیگر، آموزش و پرورش یکی از بنیادهای اساسی توسعه و پیشرفت هر جامعه و  شکل دهندهٔ فرهنگ یک ملت است. اما رژیم واپسگرا و تاریک‌اندیش «ولایت فقیه»، مانند رژیم سرنگون شدهٔ پهلوی، نه‌تنها قدمی برای رفع دشواری‌های معلمان برنداشته، بلکه با اتخاذ سیاست‌های امنیتی و عقب‌مانده، و با افزایش فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، از توان کاری و بازده آنها نیز کاسته است.

امروزه وزارت آموزش و پرورش با بیش از یک میلیون کارمند و کارگر و مدیر، بزرگترین بخش استخدام دولتی (۲۵ درصد از کارمندان دولت) است، و در این میان معلمان مدرسه‌ها بزرگترین بخش را تشکیل می‌دهند. ولی به‌رغم زحمت فراوانی که این قشر می‌کشد، در کنار بازنشستگان دولتی و سایر اقشار کم‌درآمد، معلمان و کارکنان آموزشی در زمرهٔ تنگدست‌ترین اقشار کشور هستند و بسیاری از آنها (و خانواده‌هایشان) یا در فقر به سر می‌برند یا در زیر خط فقر قرار دارند.

تاریخچهٔ کوتاه روز معلم

روز ۱۲ اردیبهشت روز بزرگداشت معلم در میهنمان است، روزی که در آن به زحمات و تلاش‌های معلمان می‌بایستی ارج گذاشته شود. این روز تاریخی پس از انقلاب بهمن مقارن شد با ترور آیت‌الله مطهری در صحن دانشگاه، و از طرف حکومت برآمده از انقلاب روز معلم نامیده شد. در سال‌های بعد، به این مناسبت «هفتهٔ معلم» بنیاد گذاشته شد. اما روز بین‌المللی معلم در کشورهای دیگر روز ۵ اکتبر برابر با سیزدهم مهرماه است، و تاریخچهٔ آن با تاریخچهٔ روز معلم در ایران متفاوت است. از همان اوان پیروزی انقلاب بهمن ۵۷، نیروهای واپسگرا کوشش کردند با برجسته کردن تبلیغات حکومتی به نام روز و هفتهٔ معلم، روز ۱۱ اردیبهشت (اول ماه مه) روز جهانی گارگر را هم در سایه قرار دهند و کارگران و معلمان را به نوعی رودرروی یکدیگر قرار دهند. اما امروزه عوام‌فریبانه بودن این تبلیغات و هدف‌های واپسگرایان افشا شده است، و معلمان ایران، در جایگاه زحمتکش‌ترین اقشار کشور، دوشادوش همهٔ زحمتکشان و طبقهٔ بزرگ کارگر ایران به مبارزه برای بنیادی‌ترین خواست‌های خود تلاش می‌کنند.

پیدایش روز معلم در ایران به اردیبهشت سال ۱۳۴۰ باز می‌گردد. در این سال تهران شاهد تظاهرات گسترده‌یی از سوی معلمان علیه لایحهٔ «حداقل حقوق قانونی معلمان» در میدان بهارستان بود. در این روز یکی از معلمان معترض به نام «ابوالحسن خانعلی»، دبیر دبیرستان جامی، مورد اصابت گلولهٔ یکی از رؤسای کلانتری‌ها قرار گرفت که منجر به کشته شدن او شد. در پی این حادثه و طی بیش از ده روز تظاهرات وسیع و اعتصاب‌های معلمان، دولت وقت «شریف امامی» مجبور به استعفا شد و مجلس‌های شورا و سنا نیز منحل گردید. پس از این وقایع، روز ۱۲ اردیبهشت، روز کشته شدن «ابوالحسن خانعلی» به عنوان روز معلم اعلام شد.

سرنوشت «آموزش و پرورش» در ایران امروز

در بسیاری از کشورهای جهان، به دلیل سنگینی کار و حساسیت شغلی معلمان، تلاش می‌شود تا آنها بتوانند با اطمینان از تأمین شرایط زندگی، اوقات فراغت کافی برای بالا بردن سطح دانش شغلی خود برای آموزش بهتر نیز داشته باشند، اما معلمان میهنمان امروزه به دلیل نیازهای اقتصادی مجبورند تا به‌جای بالا بردن سطح دانش کاری خود، به اضافه‌کاری یا شغل دوم بپردازند که نتیجهٔ آن اُفت سطح تحصیلی در سراسر کشورمان بوده است. ایجاد مدارس ایدئولوژیکی اجباری به‌جای صرف هزینه در امر توسعهٔ علمی و آموزشی و آزمایشگاهی مدارس ایران نیز عامل دیگری در عقب‌افتادگی امر آموزش و پرورش در کشورمان است. گزارش عملکرد وزارت آموزش و پرورش از زبان حاج بابایی، وزیر آموزش و پرورش دولت احمدی‌نژاد، خود سند گویایی از وضعیت آموزش در رژیم ولایت فقیه است. در این گزارش که در تاریخ سوم فروردین ماه امسال (۱۳۹۱) منتشر شد، حاجی بابایی به «ایجاد و راه‌اندازی ده هزار مدرسهٔ قرآن در دو سال اخیر» اشاره می‌کند و می‌افزاید: «یک میلیون و پانصد هزار دانش‌آموز در نوبت بعدازظهر این مدارس به آموزش قرآن می‌پردازند.» وی اظهار داشت «طرح ایجاد بانک مدّاحان اهل بیت دانش‌آموزی با نام "نوگلان حسینی" و تشکیل شصت هزار گروه هم‌خوانی نغمات قرآنی، تشکیل جلسات تفسیر قرآن برای فرهنگیان، و طرح ترتیل‌خوانی برای دانش‌آموزان از اقداماتی است که امسال برای نخستین بار در آموزش و پرورش انجام شد.» ترویج و تشویق خصوصی‌سازی امر آموزش و پرورش، و شرایط نامساوی کار در مدارس همگانی و در مدارس خصوصی نیز روند دیگری است که لطمهٔ زیادی به کار مدارس همگانی زده است و تا حد زیادی کیفیت و بازده این مدارس را پایین آورده است که در نهایت لطمهٔ آن به دانش‌آموزان کشور می‌خورد. البته روشن است که مدرسه‌های خصوصی با شهریه‌های بسیار بالا و کلاس‌های تدریس خصوصی پرهزینه (برای جبران کمبودهای آموزشی در مدارس همگانی)، از دسترس بسیاری از دانش‌آموزان خانواده‌های کم‌درآمد خارج است. از دیگر دشواری‌های معلمان، تعویق در دریافت حقوق، و به‌ویژه حقوق بازنشستگی معلمان، «تعدیل نیروی انسانی» در نظام آموزش دولتی و بیکاری فرهنگیان، و نیز اخراج از کار به دلایل عقیدتی و اعتقادی و فعالیت صنفی، در شهرها و شهرستان‌های مختلف کشور است.

کوشش کارکنان آموزشی برای تحقق حقوق صنفی و عدالت

در تقابل با این نارسایی‌های حرفه‌یی و صنفی در نظام آموزشی کشور، چه در پیش از انقلاب ۵۷ و چه پس از آن، معلمان میهنمان تلاش کرده‌اند تا با ایجاد تشکل‌های صنفی-حرفه‌یی خود، دشواری‌های کار را از سر راه بردارند و راه چاره‌یی برای بهبود وضعیت شغلی و زندگی خود و امر آموزش و پرورش همگانی بیابند. ولی هر حرکت حق‌طلبانهٔ صنفی معلمان با برخورد شدید پلیسی–امنیتی روبرو شده است. بسیاری از آنها به دلیل اتهام‌های واهی از قبیل «جاسوسی»، «بر هم زدن امنیت ملی»، «ایجاد تشویش عمومی» و غیره، در زندان‌ها مورد وحشیانه‌ترین آزارها و شکنجه‌ها قرار گرفته‌اند و در موارد فراوانی یا به قتل رسیده‌اند یا اعدام شده‌اند. هر دو رژیم با اخراج معلمان «خاطی»، «غیرمکتبی» و معترض تلاش کردند و می‌کنند تا از فعالیت‌های صنفی و اعتراضی آنها ممانعت به عمل آورند. با این حال معلمان میهنمان با آگاهی از شرایط موجود، همواره تلاش کرده‌اند تا صدای اعتراض خود را علیه نارسایی‌ها و بی‌عدالتی‌ها به گوش مسئولان و مردم برسانند.

بعد از دوم خرداد ۷۶ و روی کار آمدن دولت اصلاحات محمد خاتمی، و در ادامهٔ مبارزات سراسری مردم علیه سیاست‌های ویرانگر فرهنگی در جامعهٔ معلمان و فرهنگیان، کوشش‌ها و تلاش‌های فروانی برای بازسازی زیرساخت‌های مدنی جامعه صورت گرفت. اولین جوانه‌های این تلاش‌ها در ایجاد کانون‌های مستقل فرهنگی هویدا شد. طی سال‌های اول دورهٔ اصلاحات، در سرتاسر کشور معلمان دلسوز تشکل‌های مستقل صنفی معلمان را بازسازی کردند و با آگاهی از اتحاد عمل سراسری و مشخص کردن اهداف و خواسته‌های خود، گام‌های بزرگی برداشتند. با این کوشش‌های خستگی‌ناپذیر، زمینهٔ مساعد برای تشکیل اتحادیهٔ صنفی فرهنگیان ایران- این آرزوی دیرینهٔ معلمان زحمتکش و آزاداندیش- فراهم شد. اولین فراخوان از طرف انجمن‌های صنفی فرهنگیان خراسان برای برگزاری یک نشست سراسری داده شد که با بهانه‌جویی مسئولان در مشهد از آن جلوگیری شد. ولی خوشبختانه معلمان شیراز موفق شدند در تاریخ ۱۷ اسفند ۱۳۸۰ با حضور انجمن‌ها و کانون‌های صنفی از سراسر ایران، اولین گردهمایی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران را برگزار کنند. دومین نشست سراسری در شهر اصفهان و با حضور ۱۰ کانون و انجمن صنفی با موفقیت برگزار شد و نام «شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران» برای سازمان‌دهندگان آن برگزیده شد.

از دستاوردهای این نشست، قبول مسئولیت اجرایی توسط دبیرخانهٔ شورا و واگذاری ریاست دوره‌یی آن به تشکل میزبان بود که از اهمیت بسزایی برخوردار است.

شورای هماهنگی در ۲۳ مرداد ماه سال ۱۳۸۱ سومین نشست خود را در مجتمع فرهنگی سحاب در منطقهٔ طُرقبهٔ مشهد با حضور ۱۴ تشکل صنفی برگزار کرد. معلمان در این نشست خواستار بررسی و پیگیری سریع و عملی مسائل فرهنگیان شدند و رئوس خواسته‌هایشان را به شرح زیر عنوان کردند:

  1. از میان برداشتن تبعیض فاحش موجود میان فرهنگیان با سایر کارکنان دولت از جهت مجموع دریافتی‌ها و تسهیلات.
  2. شورای هماهنگی در راستای لزوم ارتباط با تشکل‌های مستقل جهانی، هر سال ۱۳ مهر (پنجم اکتبر)، روز جهانی معلم را گرامی داشته و همبستگی خود را با فرهنگیان سراسر جهان اعلام می‌نماید.
  3. شورای هماهنگی به کانون صنفی معلمان ایران و سازمان معلمان فرصت می‌دهد تا در اسرع وقت تحقیقات لازم را در مورد صندوق ذخیرهٔ معلمان انجام داده و نتیجه را به دبیرخانهٔ شورا اعلام نماید.
  4. تأمین بیمهٔ کامل فرهنگیان بدون استثنا در همهٔ موارد، به‌خصوص دندان‌پزشکی و جراحی‌های مختلف با تأمین هزینهٔ پرداخت از طرف دولت.
  5. با توجه به قطعنامهٔ قبلی شورا و بر اساس رأی دیوان عدالت اداری، حذف ۲ ساعت تدریس دبیران مقطع متوسطه ابلاغ و دستورالعمل اجرایی آن را تا قبل از مهرماه ۱۳۸۱ اعلام نمایند.

با نزدیک شدن به پایان دولت اصلاحات، دسترسی تشکل‌های صنفی به خواسته‌هایشان با دشواری‌های بیشتری مواجه شد. در سال ۱۳۸۲، هم‌زمان با ۱۳ مهر روز جهانی معلم، معلمان در تهران و بعضی از شهرهای بزرگ ایران گردهمایی‌های گسترده‌یی برگزار کردند و در آن به وضعیت نابسامان معیشتی خود و نابرابری در میزان حقوق و مزایای فرهنگیان نسبت به دیگر کارکنانِ دولت اعتراض کردند و از جمله شعار دادند: «مسئولین مملکت، علم بهتراست یا ثروت؟!». با روی کار آمدن دولت اصولگرای ولایی احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴، اعتراض‌های معلمان بالا گرفت که بالاخره منجر به گردهمایی در مقابل مجلس با حضور هزاران معلم به ستوه آمده شد. در ۱۶ اسفند سال ۱۳۸۴ تظاهرات معلمان و فرهنگیان در اعتراض به لایحهٔ مدیریت خدمات کشوری (نظام هماهنگی حقوقی) وارد مرحلهٔ تازه‌یی شد. در رایزنی‌هایی که بین دو نفر از نمایندگان معلمان و خانم آجرلو و عباسپور تهرانی از طرف کمیسیون آموزش مجلس صورت گرفت، معلمان دریافتند که همهٔ درهای مذاکرهٔ قانونی و مبتنی بر منطق دموکراتیک از طرف مسئولان ذی‌ربط به روی آنها بسته می‌شود. یکی از اعضای کمیسیون برای اختتام هرگونه مذاکره اعلام کرد «بروید رئیس جمهوری انتخاب کنید که در خط مجلس باشد.» این رویارویی در بهمن و اسفند سال ۸۵ چنان تشدید شد که معلمان در این دو ماه شش بار اقدام به تجمع در مقابل مجلس کردند و حتی خواستار استعفای وزیر آموزش و پرورش شدند. کار به جایی رسید که روز ۲۳ اسفند ۱۳۸۵ مجلس توسط نیروی انتظامی و لباس شخصی‌ها محاصره شد و معلمان مورد ضرب و شتم و بازداشت قرار گرفتند!!

در سال‌های بعد  نیز از تشکیل جلسات این سازمان صنفی با بهانه‌های مختلف جلوگیری کردند. در سال ۸۷ قرار بود  جلسه در مشهد تشکیل شود که مسئولان اعلام می‌کنند وضعیت شهر مشهد متفاوت است و خواستار لغو آن می‌شوند، و در نهایت این جلسه در شیراز با محدویت‌‌های زیاد تشکیل می‌یابد. ایجاد محدودیت برای فعالان این قشر زحمتکش در همهٔ استان‌ها و شهرستان‌ها تشدید می‌شود و جوّ وزارت آموزش و پرورش شدیداً خفقان‌آور و امنیتی می‌شود به طوری که حتی یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ وعده می‌دهد که «قصد دارد جوّ امنیتی موجود در وزارت آموزش و پرورش را از بین ببرد…»

با افزایش فعالیت معلمان، فشارهای امنیتی علیه فعالان آموزش و پرورش افزوده شده است، که نتیجهٔ آن  قدرت بیشتر دادن به حراستی‌ها و بسیج مدارس در کنترل مدارس بوده است. در حال حاضر بسیاری از فعالان معلم در شرایط ناهنجاری اسیر و زندانی تاریک‌اندیشان رژیم «ولایت فقیه» هستند که آزادی هرچه سریع‌تر آنها از خواست‌های اولیه و فوری تشکل‌های معلمان و فرهنگیان و سایر نیروهای مترقی و دموکراتیک میهنمان است. در سال‌های اخیر، مبارزات صنفی معلمان به مبارزهٔ عمومی و سراسری مردم علیه سیاست‌های ارتجاعی و سرکوبگرانهٔ حکومت فرارویید. حکومت و دولت نیز همهٔ توان خود را به کار بسته است تا تشکل‌های مستقل و از جمله تشکل‌های مستقل معلمان را منحل و غیرقانونی نماید، که متأسفانه این محدودیت همچنان با شدت بیشتری ادامه دارد.

رژیم واپسگرای «ولایت فقیه» که هر تشکلی را، صنفی یا سیاسی، خطری برای بقای خود می‌داند، همیشه با درخواست‌های فعالان صنفی معلمان به مقابله پرداخته است. دستگیری فعالان صنفی و حقوق معلمان، اعدام آنها، از جمله اعدام فرزاد کمانگر در اردیبهشت ۸۹، بازداشت رهبران صنفی آنها و اخراج بسیاری دیگر، در چارچوب این روند صورت می‌گیرد. رژیم «ولایت فقیه» با سیاست‌های ضدفرهنگی خود و با گسترش و تشدید سیاست‌های پلیسی–امنیتی در کشور فضایی پادگانی و نظامی ایجاد کرده است، که در چنین شرایطی و در چارچوب رژیم استبدادی ولایی، امیدی به بهبودی اوضاع وجود ندارد.

کانون صنفی معلمان ایران و دیگر سازمان‌های صنفی معلمان و فرهنگیان، از جمله سازمان معلمان ایران در بیانیه‌های گوناگون خود همواره خواستار آزادی فعالان حقوق معلمان از زندان، پایان پرونده‌سازی علیه آنها، و رفع محدودیت‌ها و محرومیت‌ها از تمامی تشکل‌های مدنی شده است.

در بیانیهٔ شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی معلمان ایران که در اردیبهشت ۸۹، چند روزی پیش از اعدام فرزاد کمانگر منتشر شد، چنین می‌خوانیم:

از آنجا که برخی ایران را «آزادترین کشور جهان خوانده‌اند که در آن آزادی نزدیک به مطلق است» باید به این سؤال پاسخ دهند که چرا دلسوزترین و صادق‌ترین معلمان کشور صرفاً به خاطر انتقاد از وضع موجود، با احکامی چون اعدام، حبس، تعلیق، اخراج، تبعید، بازخرید، بازنشستهٔ اجباری، تنزل رتبهٔ شغلی، محرومیت از تدریس و… مواجه می‌شوند. هزینه‌هایی که فرهنگیان ایران صرفاً به لحاظ انتقاد تحمل کرده و می‌کنند، در جوامع پیشرفته نشانهٔ رشد و بالندگی و شایستهٔ تقدیر و تحسین است.

فرهنگیان «آزادترین کشور جهان»!!! می‌خواهند بدانند امثال بداقی‌ها، خواستارها، داوری‌ها و مؤمنی‌ها چه جرمی مرتکب شده‌اند که باید بدون محکومیت، ماه‌ها حبس در شرایط  نامناسب را تحمل کنند، حقوقشان قطع و فرزندان خردسالشان در سختی و مضیقهٔ مادّی، ناامنی و ناامیدی و سراسیمگی زندگی کنند. معلمانی چون کمانگر و قنبری چه گناه نابخشودنی مرتکب شده‌اند که به احکام هولناک اعدام  محکوم گردیده‌اند.
اثر روحی-روانی این احکام بر خانواده‌ها و جامعهٔ میلیونی فرهنگیان کشور زدودنی نیست و گذر زمان ایشان را مانند شهید ابوالحسن خانعلی به اسطوره‌های ماندگار ملی تبدیل خواهد کرد. حتی با فرض پخش اعترافات از آنها در رسانه‌ها، افکار عمومی مردم و فرهنگیان چنین اعترافاتی را نخواهند پذیرفت.»

در پایان بیانیهٔ شورای هماهنگی، علاوه بر

  • خواستهٔ اولیه فرهنگیان کشور مبنی بر آزادی سریع و بی‌قید و شرط همهٔ فرهنگیان دربند و صدور منع تعقیب قضایی و لغو کلیهٔ احکام اداری و قضایی صادره برای فرهنگیان منتقد،

خواست‌های دیگری نیز مطرح شده بود، از جمله:

  • رفع فضای امنیتی از مدارس و ادارات آموزش و پرورش، تأمین امنیت شغلی فرهنگیان و پرهیز از مخبرپروری در فضای مقدس کلاس و مدرسه و اجتناب از پرونده‌سازی برای فرهنگیان منتقد
  • پرهیز از هرگونه رفتار جناحی و خطی و سیاست‌بازی در تألیف کتب درسی و معیار قراردادن نظر همکاران متخصص
  • فراهم آوردن امکانات لازم  و در حد استاندارد در مدارس دولتی به منظور جلوگیری از تنزل جایگاه و افت تحصیلی مدارس دولتی مطابق اصل ۳۰ قانون اساسی. 

معلمان کشورمان بر این امیدند که روزی نه چندان دور، همچون بسیاری از معلمان در دیگر کشورهای جهان، جایگاه والای خود را بیابند و بدون دغدغهٔ معیشتی و با دستیابی به یک رفاه معقول و شایسته، بتوانند با افزایش مهارت و آگاهی خود، و فارغ از فشارهای امنیتی و ایدوئولوژیکی و ترس از شکنجه و اعدام و زندان، در راه انجام وظیفهٔ والا و فرهنگی خود، که همانا پرورش امیدهای آیندهٔ کشور بر اساس اصول انسانی و پیشرفت است، بکوشند.

آنچه در ادامه می‌آید، فهرستی است از معلمانی که اکنون یا در زندان هستند، یا دارای پرونده قضایی هستند و در انتظار دادگاه به سر می‌برند (که به‌احتمال زیاد فهرست کاملی نیست). به امید آزادی همهٔ معلمان دربند و همهٔ زندانیان عقیدتی.

  1. عبدالرضا قنبری، معلم و مدرّس دانشگاه، تاریخ دستگیری ۲۴ دی ۸۸، به اتهام تماس با مجاهدین خلق؛ محکوم به اعدام، که به محض تصویب رئیس قوهٔ قضاییه قابل اجراست.
  2. هاشم خواستار، بازداشت ۵ خرداد ۸۸، حکم نهایی ۵ سال تعلیقی، ایشان از چهره‌های شناخته شدهٔ کانون صنفی معلمان مشهد است که در ایجاد تشکل اولیه نقش مؤثری داشت
  3. قاسم شعله سعدی، آخرین بازداشت ۱۴ فروردین ۹۰،حقوقدان و مدرّس دانشگاه؛ حکم یک سال و شش ماه، زندان اوین بند ۳۵۰
  4. رسول بداغی، کارشناس مدیریت آموزشی، معلم علوم اجتماعی و عضو هیئت مدیرهٔ کانون صنفی معلمان ایران، روز دهم شهریور ۱۳۸۸ به دنبال فراخوان حراست آموزش و پرورش اسلامشهر بازداشت شد.
  5. داوود سلیمانی، عضو انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه‌ها و استاد دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران
  6. نبی‌الله باستان فارسانی، از فعالان کانون صنفی معلمان در استان چهارمحال بختیاری، دبیر دبیرستان در شهرکرد
  7. عبدالله مومنی، دبیر آموزش و پرورش منطقهٔ دو
  8. محمد داوری، دستگیری اول در تجمع‌های اعتراضی معلمان در ۲۳ اسفند سال ۱۳۸۵، و بار دوم در سال ۱۳۸۸
  9. علی پورسلیمان، دبیر منطقه ۹ آموزش و پرورش تهران و از فعالان سازمان معلمان ایران
  10. علیرضا هاشمی، سازمان معلمان ایران
  11. علی اکبر باغانی، کانون صنفی معلمان تهران
  12. محمود بهشتی لنگرودی، کانون صنفی معلمان
  13. امیر یقین لو، معلم مدارس شهریار، ۳۶ ساله با ۱۸ سال سابقه کار در آموزش و پرورش از یکم اسفند ماه در بازداشت به سر می‌برد
  14. رحمان عساکره، دبیر شیمی و دانشجوی کارشناسی ارشد علوم اجتماعی دانشگاه اهواز
  15.  محمدعلی عموری نژاد، معلم و مهندس شیلات از دانشگاه صنعتی اصفهان
  16. هادی راشدی، دبیر شیمی و کارشناس ارشد شیمی کاربردی
  17. هاشم شعبانی نژاد (عموری)، دبیر زبان و ادبیات عرب، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه اهواز، شاعر به دو زبان عربی و فارسی
  18. رزگار شریفی معلم مدارس مریوان
  19. مظفر شریفی معلم مدارس مریوان
  20. مهدی فرحی شاندیز معلم حق‌التدریسی
  21. محمد علی حسن شیرازی، از کانون فرهنگیان یزد؛ اتهام تبلیغ علیه نظام، فعالیت غیرقانونی از طریق سخنرانی و تشکیل جلسه، تجمع و صدور بیانیه و تحریک معلمان به اعتصاب غذا و تعطیلی کلاس
  22. منصور میرزایی، از کانون فرهنگیان یزد
  23. محمد جواد حسامی‌فر، از کانون فرهنگیان یزد
  24. احمد چنگیزی، از کانون فرهنگیان یزد
  25. محمد علی شاهدی، از کانون فرهنگیان یزد
  26. رمضان علی نجاتی، از کانون فرهنگیان یزد
  27. محمد مهدی صدیقی، از کانون فرهنگیان یزد
  28. محمد حسین دهقانپور، از کانون فرهنگیان یزد
  29. علی قوچانی، از کانون فرهنگیان یزد
  30. روح الله قاسمی، معلم علوم دوره راهنمایی مدارس روستایی شهرستان قائمیه، کارشناس ارشد جامعه‌شناسی، بازداشت توسط ادارهٔ اطلاعات شیراز
  31. یوسف مهرپویا زرین‌شهر اصفهان، به اتهام «تبلیغ علیه نظام» به نفع گروه‌های مخالف داخل و خارج از کشور، «تبانی به اقدام علیه امنیت داخلی کشور»، و «نگهداری و استفاده از تجهیزات ماهواره‌یی»
  32. جمشید عسکریان، زرین‌شهر اصفهان
  33. علی هاشم‌پور، زرین‌شهر اصفهان
  34. حیدرعلی علیرضایی، زرین‌شهر اصفهان
  35. غلامرضا رحمانی، زرین‌شهر اصفهان
  36. علیرضا رضایی، زرین‌شهر اصفهان
  37. مجتبی شریفی، زرین‌شهر اصفهان
  38. حسین سرشومی، زرین‌شهر اصفهان
  39. بهزاد باقری، زرین‌شهر اصفهان
  40. علی‌رضا ریاحی، زرین‌شهر اصفهان
  41. ابراهیم نوری، زرین‌شهر اصفهان
  42. توفیق مرتضی‌پور، کانون صنفی معلمان تبریز
  43. مختار اسدی، کانون صنفی معلمان، ممنوع‌التدریس
  44. محمود باقری، کانون صنفی معلمان تهران
  45. اسماعیل عبدی، کانون صنفی معلمان تهران
  46. پیمان نودینیان، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  47. بهاءالدین مالکی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  48. رامین زندنیا، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  49. مصطفی سربازان، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  50. کمال فکوریان، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  51. عزت نصرتی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  52. پرویز ناصحی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  53. علی قریشی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  54. رضا وکیلی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  55. هیوا احمدی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج
  56. صدیق صادقی، کانون صنفی معلمان کردستان، سنندج

 


گندم ها را با آه، سبز می کنم، تخم مرغ ها را با خون دل رنگ می کنم، گلدان سنبل را با اشک چشم، آب می دهم و هفت سین نوروز را آماده می کنم وبا آروزی آزادی، سال را نو می کنم.

تجسم چهره ی مهرآوه و نیما در پای سفره ی هفت سین بدون نسرین و نسرین ستوده هنگام تحویل سال بدون فرزندان وهمسرش که به واقع همسرو همراه اوست، قلبم را به درد می آورد. دوستان به ترتیب و گاه پراکنده از مقابل چشمانم عبور می کنند.

ژیلا مکوندی از حامیان مادران پارک لاله، چه نقشی در برگزاری نوروز در زندان خواهد داشت، محبوبه کرمی، چه می کند در اولین عید بدون مادر و پدر، آیا اجازه خواهند داد به برادرش حداقل یک نلفن بزند؟ بهاره، مهدیه، نازنین، فریبا، مهوش و… این همه زن جوان، نوروزدر بند را چه گونه می گذرانند.

 منتظر خبراز بند سیاسی زنان می مانم، از تلفن تبریک به خانواده بعد از تحویل سال خبری نیست، مرخصی در ایام نوروز شامل زنان نمی شود. اجازه نمی دهند زنان زندانی، در روز عید، حتی تلفنی، سال نورا به خانواده و فرزندان شان تبریک بگویند وبا شنیدن صدای یکدیگر شاد شوند.

لحظه تحویل سال نمی توانم از کینه و خشم پاک باشم. ولی از پس دیوارها، شاعره ی ای تبریک سال نو را چون آب زلالی به سمت ام روان می کند وآرام می گیرم .

«با فریادی

بی زبان 

از پس دیوار 

به یاد یاران. .

سال 

نو 

مبارک»

و بعد از آن خبرهای برگزاری مراسم نوروز از بهمن احمدی عزیز، یار دیگری از جنبش زنان و خبرها و تبریک های ذیگر زندانیان. شرمنده می شوم و باز بر می خیزم.

به یاد همه ی جان باختگان راه آزادی و عدالت، درختی کاشته می شود. هنگام آبیاری درخت آزادی باز تمام وجودم درد است. دردی جانکاه که آرام ام نمی گذارد. متنی را که برای مراسم درختکاری نوشته ام می خوانم، گویی خطاب به خودم است و با خودم بلند حرف می زنم که جان و روح درد مندم، بشنود و سرکشی نکند.

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد / نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

ولی انگاری در این روزهای تلخ هر چه بیشتر تلاش می کنم، کمتر موفق می شوم.

سیزده بدر است، سبزه را که مانند خودم و جامعه ام، ناموزون رشد کرده، گره می زنم وآرزوهایم را زمزمه می کنم. این زمزمه ها مرا به عزیزان ام بیشتر پیوند می زند. باز سعی می کنم دل ام را از کینه و خشم پاک وصلح را درونی کنم و با خودم پیمان ببندم، تنها، با تلاش و امید زندگی کنم.

ولی باز با خبر های ظلم و بی عدالتی ذر آستانه سال نو دگرگون می شوم. با شنیدن خبر حکم چهارسال و نیم حبس تغزیری منصوره بهکیش همه‌ی پیمان‌هایم را بر باد می دهد.

چه طور می توان تحمل کرد این همه بی عدالتی را. منصوره بهکیش را از خاوران دورا دور می شناختم وقتی عکس شش نفره ای را حمل می کرد که وقتی به عکس نگاه می کردی دل ات آتش می گرفت.

چه طور می شود جان شش نفر از اعضای خانواده ات رابگیرند و آنان را به قتل برسانند و تو دم نزنی.

چه طور می توان انتظار داشت خانواده های جان باختگانی چون منصوره بهکیش دادخواهی نکنند.

طبق چه ماده ای از قانون جمهوری اسلامی دادخواهی جرم شناخته می شود؟

 آقایان خوب می دانند که دادخواهی در قوانین حتی ایران جرم مجسوب نمی شود به همین دلیل، اتهام واهی تشکیل گروه مادران پارک لاله را به منصوره بهکیش نسبت داده اند تا دادگاه نمایشی شان ظاهری قانونی پیدا کند.

آقایان خوب می دانند که حرکت مادران پارک لاله مصداق تشکیل گروه و جرم نیست. اما چون هیچ گونه صدای دادخواهی را حتی به صورت فردی برنمی تابند، با توسل به پرونده سازی زنی چون منصوره، پرستار و فرزند مادر بهکیش این اسطوره مقاومت را محکوم به چهار سال و نیم زندان می کنند ولی باید بدانند، از این پس صدای اعتراض مادران و دادخواهی آنان بلند تر و رساتراز گذشته در سراسر جهان خواهد شد.

http://www.mpliran.com/2012/04/blog-post_04.html

April 2012


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.
Email Marketing Powered by MailChimp

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازار امروز

Loading currency converter .. please wait

loading
currency converter
please wait
....

خبرهاي گذشته