
نامۀ دختر آتش پاره به عطار نیشابوری*
شکاک شده بودم، می پرسیدم: نکند از آبستنشدنم بو برده و همین باعث شده که…؟ ولی من بارداریِ ناخواستهام را که ازش پنهان کرده بودم؟.. تازه اگر بویی برده بود حتمن به من میگفت… پس دلیل این بیوفایی، این گریز نامنتظر چه میتوانست باشد، آیا پای زن دیگری به میان آمده بود؟ ….
…دلم هزار راه می رفت. مدام با خودم کلنجار می رفتم. به همۀ رفتارهایم حتا به جزییترین حرفها، نگاهها و حرکاتم ـ که ممکن بود تو را ناراحت کرده باشد ـ فکر میکردم تا دلیل رفتنات را شاید بیابم. روزی نبود که این پرسش را در خلوتم با صدای بلند با تو تکرار نکنم که: دلخواستهات واقعن چه بود فرید؟ مگر چه فاجعۀ شومی رخ داده بود که ناگهان باعث رفتنات شد؟ چگونه دلت رضا داد ترکم کنی و زنی را که دوستش داشتی با طفلی که سهماهه آبستن بود تنها بگذاری؟ چه گناهی مرتکب شده بودم که چنین عقوبت تلخ و دردناکی را برایم رقم زد؟ حتا اگر گناه «مریم مَجدَلیه» را مرتکب شده بودم ، باز هم مستحق چنین حدی از تکفیر و عقوبت نبودم. (1)
ماهها و فصلها از پی هم میگذشتند و من به سختی بیمار و نحیف شده بودم. جنین سهماهه نیز که میتوانست زنده بماند و یادگار گرانبهایی از تو باشد بالاخره سقط شد. سقط شدنِ جنین و خونریزی شدید، جسم و جانم را به شدت تحلیل برده بود به حدی که داشتم آخرین قطره های انرژی و امید زیستن را، از کف می دادم. چندین ماه در بستر بیماری افتادم. هر روز حالم رو به وخامت می گذاشت. حتا جرعهای آب هم در دلم بند نمیشد هرچه میخوردم بلافاصله پس میدادم. گَله کوچک خوکهایمان را هم از دست دادم و تنها ملجاء و پناهم حضور ندرتی کشیش کلیسایمان (پدر آندرانیک) بود که گاه از سر لطف و برای آمرزش و آرامش روح آشفتهام پای پیاده از تیبریاس راه می افتاد و به کلبۀ سوت و کور و محقرمان میآمد و دلداریام میداد. معمولن هم دوایی شفابخش برای بهبود بیماریام به من هدیه می کرد. برای مدتی هم یکی از راهبههای صومعۀ مریم مقدس را برای پرستاریام فرستاد… اما تشدید بیماری و وخامت حال جسمی ام، دنیا،دنیا اندوه تنهایی، و دور افتادگی کلبهمان از دهکدۀ تیبریاس، در مجموع باعث شد که اسقف آندرانیک با مسئولان صومعه صحبت کند و سرانجام ترتیب انتقال مرا به صومعه بدهد… در آنجا مدتها تحت درمان قرار گرفتم…
از آن روزی که به صومعۀ مریم مقدس آمدم و تصوّر میکردم برای همیشه زندانی شدهام، سالهای زیادی میگذرد و من حالا یکی از راهبههای قدیمی صومعه به حساب میآیم که بخشی از وقت روزانهام صرف تدریس شناخت ادیان به راهبه های جوان می شود. علت تدریس هم این بود که من در مسیر یافتن پاسخی برای غیبت ناگهانی تو ـ و شایدم برای شناختن عمیقتر عقاید و باورهایت ـ در کتابهای مربوط به حکمت و فلسفه و آثار ادبی شما مسلمانان جستجو می کردم؛ هر روز به کتابخانۀ صومعه می رفتم و ساعتها در محیط آرام کتابخانه، به مطالعه می نشستم. فضای کتابخانه حسی از امنیت را به حفرههای درونم منتقل می کرد… واقعن فضای خاصی دارد این کتابخانه، آدم از سکوتِ اطمینانبخشاش، از سقف باشکوه و مرتفعاش که پوشیده از نقوشِ رنگآمیزیشدۀ قدیسهاست، حتا از رنگ قهوهای و برّاق قفسه های چوبیاش که تا سقف، ارتفاع دارد، حظ می کند…
…فضای صمیمی کتابخانه و حمایت مسئولان صومعه باعث تشویق هر چه بیشتر من به ادامه کار تحقیق بود. به تدریج و با کنجکاوی بسیار به آموختن زبان عربی و فارسی هم مشغول شدم. مطالعۀ آثار و کتابهای شما مسلمانان به زبان اصلی، به فهم عمیقتر من از حکمت و عرفان اسلامی کمک زیادی کرد. مثلن کتاب سیاست مدنی حکیم فارابی، تاریخ بیهقی دبیر، یکی دو اثر از ابنعربی، تهافةالفلاسفۀ ابوحامدغزالی، حتا دیوان خاقانی را، به زبان اصلی خواندم. در ضمن موفق شدم داستان با مزۀ «پورسقا» را هم بخوانم در مرآتالجنان! (2)… تا این که یک روز به طور غیرمنتظرهای کتابی از طرف پدر مقدس به دستم رسید. آری فرید، پدر آندرانیک مثنوی باشکوهات «منطقالطیر»که شامل 4600 بیت از سرودههای واقعن بینظیر و گنجینهای از تمثیلهای زیبا مثل: هُدهُد، بلبل، بوتیمار، همسا، کبک، صعوه، طوطی و… است را برایم آورد. حکایت «سیمرغ» که به نظرم شاهکار است، 30تا مرغی که برای یافتن سیمرغ، روان می شوند و نمی دانستند که خودشان، همان سیمرغاند! (3) ولی دلکشترین قصه ـ حداقل از نظر من ـ قصهای است بنام «شیخ صنعان و دختر تَرسا»، که به ماجرای آشناییمان و رابطه عاشقانۀ من و تو مربوط می شود. مشاهده این قصه مرا آنقدر هیجانزده کرد که آن روز، کلاس درس و تدریس را به کل تعطیل کردم تا بتوانم ساعتهای بیشتری را صرف مطالعه آن کنم. اگر بگویم باارزشترین هدیهای بود که در طول این سالها نصیبم شده اغراق نکردهام؛ چون بینهایت مشتاق بودم که ببینم چگونه ماجرای عاشقانهمان را در این قصه به تصویر کشیدهای. تازه پس از خواندن آن، بالاخره به آرزویم رسیدم و پاسخ سوآلم را بعد از سالها، یافتم و پی بردم که دلیل این که در انتهای قصه نوشته ای «شیخ، غُسلی کرد و شد در خِرقه باز / رفت با اصحاب خود، سوی حجاز» در واقع برای رستگاری روح بلند و ناآرامت و طیران و تقرّب هر چه بیشتر به مرکز قدرتِ کائنات ـ اتصال دیگرباره به ملکوتِ اعلا ـ بوده است که همسر دلبندت را بدینگونه رها کردی.
فرید شوهر عزیزم! آری تو را همچنان شوهرم می دانم! چرا که من هنوز در نکاح شرعی تو هستم، مگه غیر از این است؟ عقد و پیوند ما در کلیسا و در پیشگاه خدا، بسته شده است،.. بگذریم…. از مطالعۀ منطقالطیر نمی توانم جدا بشوم بارها و بارها داستان پُرکشش و عبرتآموز شیخ صنعان را خوانده ام، و هر بار، بخشی از زوایای پنهان این داستان عاشقانه را کشف می کنم اما شاید برایت جالب باشد اگر بگویم که هر بار وقتی به توصیف هایی که از زیباییام نوشتهای میرسم، راستش کمی خجالت میکشم. چند بیت از این توصیف ها را در این نامه می نویسم تا خودت یک بار دیگر ببینی که واقعن چه نوشته ای: «از قضا دیدند عالی منظری/ بر سر منزل نشسته دختری/ دختر تَرسا [مسیحی] روحانی صفت/ در ره روحُاللهش صد معرفت/ بر سپهر حسن در برج جمال/ آفتابی بود اما بی زوال/ آفتاب از رشک عکس روی او/ زردتر از عاشقان در کوی او/ لعل سیرابش، جهانی تشنه داشت/ نرگس مستش هزاران دشنه داشت…»!؟! شاید از خنده رودهبُر شوی اگر بگویم اولین بار که این قسمت را خواندم بیاختیار بلند شدم و صورتم را در آینه کوچکم، همان آینهای که روز اول عروسی مان به من هدیه کردی و گفتی «یادگاری است از بازار حجاز برای تو»، نگاه کردم!!…
ولی از مزاح اگر بگذریم باید صادقانه بگویم که حتا کوچکترین اثری از آن همه زیبایی غلوآمیز که تو وصف کرده ای، نیافتم! راستش ابتدا تصور کردم که این توصیف های مبالغهآمیز را ممکن است به عنوان طنز نوشته باشی. به هر حال نمی دانم دلیل این همه برخورد افراطی، واقعن چه بوده است؟ چون لااقل تو بهتر از هر کسی می دانستی که در سرزمین مسیحی (به قول تو «بلاد کُفر») یک دختر کاملن معمولی با چهرهای لاغر و رنگپریده، و اندامی بسیار معمولی بودم. با این حال برایم این پرسش بزرگ پیش آمده و در حیرتم که با چه هدفی در منظومه شیخ صنعان مرا این چنین زیبا و استثنایی «روی او در زیر زلف تابدار/ بود آتش پارهای بس آبدار»!! معرفی کرده ای؟
در این لحظه که برای نخستین بار پس از سالها جدایی و بی خبری از تو، دارم برایت نامه می نویسم، مالامال از احساسات دوگانه ام، انگار روحم در آنِ واحد به چند جهت کشیده می شود، سرشارم از خاطره های دل انگیز وصل، خاطرات تلخ فراق، حس ناامنی و تردید…، احساس می کنم که از اعماق وجودم موجی کنترل ناپذیر در فغان و فوران است. به زنی میمانم که افسار کنترل عواطف متناقض و سرکوب شدهاش را به کل از دست داده باشد چه هر قدر سعی می کنم انگار نمی توانم دندان روی جگرم گذارم و نگویم که: مایه سرافکندگی و اندوهم شد وقتی در پهنه دلگشای قصهات، مرا که زن شرعی و قانونیات هستم، از هویت واقعیام تهی کردهای یعنی همسر دلبندت را به پدیدهای کلی و انتزاعی و فاقد هویت، فرو کاستهای! فقط هم من نیستم بلکه مریدان بیچارهات هم هیچکدامشان نام و مشخصاتی ندارند. تنها یک نفر که شخصیت اصلی و مافوق همه شخصیتهای قصه است یعنی جناب «شیخ صنعان»! که نام و نشان کاملن مشخص، دارای قدرت انتخاب و گزینش، و سرشار از «اراده»ای معطوف به عمل، حتا اراده به خطا کردن و سرپیچی از دستورات خداوند را هم داراست!!… بقیه اما فاقد پوست و گوشت و هویت اند، خیلی کلی و مبهم، تصویر شده اند مثلا هیچ کجای داستان حتا یک بار ـ محض دلخوشیام ـ نامم را ذکر نکرده ای! آن هم نام مرا که همۀ وجود و هستیام را بی مزد و منّت به پایت ریختم… در مواردی هم که مجبور بوده ای نامم را ذکر کنی فقط خیلی کلی و مبهم نوشته ای: «دختر تَرسا»! گویی از دختری غریبه، داری یاد می کنی! در حالی که من شریک زندگیات بودم، و هستم و نام و تباری دارم. انگار که چون زنم، در گسترۀ نگاه ژرف و مردانه ات، هیچ جایی را اشغال نمی کنم…
نه تنها در کتاب ها و آثار تو بلکه در اغلب آثار و مکتوباتِ صالحانِ سَلف و مشایخ پیش از تو نیز این نادیدهانگاری زنان، متأسفانه خیلی پُر رنگ است. در تحفةالملوک، در مرآتالجنان (4)، در غیاثاللغات، در روحالارواح، در المنظم، و در هر کتابی که به داستانهایی مشابه داستان تو، پرداخته اند کمترین ردپایی از سرنوشت دردناک «آن زن نگونبختِ رها شده به امان خدا»، وجود ندارد!… گویی چندان هم فرق نمی کند که شما مرشدان و شارحانِ معرفت، چه دین و مذهبی دارید، چون همین رفتاری که تو با من داشتی، با تأسف باید بگویم که «آوگوستین قدیس» هم با «فلوریا آملیا» روا داشت. آوگوستین حتا ثمرۀ زندگی مشترکشان «آدئوتادوس» را هم پیش خودش نگه داشت و اجازه نداد که پسرک خردسال، با مادرش زندگی بکند. رها کردن سنگدلانۀ فلوریا سرانجام باعث شد که پسرشان آدئوتادوس از بیماری و فراق مادرش، جوانمرگ شود. (5) چقدر برای یک مادر، دردناک و کُشنده است که جگرگوشهاش را از او بگیرند. و من چه بسیار شب ها که در خلوتم برای فلوریا، برای سرنوشت غم انگیزش، برای تنهایی او و خودم، و مرگ ناباورانه بچه بیگناهش گریستم…
در امتدادِ پایانناپذیرِ هق،هقِ گریه و تنهایی، گاه لحظههای شیرین زندگی مشترکمان مقابل دیدگانم مجسم میشد که تو با نفسِ گرم و مسیحاییات، شباهنگام وقتی که تن تشنهام را سخت در آغوش فشرده بودی زیر لب از کرامات و آرزوهایت در گوشم زمزمه میکردی، خودت را با واژه هایی قشنگ و درخشنده همچون «نسیم وصال» توصیف می کردی، واژه هایی که مثل دانههای عقیق یمانی پیش چشمهام ظاهر می شدند… در آن لحظه های بیبازگشت با شنیدن ترنم این نغمه ها احساس می کردم که تو از همۀ تعلّقات دنیوی، از حُب مال و مقام و خشم و نفرت و هر آنچه غریزی و وسوسه انگیز است چقدر بینیازی؛ و من دختری جوان و بی تجربه، در مقابل بیکرانگی افق خواسته ها و ژرفای روح تو ، چقدر حقیرم… با وجود این همه وارستگی و استغنای نفس اما نمی فهمم که واقعن چه احتیاجی داشتی که همچون اسلافِ صالح خود در مرآتالجنان و یا تحفةالملوک، در بارۀ تعداد مریدان شیخ صنعان تا این اندازه اغراق کنی؟ تا جایی که حافظه ام یاری می دهد از چهل نفری که با کاروان به روم آمده بودید اگر اشتباه نکنم چهارده مرد قویپیکر ـ که اغلبشان هم جوان بودند ـ مُقلّد و شیفته تو بودند اما 26 نفر بقیه، به گفتۀ خودت یازده نفرشان که مسافر و زوّار مسیحی بودند و پانزده نفر دیگر، که می گفتی اکثرشان اهل حبشه و ساربان و خُدام کارواناند!… با این حال نمی دانم دلیلش واقعن چه بوده که صلاح دیدهای در منظومه شیخ صنعان و دختر تَرسا، چهارده مرید را به چهارصد نفر ارتقاء بدهی: «شیخ بود اندر حَرم، پنجاه سال/ با مریدی چهارصد، صاحب کمال»!
اگر می بینی که پس از گذشت این همه سال هنوز تعداد دقیق مریدانت یادم مانده است (مثلن خوب به یاد دارم که 4 نفرشان، موی سر نداشتند و کچل بودند) شاید به دلیل حرکات و رفتار عجیب شان بوده است. خاطرم هست که هر جا که میرفتی دنبالت قطار میشدند. هرگز ندیدم جلوتر از تو قدم بردارند. احترامی فوقِ باور برایت قائل می شدند چنانکه اجابت اوامر و دستوراتت را با تعظیم و بوسیدن دستت، لبیک می گفتند. آن موقع به نظرم می رسید که چقدر خوب تربیتشان کرده ای. رفتار ظریف آنها و تقلیدشان از استاد و پیرشان، خیلی با مزه بود انگار مسخشان کرده بودی. مثلن به مجردی که برای دیدن منظرهای، صورتت را به آن سو میگرداندی بلافاصله سر و صورت این چهارده نفر بطور هماهنگ و منظم به همان سو بر میگشت، تا مینشستی، همهشان به کسری از ثانیه می نشستند، دراز می کشیدی، دراز می کشیدند، سرفه می کردی، آنها هم سرفه می کردند. دستی اگر به گیسوان بلند و سپیدت می کشیدی، آنها نیز به موهایشان دست می کشیدند (بیچاره آن 4 نفر که مو نداشتند). اگر شمیم گُلی را میبوییدی، آنها هم یکی،یکی باید همان گُل را میبوییدند و ساعدِ یک دستشان را میبایست حتمن پشت کمرشان قرار می دادند چون تو این کار را کرده بودی. حتا اگر به w.c میرفتی هر چهارده نفر انگار که موظّف بودند همین کار را انجام دهند حتا اگر گلاب به رویت، «دست به آب»، هم نداشتند… حقیقتن این طرز بندگی و تعبّد را تا آن روز ندیده بودم. برای همین دلم برایشان میسوخت. البته از اسقف آندرانیک شنیده بودم که مسلمانان در پیشگاه خداوند، روزانه پنج نوبت خم و راست می شوند و نماز می گذارند ولی مریدان تو، «تمامی ساعات شبانه روز» به این کار مشغول بودند لابد رمز و حکمتی هست در این تمکین و تعبّدِ خاص که مریدان شما، در پیشگاه مراد و پیشوایشان ـ نمایندۀ خدا بر روی زمین ـ چنین عملکرد عابدانهای را پیشۀ خود ساخته اند.
نمی خواهم قضاوت بدبینانه داشته باشم بنابراین پیش خودم فقط حدس میزنم که شاید انگیزۀ ناخواستۀ شوهرم از افزایش تعداد مریدان، چه بسا تفویض اقتدار بیشتر به شیخ صنعان و تثبیت چهرهای خداگونه [فرا زمینی] از او، و یا حداقل، بالا بردن مقام شیخ تا مرز انبیاء و اولیاء بوده باشد [البته] با استناد به گفته خودت در تذکرةالاولیا که نوشته ای: «هیچ سخن بالای سخن مشایخ طریقت نیست…که ایشان ورثۀ انبیاءاند.»،..(6)؛ شایدم انگیزهات از به تصویر کشیدن چنین جامعۀ منسجم و همبستهای ـ که از روابط عاشقانه، مورد اعتماد، و بدون پرسش و چون و چرا، سرشار است ـ این بوده که یک واحد کوچک نمادین (جامعۀ نمونه) ترسیم کنی و آن را به عنوان مدلی «پایه»ای برای ایجاد یک جامعه بزرگتر و آرمانی، به تماشا بگذاری؟… یا هر دلیل و انگیزۀ دیگری که من از فهم آن عاجزم، اما از چیزی که نگرانم در واقع تأثیر ماندگار این اغراقگویی بر مخاطبانِ قصه است. با این اغراقگوییها (7) ممکن است ناخودآگاه به فرهنگ مخرّبی دامن بزنی که در سرزمین ما مغربیان برای توضیح آن، واژۀ «پوپولیسم» را بکار میبرند و شما مشرقیان از واژۀ «عوام زدگی» [لمپنیسم] استفاده میکنید…
شوهر خوبم، اکنون با وجود انبوهی تردید و ناشکیبایی که در روند تفسیر قصهات، ذهنم را مشوّش کرده اما یک نکتۀ مسلّم را نمیتوانم نادیده بگیرم که: اغراق و بزرگنمایی در نشان دادن تعداد مقلّدان و هواداران، یعنی این که: «مقلدانِ هر شیخی، فزونتر، شأن و مقام او افضلتر »!… و هیچ تصور کردهای که تبلیغ این فرهنگ قبیلهای و عینیت بخشیدن به روابط «عِدهکشی» (منظورم عدهای مرد مطیع و سرسپرده را به دنبال خود کشیدن)، سرآخر چه تأثیر ماندگاری بر فرهنگ های استبدادپذیر، خواهد گذاشت؟ هرگز به مخیّلهات خطور کرده است که تشویق روابط «خدایگان/ بندگی» و قداست بخشیدن به عبودیت و اطاعت از یک نفر، ممکن است به تقویت ارزش های مستبدانه در رفتار و کردار مخاطبان قصهات، بیانجامد؟ و در یک گسترۀ وسیع تر، خداییناکرده باعث شود که نه تنها نهضت موحّدان، عیّاران و خداپرستان بلکه حتا نهضت های عدالتخواه که ممکن است قرنها بعد از حیات تو در جهان شرق بوجود آید «حتا اگر خداباور هم نباشند» تحت تأثیر این فرهنگِ «عِدهکشی» و روابط «شبان/ رمگی»، به حضیض و عوام زدگی، سقوط کنند و به مغاک هولناک پوپولیسم و به دنبالهروی از فرومایگان، مبتلا گردند؟… فاجعه وقتی رخ می نماید که همین مشایخ و سرآمدان، به دامچالۀ شعارهای احساساتی و خواسته های نابخردانۀ مقلدانی که خود پروردهاند، گرفتار شوند!…
… آه شوهر نازنینم، فکر می کنم با خواندنِ این نامه، آرام، آرام درک می کنی که تا چه حد دلم پُر است، و سالهای طولانی هجران، چه به روزم آورده که در اولین نامه ای که پس از این همه سال برایت می نویسم مدام به گلهگزاری پرداخته ام و قصۀ شاعرانهات را به باد انتقاد گرفته ام! راستش خودم هم به درستی نمی دانم چرا این گونه برخورد می کنم؟ آیا می خواهم در پیشگاه مرد فاضلی چون شیخ فریدالدین عطار نیشابوری فضلفروشی کنم و نشان بدهم که بعله من هم برای خودم کسی شدهام و اعتبار علمی و فقهیام به مرز اجتهاد رسیده است؟… یا دلیل واقعیاش این است که اصولن من دیگر، آن دختر یتیم و بیتجربهای که به جز چوپانی و بازی با بچه خوکها، و دل سپردن به دشت و آسمان بیکرانه، کار دیگری بلد نبود و زندگی را از همان دریچۀ کوچک میدید نیستم. حالا به پیرسالی رسیدهام و بیش از چهل سال از عمرم را در صومعه و درس و تحصیل گذراندهام و بنابراین، به مسایل زندگی از منظری دیگر و گاه از دریچه نقد و اعتراض، مینگرم. بویژه که طی این چهل سال، انبوه فاجعه های خونبار و حوادث تلخ را دیده و شنیدهام، از همه دردناکتر، تداوم ناباورانۀ جنگ های نفرتانگیز صلیبی را شاهد بودم که به مرگ صدها هزار زن و کودک بیگناه مسلمان و مسیحی منجر شد؛ شاهد بودم که با ادامه جنگ و حذف غیرخودیها که متأسفانه «به نام دین» صورت می گرفت چه لطمۀ جبران ناپذیری به پیروان و متألهان هر سه دین ابراهیمی وارد آمد. شاهد بودم که چه ارزان، میراث عظیم و عزیز پدران کلیسا بر باد رفت،…
وقتی سایه شوم جنگ بر بخش های وسیعی از جهان گسترده می شود طبیعی است که اندیشه و فرهنگ و دانایی، رو به افول گذارد. تخاصم و نفرت مذهبی باعث شد که ما ، شما و کلیمیان، هزینه های بسیار سنگین و جبرانناشدنی بپردازیم از جمله شاهد شکست پروژۀ عظیم فکری «حکیم ابونصر فارابی» باشیم که عمر گرانقدر خود را برای آشتی دادنِ فلاسفه و خردگرایان با فقیهان و متألهان دینی، صرف کرده بود ولی در عوض، رقیب خردگریزش «امام محمد غزالی» به پشتوانه خواجه نظام الملک و شبکه نظامیه ها، و نیز با استفاده از فضای خشن ناشی از تقابل ادیان، به راحتی توانست در اغلب سرزمین های اسلامی، مسلط شود و ریشه خردورزی را بخشکاند،… تبعات ویرانگر تقابل مذهبی از جمله باعث تحقیر و انزوای اندیشمندان و متألهان یهودی هم بوده است که حتا پس از رنج و آوارگیهای «ربی شیمعون بریوحای»، «ربی العازار»، «ربی مئیر بعل هنص»، و… در نسل های جدید عارفان یهود همچنان ادامه یافته است… آری همین خصومت های آیینی و ایدئولوژیک بود که توانست انزوای اندیشه و آموزه های آنسِلم قدیس، سنت توماس و متألهان فرزانهای چون آبلار و برنارقدیس را نیز بسترسازی کند… شوهر خوبم راستش از نظر روحی فکر نمی کنم تا آخرین لحظۀ حیاتم بتوانم گزارش تکاندهندۀ «کشیش رمون» (از اهالی آژیل)، را فراموش کنم که خودش به طور مستقیم شاهد برخوردهای خونفشان و دلخراشی بوده که در جنگ های صلیبی بر زنان و کودکان بیگناه مسلمان رفته است،… ای بسا که سیل حوادث غم انگیز باعث شد که درد جانکاه خودم را تا حدودی فراموش کنم. هرچند انکار نمی کنم که از جفاکاری که در حقام روا داشتی هنوز هم دلگیرم اما به راستی نمی دانم یک زن متأهل به لحاظ شرعی تا چه حد مجاز است که از شوهر دلبندش، دلگیر باشد؟… باری، از شرح درد و احوال شخصیه درگذرم و برگردم به قصه عبرتآموزت «شیخ صنعان و دختر تَرسا».
و اما، تناقض دیگر قصه شیخ صنعان ـ قصهای که در حال حاضر شاید نسبت به آن، واکنش پیدا کردهام و چه بسا گارد هم گرفته باشم ـ این است که تو همچون سَلف صالح خود «سنائی»، تعالیم عارفانهات را در قالب قصه، منظوم کرده ای و به افکار عمومی پارسیان، عرضه داشته ای؛ در داستان پُر کشش شیخ صنعان نیز به کمک قلم سحرآمیز و حکیمانهات، انگار همین هدف، مطمح نظر تو بوده است اما افسوس که این شاهکار ادبی را که ابتدا با طغیان و تغزّل و از قلب تپندۀ دریای عرفانِ عاشقانه آغاز کرده ای ـ و عجب آغاز پُر جذبهای ـ ولی متأسفانه زیر تأثیر نگاه زُهدورزانه، آن را ناخواسته به سراشیب می کشانی و شاید همین امر باعث شده که در سراسر متن، به دفعات از واژۀ خشن و تفرقهآمیز «کُفر» استفاده بکنی! آری واژۀ «کُفر»، که آن را مقابل «ایمان» نشاندهای. در واقع منظومه «شیخ صنعان و دختر تَرسا»، بازسازی شاعرانۀ همان ابَر اسطوره («کهنالگوی شرقی») است که قرنهاست توسط نخبگان و مشایخ ـ به منظور متحدنگهداشتن مریدان و هواداران ـ بازتولید شده است: «اسطورۀ تقابل کفر و ایمان»!
هر چند این چالش و تقابلی که به اسطوره تبدیل شده است متأسفانه باز هم در هیئت یک «زن»، تجسم مییابد: «عشقِ دختر کرد غارت جان او/ کفر ریخت از زلف بر ایمان او/ شیخ، ایمان داد و تَرسایی خرید/ عافیت بفروخت و رسوایی خرید »!! و چند سطر بعد، تقابل نمادین «زن با دین» را به اوج می رسانی و می نویسی: «گفت دختر، گر تو هستـي مردِ كار، چـار كارت كـرد بايـد اختيار/ سجده كن پيش بُت و قرآن بسوز ، خمر نوش و ديده را ايمان بدوز.»، بعد هم که با افزودن بیتی دیگر، سعی می کنی این تقابل نفرت انگیز را تثبیت و جاودانه نمایی: «گفت دختر: گر درین کاری تو چُست/ دست باید پاکت از اسلام شُست»!… جالب است که در دیوان غزلیات و قصایدت هم باز این شیوۀ اسطوره سازی از «تقابل زن و ایمان» را در نهایتِ ظرافت و با دقتی در خور تحسین، ادامه می دهی و در وصف دختری زیبا ـ که به ماهی تشبیه اش کرده ای ـ وقتی از در بیرون می آید و نگاهات با شکوهِ زیباییاش تصادم می کند بلافاصله این توصیف ها را بکار می بری: «… زِ هر مویی که اندر زلف او بود/ فرو می رفت کفری و گناهی/ …. چو پیر ما بدید او را، بر آورد/ ز جان آتشین چون آتش آهی/ ز راه افتاد و روی آورد در کفر/ نه رویی ماند در دین و نه راهی»!!… به راستی فرید شوهر خوبم تا کنون هرگز به مخیّلهات خطور کرده است که چرا زن و زیبایی و تَرسایی را مقابل اسلام و زُهد و تقوا مینشانی؟ چرا در ضمیر ناخودآگاهات این معادلۀ معیوب، این معادلۀ به شدت محافظهکار و ناواقعیِ «زنِ زیبای غربی = کافر شدنِ مرد مسلمان»، این چنین رسوب کرده است؟… هیچ به تأثیر فرهنگی این آموزهها بر مخاطبان داستان، اندیشیدهای؟ آیا لحظهای به سمتگیری اجتماعی این اسطوره سازی در جهان اسلام تأمل کردهای؟ مثلن تا به کنون پیش آمده که دلت بلرزد و نگران شوی که مبادا به سبب انتشار و رواج این منظومه های تعلیمی، حتا مشایخ سلسله های صوفیه نیز بر ضد زنان خود بشورند و آنان را به دلیل آنکه سد راه توسعه معنویت مردانه اند، تحقیر و انگشتنما کنند؟… من که هرچه به ذهنم فشار می آورم و به تجربه اندک و ناچیزم رجوع می کنم یا تجربه های مکتوب دیگران را میکاوم باز هم فهم نمی کنم که واقعن به چه دلیل و برهانی اگر مردی مسلمان و مؤمن، عاشق دختری زیبا و مسیحی شود و به او تمکین کند میبایست هویت اسلامیاش را زیر پا نهد؟…
شوهر نازنینم، همه این ایرادها، صرفن قضاوت شخصی و سختگیرانۀ من به عنوان یک زن است و انکار نمیکنم که بسیار محتمل است ناشی از قضاوتی تعصبآلود، پیشاندیشیده و آمیخته به معیارهای اخلاقِ زنانهنگر باشد. حتا ممکن است وقتی این نامه به دستت رسید کمی هم دلخور شوی و در مقام دفاع از مثنویات، مرا به استعاریبودنِ این قصه ارجاع دهی و در پاسخی که به نامهام می نویسی، توجیه و تأکیدت این باشد که: «عارفان، از دایرۀ بسیط “عقل جزوی”، و از برزخ پرسش و اسباب و علل، به قلمرو پهناور “عقل کلی” گام نهادهاند و اگر سخن از لیلی و خانۀ او (دختر تَرسا) را در وادی کلام به قمار مینهند در واقع غایتِ قصوای سخنشان، سفر روح است در بین عوالم مادی؛ و هدفشان در نهایت، رسیدن به عشق حقیقی ـ جانِ جهان ـ است. پس برای فهم دستگاه های نمادینِ سازندۀ قصه شیخ صنعان، و برای درک عمیق استعارهها، رمزها و تمثیلهایش باید که تو، به جای گلهگزاریهای معمولِ زنانه و پرسش از دلایل عزیمت ناگهانی شوهرت به حجاز، به فراسوی دلیل، وارد می شدی و مراتب هفتگانۀ سلوک باطنی : طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، و فنا را طی می کردی تا به فهم رموز این قصه نائل می گشتی…»؛ و در ادامۀ نامه تشویقام کنی به طی کردن بلوغ باطنی و گذر از سه مرحله از مقامات بلوغ عرفانی: بلوغ عام، بلوغ خاص، و بلوغ خاصالخاص،.. در انتهای نامهات هم با یادآوریِ زبان سمبولیک کتاب «زوهر هقادوش» و بیانِ رمزآلود عرفان یهود و مکتب کبالا (8)، مرا به آموختن علم تفسیرِ متن و نشانهشناسی دعوت نمایی… بسیار خوب اگر چنین است و تو ازم بخواهی، حتمن این کار را خواهم کرد ولی پیش از آن که به علم نشانهشناسی رجوع کنم چند نکته ظریف و مبهم در فهم داستانات هنوز برایم باقی مانده که حیفام می آید ناگفته گذارم و نامه را به پایان برم. ولی این دو سه نکته را امشب نمی توانم برایت بنویسم چون خیلی خسته شدهام. فردا پس از پایان کلاس درس، به کتابخانه می روم و سعی می کنم نامه را به پایان ببرم…
———-
پینوشتها:
* عنوان مقاله، بر گرفته از این بیت عطار نیشابوری در داستان «شیخ صنعان و دختر تَرسا» است : «روی او در زیر زلف تابدار/ بود آتشپارهای بس آبدار». این داستان عاشقانه از مشهورترین داستانهای عطار در «منطقالطیر» است. خلاصه داستان بدین قرار است که: شيخ صنعان پنجاه سال پیر و مرشد حرم بود. چند شب پیاپی، خواب می بیند که از حرم و طواف خانه خدا به سرزمین روم افتاده و بُتی را ستايش می كند. شیخ سرانجام عزم سفر می کند و به سوی روم می رود و چهارصد مردِ مريد شیخ نیز از پیاش روان می شوند. حین سیاحتِ مملکت روم، به طور اتفاقی بر سر منظری، دختری تَرسا [مسیحی] را می بيند كه از زيبایی، رشک سپهر و آفتاب است. آرزوی وصال این دختر، آتش به جان شيخ می زند: «عشق دختر کرد غارت، جان او /کُفر ریخت از زُلف، بر ایمان او »؛ بلافاصله از او خواستگاری می کند. دختر ابتدا راضی نمی شود و به شیخ هشدار می دهد که برای مرد پیرسال و فرتوت که پایش لب گور است قباحت دارد که با دختری نوجوان بخواهد ازدواج کند: «دخترش گفت: ای خِرف از روزگار/ سازکافور و کفن کن، شرم دار/ این زمان، عزم کفن کردن تو را / بهترم آید که عزم من، تو را …» اما شیخ، با سماجت یک ماه در نزدیکی كوی دلبر، مقيم می کند تا سرانجام، دختر به ازدواج با پیرمرد، ناگزیر می شود اما چهار شرط پیش می گذارد كه صنعان بايد هر چهارتا را بپذیرد تا وی به همسری او در آيد : «گفت دختر: گر تو هستـی مردِ كار، چـار كارت كـرد بايـد اختيار / سجده كن پيش بُت و قرآن بسوز ، خمر نوش و ديده را ايمان بدوز »!… سرانجام، شیخ پیر و پُر زور ، به قصد وصالش، همۀ چهار شرط دختر نوباوه را می پذیرد و کافر [مسیحی] می شود : «رفت پیر کعبه و شیخ کِبار / خوکبانی کرد سالی، اختیار»! تا این که بعد از یک سال غوطهوری در کُفر و کسور و کشف و کسب و کامیابی از زن و شراب و … سرانجام شبی از شبها، پیامبر مکرم اسلام حضرت محمد (ص) به خوابش می آید و او را از گمراهی نجات می دهد و بار دیگر نور ایمان به قلب شیخ باز می گردد، در نتیجه، لباس کفر را از تن خارج و خِرقه درویشی می پوشد، همسرش را رها می کند و با مریدانش از روم به حجاز بر میگردد: «شیخ، غُسلی کرد و شد در خِرقه باز / رفت با اصحاب خود، سوی حجاز»!
1- بر اساس داستان انجیل، «مریم مَجدَلیه» زنی روسپی اما بسیار خوشاندام و زیبا بوده است. روزی گروه پُرشماری از مردان متعصب شهر به دنبال او می افتند تا سنگسارش کنند. مریم که با این هجوم نامنتظر روبرو می شود [بویژه وقتی که در بین جمعیت، مردانی را مشاهده می کند که قبلا بارها با او خوابیدهاند] وحشت زده پا به فرار می گذارد و به طور اتفاقی به حضرت عیسا (ع) می رسد. عیسای پیامبر ماجرا را از مردان خشمگین می پرسد. آنان می گویند که این زن گناهکار است و باید سنگسارش کنیم. عیسای ناصری می فرماید بسیار خوب ولی نخستین سنگ را کسی بزند که خود گناهی مرتکب نشده باشد. این سخن پیامبر، ایشان را شرمنده و سپس پراکنده می سازد و بدین وسیله مریم مجدلیه نجات می یابد. مشهور است که حضرت عیسا (ع) برای مبارزه با این شکنجه، شرطی می گذارد و می فرماید: «در سنگسار، باید سنگ اول را کسی بزند که خود تا به حال گناهی نکرده باشد.» یوحنا 7/8 . مریم مجدلیه بعدها به مرتبۀ قدیسان و حواریون مسیح مشرّف می شود و کلیساهای: کاتولیک رومی، ارتدکس شرقی، لوتری، و انگلیکان، او را جزو قدیسه ها و از پیروان مؤمن حضرت عیسا می دانند. از واقعه فرار مریم مجدلیه و به همین عنوان، تابلویی توسط لئوناردو داوینچی ترسیم شده که در موزه سن سباستین نگهداری می شود.
2- پور سقا (ابنالسقا) فقیه پُر آوازه و جامعالشرایط نیز حدود هشتاد سال قبل از تولد شیخ صنعان، عاشق دختری مسیحی می شود و او نیز همچون صنعان برای وصال دختر، به دین مسیح می گرود: «ماجرای پورسقا در مرآتالجنان و الکامل، به عنوان واقعه ای مربوط به سال 506 هـ . ق، آمده است و ابنجوزی نیز آن را در المنظم، ذکر کرده است.»؛ «اقتدا به کفر، پژوهشی در شیخ صنعان عطار نیشابوری»، به قلم اردلان عطارپور، صفحه 29 و 30، نشر علم، تهران 1391. همچنین دکتر عبدالحسین زرین کوب در صفحه 263 کتاب خود، قصه عاشق شدن شیخ صنعان به دختر ترسا را مأخوذ از حکایت عبدالرزاق صنعانی در تحفةالملوک امام محمد غزالی می داند. استاد زرین کوب تأثیرپذیری عطار نیشابوری از آرای عرفانی امام محمد غزالی را به غایت عمیق می داند و می نویسد: «می توان گفت که عطار نوعی غزالی است که شاعر شده باشد ـ و شاعر فارسی گوی.» صفحه 265 «جستجو در تصوف ایران»، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوازدهم، 1390.
3- محور اصلی در منطقالطیر عطار (که به قول دکتر زرین کوب، مأخذ اصلی منطقالطیر چیزی جز رسالةالطیرامام محمد غزالی نیست، ص: 263) اتفاقاَ همین داستان سمبولیک «سیمرغ» است که قدیس تِرسا در نامه اش به آن اشاره کرده، و ماجرا بدین قرار است که گروه پُرشماری از پرندگان با انگیزه های فردی متفاوت و برای دستیابی به زندگی عادلانه تر، به زعامتِ شیخ پرندگان «هُدهُد»، و به منظور یافتن «سیمرغ»، که پادشاه آسمانها (خداوند) است، به پرواز در می آیند. برای رسیدن به این هدفِ آرمانشهری، آنان می بایست از هفت مرحلۀ دشوار سلوک معنوی (همان هفت شهر عشق) عبور کنند. در هر مرحله، گروهی از مرغان با تکیه بر تجربه و خردِ استدلالی و نیازهای فردی شان، و نیز شک و تردید در نتایج و اهداف این سفر وهمآلود (که مقصدش هم به درستی، روشن نبوده است)، از همراهی و ادامه راه، عذر می خواهند. تا این که وقتی به دشوارترین مرحله (منزل هفتم) نزدیک می شوند تنها 29 مرغ که با تمام وجودشان به هُدهُد (شیخ و رهبرشان)، مطمئن و مرید بودند، باقی می مانند. بنابراین پس از عبور از هفتمین مرحله، فقط 30تا مرغ قهرمان و از جان گذشته، در واقع 30 ابَر انسانِ وظیفهشناس، به مقصد می رسند و آنجاست که متوجه می شوند که «سیمرغ» چیزی جز خود آنان نبوده است. دکتر شمیسا در صفحه 48 کتاب خود، «هدهد» را سمبل و رمز انسان کامل و شیخ و رهبر می داند که هدایت پرندگان [ولایت و راهبری مردم] را به آستانه سیمرغ بر عهده دارد. «گزیدۀ منطق الطیر»، دکتر سیروس شمیسا، چاپ دوم ، نشر قطره، تهران 1374. جالب است که بسیاری از سرآمدانِ تصوف، به دفعات و صراحتاَ به جایگاه رفیع و مقام پیشوایی خود، تأکید ورزیدهاند از جمله حضرت مولانا در کلیات شمس: «من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست…»
4- «مرآت الجنان» نوشتۀ عفیفالدین علی یافعی است که به «تاریخ یافعی» هم مشهور است.
5- نامه فلوریا آملیا به آوگوستین قدیس، «زندگی کوتاه است»، نوشته یوستین گوردِر، ترجمه گلی امامی، نشر فرزان روز، چاپ اول، تهران 1377.
6- «اوشو» نیز در کتاب «ضربان قلب حقیقت مطلق» می گوید: «تنها کسانی که حقیقت زندگی را می دانند عرفا هستند، اینان کسانی هستند که به جای تمرین زبانی ترفند هستی، درون آن غوطه می خورند… قوانین منطق، زنده نیست… کسانی که خود را از چهارچوبه منطق دور می کنند قادر به درک راز حیات می باشند… بیایید اندیشیدن را رها کنیم و به حیطه عدم فکر، وارد شویم… متوقف کنید تکیه زدن بر ذهن را.» صفحات 122، 123، 404، ترجمه دکتر مرضیه شنکایی، انتشارات فردوس، 1381. امام محمد غزالی هم در صفحه 139 کتاب «المنقذ منالضلال» می نویسد: تنها صوفیان به راه خدا می روند، سیرتشان نیکوترین، راهشان به صوابترین و اخلاقشان پاکیزهترین است…؛ «در غیاب عقل»، عبدالحمیدضیایی، نشرفکرآذین، تهران 1390.
7- در نسخۀ دستنویس این نامۀ فرضی، قدیس تِرسا در حاشیه همین بخش، با آوردن چند بیت دیگر از مثنوی عطار، که با دستخطی ناخوانا حاشیهنویسی کرده، به روند مستمر بزرگداشت مقام شیخ و خوارداشتِ دختر مسیحی، اشاراتی نموده است. اردلان عطارپور نیز در کتاب خود به همین روند تکریم و بزرگنمایی از مقام ولایی شیخ، اشاره می کند و می نویسد: «در بارۀ شیخ صنعان، تحفةالملوک غزالی می گوید: حرم را پیری بود بزرگ و قریب سیصد مرد مرید داشت. منطقالطیر با ستایش بیشتری از شیخ صنعان نام می برد و تعداد مریدان را به چهارصد نفر افزایش می دهد. همچنین فقیهطیران با تأثر از سرودۀ عطار به ترجمه و بازسازی آن حکایت به کُردی می پردازد و تعداد مریدان را به پانصد نفر می رساند: شیخ صنعان پانصد مرید داشت. او به مقام ولایت رسیده بود… سپس در غیاثاللغات می خوانیم که خود عطار از مریدان شیخ صنعان بود و شیخ، هفتصد مرید داشت…»؛ «اقتدا به کفر، پژوهشی در شیخ صنعان عطار نیشابوری»، اردلان عطارپور، صفحه 35، نشر علم، تهران 1391.
8- «طبق شواهد مندرجه،.. «ربی شیمعون بریوحای» و پسرش «ربی العازار» برای فرار از چنگ رومیان که در پی اعدام آنها بودند، اجباراً به غاری به دور از شهر پناه بردند. در آنجا ربی شیمعون به اتفاق فرزندش به مدت سیزده سال به مطالعه و تحقیق دربارۀ رازهای تورات پرداختند… آنها حاصل بررسیهای عمیق خود را در مفاهیم تورات، به صورت کتاب «زوهر هقادوش» تدوین کردند که تعالیم «مکتب کبالا» و رازهای عرفانی شریعت یهود از آن نشأت گرفته است.» ــ نقل از تارنمای «انجمن کلیمیان تهران».
[مدرسه فمینیستی]
از بررسی اطلاعاتی که لغت نامۀ دهخدا در باب شرایط جغرافیایی و اقلیمی نوزده روستای غیاث آباد نام ایران به دست می دهد؛ معلوم میگردد که این نام به روستاهایی اطلاق میشده است که معاش و گذرانشان از آب قنات بوده است و غالب این روستاها حدود یازده تایشان هنوز از آب قنات یا قنات چشمه استفاده می کنند و قناتهای هشت غیاث آباد دیگر یا متروک و خشک و یا از قلم گزارشگر فرهنگ جغرافیایی ایران افتاده است. این موضوع به وضوح آشکار می گرداند که کلمۀ غیاث در این باب این روستاها اشاره به کلمۀ پهلوی کَهَس بوده است که به معنی قنات است و غیاث آباد علی القاعده شکلی از کلمهً کَهَس آباد (غَهَس آباد) است. حرف “ک” پهلوی، علی الاصول در فارسی به “غ” تبدیل میگردد، چنانکه شَکال پهلوی در فارسی مبدل به شُغال گردیده است. مطابق گفته دوست فرزانه مان رضا مرادی غیاث آبادی: “در گویش مردم قدیمی این نام را به شکلی شبیه به کیس آباد/ گیس آباد تلفظ میکرده اند و در زمان ثبت رسمی آبادی ها در زمان رضاشاه به شکل غیاث آباد ثبت شده است. شاید این نکته به کاری بیاید.” بر این پایه اصل نام غیاث آباد یعنی کیَس آباد، تلخیص خود کَهَس آباد بوده است. در این رابطه گفتنی است در 20 کیلومتری جنوب غربی مراغه روستای دارای قناتی به نام کهجیق (کهجوق) وجود دارد که بی شک نامش در اصل مرکب از کلمات پَهلَوی کهَس (قنات) و جیک (جا) بوده است که در آن بر اثر تکرار تلفظ، حرف صامت “س” در کنار حرف “ج” حذف شده است.
نمونۀ بارز ارتباط غیاث آباد و قنات همانا غیاث آباد (خامنه) است: در صفحه 376 وقف نامه رشیدی نام ((غیاث آباد)) در تعیین محدوده جنوبی قریه دارایان برای شهر خامنه ذكر شده است. این نام بی شک به سبب قناتهای فراوان آنجا بوده است. اما خود نام خامنه، با توجه به نام کهن دیگر آنجا دیدکده (در اصل دیپ کده= محل بافت مخمل) نه به معنی خی- آو-مانه یعنی محل چشمه ها و قناتهای خوب، بلکه به معنی خاو-منه یعنی محل مخمل می باشد. در رابطه با نام قدیمی دیگر آنجا یعنی غیاث آباد یا همان قنات آباد خامنه در پایگاه اطلاع رسانی شهرداری خامنه می خوانیم:
“قناتین خامنه: استحصال آب از قنات جهت مصارف مختلف از شیوه های قدیمی رایج و غالب بهره برداری از منابع آب زیر زمینی منطقه به شمار رفته و در گذشته بیش از 500 رشته قنات در سطح شهرستان شبستر جهت آبیاری باغات و مزارع و شرب مورد استفاده قرار می گرفته اما در حال حاضر این تعداد به دلیل رواج شیوه های جدید بهره برداری از منابع آب زیر زمینی به وسیله چاه های عمیق كه در قسمت جنوبی منطقه و در حاشیه دریاچه ارومیه در شهر ها صورت می گیرد به كمتر از 200 رشته قنات در سطح شهرستان تقلیل یافته و سهم شهر خامنه در تعداد قناتین موجود 16 رشته می باشد لازم به ذكر است از چند صد سال قبل آب شرب خامنه با سبك به خصوصی از یكی از این قنات ها لوله كشی شده و اهالی شهر از آب مشروب و پاكیزه كه توسط لوله های سفالی به خانه های آنها منتقل می شده استفاده می كردند چاه های عمیق با 600 حلقه در سطح شهرستان و برداشت شدید آب در بعضی نواحی در خشكیدن قنوات نقش اساسی دارد.”
در لغت نامهٔ دهخدا به وضوح نام غالب غیاث آبادها را در رابطه با قناتهای آنها می یابیم:
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان قزوین که در 3هزارگزی شمال قزوین قرار دارد. دامنه و معتدل است. سکنهٔ آن 79 تن است که به فارسی و ترکی سخن میگویند. آب آن از قنات و رودخانه تأمین میشود و بازار دارد. محصول آن غلات و عدس. شغل اهالی زراعت است. راه نیمه شوسهٔ ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان بهنام سوخته بخش ورامین شهرستان تهران که در 12هزارگزی شمال خاوری ورامین و یک هزارگزی راه شوسهٔ ورامین به شریف آباد قرار دارد. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن 154 تن است که فارسی زبانند. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، صیفی کاری و چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد و از طریق جلیل آباد ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان فراهان پایین بخش فرمهین شهرستان اراک که در 11هزارگزی جنوب باختری فرمهین و 6هزارگزی راه مالرو عمومی قرار دارد. جلگه و سردسیر است. سکنهٔ آن 927 تن است که فارسی زبانند. آب آن از قنات است. محصول آن غلات، بنشن، میوه و لبنیات است. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی زنان آنجا قالیچه بافی است. راه مالرو دارد و از آهنگران اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج2).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان خورش رستم بخش شاهرود شهرستان هروآباد که در 19هزارگزی جنوب خاوری هشجین و 41هزارگزی شوسهٔ هروآباد به میانه قرار دارد. کوهستانی و معتدل است. سکنهٔ آن 55 تن است که ترک زبانند. آب آن از چشمه است. محصول آن غلات. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی زنان آنجا جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است از دهستان قراتورهٔ بخش دیواندرهٔ شهرستان سنندج که در 20هزارگزی خاور دیواندره، کنار رودخانه ٔ قزل اوزن قرار دارد. کوهستانی و سردسیر است. سکنهٔ آن 160 تن است که کرد زبانند. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، حبوبات و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهٔ شهرستان ملایر که در 15هزارگزی باختری شهر ملایر و 6هزارگزی شمال راه شوسهٔ ملایر به همدان قرار دارد. جلگه و معتدل است 56 تن سکنه دارد که بزبانهای ترکی و فارسی سخن میگویند. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان آنجا قالیبافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان میربیگ بخش دلفان شهرستان خرم آباد که در 51هزارگزی شمال باختری نورآباد، و 24هزارگزی باختر شوسه ٔ خرم آباد به کرمانشاه قرار دارد. دامنه و سردسیر است. سکنهٔ آن 210 تن است که به لکی و فارسی سخن میگویند. آب آن از چشمه هاست. محصول آن غلات، لبنیات و پشم است. شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی زنان آنجا سیاه چادربافی است. راه مالرودارد. ساکنان آن از طایفهٔ شاهوند هستند و در زمستان به قشلاق میروند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان فسا که در 12هزارگزی جنوب خاوری فسا و 500گزی راه شوسهٔ جهرم به فسا قرار دارد. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن 775 تن است که فارسی زبانند. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، پنبه و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و قالیبافی است. دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان خفرک بخش زرقان شهرستان شیراز که در 52هزارگزی شمال خاوری زرقان و 2هزارگزی راه فرعی خفرک به تخت طاووس قرار دارد. جلگه و معتدل است. سکنهٔ آن 70 تن است که فارسی زبانند. آب آن از رودخانهٔ سیوند و قنات تأمین میشود. محصول آن غلات و چغندر. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).
غیاث آباد. (اِخ) دهی است جزء دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه که در32هزارگزی شمال باختری رود و یک هزارگزی باختر راه شوسهٔ عمومی تربت به سلامی واقع است. دشت و گرمسیر است. سکنهٔ آن 270 تن است که فارسی زبانند. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، پنبه و زیره است . شغل اهالی زراعت، گله داری، قالیچه و کرباس بافی است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
از ذکر نام و نشان هشت غیاث آباد دیگر -که غالباً کم جمعیت هم می باشند و ارتباطشان با قنات و قنات چشمه ذکر نشده است- صرف نظر گردید.
جنبش زنان به عنوان یک جنبش فراگیر که دستکم منافع و حقوق نیمی از جمعیت ایران را حمایت می کند، طی یک سال آینده با فرصت ها و موقعیت های درخشانی روبرو است که ضروری است با تنظیم رفتار اساسی در آینده گام های بلندی در تحقق مطالباتش بردارد. این گام ها در عین حال، بر سرنوشت همه ملت ایران نیز می تواند اثرات فرخنده ای داشته باشد. باید توجه داشت و مدام هم توضیح داد که جنبش زنان، «جنبش حمایت از حقوق زنان» است، نه جنبشی تک جنسیتی و مختص زنان! پس باید از عضویت و حمایت مردان آزاداندیش در آن استقبال نمود. این نوشته با تمرکز بر «انتخابات ریاست جمهوری» آینده سعی می کند فرصت های یک سال آیندۀ جنبش را بررسی کند.
سال جاری، سالی پُر هیجان، پُر خطر و احتمالاً پُر فرصت است. متأسفانه سی سال است که «وضعیت حساس کنونی» در ایران تمامی ندارد و سال به سال، اوضاع بحرانی تر و حساس تر شده است. سال نود، درست مثل پایان نود دقیقه بازی فوتبال بود و دولت و جامعه، بسیاری از فرصت های وحدت و وفاق و بقاء شرافت مندانه را طی آن از دست داد. امسال سال برداشت محصول آن بی کفایتی ها است. بحران اقتصادی، فساد دامن گیر اداری و مالی، شکاف وسیع و عمیق طبقاتی، تهدید های نظامی، تحریم های روز افزون بین المللی، اختلافات سیاسی داخلی و خارجی، تشدید و تعمیق بحران مشروعیت نظام سیاسی، از جمله نتایج سال 90 و سال های پیش از آن است که امسال محقق می شود. با این حال برای جنبش زنان چه فرصت ها و تهدید هایی محتمل است؟
خرداد سال 92 موسم انتخابات ریاست جمهوری است. اگر بر اثر بحران های یاد شده، سامان سیاسی کنونی ایران حتی بتواند به سال 92 هم برسد با این حال، جامعه ما و نظم سیاسی حاکم، از آن چه امروز هست ضعیف تر و آسیب پذیر تر خواهد بود.امروزه هر سه قوه سیاسی کشور در بحران و ضعف و تنش به سر می برند. برخی از تحلیل گران ممکن است بگویند ضعف کنونی قوای سه گانه، ناشی از تمرکز قوا در نهاد رهبری است. برخی دیگر، آن را ناشی از فشارهای بین المللی، یا جدال نسل جدید با نسل قدیم و سنتی در ساختار قدرت، بدانند. هر دلیلی که داشته باشد به نظر من حاکی از پُر اهمیت شدنِ انتخابات ریاست جمهوری در سال آینده است. به این سبب انتخابات برای نهادهای درونی نظام، مانند نوش دارو است که می کوشند از طریق آن خود را بازسازی و تثبیت کنند. این وضع برای گروه های تحول خواه نیز فرصت های مغتنمی فراهم می کند.
اگر به تاریخ جهان نگاه کنیم منتهای آمال همه تحول خواهان ملی و مردمی، تغییر رفتار حکومت و تأمین منافع و مصالح مردم بوده است. در مقابل آن، شکل یا نام حکومت اهمیت چندانی نداشته است. مثلاً در انگلستان جمهوری کرامول، استبدادی تر از یکه سالاری چارلز بوده است. همانطور که جمهوری بعثی صدام حسین ها و اسدها صد چندان پادشاهی و خلیفه گری های قبل از آن ستمگرانه است. متقابلاً منوکراسی های امروز اروپا مثل سوئد، نروژ یا اسپانیا کاملاً با اصول دموکراسی مناسبت دارند. کافی است در ایران قدرت در هر دوره دست «منتخب مردم» برای مدتی مشخص باشد و مردم بتوانند هر وقت اراده کردند او را عزل کنند، قوانین حاکم مطابق حقوق بشر، علم زمانه و عقل عرفی باشد و مردم در اعتقادات شان از دخالت و مزاحمت حکومت در امان باشند. حال اسم حکومت و نظام هر چه باشد گو باش. جمهوری باشد، پادشاهی باشد یا ولایت فقیه. دعوا بر سر اسم نیست بر سر عملکرد است. پس اولویت، تغییر رفتار جمهوری اسلامی است که تغییر قوانین و برخی نهاد ها و پیوستن به برخی کنوانسیون های بین المللی حقوق بشری تا حدی ضامن آن است. این نقطه همگرایی همه گروه های تحول خواه است یا می تواند باشد.
انتخابات همواره عرصه زور آزمایی گروه های تحول خواه است چه با تحریم انتخابات و چه با شرکت در آن. به ویژه در وضعی که حکومت مستقر، در بحرانی ترین تجربه تاریخی خود و به خصوص بحران مشروعیت به سر برد و بقاء آن به طرق مختلف به مخاطره افتاده باشد. در چنین شرایطی، گروه های تحول خواه، شرایط شرکت در انتخابات را اعلام می کنند که از سویی ضامن بقاء یا احیاء حکومت یا حداقل مصونیت سیاسی حاکمان مستبد است و در مقابل تغییر اساسی یا جزئی ماهیت یا حداقل تغییر رفتار حکومت را کسب می کنند. چنان چه تهدید بقاء حکومت جدی باشد، به نسبت قدرت اثر گذاری گروه های تحول خواه، حاکمان با این شرایط کنار می آیند. به عبارت دیگر گروه های تحول خواه حتی می توانند با حاکم، مصالحه کنند.
نتایج چنین مصالحه موفقیت آمیزی را می توان در مبارزات گاندی (هند) و ماندلا (آفریقای جنوبی) دید. آنگ سان سوچی، رهبر تحول خواهان برمه، امروزه نمونه نزدیک و فرا چشم ما است. باید توجه داشت که وزن سیاسی گروه تحول خواه، بسیار تعیین کننده است. باید این وزن آن قدر باشد که حکومت بتواند روی وعده های گروه تحول خواه حساب باز کرده و ضمانت آن را باور کند! ماندلا در آفریقای جنوبی با دولت آپارتاید در مورد «انتقال قدرت» در مقابل «تضمین مصونیت رهبران آپارتاید» و «ادامه اشتغال افسران ارتش» (که مرتکب جنایات متعددی شده بودند) به مصالحه پرداخت. شاید یکی از راه های تقویت وزن و قدرت ضمانت گروه های تحول خواه، ائتلاف آن ها با هم باشد. اتفاقی که هنوز در ایران رخ نداده است.
ممکن است فعالین سیاسی به واسطه هزینه های سنگین انتخاباتی سال 88 مثل بازداشت و محرومیت و کشتار و حبس و شکنجه و تبعید، از کوشش مجدد سرخورده شده باشند. ولی مگر دستاورد های کوشش های سه سال گذشته کم یا قابل صرف نظرکردن بوده است؟ آشکار شدن جایگاه لرزان حاکمیت بین ملت، آشکار شدن وزن و قدرت تحول خواهان، شکاف های عمیق داخلی حاکمیت، بحران شدید مشروعیت، تشدید فشار های بین المللی به ویژه در ارتباط با حقوق بشر، از جمله دستاورد های سه سال گذشته بود که بدون این تلاش ها ممکن بود تا ده سال هم به دست نیاید.
با این مقدمات باید به استقبال انتخابات آینده رفت. جنبش زنان در گام نخست باید مجدداً روی مطالبات خود تأکید کند. شاید بهترین اساس نامه یا میثاق نامه ما، موضوع کمپین یک میلیون امضاء باشد. این میثاق نامه را باید مجدداً بازنویسی کرد و در قالب یک سلسله مواد برای تصویب قانونی تنظیم نمود و در گام دوم به اطلاع عموم رساند. پایگاه ها و خبر رسانی های اطلاع رسانی فارسی زبان، یکی از منابع مناسب اطلاع رسانی هستند. (البته نه تنها منبع). ایستگاه های ورزش صبحگاهی و باشگاه های ورزشی، صف های نانوایی و اتوبوس، و… اگر موثرتر از خبررسانی های فارسی زبان نباشند، کم اثرتر هم نیستند. در گام بعد باید با گروه های تحول خواه درباره این اصول مذاکره کرد و چنانچه هر گروهی، از اصلاح طلبان خواستار «بازگشت به دوران طلایی حضرت امام» تا براندازان خواهان محاکمه و مجازات مسئولین جمهوری اسلامی، با اصول جنبش زنان موافقت داشتند، سند این موافقت یا ائتلاف، منتشر و از راه های مختلف اطلاع رسانی شود.
استفتاء از مراجع و علمای مستقل، ارتباط با رهبرانی که در حبس خانگی به سر می برند (از طریق خانواده هایشان)، ارتباط با روشنفکران و فعالین سیاسی مستقل یا وابسته به احزاب که تا کنون در کمپین شرکت و امضاء نکرده اند، به خصوص فعالین سیاسی و روشنفکرانی که در حال حاضر در حبس و تبعید به سر می برند و خانواده های آن ها، برای امضاء این اصول، گام های بسیار مهم بعدی یارگیری گسترده جنبش زنان است. همچنین اطلاع رسانی در مورد نظر مادران داغدار از دست رفتگان بعد از انتخابات 88 در مورد کمپین و کسب حمایت آن ها بسیار مهم است. احتمالاً همین گام های اولیه تا اواخر سال 91 ادامه می یابد.
در آن مقطع که مبارزات انتخاباتی هم رسماً کلید خورده است، جنبش زنان می تواند اجرای مطالباتش را شرط شرکت در انتخابات تعیین کند. مذاکره با نامزد های انتخابات بر سر تضمین طرح، تصویب و تحقق مطالبات جنبش زنان، در مقابل حمایت از نامزد ها، از فرصت های یک سال آینده جنبش است. حتی اگر نامزد ها به وعده دادن اکتفا کنند و فقط در سخنرانی ها یا پوستر های تبلیغاتی، تحقق این مطالبات را برنامه اجرایی خود در صورت انتخاب شدن قرار دهند، مطالبات جنبش بیش از پیش فراگیر می شود و به میان خانواده های روستایی و عشایر هم رسوخ می کند.
در حال حاضر آقای محمدباقر قالیباف شهردار کنونی تهران کوشش هایی را برای انتخابات آینده سامان داده است. همینطور احتمالاً یک تقسیم وظایف بین آقایان لاریجانی و حداد عادل صورت گرفته که حداد عادل رئیس مجلس شود و لاریجانی نامزد ریاست جمهوری. البته ممکن است برعکس آن توافق شده باشد یا اصلاً توافقی هم صورت نگیرد و هر دونامزد شوند. از طریق روزنامه نگاران همسو، می توان در ارتباط با مطالبات جنبش زنان، از این افراد و نامزدهای احتمالی دیگر اصول گرایان، مثل آقای ولایتی و حتی از خود آقای احمدی نژاد پرسش هایی را مطرح کرد. حال که این آدم ها مصمم به کسب پیروزی در انتخابات هستند به سادگی از حمایت یک جنبش اثر گذار، صرف نظر نمی کنند، کافی است نظرات همسوی آن ها در مطبوعات داخلی مطرح شده و موج و جریانی راه بیندازد.
هنوز موضع گروه های تحول خواه در مورد انتخابات پیش رو مشخص نیست. ممکن است باز هم انتخابات را تحریم کنند، ممکن است نامزدهایی معرفی کنند که بر سر یکی از آن ها ائتلاف عمومی شکل گیرد. ممکن است گروه های تحول خواه بر سر یک نامزد مورد تأیید حکومت توافق کنند تا ضمن حمایت از او، بر او تأثیر گذاشته و مطالباتشان را تحمیل کنند. نباید فراموش کرد که آقای موسوی از سال 88 به شدت تحت تأثیر مطالبات مردمی واقع شد. در حالی که شاید سال 87 چندان تفاوت عمده ای با قالیباف، ولایتی یا لاریجانی نداشت. جنبش زنان در این زمینه می توانند بحث ائتلاف را با دیگر گروه های تحول خواه در مورد نامزدی که بیشترین احتمال پیروزی را ضمن حمایت از مطالبات زنان داشته باشد یا حتی تحریم انتخابات، پی بگیرند.
قطعاً چنانچه حکومت محتاج حمایت جنبش زنان باشد در قالب یک طرح یا لایحه، چند ماده قانونی در حمایت از حقوق زنان تصویب کرده و به اجرا می گذارد. شاید حکومت بعد از آن، همین مواد را لغو کند. شاید هرگز حکومت تا موسم مورد نظر، احساس چنین نیازی نکند که برای آن به تغییر قوانین بپردازد. حتی با وجود چنین احتمالاتی، جنبش زنان حرکتی عمیق و اجتماعی را طی این یک سال باقیمانده تا انتخابات، سامان داده است و قطعاَ بر سایر گروه های اجتماعی، تأثیر گذاشته است. این تأثیر همان اثر مبارکی است که جنبش بر حیات کل مردم ایران می تواند بگذارد. حیات هر جنبشی در حرکت و اثر گذاری هایش است نه موفقیت های آنی و لحظه ای مشهود و محسوس. «موجم اگر می روم، گر نروم نیستم».
شاید بتوان تیتر وار مطالبات زنان را به قرار زیر تنظیم کرد:
1- تعیین 18 سالگی به عنوان حداقل سن ازدواج و مسئولیت کیفری زنان و مردان.
2- تساوی در اعتبار شهادت با مردان.
3- تساوی در حق طلاق و تعیین اقامتگاه با مردان.
4- تساوی در ارث با مردان هم طبقه و درجه.
5- تساوی در دیه با مردان.
6- تساوی با مردان در حق قیمومیت، سرپرستی و حضانت طفل بعد از 7 سالگی.
7- اختیار در اشتغال و تحصیل بعد از ازدواج.
8- لغو حق مرد در ریاست خانواده.
9- لغو هر نوع ولایت بر زنان و دختران 18 سال به بالا اعم از ولایت پدر و جد، یا ولایت همسر.
10- لغو پوشش اجباری.
11- لغو منع ریاست جمهوری زنان.
12- لغو قانون چند همسری.
13- لغو کلیه قوانین تجویز کننده قتل با هر انگیزه و هدف توسط شهروندان (حق دفاع از خود محفوظ است.)
از موارد 13 گانه فوق در حال حاضر زنان می توانند موارد 3 و 6 را تحت عنوان شروط ضمن عقد در عقد نامه (عقد نکاح) به نفع خود تعیین کنند. مورد 5 را اخیراً در جبران خسارت توسط شرکت های بیمه اعمال می کنند. مورد 9 در مورد لغو ولایت پدر یا جد، در غیبت آن ها اعمال می شود و در ارتباط با مخالفت آن ها در ازدواج، دادگاه می تواند این ولایت را لغو کند. مورد 11 فقط و فقط محتاج تفسیر مجدد ماده ای از قانون اساسی است. (کلمه رجال در ماده 115 قانون اساسی قابل تعمیم به زنان هم هست) موارد 1، 7، 8 و 9 و 13 محتاج بازنگری در قوانین عادی است، و موارد 2، 4، 10 و 12 و بخشی از ماده 1 مخالف با تفسیر رایج از اسلام و احتمالاً به همین سبب نافی هویت فقاهتی نظام سیاسی کنونی خواهد شد. البته آقایان علما به خوبی در چنین شرایطی که بحث انتخاب بین اسلام یا جمهوری اسلامی است، با استفاده از ظرفیت ساختاری در فقه شیعی (احکام ثانویه) و با استناد به اصلی که بنیان گذار جمهوری اسلامی برای حفظ و استمرار نظام («حفظ نظام اوجب واجبات است») تأسیس کرد، در مجموع می توانند مسأله را حل و فصل کنند.
به هر روی در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده راه برای کنش مدنی جنبش زنان گشوده هست. البته تأثیر هر حرکتی به عوامل مختلفی بستگی دارد که از همه مهم تر برنامه ریزی ها و خرد ورزی ها است. حدود یک سال دیگر یک واقعه مهم سیاسی در مملکت ما رخ خواهد داد و اگر از امروز برای آن برنامه ریزی کنیم ممکن است بتوانیم از این مناسبت نتایج ارزشمندی بگیریم. ما می توانیم مطالباتمان را از امروز تا یک سال آینده، برای همه نامزد های احتمالی طرح کنیم و با هر نامزدی که بیشترین میزان از مطالباتمان را حمایت کند ائتلاف کنیم. چه نامزد جبهه چپ، چه راست و چه مستقل. حتی با شیطان هم می توان ائتلاف کرد.
این به معنی اجبار جنبش به شرکت در انتخابات نیست. بلکه فقط به معنی استفاده جنبش از انتخابات برای طرح مطالباتش است. جنبش اگر با عدم توجه به مطالباتش روبرو شد، یک روز مانده به انتخابات هم می تواند آن را تحریم کرده و دلیل آن را فراهم نشدن امکان شرکت، اعلام کند. همان کار درخشانی که آقای خاتمی کرد. حتی روز آخر که برای باز ماندن روزنه چانه زنی با نظام، رأی داد، بیرون از تهران در روستایی دور افتاده رأی خودش را یه صندوق انداخت که نتوانند فیلم یا عکس شرکت او را در رسانه ها و سایت ها منتشر کرده، ادعای «لغو تحریم انتخابات» را مطرح کنند. متأسفانه جنبش زنان از فرصت انتخابات مجلس، برای مطرح کردن مطالباتش استفاده نکرد. انتخابات ریاست جمهوری فرصت دیگری است که نباید از آن صرف نظر نمود.
[مدرسه فمینیستی]
فصل اول
- بالای شهر و پایین شهر -
آن وقتها که شین دوین و جیمی مارکوس بچه بودند، پدرانشان با هم در کارخانه شکلات سازی کولمن کار میکردند و شبها بوی گند شکلات سوخته را با خود به خانه میآوردند. این بو، پای ثابت زندگی آنها، از لباسی که میپوشیدند، تا رختخوابی که میخوابیدند، و حتی مشمئی صندلی ماشینشان شده بود. از مطبخ خانه های آنها همیشه بوی کیک شکلاتی بلند بود و حمامشان دائم بوی شیرینی وانیلی میداد. از همان سالها یعنی یازده سالگی بود که شین و جیمی، چنان نفرتی از بوی کیک و شکلات و هر مزه شیرین پیدا کردند که تا آخر عمر لب به شیرینی نزدند. حتی قهوهشان را تلخ تلخ نوشیدند.
شنبهها، پدر جیمی معمولا سری به خانه دوین ها میزد تا با پدر شین آبجویی بزنند و لبیتر کنند. او معمولا جیمی را هم باخودش میبرد و از آنجا که غالبا آبجو اول به ششمی میرسید و بعد از آن تازه نوبت گیلاسهای ویسکی بود، پسرها فرصت کافی داشتند تا در حیاط پشتی خانه با هم بازی کنند. همانجا که گاهی اوقات دیوید بویل هم به آنها ملحق میشد. همان پسر عینکی و لاغری که با مچهایی دخترانه، همیشه در حال تعریف کردن جوکهای دسته چندمی بود که از داییاش شنیده بود. در حین بازی، از پنجره آشپزخانه، پسرها به وضوح صدای فیس و بعد تلپ بازشدن در آبجوهای شب مانده در یخ، و بعد انفجار خنده مردانه و در ادامهاش صدای بهم خوردن شیشه های مشروب و نعرهی " به سلامتی " را که از حلقوم آقایان دوین و مارکوس خارج میشد، میشنیدند.
پدرِ شین سرکارگر بود و شغل بهتری داشت. او مردی قدبلند، خوش قیافه با لبخندی گیرا و کشدار بود. از آن لبخندهایی که شین بارها دیده بود مادرش را حتی در اوج عصبانیت، ظرف چند دقیقه ساکت میکند، درست مثل کلید خاموش و روشن ماشین. اما پدر جیمی کارش بار زدن کامیونها بود. با قدی کوتاه، جثه یی ریز و موهای سیاه در هم پیچیده آویزان از روی پیشانی. در نگاهش حالت گنگی بود که همیشه به چشم میامد. از آن مردهای ترو فرزی که سریع میجهند و تا چشم بهم بزنی آن سر اتاق اند. دیوید بویل پدر نداشت، اما تا دلت بخواهد عمو و دایی داشت. تنها دلیل حضور او در برنامه شنبهها این خاصیت خدادادی بود که میتوانست خودش را مثل سریش به جیمی بچسباند؛ چشم میخواباند تا ببیند چه موقع جیمی با پدرش از خانه خارج میشوند، بعد خیلی عادی و طبیعی خودش را کنار ماشین آنها میرساند و با نفسی نیمه کشیده و البته امید غمگینی در چشمانش، میگفت: جیمی … چه میکنی؟
همه آنها در منطقه باکینگهام شرقی، درست غرب شهر، زندگی میکردند. محله یی با بقالیهای فکسنی، زمینهای بازی فسقلی، و قصابیهایی با شقه های آویزان گوشت که خون از آنها میچکید. میخانههایی با اسامی ایرلندی که غالبا با غلط املایی نوشته شده. زنهایی با شالهایی دور گردن پیچیده و از پشت گره زده، با قوطی سیگارهایی از چرم مصنوعی در دست. تا همین چند سال پیش پسرهای بزرگ این محله، روز روشن از توی خیابانها غیب میشدند – گویی که سفینهها آنها را به فضا بردهاند – اما سر از جنگ در میآوردند. پسرها یک سال بعد برمی گشتند با چهرههایی عبوس و روحهایی تو خالی و گوشه گیر. گاهی هم بیشتر از یک سال. گاهی هم هرگز برنمی گشتند. روزها مادران بدنبال کوپن ارزاق روزنامهها را تکه تکه میکردند. شبها پدران به میخانهها میرفتند. در این شهر، همه یکدیگر را میشناسند و از حال هم خبر دارند، بجز آن پسر بزرگهایی که ناپدید شدند.
جیمی و دیوید مال محلهی پایین تپه بودند. پایین کانال آب پنی تنتری در جنوب خیابان باکینگهام. با اینکه بین این دو محل فقط دوازده بلوک فاصله بود، اما خانه دوین ها بالای خیابان باکینگهام بود. بخشی از بالای شهر. بالای تپه. و البته بالای شهر و پایین شهر خیلی با هم قاطی نمیشدند.
اینگونه نبود که نوک تپه و بالای شهر خیابانهایش از طلا باشد یا جوب هایش از نقره. آنجا فقط بالای شهر بود با مردمی از طبقه کارمند، با کراوات و یقه های آبی، با ماشینهای فورد و دوج و شورولت پارک شده جلوی خانه های ویلایی ویکتوریایی. اما این تفاوت مشهود بود که مردم بالای شهر صاحب خانه بودند، و مردم پایین شهر اجاره نشین. مردم بالای شهر یکشنبهها به کلیسا میرفتند، با هم متحد بودند و موقع انتخابات پوستر کاندیدای محبوبشان را سر چهارراهها تبلیغ میکردند. اما چه کسی میدانست مردم پایین شهر چه میکردند؟ نوعی زندگی حیوانی، ده نفر در یک آپارتمان، خانواده های فقیر مستمری بگیر دولت، خیابانها پر از آشغال، کودکان در مدارس افتضاح دولتی و توی کوچهها پر از بچه های طلاق. از همین رو، شین به مدرسه سنت مایکل میرفت و شلوار و کراوات مشکی با بلوز آبی میپوشید، اما جیمی و دیوید به مدرسه لوویس دیوی در بلاکستون میرفتند. فقط همین. دانش آموزان این مدرسه – که بچهها بهش لوونی و دوونی میگفتند – مجبور به پوشیدن لباس فرم نبودند و اجازه داشتند لباسهای عادی بپوشند که خیلی خوب بود، اما آنها معمولا سه روز از پنج روز هفته یک دست لباس میپوشیدند. معمولا رایحه یی از بوی چربی جلوتر از آنها میامد، موهای چرب، بدن چرب، یقه چرب و سرآستین چرب. اغلب پسرهای این مدرسه همین که صورتشان پر از جوشهای غرور جوانی مثل جاده پر دست انداز میشد، قبل از اتمام، ترک تحصیل میکردند. از میان دخترها هم عده کمی کلاه و رخت فارغ التحصیلی بر تن میکردند.
بنابر دلایل مذکور، اگر پای پدرانشان در بین نبود، بعید بود این پسرها با هم رفیق شوند. در طول هفته آنها کاری با هم نداشتند و اصلا همدیگر را نمیدیدند. فقط میماند شنبهها، که این خود چیز کمی نبود، یعنی یک چیزی در این شنبهها بود، چه اینکه آنها توی حیاط پشتی مشغول میشدند، یا اینکه علاف میشدند توی خیابان هاروارد، یا اینکه میخزیدند در کانالهای مترو و بدنبال موشها میرفتند تا به مرکز شلوغ شهر برسند. این کارشان برای تماشا کردن داخل تونل نبود، بلکه بیشتر از راه رفتن در طول یک دالان تاریک که ته آن روشن بود، لذت میبردند. و اینکه به صدای تق و توق چرخ و جیغ ترمز ماشینهایی که از بالای سرشان رد میشد گوش کنند و به نور ماشینها و کامیونهایی که از روبرو میامد و چشمک زنان روشن و خاموش میشد خیره شوند. حالتی که برای شین خیلی نفس گیر بود. وقتی جیمی با آنها بود، هر چیزی امکان داشت اتفاق بیفتد. اگر قانونی در هر زمینه – در مترو یا در خیابان یا در سالن سینما – وجود داشت، او به نحوی رفتار میکرد که انگار از آن خبر ندارد.
یک بار آنها در ایستگاه مترو مرکزی شهر منتظر قطار بودند و در همان حال توپ هاکی نارنجی رنگی را بهم پاس داده و بازی میکردند. وقتی که دیوید نوبت خودش رو رد کرد، توپ از دست شین رد شد و بداخل ریل مخصوص قطار افتاد. قبل از اینکه شین بتواند فکر کند که توپ کجا افتاده، جیمی جستی زد و بدنبال توپ خود را بداخل گودال مسیر قطار انداخت. همانجایی که پر بود از جانور و موشهای گنده و قطاری که داشت هر لحظه به ایستگاه میرسید.
با دیدن این صحنه، مردم داخل ایستگاه دیوانه شدند. دور خودشان میچرخیدند و جیغ میکشیدند. سر جیمی داد میزدند. یکی از زنها که رنگ چهرهاش از ترس مثل خاکستر سیگار شده بود، زانو زده، رو به جیمی فریاد میزد: بیا بالا، لعنتی، بیا بالا. یکی دیگر هوار میزد: بپر بالا، بهت میگم همین الان … مگه کری؟ قطار داره میاید. در این لحظه، شین صدای غرش بلندی را از بیرون ایستگاه شنید که میتوانست صدای وارد شدن قطار از سمت تونل خیابان واشنگتن باشد یا صدای ترمز چرخهای یک کامیون که توی خیابان بالای سرآنها کشیده میشد. بهرحال همه آدمهای توی ایستگاه هم این بانگ مهیب را شنیدند. آنهایی که با ترس شروع کرده بودند به تکان دادن دستها و چرخاندن سرها که بلکه علامتی بدهند یا ماموری کمکی خود را به صحنه برساند. یکی از مردها با دست چشمهای دختر بچه خود را گرفته بود.
در همان حال جیمی، بی خیال دنیا، سر خود را پایین نگاه داشته بود و در میان تاریکی و آشغالهای آن زیر دنبال توپ گمشده میگشت. بالاخره پیدایش کرد. اول سرصبر با آستین پیراهنش، گل و لای اطراف توپ را خوب تمیز کرد و بعد بی اعتنا به آدمهایی که روی خط زرد زانو زده و دستهای خود را بطرف او دراز کرده بودند، به راه افتاد.
دیوید با اشاره به شین، سوت بلندی از سر تحسین کشید و با صدای بلند گفت : اوه اوه، عالی بود.
جیمی سلانه سلانه به سمت انتهای ایستگاه، همانجا که نردبان بالا رو در ابتدای تاریک تونل گذاشته شده، به راه افتاد. یکدفعه صدای غرش قویتر قطار محوطه ایستگاه را پر کرد و اینجا بود که مردم میخواستند هجوم ببرند و این بچه پرروها را با مشت و در کونی از ایستگاه بیرون بیاندازند. جیمی هیچ عجله نداشت، آرام آرام خرامید و با برگرداندن سر از روی شانه همین که نگاهش به نگاه شین گره خورد، مثل آرتیستهای سینما، نیشخند درشتی تحویل داد.
دیوید گفت : میبینی؟ داره میخنده! … این پسره پاک خله.
موقعی که اولین قدم جیمی به نردبان سیمانی رسید، چندین دست قوی اما نگران و مضطرب بطرفش دراز شد و قبل از اینکه به او حق انتخابی بدهند، او را قاپیده و مثل تکه کاغذی به سرعت بالا کشیدند. شین از دور پاهای او را میدید که در هوا تاب میخورد و سرش را که مثل طره مو به چپ و راست میافتاد. او که پسرک کوچک و سبکی بود در میان دستان قوی و بزرگ آدمها، مثل نی خشکی بر آب، غوطه میخورد. اما در همین حال توپ هاکی را سفت و سخت به سینه چسبانده بود، حتی وقتی مردم او را از آرنج بالا میکشیدند و قلم پایش کلی با سیمان کف ایستگاه فاصله پیدا کرده بود، توپ را رها نکرد. شین احساس کرد، دیوید که کنار او ایستاده و با چشمهای از حدقه درآمده صحنه را تماشا میکند، به مقدار زیاد وحشتزده، عصبی و حتی خشمگین است. شین به قیافه های مردمی که حالا جیمی را مثل گوشت قربانی این طرف و آنطرف میکشیدند نگاه میکرد. ترس، ناامیدی و اضطرابی که تا یک دقیقه پیش چهره های این آدمها را پر کرده بود، حالا جایش را به خشم و غضبی هیولا وار داده بود، که مثل وحشیهای جنگل زوزه میکشیدند و هر آن میخواستند جیمی را اول با دندان تکه تکه کنند و بعد به قصد کشت بزنند.
جمعیت جیمی را بزمین گذاشته و در همان حال نگهش داشتند. انگشتانشان را محکم در شانه و گردن او فرو کرده و منتظر بودند کسی به آنها بگوید حالا چه باید بکنند. در همین اثنا صدای بلند و نزدیک سوت قطار که از تونل به سمت ایستگاه نزدیک میشد، به گوش رسید و یکی جیغ کشید. اما بلافاصله صدای خنده بلند مرغی از یکطرف دیگر ایستگاه را پرکرد. از آن خنده های ریزی که شین را یاد جادوگرهای کنار دیگ مذاب انداخت. چیزی نگذشت که مردم دلیل خنده را فهمیدند. چرا که قطار با غرش مهیبی از سمت دیگر ایستگاه، روی خط سوم رو به شمال و با فاصله از جایی که جیمی بود، وارد ایستگاه شد. جمیعت میخکوب بود. جیمی زیر دستان مردم همچنان تحت الحفظ نگاهی به آنها انداخت که یعنی : دیدید؟ … خیط شدید؟
در این لحظه دیوید، که کنار شین ایستاده بود، خنده حبس شده بلندی سر داد و شروع به دست زدن کرد.
شین نگاهی به اطراف انداخت و فکر کرد او در میان این آدمها چه میکند؟
آن شب، پدر شین، او را در زیرزمین خانه نگاه داشت. زیرزمین، که کارگاه یا اتاق ابزار هم صدایش میزدند، فضای کوچکی بود شامل : گیره های آهنی سیاهرنگ، قوطی خالیهای قهوه پر از پیچ و میخ، دسته الوارهایی که مرتب و منظم تا ارتفاع کمر روی هم چیده شده و- زیرزمین را به دو قسمت تقسیم کرده بود، چکشهای آویخته به کمربند مثل هفت تیرهای خوابیده در غلاف، و تیغه های تیز و فولادی اره برقی آویزان به قلابهای روی دیوار. پدر شین، که اغلب کارهای ساختمانی اهل محل را راه میانداخت، این کارگاه را جهت ساختن لانه برای پرندگان یا لبه های زیر پنجره برای نگاهداشتن گلدانهای مادر شین، تجهیز کرده بود. این کارگاه همانجایی بود که سالها پیش پدر نقشه ساختن یک بالکن چوبی بزرگ برای پشت خانه را در آن کشید، اما در همان تابستان که آبله همه جا را گرفت و شین پنج سالش بود، تمام وسایل را دور ریخت. و حالا وقتی که او به آرامش و سکوت احتیاج داشت به اینجا میامد. همینطور وقتی که خشمگین بود، خشمگین از شین، از مادر یا از کار. شین هم این را خوب میدانست. انواع و اقسام لانه های پرندگان – از طاق خونچه یی گرفته تا ستون دار و از مدل ویکتوریا گرفته تا مدل کلبه سویسی – ساخته شده و گوش تا گوش رو و کنار دیوار تل انبار شده بود، برای پرندههایی که حالا داشتند بجای این لانهها توی جنگلهای آمازون زندگی میکردند. هرچند اگر همه آنها هم به اینجا میامدند باز به تعداد آنها لانه بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر