

ریحانه طباطبایی، روزنامه نگار، به اتهام فعالیت برای دستیابی به انتخابات آزاد و انتشار اخبار جنبش سبز، از سوی شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه، به یک سال حبس تعزیری محکوم شد.
به گزارش خبرنگار کلمه، در حکم صادره برای این روزنامه نگار و فعال جنبش سبز، تلاش برای انتخابات آزاد از طریق"حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان و اصلاح شورای نگهبان، مطبوعات آزاد، احزاب آزاد و آزادی زندانیان اغتشاشات و فتنه گران و عدم دخالت نظامیان در سیاست و اقتصاد و بازگشت نظامیان به پادگان ها" به معنای "تضعیف ارکان نظام جمهوری اسلامی" فرض شده و این موارد که همگی ریشه در قانون اساسی و شعارهای انقلاب دارد را "بر اساس ایده و نظریه انحرافی مصطفی تاجزاده" دانسته اند!
در بخش های دیگری از حکم صادره برای این روزنامه نگار، انتشار اخبار زندانیان سیاسی و دیگر اخبار جنبش سبز به عنوان "زنده نگهداشتن جریان فتنه و برجسته کردن اخبار مربوط به محکومان جریان فتنه و متهمان حوادث پس از انتخابات" عنوان شده و نیز "شرکت در مراسم چهلم ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و مراسم شمع روشن کردن در خیابان ولی عصر و شرکت در تجمع اعتراضی خانواده های زندانیان و محکومان در مقابل زندان اوین" به عنوان دیگر مصادیق ارتکاب ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامی موسوم به "تبیلغ علیه نظام" ذکر شده است.
این حکم در مرحله بدوی است و امکان درخواست تجدیدنظر درباره آن وجود دارد.
ریحانه طباطبایی در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۸۹ از سوی سپاه بازداشت و به مدت ۳۶ روز در انفرادی بند ۲ الف سپاه تحت بازجویی قرار گرفت. او در حال حاضر عضو تحریریه سیاسی روزنامه شرق است.
طباطبایی بیش از این در مجله ایران فردا، خبرگزاری سینا، روزنامه های فرهیختگان، کلمه سبز، بهار سابقه فعالیت داشته است.
این حکم در تاریخ ۹ فروردین ما ۹۱ و در ایام تعطیلات نوروزی به طباطبایی ابلاغ شده است.
[نوروز]
سر معنی گاو رنگ و گرزه ٔ گاورنگ شاهنامه بحثی در محافل ادبی در گرفته است و دو نظر داده شده که هر دو به بیراهه رفتن بوده است. غالباً با استناد به لغت نامه دهخدا گاورنگ به معنی گاو مانند میگیرند. در حالی که رنگ مطابق فرهنگ معین به معنی بزکوهی و قوچ وحشی است. برای مشخص کردن این رنگ از کلمهٔ رنگ معمولی (کیفیت ظاهر چیزی)، مانند و غیره، کلمهٔ گاو (ستور) را بدان اضافه نموده اند. چنانکه برای برای تمییز گاومیش (گاو مِش) از گاو معمولی کلمه مِش (بزرگ) را به کلمهٔ گاو اضافه نموده اند. بنابراین گاورنگ به معنی بزکوهی و قوچ وحشی شاخدار و گرزهٔ گاورنگ به معنی گرز متعلق به کوروش بوده است چه دلیل تاریخی و لغوی آن این است که نام کوروش (کوروشک در لفظ پهلوی) به معنی قوچ وحشی بوده است که مفهوم این نام در شاهنامه تبدیل به گُرز فریدون (=گرز دوست منش= گرز هخامنشی) شده و در قرآن و تورات تبدیل به ذوالقرنین (قوچ وحشی دارای دوشاخ) گردیده است.

اطلاعات ناقص ولی جالب لغت نامه دهخدا در این باب از این قرار است:
گاورنگ. [ وْ رَ ] (ص مرکب) گاومانند. بمعنی گاوپیکر است که گرز فریدون باشد و آن را به هیأت سر گاو میش از آهن ساخته بودند. (برهان). اصل نام گورنگ . رجوع به همین کلمه شود. همان گرزگاوسر و گاوچهر به معنی گاو مانند. (از انجمن آرا). گاوپیکر:
بیامد خروشان بدان دشت جنگ
به دست اندرون گرزه ٔ گاورنگ . فردوسی (از لغت نامه ٔ اسدی) .
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزه ٔ گاورنگ . فردوسی .
چنین تا لب رود جیحون ز جنگ
نیاسوده با گرزهٔ گاورنگ . فردوسی .
بزد بر سرش گرزه ٔ گاورنگ
زمین شد ز خون همچو پشت پلنگ . فردوسی .
خلیدی به چشم اندرش کاویان
شکستی به تارک برش گاورنگ . شمس فخری .
چه سلطان چنان دیده شد سوی جنگ
بچنگ اندرون گرزه ٔ گاورنگ . حکیم زجاجی (از جهانگیری).
گرزه ٔ گاورنگ. [گ ُ زَ / زِ ی ِ رَ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) گرزه ٔ گاوچهر. گرزی که سر آن به شکل سر گاو بود:
چنین تا لب رود جیحون ز جنگ
نیاسود با گرزه ٔ گاورنگ . فردوسی .
بیامد خروشان بدان دشت جنگ
بچنگ اندرون گرزه ٔ گاورنگ . فردوسی .
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزه ٔ گاورنگ . فردوسی .
رجوع شود به گرزه ٔ گاوپیکر و گرزه ٔ گاوچهر و گرزهٔ گاوروی و گرزه ٔ گاوسار و گرزه ٔ گاوسر و گرزه ٔ گاومیش.
داستانی از نفیسه محمدپور
همه میگفتند نزهتخانم زن سلیطهای است. وسواس داشت و اگر هر کدام از نوههای پسر به خانهاش میآمدند باید ابتدا پاهایشان را می شستند و بعد وارد می شدند. چون بوی پایشان حتماَ می چسبید به قالی های دستبافت هریس که هر روز با طلوع آفتاب رویشان را میپوشاند که رنگ گلبوتههایشان نپرد. اما نوههای دخترها اگر ظرفهای ناهار را جوری میشستند که آب به جایی نپرد و بعد از تمام شدنِ کار، با دستمال شیر آب را برق می انداختند کافی بود و نیازی به شستن پاهایشان نبود.
از ترس این که رخشندهخانم همسایه 3 تا خانه آن طرفتر مبادا یک وقت پا به خانهاش بگذارد سالها بود که روضه چندین ساله اربعین را تعطیل کرده بود. چرا که دو سالی می شد دیگر روی آن پتو پلنگی که مخصوص او انداخته شده بود نمینشست و هر چه اصرار که: بفرمایید بالای مجلس جای شما اونجاست، می گفت: “نه قربان شما، بالا، جای بزرگترهاست من همین جا دم در راحتترم”. اگر هم در کوچه وقتی از کنار هم رد می شدند و احیاناَ لبۀ چادرش به چادر او میخورد، واقعاَ عصبانی میشد و میگفت که “تمام تنم نجس شده” و مجبور می شد خودش را تطهیر کند. آخر از در و همسایه شنیده بود که رخشندهخانم طهارت ندارد. البته فقط با شنیدن که نمی شد گناه مردم را شست: “زنک بو میداد.”
همه همسایه در جریان بودند که وقتی نزهتخانم میخواست پسرش را زن بدهد خانوادۀ عروس برای تحقیقات به محل آمدند و اهل محل متفقالقول گفتند که زن وسواسی، ستیزهجو و عُزلتطلبی است اما پسرش حرف ندارد، از تمام دخترهای محل با حیاتر است. خلاصه بهرغم همه تبلیغات منفی، خانواده عروس خانم تصمیم به وصلت با پسر نزهت خانم گرفتند و توجیه این که “اصل، خود پسره ست با مادرش که نمیخواد زندگی کنه”. اما قسمت این بود که داماد جز حیا چیزی از مال دنیا نداشته باشد و چند سالی را در کنار مادر زندگی کند تا دست و بالش باز شود.
به سال نکشید که نزهتخانم پسرش را مجبور کرد بجنبد تا بلکه دست و بالش باز شود و عروس بیچاره بتواند در زیرزمین خانه مستأجری نفس راحتی بکشد و استقلال را حس کند اگرچه نتایج تحقیقات محلی همیشه چون پتکی بر سر پسر باحیای نزهتخانم بود.
نزهتخانم سالها بود پا از خانه بیرون نگذاشته بود. دخترش هم که در شهرستان زندگی میکرد و سالها بود که عجز و التماس می کرد برای تمدد اعصاب به آنجا برود ولی نمی دانست که هیچ جا خانه خود آدم نمی شود. تازه یک عالمه گل و گلدانهای نازنیناش را باید چه کار می کرد، چه کسی به آنها آب می داد و ازشان نگهداری می کرد؟ تازه اگر به کسی کلید می داد معلوم نبود با آن پاهای کثیف چه به روز فرش هایش بیاورد و اگر کلید نمی داد گلدانهای چندین ساله نازنیناش از بی آبی خشک و پژمرده می شدند. آن وقت صبح ها به کی سلام می کرد و شب ها به کی شببهخیر میگفت؟ نه اصلا جور در نمی آمد. اوضاع همین طوری خوب بود و تلاش زیادی در حفظ شرایط موجود می کرد. همه که خدا را شکر سرشان گرم زندگی خودشان بود و کاری به کار او نداشتند. فقط اگر کسی هر روز از مغازه حسنآقا بقال محله آبا و اجدادیشان شیر تازه برایش می گرفت خوب بود. چون راه دور بود و شیر پاستوریزه هم که مزه آب می داد. حاج علی خدا بیامرز درست است که به نزهتخانم بد کرده بود اما هر روز شیر تازه برایش می گرفت؛ و یک چیز دیگه که باعث می شد نزهت خانم هر روز بگوید “حاج علی خدا بیامرزدت” همین آب باریکهای بود که حاج علی برای نزهتخانم به ارث گذاشته بود تا بعد از آن همه مصیبت، آخر عمری دستش جلوی بچه هایش دراز نباشد.
اگرچه همان چندر غاز هم باید بین او و هوویش تقسیم می شد اما دیگر گذشته ها گذشته. بیش از این نباید تن مرده را تو گور لرزاند. سالها پیش حاج علی خوشتیپترین جوانِ محل و پسر پولدارترین حاجی بازاری شهر بود و عاشق دختر حاج حسین، معمار درجه 1 شهر شد. همانی که از نجابت، کمالات و زیبایی و هنر خانهداری و آشپزی از همه دخترهای محل سر بود.
چه مادر شوهر خوب و خانمی داشت و چه پدر شوهر آتیشی و سختگیری یک پدرسالار کامل. فردای شبِ عروسی ـ قبل از اذان صبح ـ که آمده بود غسل کند و وضوء بگیرد دید آب حوض شکرک بسته است وقتی از خانم پرسید چی شده مادر شوهر بیچاره گفت: مادر جون دیروز دکمه پیراهن آقا رو یک سانت پس و پیش دوختی آقا عصبانی شد تمام کله قندهای تو پستو رو ریخت تو حوض. تا شب که آقا به خانه برگردد تن نزهتخانم می لرزید. شب که آقا به خانه آمد انگار همه چیز یادش رفته بود با یک بغل هندوانه گنده و یک بغل شیرینی که از پاکتش معلوم بود از قنادی شاهین خریده است. ولی نزهتخانم تا حالا و زری خانم تا دم مرگش یادشان نرفت که آن روز تا دَم غروب چه دلشورهای داشتند.
آقا و خانم تو سفر کربلا ـ که سالها آقا قولش رو به زری خانم داده بود ـ سل گرفتند. نزهت خانم مثل یک پرستار تمام وقت به خانم و آقا می رسید و چون آقا زمینگیر شد دیگر کیابیای سابق را نداشتند. حاج علی نمی توانست کسی را برای کمک به نزهتخانم استخدام کند. نزهت هم نمیدانست که با 4 تا بچه قد و نیم قد و دوتا مریض محتضر چهطور به کارهای خونه برسد که آب تو دل حاج علی تکان نخورد. آخه حاج علی خیلی کشته مرده داشت. ولی خدا هر دو را بیامرزد که تا زنده بودند حاج علی از ترس خشم پدر و حرمت شیر مادر با آن همه کشته مرده که داشت، دست از پا خطا نکرد.
بعد از این که خانم و آقا به رحمت خدا رفتند نزهتخانم مثل دختر خودش از “لطیفه” دختر خانواده مراقبت کرد. و وقتی لطیفه برای خودش خانمی شد با چه سلیقه و وسواسی برایش جهیزیه تهیه کرد و به خانه بخت فرستاد. بعد از ملکه، یکی یکی نوبت دخترهای خودش شد. همانقدر که سر نزهتخانم در خانه سرگرم دخترها و گرفتاری های خانه بود حاج علی سرگرم گرفتاریهای بیرون. بعد از شوهر دادن دومین دختر عمه خانم که بزرگترین خواهر آقا بود و بعد از رفتن تنها پسرش به فرنگ تنها شده بود، به خانه تنها برادر زادهاش پناه آورد و آنقدر در فراق پسر گریه کرد تا با آب مروارید کور شد.
باز هم نزهتخانم مثل یک زن نجیب و با اصل و نصب، صبوری کرد و پرستار عمهخانم شد. یک روز بعد از این که عمهخانم حمام روزانهاش تمام شد ــ آخر او هم خیلی زن تمیز و وسواسی بود ــ کلون در خانه نواخته شد و زن جوانی وارد خانه شد. غم تلخی ته چهرۀ زن را آراسته بود. نزهتخانم بعد از انجام کارهای عمهخانم، پیش مهمان آمد و به دخترها دستور چای و شیرینی داد.
زن مِن و مِن کنان رو کرد به نزهت: “حاجخانوم اینا بچههای آن خدا بیامرزند؟” نزهت خانم از حرفهای زن چیزی سر در نیاورد. زن ادامه داد: “حاجخانوم شما را به خدا وضع منو ببینید، والا من بیوه آبروداریام، بیشتر از این نمی توانم صیغه آقا باشم، شما خواهشاَ با برادرتان صحبت کنید، به خدا قول می دهم مثل چشمهایم از یادگارهای آن خدا بیامرز مراقبت کنم. آقا اولش گفت 3 ماه ولی الان نزدیک به 9 ماه شده… در حق من خواهری کنید و با حاج علی صحبت کنید قول میدم کمک حال شما در مریض داری و یتیم داری باشم…”
خیل موریانهها زیر پوست نزهتخانم شروع به حرکت کردند. دهانش بکدفعه خشک شد و انگار نمیتوانست حرف بزند. چند دقیقه سکوتی سنگین حاکم شد اما خواهری کرد. ابتدا از دخترها یک لیوان آبقند خواست و بعد، با تنی خسته و بیحس، از جایش بلند شد و به سوی گنجه رفت. از صندوقچهی یادگار خانم یک چادر سفید و تمیز در آورد همانی که گُلهای ریز آبی داشت و خانم سر عقد سرش انداخته بود. چادر را به زن داد. حرفهایش را زد و سرآخر با لحنی متین و محکم گفت: “غصه نخور، آنقدری هست که همه با هم بخوریم… با حاج علی هم صحبت خواهم کرد…” و رفت تا برای شام تدارکی ببیند. اما زن، چادر گُلدار را از سر باز کرد به دقت تا کرد و روی قالی دستبافت هریس گذاشت و بی سر و صدا رفت.
رفت که رفت و حتی این فرصت را به نزهتخانم نداد تا سفارش او را به حاج علی بکند. اما زینت بیوه آبروداری نبود، آمد و ماند. آنقدر ماند که بتواند همه ثروت و خانه زندگی حاج علی را از چنگش در بیاورد و صاحب همه چیز بشود. تنها خیر زینت برای نزهتخانم این بود که حاج علی را از هر چه زن در دنیا بود بیزار کند.
نزهتخانم به یاد ندارد از کی این قدر سلیطه و وسواسی شده است اما همه می گویند از زمانی که به یاد می آورند نزهتخانم زن سلیطه و ستیزهجویی بوده است.
[مدرسه فمینیستی]
(شاعر، نویسنده و پژوهشگر)

نقدی بر کتاب تازه منتشر شدهی سپیده جدیری: “دختر خوبی که شاعر است”
(چاپ: انتشارات نگاه – تهران).
بازویم سبز است
و پشتم گرم به آنچه از او مُردم.
دیگر نمیخواهد تظاهر کنید؛
بویتان روی صورتم مانده است
و از حرفهایتان شعری
به من تُف میکُند.
دیگر نمیخواهد به آرزوهایم برسید
آخرین آرزویم لکّهایست شنی
که چشمهایتان را شورتر میکُند. (ص36)
بررسی اشعاری که حدود شانزده شعر از آن مشمول عنایت سانسور شده است و به هویت تک تک اشعار مجوز گرفته ممکن است تعدی شده باشد، آسان نیست ولی میتوان گفت که با حیات یک دورهی خاص از زندگی شعری و ادبی شاعر چنان میکند که مپرس! به این لحاظ، بررسی و نقد اجتماعی، سیاسی، و روانی – اجتماعی اشعار در کتاب منتشره محدود میشود به درک پازلهایی با قطعههای گمشده.
مجموعهی “دختر خوبی که شاعر است” از همان آغاز، با ناماش سطری ساخته است دو پهلو. مصرعی است باایهام. دختر خوب و شاعر میتوانند در تعارض کامل با هم باشند. حالتی که سپیده جدیری در طنزی پنهان و قدرتمند (آگاه یا ناآگاه) با آن برخورد کرده است. بر او ببخشایید و باور کنید که او دختر خوبی است ولی چه کند که شاعراست؟!!! شاعر بودن او را به خوب بودناش ببخشایید. پارادوکس این جملهی کوتاه بار فرهنگی (ببر و بدوز)ی دارد که التماس بخشایشی تاریخی در آن موج میزند. جملهای که وقتی به دفتر مدرسه احضارمان میکردند اتفاق میافتاد: ناظم میبرید و مدیر میدوخت تا بتواند نظم موجود مدرسه را با کمترین تنش هر روزینه اداره کند پس ارزش مثبت برای شاعر؛ ارزش مثبت برای دختر خوب؛ جمع ضدینی است که با طنزی این دو صفت جمعنشدنی در ایران را باهم جمع میکند.
کاری که خانم جدیری با تمام سختیهای این حالات سه گانه سعی دارد که در این مجموعه زیبا نام انجام دهد. شعرهایی دارد پخته و سنجیده که با تمام وجود وعقاید شاعر آمیخته شده و شعرهایی که جان ایران هنوز در تن آنان میتپد و شاعر در آن سوی آبها چمدان آنان را میگشاید؛ و شعرهایی معلق در فضا، چرا که شاعر پاهایش در سرزمین دیگر و قلبش در سرزمین مادری است و این کشیدگی و فاصله به خوبی در کمرنگ کردن برخی از اشعار خود را نشان میدهد. شعرهایی که او را به بند آشکار شدن تضادها و درک جنسیتی بیواسطه میکشاند و خشمی در وجودش برمیانگیزاند که بیشتر نوک حمله آن متوجه خود شاعر است تا شرایط و کسانی که او را به این وادی فرستادهاند.
شاعر در برخی از اشعار که نمونههایی از آن درج میشود در نقل و انتقال مکانی و روانی خود بین صراحت و ابهام یعنی سبک رایج قسر در رفتن در عرصه ادبیات ایران مردد است:
… میخواهم نامزد جایزهی افسردگی بشوم
جایزهی بزرگِ دهان به دهان،
و شعرهایم را تا بزنم برای بعد از کلماتِ مبهم (ص14)

دراین دفتر البته ما شاهد زبان خاص او هستیم. اغراق در تلمیح ارتباط گناه اولیه زنان و مار در جسم مارهای تنومند بوآ و “اروتیسم خفی” او به شعرش دلانگیزی و لذتی خاص میبخشد:
که دیگر شبیه هیچکس نیست
گناههایم
نه شبیه مارهای تنومندِ بوآ
نه بیرمقتر از عشقهای پشت به پشتِ خیابان
که دیگر شبیه هیچکس
از پشتِ چشمهای بزرگ
هیچوقت
برنمیگردد…
امشب چرا زمان بدون هیچ منظوری نمیگذرد
و روح از دور به سیاهی میزند
تو بیشتر نزدیک میشوی
بعد روی شعارهای سپید میروی
و فردا از سهشنبههای بعدی هم بیشتر دنبالت خواهم گشت. (ص15)
تصاویر بکر و نحوهی بیان جدیری در بیان اعتراض و درج گزارشی از اوضاع زمانه سندی انکارناپذیر از توانایی این شاعر است:
… و در قبر همیشه دهانی هست که بسته نمیشود
چه زیبا تصویر جمجمههای دهان باز را به فریاد کشتهشدگانی که با مرگ خود شرح پریشانی ما را در این گوشهی جهان نشان میدهند، بیان کرده است:
میترسم
از رنگ برای رنگی شدن
از شعر برای گوشهایت
کاش گوشهایت را گاهی بلند میکردی عزیزم کاش
در طولِ قبرها رنگها عوض میشود
در طولِ قبرها شعرها عوض میشود
میترسم
در دیوارهات یخ میزنی
مثل پرندهای که از گوشهای من میگذرد وَ میمانَد…
در طولِ صدا صدا عوض میشود
میترسم
از گوشها و دیوارها
از زیرِ یخْبستنْ بودن میترسم
و در قبر همیشه دهانی هست که بسته نمیشود. (صص 16 و 17)
استفاده از صنایع شعر کلاسیک چون تشبیه تفضیل و پیوند آن با مسائل روز گویای گنجایشهای شعر نو و توانایی شاعران امروز در به روز کردن شگردهایی هستند که در واقع جزو ابعاد طلایی هنر به ثبت رسیدهاند:
رنگ از اتوبوسْ بزرگتر است
آب از تشنهْ عمیقتر
دنیا رو به چرخ میآید دنیا رو به چرخ… (ص 18)
وقتی که ایده و آرمان از جستجوگران آن بزرگتر میشود، دیگر اکتفا به شعر مولانا ممکن نیست:
تشنه میجوید که کو آب گوار
آب میجوید که کو آن آبخوار
حضور اشیا در اشعار جدیری نیست که تاریخ سرایش و مختصات زمانه را درخود حک کرده است مانندِ هلیکوپتر، ماشین لباسشویی، قرص و افسردگی، بلکه اشعار به قدرت مختصات امروزین، بشر را در بافتی که با امیدها و آرزوها و آرمانهایش فاصله دارد بازمیتاباند:
لکّه میتراوی ای آسمان بر من لکّه میتراوی؛
من گوزنِ زخمْتراشِ تواَم!
لخته میتراوی در روزهای تک
و ماه
سیاهِ مایل به نژادِ من. (ص 95)
استفاده بجا از جمعهای غیر معمول:
وقتی شعرهای بیشعور میگویم
دهانهایم توی ماسه فرو میروند… (ص56)
از ویژگیهای جالب این دفتر این است که او اشعار مدرنی سروده است ولی از حضور واژههای معروف به کلمات خارجی در آن خبری نیست مگر واژهی پسورد (منظور کلمات وام گرفتهای که دیگر جزو زبان فارسی شدهاند نیست).
در آخر اگر از چند مورد ریز زیر بگذریم، باید بنویسم که او واقعا هم دختر خوبی است و هم شاعر خوبی:
افعالی که حضورشان به زیبایی اشعار لطمه میزند:
… تک و تنها
مثل ابرهای سیاه
از همه چیز و همه کس میتراکُمَم… (ص34)
… ما سوراخهای تکه تکه
از شکستن
از تن
نی شدیم
چکه چکه
میغمیم… (ص 51)
و یا چند مورد اطنابهای غیرضروری برای القای احساس تداوم (ص58) که میتوانست پایانبندی دیگری بدون درج چهار سطر آخر باشد.
و شعرهایی که خود شاعر میداند پایهی آن لق است ولی گویی میخواهد فضا و زبان متفاوتی را امتحان کند که شاید پس از فاصله گرفتن از آن دریابد که دیگر به این راه نرود:
زجر میاد از دستام
پایهی شعرْ لَقّه
میچرخه چنگ میخوره به دستام
لَقّه
میُفته میشْکنه
تیکّه تیکّه زجر میاد از دستام. (ص72)
به هر رو، شعرهای بلند خانم جدیری در بخش “بدون هیچ منظوری” را بیشتر قابل تامل میدانم هر چند در بخش اشعار کوتاه کتاب نیز لحظههایی ناب و زیبا میتوان یافت:
آب میرفت هر روز
از صبح تا شب
صدایم
در لباسهایم (ص82)
کنارتر میروی
و خطِ اخم تو سیاهتر میشود
- از بدنم (91)
از بدنم زمان میریزد
و ساعتهای قرمز روی هم میچیندم
مثل خونْ بزرگ میشوم (ص 90)
هرچند خود خانم جدیری نیز در آخرین شعر خود در بخش دوم این کتاب که نام آن “و شعرها دیگر نور ندارند”، است با من همعقیده است که: باید بگذرم از این شعرهای بی دست و پا (ص 101).
[ارمغان فرهنگی]
با پیروزی آنگ سان سوچی، رهبر دموکراسی خواهان برمه در انتخابات پارلمانی، دور جدیدی از تحولات سیاسی در این کشور آغاز شد.
بعد از نیم قرن حاکمیت نظامیان بر این کشور فقیر (از کودتای 1962 ژنرال وین)، میانمار خود را برای تحولاتی جدید آماده میکند. انتخابات مجلس در دومین کشور بزرگ جنوب شرق آسیا، با استانداردهای انتخابات آزاد، سالم و منصفانه برگزار شد. رهبر مخالفان پس از آزادی از حصر، نتیجه انتخابات را پیروزی برای دموکراسی توصیف کرده و گفته که برمه باید برای ورود به دوران جدید آماده شود.
سوچی ابراز امیدواری کرده که تمامی احزاب شرکت کننده در این انتخابات بتوانند با همکاری یکدیگر جوی دموکراتیک در برمه ایجاد کنند.
داستان یک مبارزه
« آنگ سان» متولد سال ۱۹۴۵ در شهر یانگون و دختر یکی از سیاستمداران سرشناس و قهرمان ملی میانمار ژنرال « آن سن» است. زمانی که او دو سال بیشتر نداشت، پدرش همراه با شش عضو دولت موقت برمه به دست مخالفان سیاسی به قتل رسید. سوچی درسال ۱۹۶۰ پس از پایان تحصیلات متوسطه برای ادامه تحصیل به هند رفت . مادر وی، سفیر میانمار در شهر دهلی بود. آنگ سان سپس تحصیلات عالی خود را در دانشگاه آکسفورد در انگلستان ادامه داد و در سال ۱۹۷۲ با یکی از اساتید دانشگاه آکسفورد ازدواج کرد.
سوچی در ۱۹۸۸ برای مراقبت از مادر سالخورده خود به میانمار بازگشت. همزمان، اعتراض دمکراسیخواهان برمه علیه حکومت نظامی در این کشور آغاز شده بود. هشتم تا یازدهم ماه اوت ۱۹۸۸ تظاهرات مخالفان حکومت نظامی در سراسر کشور به کشته شدن صدها نفر منجر شد.
وی در بنیانگذاری حزب مخالف دولت نظامی برمه، به نام «اتحاد ملی برای دمکراسی » مشارکت کرد.
-در ژوئن ۱۹۸۹ دولت نظامی حاکم بر برمه نام کشور را به «میانمار» و نام پایتخت را به «یانگون» تغییر داد. یک ماه بعد، دولت نظامی، سو چی و معاون او را در خانه بازداشت کرد و محبوس ساخت. حزب اتحاد ملی برای دموکراسی در انتخابات گذشته مجلس در سال ۲۰۱۰، در اعتراض به ممنوعیت شرکت رهبر حزب، انتخابات را تحریم کرد. آنگ سان سوچی ۶۶ ساله که جایزه صلح نوبل سال ۱۹۹۱ را بهخاطر مبارزه مسالمت آمیز برای استقرار دموکراسی در میانمار بهدست آورده، سال ۲۰۱۰ سرانجام، و پس از ۱۵ سال از حبس خانگی آزاد شد.
در انتخابات پارلمانی سال ۱۹۹۰، حزب سوچی توانست اکثریت آرا را از آن خود کند اما حاکمان نظامی در میانمار نتیجه انتخابات را باطل اعلام کردند. سوچی قبل از برگزاری انتخابات سال ۱۹۹۰ در حبس خانگی بود و پس از آن نیز تا دو سال پیش، در بازداشت خانگی بهسر برد.
تا هنگام آزادیاش در نوامبر ۲۰۱۰، تمامی ارتباطات آنگ سان سوچی با جهان خارج قطع بود. سوچی در مورد این مقاومت می گوید: «ماندن و مبارزه در داخل را ترجیح میدهم. وقتی در داخل هستی، زیر فشار واقعیت تصمیم میگیری. به عنوان یک مبارز سیاسی، در داخل، محدودتر بودم اما انگار داشتم مشکلات را با بقیه تقسیم میکردم و با هم همدردی میکردیم. رهبر باید از همان هوایی تنفس کند که همراهانش با آن نفس میکشند.»
یک انتخابات، روند جدید
در ژانویه ۲۰۱۲ آنگ سان سوچی با ثبت نام برای انتخابات سراسری عملا رقابت انتخاباتی خود را آغاز کرد که با استقبال گسترده مردم در سراسر کشور مواجه شد.
با وجود آن که ارتش برمه و متحدان اش در پارلمان از اکثریت برخوردار هستند، اما گفته شده که این انتخابات، آزمونی برای اصلاحات سیاسی در کشور به شمار می رود.
به عقیده برخی ناظران، نتایج انتخابات میان دوره ای پارلمان برمه، موازنه قدرت را در برمه بر هم نخواهد زد، اما می تواند زمینه ای برای بیان نظرات مخالفان در کشور فراهم کند و زمینه ساز گذار به دموکراسی در این کشور شود.
سوچی و مخالفان سیاسی در برمه اینک محصول صبر و استقامت و امید خود را می چینند. سوچی حتی یکبار امکان سفر به خارج از کشور را (برای دیدار با همسر بیمار و دیدار با خانوادهاش) رد کرد. او از ترس جلوگیری از بازگشت مجددش به کشور، به این سفر نرفت. وی پس از آزادی از حبس خانگی تاکید کرد: «جنبشهای اجتماعی بدون حضور رهبرانشان نیز ادامه مییابند. یک رهبر مسئولیتپذیر و آگاه، برای روزهای عدم حضورش نیز تدبیر میکند.
در روزهای حبس خانگی، تقریبا نمیتوانستم کاری انجام دهم، اما مطمئن بودم. گاهی در میان خبرها، میشنیدم که هوادارانم کاری کردهاند که زیاد خوشایندم نبود یا گاهی فکر میکردم در رخوت هستند و باید بیشتر تلاش کنند. گاهی حتی ناامید میشدم و فکر میکردم که آرمانها را فراموش کردهاند، اما بسیار شد که از توانمندیها و کارهایشان حیرت کردم؛ و حالا که با خودم فکر میکنم، میبینم که اگر خودم هم حضور داشتم، نمیتوانستم بهتر از این تصمیم بگیرم.»
به سر عقل آمدن اقتداگراهای میانمار
نظام سیاسی اقتدارگرا در میانمار در سرکوب روزنامهنگاران و تهدید آزادی مطبوعات و بیان و عقیده، دوشادوش ایران و سوریه در رتبهبندی جهانی 2010 سازمان گزارشگران بدون مرز، در سکوی 174 ایستاده و تنها از ایران و ترکمنستان و کره شمالی و اریتره وضعی بهتر دارد.
نکتهی مهم اما بهسر عقل آمدن نظامیان و اقتدارگرایان میانمار پس از پنج دهه سرکوب و خفقان و حاکم کردن فضای گورستانی بر این سرزمین فقیر است. آنان سرانجام فهمیدند برای توسعه پایدار و نیز زیست در جهان مدرن، گریزی از تمکین به استانداردهای پذیرفته شدهی جهانی در عرصهی دموکراسی، ندارند.
چنان که در اجلاس سال گذشته اتحادیه کشورهای جنوب شرق آسیا (آسه آن) در اندونزی، اجلاس، ریاست میانمار را بر این اتحادیه منطقهای در سال 2014 پذیرفت و تصویب کرد.
نظامیان صاحب قدرت در برمه سرانجام و پس از پنج دهه سلطه بر منابع مادی و انسانی این سرزمین، دریافتند که سرکوب مخالفان و بستن دهان منتقدان و خاموش کردن تغییرطلبان، چارهی کار نیست؛ و جز تمکین به روندهای دموکراتیک راه دیگری برای تأمین و تحقق ثبات و توسعه و امنیت ملی وجود ندارد.
حاصل صبر و استقامت
سوچی و همراهان دموکراسی خواهش اینک محصول سالها صبوری و استقامت را می بینند؛ وی در اظهار نظری مهم گفته است: «من به نبرد مسلحانه اعتقاد ندارم، زیرا این سنت را به جای خواهد گذاشت تا هرکس که سلاحهای مجهزتری در اختیار دارد، قدرت را از آن خود کند. حتی اگر جنبش دموکراسیخواهی از راه توسل به روشهای خشونتآمیز به پیروزی برسد، باز در ذهن مردم این اندیشه را بهجای خواهد گذاشت که هر که زورش بیشتر است، برنده نهایی است. این تفکر، کمکی به برقراری دموکراسی نمیکند.»
حاکمان برمه گونهای از گذار به دموکراسی را مورد توجه و پیگیری قرار دادهاند که هزینهها و آسیبهایش بر کشور، به مراتب کمتر از مسیر خشونتبار و قهرآمیز است. آنان از یکسو دریافتهاند که غلبه بر بحرانهای اجتماعی و اقتصادی در این کشور، نیازمند روندهای دموکراتیک و تحقق آزادی و امنیت و مشارکت همهی اقشار و اقوام است؛ و از سوی دیگر بهترین شیوه، یعنی گذار از طریق مذاکره و مراوده و ابزارهای دموکراتیک (انتخابات) را مورد اعتنا قرار دادهاند.
در سوی دیگر، مخالفان رژیم اقتدارگرا در برمه، با در پیش گرفتن واقع بینی، مبارزه مسالمت آمیز و بدور از خشونت، و نیز با صبوری و استقامت و امید، نه تنها گذار به دموکراسی را در این کشور تسهیل می کنند و هر روز پیروزی بیشتری را میچشند، بلکه به همهی دموکراسیخواهان در کشورهای تحت سلطه خودکامگان نکات مهمی را یادآوری می نمایند.
[ندای سبز آزادی]
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر