
چند سده از دورهی روشنگری میگذرد و فرآوردههای فرهنگی، ادبی، فلسفی و دستاوردهای ارزشمند علمی و اجتماعی، نشان دادهاند که شتاب دگرگونی و برداشتهای متفاوت، حتا در حتمیترین مفهومها به قدری سریع است که نمیتوان به پشتوانهی اصلهای برآمده از عرفها، سنتها، قاعدهها و قانونهای گذشته یا هر آن چه که با حضور و تحمیل خود فردیت انسان و تجدد و مدرنیته را انکار میکند، باوری یک سان و پایدار داشت. نمیتوان در راه تعالی شرایط انسانی و بهبودی وضعیتهای اجتماعی، از انتقاد و انکار شخصها، باورها، نمادها، مکانها، نهادها، معناها، مفهومها یا اصلهایی به نام مقدس بودن واهمه داشت و از حکمهای ضد بشری متولیان دینها هراسید و کرامت انسانی و حقوق اجتماعی را پاس نداشت.
من از همهی نویسندگان، شاعران، منتقدان، پژوهشگران، نقاشان، کارگردانان، بازیگران، موسیقیدانان، طراحان، روشنفکران و به طورکلی تمامی دستاندرکاران فرهنگ و همهی فعالان حقوق بشر و آزادیخواهان درخواست میکنم به همراه من با امضای این متن، در دفاع از آزادی بیان بی حصر و استثنا در همهی قلمروهای فرهنگی، ادبی، هنری و تمام عرصههای اجتماعی، هر گونه فتوا و دستور به نام دین، قداست و احترام به معتقدان را، که تأمل، مدارا و همزیستی مسالمتآمیز انسانها با اعتقادهای گوناگون را برنمیتابد و آرامش و جان انسانها را در خطر قرار میدهد؛ محکوم کنند و همصدا اعلام کنیم هر گونه حکمی که آزادی بیان و آزادیهای فردی و جمعی مسالمتآمیز را مخدوش و ناممکن میکند، نادرست، بازدارندهی پیشرفت و مخالف با کرامت انسانی و اعلامیهی جهانی حقوق بشر است و باید صادرکنندگان چنین حکمهای تحریککنندهای مورد پیگردهای قانونی از جانب دادگاههای صلاحیتدار بین المللی قرار بگیرند.*
با مهر و احترام به حقوق طبیعی همهی انسانها
منصور کوشان
30 می 2012
azadibayan@hotmail.com
* امضاکنندگان میتوانند نام خود را به نشریهها و وبسایتهایی که این متن را منتشر کردهاند ارسال کنند یا به ایمیل بالا.
دل نوشتهای برای فریده ماشینی: به شکوفهها به باران برسان سلام ما را
فریده ماشینی، پژوهشگر و فعال حقوق زنان، روز 10 خرداد 1391 بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. وی که دغدغه اصلی زندگی اش را مسائل زنان و ارتقای حقوق و منزلت آنان شکل می داد، دانش آموخته رشته مطالعات زنان بود و سالها مسئولیت ریاست کمیسیون زنان حزب مشارکت را بر عهده داشت و در ائتلاف های زنان همچون «هم اندیشی فعالان جنبش زنان» (1382)، «ائتلاف زنان علیه لایحه حمایت از خانواده» (1387)، «همگرایی طرح مطالبات زنان در انتخابات» (1388)، و نیز «همگرایی سبز جنبش زنان» (1388 ـ 1389) فعالیت های چشمگیری داشت. متن زیر دل نوشته فاطمه فرهنگ خواه، یکی از فعالان جنبش زنان است که به گفته خودش در همین فعالیت ها و همگرایی های زنان، فریده ماشینی را شناخت – یادش گرامی باد:
پروازی دیگر از زنان فعال و مسئول کشورمان فریده ماشینی. در آستانه سالگرد کشته شدن هاله سحابی ناباورانه خبر پروازت را شنیدم. نمی دانم به چه کسی باید تسلیت گفت؟ به آقای عبادی، به فرزندانت و یا به همه ما زنان ایران زمین؟ زیرا تو امیدی بودی برای آینده.
ناله را هر چند می خواهم که پنهان بر کشم / سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
حال من درست مصداق شعر فوق است. هر چند می خواهم ناله را پنهان کنم، سینه می گوید فریاد کن فریاد کن. دریغا که عمر ارتباط ما کوتاه بود.
ملاقات های ما معمولا در جلسات مشترک در حوزه زنان، ورک شاپ ها، سمینارها و یا سایر فعالیت های اجتماعی و سیاسی اتفاق می افتاد. در همان ملاقات های کوتاه می شد به خوش فکری و خوش صحبتی ات پی برد. حرف های تو نشان از درک عمیقت از موضوعات و مسائل مطرح شده داشت. به همین دلیل تو را نیرویی قابل اتکاء برای کشور می دانستم. ولی افسوس که چه زود بار سفر بستی و همه ما را تنها گذاشتی.
سفرت به خیر اما… به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را.
روحت شاد و راهت پر رهرو باد
[مدرسه فمینیستی]
گزارش جدید از مهاجرت نخبهها در آمریکا و کانادا: ۶۲ درصد مهاجرت و وجود ۵۰۰ پرفسور ایرانی در آمریکا

یکی از روزنامه های ایران با تیتر «المپیاد مهاجرت»، آماری جدیدی از مهاجرت نخبگان علمی کشور به دانشگاه های غربی منتشر کرده است. بنا بر این گزارش، 62 درصد از دانشآموزان مدالآور المپیادی کشور طی 14 سال گذشته به کشورهای توسعهیافته دنیا اعم از آمریکا و کانادا مهاجرت کردهاند.
به گزارش دانشجونیوز، روزنامه شرق، نزدیک به اصلاح طلبان و منتقدان در ایران در گزارشی که صبح امروز منتشر ساخته با وضعیت خروج نخبگان در طول ۱۴ سال گذاشته پرداخته و با ۶۲ درصد اعلام آن، افزوده است: از مجموع ۲۲۵ دانشآموز ایرانی که طی سالهای ۱۳۷۲ (م۱۹۹۳) تا ۱۳۸۶ (م۲۰۰۷) در ۵۳ المپیاد جهانی شرکت کردند بیش از 140 نفر معادل 62/2 درصد آنها هماکنون در یکی از دانشگاههای مطرح دنیا در آمریکا و کانادا تحصیل میکنند.
محمود احمدینژاد در سالهای میانی نخستین دوره ریاست جمهوری خود، مساله مهاجرت نخبگان را تکذیب کرده بود. وی در آن زمان گفت: «برخیها با تعبیر غلط از عنوان فرار مغزها استفاده میکنند. ما، فرار مغز نداریم.»
برخلاف نظر احمدینژاد و برخی دیگر از مسئولان ایرانی، پیشتر صندوق بینالمللی پول در گزارش سال ۲۰۰۹ خود اعلام کرد که جمهوری اسلامی ایران به لحاظ مهاجرت نخبگان، در میان ۹۱ کشور در حال توسعه یا توسعه نیافته جهان، مقام نخست را دارد.
در همین راستا نسرین سلطانخواه، معاون علمی فناوری احمدی نژاد هم ادعا کرده بود که «حمایتهای بنیاد ملی نخبگان از استعدادهای برتر موجب کاهش شدید مهاجرت نخبگان از کشور شده است.»
به گفته این رئیس بنیاد ملی نخبگان کشور «از سال ۸۶ به بعد خروج المپیادیها برای ادامه تحصیل به خارج از کشور به شدت کاهش یافته است.»
اظهارات خانم سلطانخواه در شرایطی ایراد شده بود که سعید سهرابپور قائم مقام بنیاد ملی نخبگان ایران پیشتر اعلام کرده بود ۴۰ درصد دارندگان مدال طلای المپیادهای دانشآموزی از کشور خارج شدهاند.
امریکا و کانادا، مقصد نخبگان مهاجر
طی بررسی صورت گرفته در «روزنامه شرق» از مجموع 225 دانشآموز ایرانی که طی سالهای 1372 (م1993) تا 1386 (م2007) در ۵۳ المپیاد جهانی شرکت کردند بیش از ۱۴۰ نفر معادل 2/62 درصد آنها هماکنون در یکی از دانشگاههای مطرح دنیا در آمریکا و کانادا تحصیل میکنند.
بنابر اعلام این روزنامه، روند گستره مهاجرت مدالآوران و دانشآموزان دیروز ایران و دانشجویان، اساتید کشورهای توسعهیافته نشان میدهد، هماکنون ۲/۶۹درصد مدالآوران در المپیاد فیزیک، ۷/۷۶درصد ریاضی، ۵۰درصد کامپیوتر و ۵۰درصد شیمی خارج از مرز جغرافیایی کشور و اکثرا عضو دانشگاهها و مراکز تحقیقاتی برتر و تاثیرگذاری در دنیا همچون دانشگاه هاروارد، استنفورد، امآیتی، کالیفرنیا، کمبریج، جان هاپکینز و پرینستون در آمریکا و دانشگاه تورنتو و سایمون فریز در کانادا هستند.
به نوشته این روزنامه مبدا ۹۴درصد آنها سکوی پرتابی بهنام «دانشگاه صنعتیشریف» است و مقصد 4/66 درصد آنها آمریکا.
بیش از ۵۰۰ پروفسور ایرانی در ایالات متحده
بر اساس آخرین آمارها، هماکنون چهار تا پنج میلیون مهاجر ایرانی در ۳۲ کشور جهان حضور دارند. بیش از ۵۰۰ پروفسور ایرانی (معادل با یک پنجم کل استادان ما در داخل کشور) در ایالات متحده وجود دارند. همچنین براساس پژوهشی سه تا چهارنمره از میانگین ضریب هوش ایرانیان در اثر مهاجرت نخبگان کاسته شده است و غمانگیزتر آنکه براساس پژوهش صورت گرفته در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بیش از ۷۰درصد دانشجویان دکترای آن دانشگاه که موفق به دریافت مدرک دکترای خود شدهاند به فکر مهاجرت هستند. یعنی قدم گذاشتن به راه هموار و بیبرگشتی که گرچه به زیان کشور است اما آنها را به سمت دانشگاهها و کرسیهای علمی تراز اول جهان میرساند.
مهاجرت نخبگان، در سایه سیاستهای دولت احمدینژاد، اکنون به یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ایران تبدیل شده است، تا جائی که مجلس ایران هم پیشتر مجبور شده بود برای بررسی این موضوع یک کمیته ویژه تشکیل دهد.
[دانشجونیوز]
فرارویی اعتصاب دانشجویان به بحران سیاسی در کبک
درآمد
سهشنبهٔ هفتهٔ گذشته ۲۲ ماه مه، در ۱۰۰مین روز اعتصاب دانشجویی کبک، بیشتر از ۴۰۰ هزار نفر به خیابانهای مونترآل و شهر کبک آمدند تا به جنبشی بپوندند که از اعتراض به ۷۵ درصد افزایش شهریهٔ دانشگاهها در پنج سال آینده آغاز شد، اما امروز به یک بحران سیاسی گسترده تبدیل شده است. گفته میشود که تظاهرات روز سهشنبه بزرگترین نافرمانی مدنی در تاریخ کانادا بود. مطابق بودجهٔ پیشنهادی دولت «لیبرال» ژان شاره در استان کبک، در مدت پنج سال، شهریهٔ ۲۱۶۸ دلاری کنونی به ۳۷۹۳ دلار افزایش خواهد یافت، یعنی در پنج سال در مجموع ۱۶۲۵ دلار، یا سالی ۳۲۵ دلار. لازم به اشاره است که شهریهٔ دانشگاههای ایالت کبک در میان دانشگاههای کانادا از همه کمتر و در حدود یکسوم میانگین شهریههای دیگر دانشگاههای کاناداست. این ارزانی نسبی هزینهٔ تحصیل در کبک حاصل تلاش و خواست پیگیر مردم این ایالت در نسلهای متوالی بوده است. پس از سه ماه تظاهرات اعتراضی مداوم و تحریم کلاسها از ماه فوریهٔ امسال، که یکی از نقاط اوج آن تظاهرات ۲۰۰هزار نفری دانشجویان در ۲۲ مارس بود، امروزه در سراسر جهان از این جنبش اعتراضی مردمی به عنوان «بهار افرا»ی کانادا (Maple Spring) یاد میکنند (در قیاس با «بهار عربی» در مصر و تونس و لیبی و یمن و سوریه و بحرین و اردن و…). دو هفته پیش، اعتراض دانشجویان زمانی شدتی انفجاری یافت که دولت استان کبک، به عوض گوش دادن به خواست صدها هزار شهروند این ایالت که با صدای بلند آن را اعلام میکردند، قانون شرایط اضطراری موسوم به لایحهٔ ۷۸ را تصویب کرد. به موجب این قانون، ترم جاری دانشگاهها معلق میشود، اگر ۵۰ نفر یا بیشتر دور هم جمع شوند و بخواهد حرکت یا راهپیمایی دستهجمعی کند، باید مسیر حرکت خود را به پلیس اطلاع دهند (از جمله توریستهایی که دستهجمعی حرکت میکنند!)، و نیز انجمنهای دانشجویی تهدید شدهاند که اگر این قانون را زیر پا بگذارند، به پرداخت جریمههای سنگینی تا ۱۲۵٫۰۰۰ دلار محکوم خواهند شد. انگار بیتوجهی به خواستهای شهروندان توسط دولتها، خاص کشورهای خاورمیانه و آفریقا و آسیا نیست، و دولتهای «لیبرال» و «دموکرات» غرب هم وقتی پای اِعمال سیاستهای ریاضتکشی و پس گرفتن دستاوردها و حقوق مردم در میان باشد، دست کمی از بقیهٔ دنیا ندارند.

همزمان با بالا گرفتن تظاهرات اعتراضی و رودررویی تظاهرکنندگان با دولت «لیبرال» کبک، این حرکت مورد توجه و همبستگی جهانی نیز قرار گرفته است. در بحبوحهٔ اجرای سیاستهای ریاضتی در کشورهای مختلف و تشدید نارضایتیها، رکود و ورشکستگی اقتصادی، و از جمله بدهکاریهای کمرشکن ناشی از وام دانشجویی، جوانان سراسر دنیا با نگرانی و اشتیاق رخدادهای کبک را دنبال میکنند و با آن ابراز همبستگی میکنند. تظاهرات در دیگر شهرهای کانادا و نیویورک و پاریس نمونههایی از این همبستگی است.
*****
مصاحبه با دو تن از فعالان اعتصاب

خانم «اِمی گودمَن» و آقای «آرون ماته»، دو تن از برنامهپردازان رسانهٔ اینترنتی «Democracy Now!»، در همین ارتباط مصاحبهیی ترتیب دادند با دو تن از فعالان جنبش اعتراضی اخیر در کبک: «گابریل نادو دوبوآ»، سخنگوی CLASSE (انجمن همبستگی اتحادیههای دانشجویی)، که عمدهترین ائتلاف انجمنها و اتحادیههای دانشجویی در اعتصابهای اخیر در کبک است، و خانم «آنا کروزینسکی» که استادیار دانشکدهٔ امور اجتماعی و دولتی در دانشگاه کنکوردیا در مونترآل است و به عنوان عضوی از گروه «استادان علیه افزایش شهریه» در اعتصابهای دانشجویی درگیر بوده است. در زیر ترجمهٔ فارسی این مصاحبه را میخوانید.
آرون ماته: …اعتصاب جاری دانشجویی کبک بیش از سه ماه پیش و در پی اعلام افزایش ۷۵ درصدی شهریههای دانشجویی در پنج سال آینده شکل گرفت… اعتراضهای هر روز ادامه داشته است و گاهی نیز به خشونت کشیده است. اوایل همین ماه (مه)، در تظاهرات اعتراضی در برابر محل برگزاری کنگرهٔ حزب حاکم «لیبرال» در شهر ویکتوریاویل، ۱۱ نفر بر اثر شلیک گلولههای لاستیکی و گاز اشکآور توسط پلیس روانهٔ بیمارستان شدند. یکی از تظاهرکنندگان چشم خود را از دست داد و یکی دیگر دچار جراحت وخیمی شد… روز سه شنبه، در صدمین روز اعتصاب دانشجویان، جمعیتی در حدود ۴۰۰ هزار نفر به خیابانها آمدند. روز بعد، تظاهرات تودهیی بزرگی که برگزار شد با واکنش خشن پلیس روبرو شد که بیشتر از ۵۰۰ نفر در مونترآل و ۱۰۰ نفر دیگر در شهر کبک بازداشت شدند.
اِمی گودمَن: … در تظاهرات همبستگی با دانشجویان کبک، حمایتکنندگان با زدن «مربع قرمز» به سینه، که علامت مشخصهٔ جنبش دانشجویی کبک است، با آنها اعلام همبستگی کردند.
هر دو به Democracy Now! خوش آمدید. گابریل، لطفاً دربارهٔ آنچه این هفته رخ داد صحبت کن. ۴۰۰ هزار نفر در خیابانها؟ اینها چه کسانی بودند؟ نزدیک به ۱۰۰۰ نفر دستگیر شدند؟ خواست اینها چیست؟
گابریل نادو بودوآ: همانطور که در مقدمه اشاره کردید، هفتهٔ گذشته دولت ما [ایالت کبک] قانون ویژهیی را موسوم به لایحهٔ ۷۸ را تصویب کرد که واقعاً محدود کنندهٔ حق اعتراض است. این تظاهرات سه شنبه ۲۲ مه هم از چند هفته قبل تدارک و برنامهریزی شده بود، اما تصویب این قانون ویژه، واقعاً عدهٔ زیادی را به اعتراض برانگیخت. در واقع، هدف این قانون، به گفتهٔ خود دولت، آرام کردن رودررویی در خیابانهای مونترآل و ممانعت از اعتراض مردم بود. آخر هفتهٔ پیش ما مجمع ائتلافمان را برگزار کردیم و به اتفاق آرا تصمیم گرفتیم که در برابر این قانون بایستیم و مقاومت کنیم، و بدون اعلام مسیر حرکت اعتراضی خود به پلیس، آن طور که در لایحهٔ ۷۸ آمده است، تظاهرات خود را روز سه شنبه ۲۲ مه برگزار کنیم. ما به یک نافرمانی مدنی تودهیی گسترده امید داشتیم، که همانطور هم شد. چیزی در حدود ۴۰۰٫۰۰۰ نفر به خیابانهای مونترآل آمدند، که بیشترشان دانشجو بودند، اما در میان آنها شمار زیادی شهروندان عادی، معلمان، و مردم از هر سنی دیده میشد که نهتنها برای اعتراض به افزایش شهریه، بلکه به طور مشخص برای اعتراض به تصویب آن قانون اضطراری در کنار ما به خیابانها آمده بودند.
آرون ماته: اینجا باید سؤالی از آنا کروزینسکی بپرسم: این جنبش نخست در اعتراض به افزایش ۷۵ درصدی شهریه در مدت پنج سال آینده آغاز شد، اما اکنون این طور به نظر میرسد که با این شرکت گستردهٔ مردم در تظاهرات خیابانی، و تصویب این قانون اضطراری که توجه جهانیان را جلب کرده است، جنبش ابعاد بسیار گستردهتری یافته است. اگر ممکن است توضیح دهید که دعوا بر سر چیست؟
آنا کروزینسکی: حتماً. افزایش شهریهها بخشی از یک برنامهٔ نولیبرالی این دولت است، و نباید آن را جدا از دیگر اقدامهایی دانست که در راستای خصوصیسازی خدمات اجتماعی و همگانی (دولتی) صورت میگیرد. به عوض ارائهٔ خدمات رایگان از طریق یک نظام مالیاتی مترقی به طوری که همگان به این خدمات دسترسی داشته باشند، حالا صحبت از دریافت هزینهٔ کاربَر [پرداخت پول برای استفاده از خدمات همگانی دولتی] است. بنابراین، تظاهرات اعتراضی دانشگاهیان بخشی از یک معضل و مسئلهٔ بزرگتر است که به اموری مثل بهداشت و درمان، آب و برق و دیگر خدمات همگانی صدمه میزند.
این روند چندین سال است که ادامه دارد، اما حالا کاری که جنبش دانشجویی موفق در انجام آن شده است، آوردن این مناقشه به صف مقدم مبارزه و در ورای مسئلهٔ شهریههاست. برای همین هم است که میبینیم در این سه ماه که جنبش دانشجویی ادامه داشته است، هر روز شمار بیشتری از نهادهای مردمی و اجتماعی و جنبشهای اجتماعی عمده، اتحادیههای صنفی، و متخصصان از هر ردهیی، شهروندان و مردم عادی، به این مبارزه پیوستهاند. اما وقتی روز جمعه ۱۸ ماه مه، دولت این لایحهٔ ۷۸ را تصویب کرد، حمایت از جنبش دانشجویی ابعادی انفجاری به خود گرفت و حتی قانونی بودن این دولت زیر سؤال رفت، دولتی که سعی در پیشبرد و اجرای اقدامهای ریاضتکشانهیی دارد که اکثریت مردم نمیخواهند به آن تن در دهند. این دولت غیرقانونی است و وقت آن است که کنار برود. یک جنبش روشن و مردمی در جریان است که بهخوبی میتوان وقوع آن را در چند روز گذشته در بسیاری از محلههای مونترآل و نیز در خارج از مونترآل و حتی در شهرهای کوچک و روستاهای اطراف مشاهده کرد. در این چند روز شاهد تظاهرات خودجوش سالمندان، خانوادهها و حتی بچهها بودیم که با زدن بر دیگ و قابلمه [و سر و صدا کردن طوری که دولت بشنود] صدای اعتراض خود را در محلهٔ خود علیه لایحهٔ ۷۸ بلند کردند، و همزمان حمایت خود را از جنبش دانشجویی اعلام کردند. به این ترتیب، این جنبش از آنچه در ابتدا بود، بسیار بزرگتر شده است و میشود.
گابریل: در واقع تصویب آن قانون یکی از چیزهایی بود که به جنبش ما کمک بزرگی کرد، و حمایت گستردهیی از جنبش ما را به دنبال آورد. هدف قانون متوقف کردن جنبش بود، ولی در عمل تأثیری کاملاً برعکس داشت. از آن روز به بعد، شاهد تظاهراتی بیشتر از هر زمان دیگر، و شاهد بزرگترین اعتراض در این صد روز اعتصاب بودهایم.
آرون: دولت کبک میگوید که شما پایینترین نرخ شهریه را در آمریکای شمالی دارید، و میخواهند که این افزایش شهریه را در مدت پنج سال اجرا کنند. پاسخ شما به این موضع چیست؟ و دانشجویان چه پیشنهاد متقابلی برای کمبود بودجهیی دارند که دولت میگوید باید تکلیف آن را روشن کرد؟
گابریل: و اما دربارهٔ شهریهمان باید بگویم که ما به اینکه ارزانترین شهریهها را در آمریکای شمالی داریم افتخار میکنیم. به نظر من، ما در کبک این بخت را داشتهایم که در گذشته برای حفظ یک نظام آموزشی قابل دسترسی برای همه مبارزه کنیم که بر دو پایه استوار است: یکی CEGEP که مجموعهٔ کالجهای [دولتی] تخصصی و حرفهیی رایگان است، و دیگری پایین نگه داشتن شهریههای دانشگاهها در حدی خیلی پایین. ترکیب این دو عامل سبب شده است که ما بالاترین نرخ استفاده از آموزش عالی پس از دبیرستان را در کانادا داشته باشیم؛ ۱۰ درصد بالاتر از میانگین کانادا.
حالا اگر آن طور که دولت ما پیشنهاد میکند، ما هم میانگین شهریهمان را به حد میانگین در سطح کانادا برسانیم، احتمالاً دسترسی به آموزش عالی نیز به دنبال آن به سطح میانگین در کانادا نزول خواهد کرد، که اگر نظر من را بخواهید باید بگویم چندان چیز خوبی نیست. پس در حال حاضر جنبش ما جنبشی است برای دفاع از این نظام آموزشی که ما در گذشته آن را ساختهایم، پدران ما با به حرکت درآوردن مردم آن را ساختهاند. قصد این دولت این است که این نظام آموزشی یگانه و بینظیر در کبک را ویران کند و مثل نظام آموزشی آمریکا یا بقیهٔ کانادا کند. و این دقیقاً همان چیزی است که ما- به عنوان یک نسل- نمیپذیریم و علیه آن اعتصاب میکنیم.
آنا: آره، ما الآن اینجا در یک نقطهٔ عطف قرار گرفتهایم. یا به سوی الگوی اسکاندیناوی آموزش رایگان میرویم، یا به سوی الگوی آمریکایی با شهریههای سنگین. حرف من به کاناداییها و دیگران در جاهای دیگر این است: بهجای اینکه بخواهیم شهریهها را در در اینجا، در کبک، [به سطح بقیهٔ کانادا] بالا ببریم، «آیا بهتر نیست اگر شهریهها در همهجا پایین بود؟»
اِمی: میخواهم در مورد پوشش رسانههای کانادایی دربارهٔ اعتصاب دانشجویان بپرسم. در روی جلد این هفتهٔ مجلهٔ «مللین» (Maclean) که معادل کانادیی مجلههایی مثل «تایم» یا «نیوزویک» آمریکاست، میخوانیم: «طبقهٔ حاکم جدید کبک: چگونه گروهی از دانشجویان حقبهجانب به جنگ رفتند و یک استان را بر سر ۳۲۵ دلار به تعطیلی کشاندند.» گابریل، ممکن است جواب بدهید؟
گابریل: من وقتی این مطلب را در آن مجله دیدم، به نظرم خیلی مسخره آمد. به نظر من بقیهٔ کانادا برداشت بسیار نادرستی نسبت به پیکار ما دارد. به نظر من، خیلیها در بقیهٔ کانادا اعتراض ما را به چشم اعتراض بچههای لوس نگاه میکنند؛ اینکه کبکیها همیشه از دولت بیشتر و بیشتر میخواهند بدون اینکه چیزی به دولت برگردانند. من در اینجا پیشداوری زیادی میبینم. و صادقانه باید بگویم که این پیشداوری به قدری خارج از قاعده و بزرگ است که من اصلاً نمیتوانم بفهمم مشکل این مجله کجاست؟!
آنا: اما من میخواهم راجع به این موضوع چیزی بگویم، چرا که ما اگر به پوشش رسانهیی همینجا در کبک در آغاز این جنبش دانشجویی نگاه کنیم، گفتمان مشابهی را میبینیم؛ شاید کمتر جنجالی باشد، اما به همان روال است. اما حالا، سه ماه پس از بحث و مجادله و استدلال بسیار روشن و دقیق دربارهٔ تصویری که ما از آیندهٔ جامعهمان داریم، دیگر کسی راجع به بچههای لوس کبک حرفی نمیزند. این جنبش به خاطر ۳۲۵ دلار نیست؛ این جنبش راجع به خصوصیسازی خدمات دولتی است؛ راجع به آغاز یا ادامهٔ اقدامهای ریاضتی است. مسئله این نیست که بچههای لوس به سرشان زده است و میخواهند از اعتصاب سوءاستفاده کنند و به فلوریدا یا جاهای دیگر بروند. در اوایل اعتصاب، در کبک هم همین را میگفتند. اما حالا، من فکر میکنم رسانههای کانادا و جاهای دیگر تازه متوجه شدهاند که چه خبر است، و شروع کردهاند به همان کاری که رسانههای کبک چند ماه زودتر شروع کردند، یعنی تحلیل و بررسی این جنبش. با توجه به این وضع، من امیدوارم که آنها واقعاً با ما به صحبت بنشینند و ببینند که واقعاً چه خبر است، و از این حرفها [که مکلین نوشته] نزنند که بهواقع کاذب است، و تنها کاری که میکند، ایجاد تفرقه در میان مردم و دادن اطلاعات غلط به مردم است.

آرون: میبینم که هر دو مهمان برنامه، «چهارگوش پارچهیی قرمز»ی روی سینه زدهاید. ممکن است برای ما بگویید این تکه پارچه نشان چه چیزی است؟
گابریل: این نشان یا نماد برای اولین بار در سال ۲۰۰۵ همهگیر شد، یعنی همان سالی که آخرین اعتصاب بزرگ دانشجویان در استان کبک علیه کاهش ۱۰۳ میلیون دلاری بورسهای تحصیلی دانشجویی رخ داد. این نشان قرمز، چند سال پیش در آن اعتصاب زاده شد. ما آن را «چهارگوش قرمز» نام گذاشتیم چون دانشجویان از لحاظ موازنهٔ وضعیت مالی، همگی در وضعیت قرمز قرار داشتند (یعنی بدهیشان بیشتر از داراییشان است). این تکه پارچهٔ قرمز در واقع نشان از «بدهکاری» دانشجویان دارد. چند ماه پیش هم وقتی اعتصاب فعلی را آغاز کردیم، تصمیم گرفتیم همان نشان را دوباره استفاده کنیم که در چند ماه گذشته نهتنها به نشان جنبش دانشجویی، بلکه به نشان مقابله با دولت «لیبرال»، مبارزه با اقدامهای ریاضتی آن، و مبارزه با اقدامهای خصوصیسازی خدمات دولتی و همگانی آن است. این روزها هر کس به مونترآل بیاید میتواند این نشان قرمز را همهجا ببیند. خیلی از مردم آن را به سینه میزنند. میتوانم بگویم که در برخی از محلههای مونترآل، اکثر مردم این نشان را به سینه میزنند. در خیلی از ساختمانها هم پرچم قرمز را میبینید. یا اینکه میبینید روی دیوارها پرچم قرمز نقاشی کردهاند. این روزها مونترآل حال و هوای زیبایی دارد.
اِمی: وقت زیادی نداریم، اما میخواهم بپرسم این اعتراض در نهایت به کجا میرود؟ بیشتر از ۱۰۰ روز است که ادامه دارد، ۴۰۰ هزار نفر به خیابانها آمدند، و فقط همین هفته حدود هزار نفر دستگیر شدند. اضافه بر این، استعفای وزیر کابینه را هم داشتیم. معاون نخستوزیر [و وزیر آموزش و پرورش] استعفا داده است. به نظر شما وضع چطور پیش خواهد رفت؟
آنا: من اتحادیههای صنفی را فرا میخوانم که به این جنبش بپیوندند. زمان یک اعتصاب سراسری اجتماعی فرا رسیده است. باید تعداد هرچه بیشتری از مردم و جنبشهای اجتماعی به این مبارزه بپیوندند. ما باید از دانشجویان پشتیبانی کنیم.
گابریل: آنچه در مورد خودمان باید بگویم این است که به نظر من، چالش بزرگ ما این خواهد بود که بتوانیم در سراسر تابستان این حرکت را ادامه دهیم، چرا که در تابستان دانشجویان به شهرهای خود برمیگردند. پس هدف ما باید این باشد که آهنگ این حرکت را همچنان حفظ کنیم و در سراسر تابستان ادامه دهیم. برنامهٔ ما این است که مجمع عمومی خود را برگزار کنیم تا برنامهٔ کار اعتصاب را برای ترم تحصیلی بعد در اوایل ماه اوت تعیین کنیم. امیدواریم که با شروع سال تحصیلی در اوایل ماه اوت، این پیکار را ادامه دهیم. همانطور که همکارم گفت، من هم فکر میکنم که اگر قرار باشد که در ماههای تابستان به این حرکت خود ادامه دهیم، گره کار ما به دست اتحادیههای صنفی و جنبشهای اجتماعی بزرگ باز میشود که به ما در بسیج مردمی و ادامهٔ جنبش کمک کنند.
آنا: و برای برکنار کردن ژان شاره و دولتش.
گابریل: بله، این بهترین هدفی است که میتوان به آن رسید.
اِمی: پس فکر کنم سؤال این است که آیا «بهار افرا» به «تابستان افرا» تبدیل خواهد شد یا نه؟
گابریل: احتمالاً.
اِمی: از هر دو شما برای شرکت در برنامهٔ ما تشکر میکنم.
در کتاب ارانی (آذری) ده ده قورقود، از ایمران (امیران گرجی ها، به معنی بیمرگ) فرزند بکیل (نگهبان دژ) یاد میشود که قهرمانی خود را در عهد غازانخان (خان جنگاور، کی آخسارو، کیخسرو) و بایندرخان (خان آبادگر، کورش، فریدون) در سمت سرزمین گرجستان انجام میدهد. این حماسه یاد آور داستان عاشقانه بیژن شاهنامه است که قهرمانی رزمی و عاشقانه اش در سمت سرزمین گرازان (گرجستان یا کپادوکیه)، در سمت سرزمین آرمانیان (ارامنه) اتفاق می افتد. نگارنده قبلاً بیژن را با توجه به نسب شاهنامه ای وی با خورشید چهر پسر سپیتاک زرتشت پسر سپیتمه جمشید و یا خود سپیتاک زرتشت (زریر، اسفندیار) مطابقت داده ام، ولی اکنون با عطف توجه محوری به زمان وی یعنی عهد غازانخان-کیخسرو و بایندرخان-کورش، اورا اساساً مطابق خود سپیتمه جمشید (گودرز کشوادگان، هوم عابد) در می یابم. چه خود منیژه (زاده خیال) و غار تاریک بیژن به ترتیب آشکارا یاد آور آمی تیدا (دختر معروف آستیاگ و همسر سپیتمه) و غار زیر زمینی جمشید (چهل غار روستای مغانجیق شهرستان مراغه زادگاه زرتشت، یا دژ شوشی قراباغ = ورجمکرد، یا غار درین کویی کپادوکیه) می باشند. بعلاوه اینکه خود نام بیژن (ویون= دور درخشنده) با لقب ویونگهونت (یعنی دور درخشنده) متعلق به سپیتمه جمشید (=مؤبد سپید رخسار درخشان) کاملاً همخوانی و مطابقت دارد. مطابق شواهد و قرائن تاریخی سپیتمه جمشید (داماد و ولیعهد آستیاگ) در عهد مادیای اسکیتی (افراسیاب تورانی) و کی آخسارو (کیخسرو، هوخشتره) و پسر و جانشین کی آخسارو یعنی آستیاگ (اژیدهاک) در ولایات جنوب قفقاز تا رود هالیس (قیزیل ایرماق) در غرب کپادوکیه فرمان می رانده است. کپادوکیه ای که محل غار بزرگ باستانی معروف درین کویی است. لابد همین غار باستانی که در اراضی حکومت سپیتمه جمشید و پسرانش مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زرتشت (زریر، زریادر، اسفندیار) قرار داشته است در پیدایی داستان غار زیر زمینی بزرگ جمشید و غار-چاه اساطیری تاریک محل تبعید و زندانی شدن بیژن در سمت گرجستان یا کپادوکیه (کته پتوکه) نقش مهم و اساسی داشته است. مطابق فرگرد اول وندیداد پاره 43، زرتشت و پسرش اوروتدنر بزرگ و سرور ورجمکرد هستند. به عبارت دیگر ورجمکرد با خانواده سپیتمه جمشید پیوستگی داشته و بدیشان منتسب بوده است.
بنا براین در مجموع به نظر میرسد منظور از گُرازان ویرانگر این اسطوره در اصل نه گرجیهای کشاورز بلکه کیمریان غارتگر و جنگاور آریایی کپادوکیه بوده اند چون کلمۀ کیمری به صورت خی مری در زبانهای ایرانی به معنی خوک کشنده و وحشی است و آن در نزد یونانیها جانوری اسطوره ای مرکب از شیر و بزکوهی تجسم شده که در مجموع نشانگر گراز است. بر این اساس خود نام کپادوکیه نه چنانکه ما قبلاً مطرح کردیم به معنی دیار ببر یا پلنگ بلکه به معنی سرزمین گراز است. هیئت ایرانی نام کپادوکیه یعنی کته پتوکه را می توان مرکب از کته (جا) و پتوخه (گراز سَروَر و مهاجم) در نظر گرفت. لابد به همین مناسبت هم بوده است که آشور بانیپال، توگدامه (مخلوق گاو توانا، اغریرث اوستا) فرمانروای کیمریان کپادوکیه را تخمۀ تیامات (مخلوق خدای گریفون شکل) به شمار آورده است. اساطیر کهن ایرانی لقب پسر وی سانداخشثرو (شاه خشنود کننده) را گوپت شاه (پادشاه سرزمین گاو سَروَر) ذکر کرده و او را نیمه انسان و نیمه گاو تجسم نموده و فرمانروای سرزمین سئوکستان (سرزمین نور= آناتولی) در خونیرث (سرزمین میتانیان، کُردستان)، در جوار ایرانویج (آذربایجان) شمرده است.

مطابق وبلاگ «گلستان سخن» خلاصه داستان بیژن و منیژه در شاهنامه بدین قرار است:
چون کیخسرو در کین خواهی پدرش سیاوش، بر تورانیان پیروز شد و جهان را از نو آراست، روزی از روزها بر تخت زرین نشست و شادکام از این پیروزیها بزم شاهانه ای آراست. بزرگان و دلاورانی چون گودرز و گیو و طوس و بیژن درآن انجمن گرد آمدند و به می و آواز رامشگران دلشاد بودند. ناگاه پرده داری پیش آمده و به سالار بارگاه خبرداد، گروهی از ارمانیان یا ارمنیان به دادخواهی آمده و اجازه ورود می خواهند.
سالار آنچه را شنیده بود به آگاهی کیخسرو رساند و اجازه ورود گرفت. ارمنیان گریان و زاری کنان به بارگاه آمدند و گفتند: ای شهریار پیروز بخت، ما از شهردوری می آییم که در مرز ایران و توران قرار دارد. از یک سو از توران در رنجیم و از سوی دیگر آنجا که مرز ایران است، بیشه ای داریم پر از درختان میوه و کشتزار و چراگاه. اکنون بخت از ما برگشته و گرازان به آن بیشه حمله کرده اند. گرازانی که با دندانهای چون پیل خود درختان کهنسال را از ریشه بدر می آورند و به چارپایان آسیب میرساند. شاه! تو که شهریار هفت کشور و یار همه ای، به داد ما هم برس!
دل شاه به حال زار آنها سوخت و از میان دلاوران کسی را خواست تا به بیشه خوک زده رفته و گرازها را از بین ببرد و فرمان داد تا سینی زرینی آوردند و گهرهای بسیار برآن ریختند و ده اسب زرین لگام هم آماده کردند. چون آماده شد، به آن ناموران گفت: هرکس این رنج را بر خود هموار کند، این گنج از آن او خواهد بود. کسی از آن انجمن پاسخی نداد، جز بیژن که پا پیش نهاد و گفت: در راه اجرای فرمان آماده است تا از سرو جان خود نیز بگذرد. گیو، پدربیژن، کوشید تا او را از این کار باز دارد، ولی بیژن جوان در رای خود پای فشرد و شاه نیز از این دلاوری بیژن خشنود گردید. به گرگین دستور داد تا در این سفر راهنما و یار بیژن جوان باشد.
بیژن آماده سفر شد و همراه گرگین با یوز و باز به راه افتاد. راه دراز بود اما با شکار و شادی طی شد و آنها رفتند و رفتند تا به بیشه ارمنیان رسیدند. بیژن که از دیدن خرابی که گرازها به بار آورده بودند خونش به جوش آمده بود به گرگین گفت: هنگام خواب نیست و ایستادگی کن تا کار را محکم کنیم ودل ارمنیان را ازاین رنج آسوده سازیم. تو گرز را بردار و کنار آبگیر مواظب باش تا اگر گرازی از تیر و چنگم بدر رفت تو او را بکشی! گرگین گفت: پیمان ما با شاه این نبود ، تو فرمان را پذیرفتی و زر و گوهر را برداشتی پس از من یاری مخواه که من فقط راهنمای تو به این بیشه بوده ام. گرگین این را بگفت و بخفت.
بیژن که از سخنان گرگین شگفت زده و افسرده شده بود به تنهایی به درون بیشه رفت و با خنجر آبدیده در پی گرازان تاخت. خوکان نیز به او حمله ور شدند و یکی از آنها زره اش را درید، اما بیژن با یک ضربه خنجر او را به دو نیم کرد و سپس همه آن جانوران وحشی را کشت و سرشان را برید تا دندانهایشان را به ایران ببرد و نزد شاه و یلان هنرنمائی خود را به چشم بکشد.
فردا روز، چون گرگین از خواب بیدار شد، بیژن را دید که با سرهای بریده خوکان از درون بیشه می آید. اگرچه بر او آفرین گفت و از پیروزیش شادی کرد، اما آتش حسد در دلش شعله زد و از بدنامی خود ترسید و اندیشه اهریمنی گستردن دامی برای او، در سرش راه یافت.
بیژن بی خبر از نیرنگ پلید او با وی به شادمانی نشست و گرگین با چاپلوسی، از دلاوری او تعریف کرده گفت: من بارها دراین مکان بوده ام و همه جای آن را خوب می شناسم. حال که کار به پایان رسیده بیا استراحتی کرده و به آسایش بپردازیم. اکنون به من گوش کن. پس از دو روز راه در خاک توران، در دشتی خرم و دل انگیز، جشن گاهی هست که همه جایش گل است و آواز بلبل. پری چهرگان ترک همه سرو قد و مشک موی هر ساله به این جشن گاه می آیند و دشت را چون بهشت می آرایند و ماه رویان در هر سو به شادی می نشینند و منیژه دخت افراسیاب چون خورشید در میانشان می درخشد. اگر ما این راه را یک روزه بتازیم می توانیم از میان پری چهرگان چند تنی را بگیریم و نزد خسرو ببریم. بیژن جوان دلش از شادی شکفت و :
بگفتا هلاهین برو تا رویم
بدیدار آن جشن خرم شویم
پس بر اسبان خود نشستند ، یکی جویای نام و کام ودیگری فریبکار و کینه ساز. هر دو به سوی جشن گاه تاختند.
آن دو راه دراز میان بیشه را یک روزه پیمودند تا به مرغزار رسیدند و فرود آمدند. از سوی دیگر نیژه دختر نازپروده افراسیاب با صد کنیز ماه رو در چهل عماری زرین به دشت رسیدند و بساط جشن و سرور را برپا کردند. گرگین باز هم داستان عروس دشت و بزم او را برای بیژن تعریف کرد و آن قدر گفت تا جوان شیفته شد و تصمیم گرفت پیش برود و بزمگاه ماه رویان را از نزدیک ببیند. گرگین به او گفت: برو و شاد باش!
بیژن از گنجور کلاه شاهانه و طوق و گوشواره و دستبند گوهرنگار خواست و قبای رومی آراسته ای پوشید و سوار بر اسب، خرامان به بیشه نزدیک شد و در سایه سروی بلند در نزدیکی خیمه منیژه پنهانی به تماشا ایستاد. دشت از آن لعبتان زیبا چون بهار خرم شده بود و آوای رود و سرود، روح را نوازش می کرد. بیژن از دیدن منیژه صبر و هوش را از دست داد و مهرش را به دل گرفت.
از سوی دیگر منیژه نیز از خیمه نگریست، جوان برومندی را دید که با کلاه شاهانه بر سر و دیبای رومی در بر و رخساری زیبا زیر درخت ایستاده است. پس مهرش به جوش آمد و دایه را فرستاد تا ببیند که آن ماه دیدار کیست و چه نام دارد و از کجا آمده و چگونه به این جشنگاه راه یافته است.
دایه شتابان نزد بیژن رفت و پیام بانویش را رسانید. رخسار بیژن از شنیدن آن پیام چون گل شکفته شد و گفت: من بیژن پسر گیوم، از ایران برای جنگ با گرازان آمده ام آنها را کشتم و دندانهایشان را نزد شاه می برم، چون این دشت را پر از بزم و سرود دیدم، از رفتن بازماندم. تا مگر چهره دخت افراسیاب را ببینم. به دایه نیز وعده داد تا اگر با او یاری کند و دل منیژه با او مهربان شود و دیدار حاصل آید، جامه و زر و گوهر به او خواهد بخشید.
دایه در دم نزد بانویش آمد و از بر و روی بیژن با او سخن ها گفت و رازش را با او در میان نهاد. منیژه نیز در پاسخ پیام داد :
گرآئی خرامان به نزدیک من
برافروزی این جان تاریک من
بدیدار تو چشم روشن کنم
در و دشت و خرگاه گلشن کنم
دیگرجای سخن نماند و بیژن پیاده به دیدار او شتافته وارد سراپرده شد. منیژه هم او را پذیرا شد و از راه و همراهش پرسید، سپس دستور داد تا پایش را با مشک و گلاب بشویند و سفره رنگینی بگسترانند. رامشگران بربط و چنگ بنوازند و به این ترتیب سه شبانه روز در آن سراپرده آراسته، شادی کردند، خوردند و نوشیدند.
روز چهارم هنگام بازگشت بود، منیژه نتوانست دل از بیژن برکند و تنها به کاخ باز گردد. پس راز خود را با بیژن گفت. بیژن پاسخ داد: ما ایرانیان هرگز چنین نمی کنیم و من سخن تو را نخواهم پذیرفت. چون بیژن نپذیرفت که با او روانه شهر شود، منیژه دستور داد تا در جام او داروی هوش ربا بریزند.
بیژن جام را نوشید و مدهوش بر جای افتاد. پس او را در بستری از مشک و کافور در عماری نهادند و در چادری پوشاندند و دور از چشم بیگانگان به کاخ آوردند. بیژن چون به هوش آمد وخود را در کنار آن نگار سیمبر، در کاخ افراسیاب گرفتار دید، خونش از خشم بجوش آمد و دانست که این دام را گرگین به افسون بر راه او نهاده است ولی چه سود که دیگر رهائی از آنجا دشوار بود.
منیژه او را دلداری داد و گفت: هنوز که اندوهی پیش نیامده است، پس دل شاد دار و غم مخور که اگر شاه از کارت خبر یافت، من جان را سپر بلایت می کنم. سفره گستردند و رامشگران را خواندند تا بنوازند و دلشادش کنند.
چندین روز دیگر با شادی و بزم گذشت. تا آنکه دربان از وجود بیگانه ای در کاخ آگاهی یافت و چاره را در آگاه نمودن افراسیاب دید. نزد شاه شتافت و گفت چه نشسته ای که دخترت جفتی ایرانی برای خود برگزیده است. افراسیاب سخت آشفته شد و خون از دیده بارید. به گرسیوز دستور داد تا سوارانش را بر گرداگرد کاخ به نگهبانی بگمارد و خود درون کاخ را بنگرد تا اگر بیگانه ای را یافتند، دست بسته نزد او بیاورند.
گرسیوز چون به کاخ رسید و آوای چنگ و رباب را شنید، سواران را فرستاد تا از هر سو راه ها را بستند و خود در کاخ را از جای کنده و به سرائی شتافت که مرد بیگانه در آنجا به بزم نشسته بود.
از دیدن بیژن ، خون گرسیوز به جوش آمد و خروشید که: ای ناپاک به چنگال شیر گرفتار شدی و رهائی نداری! بیژن که خود را بی سلاح و بدون پناه دید، خنجری را که همیشه در پاپوش پنهان داشت از نیام کشید و گفت: منم بیژن، پور گیو، تو نیاکان مرا می شناسی و می دانی که هر که به جنگم آید، او را با این خنجر میکشم و دستم را بخونش می شویم.
گرسیوز که او را چنین آماده جنگ و خونریزی دید، زبان به پند و سوگند گشود و با چرب زبانی خنجر را از دستش درآورد و با هزار افسون او را به بند کشید و با سر برهنه و دست بسته نزد افراسیاب برد.
افراسیاب چون بیژن را دید، بر او خروشید که: ای خیره سر به این سرزمین چرا آمدی؟ بیژن پاسخ داد: ای شهریار! من به خواست خود به اینجا نیامدم و کسی هم در این میان گناهکار نیست. من برای جنگ با گرازها از ایران آمدم و دنبال باز گمشده ای به بیشه جشن گاه وارد شدم. در آن بیشه در سایه درختی خوابیدم و چون در خواب بودم پریی سر رسید و بالهایش را بر من گشود و مرا خفته در بر گرفت و از اسبم جدا کرد. لشگر دختر شاه در آن هنگام از راه می گذشت تا پری عماری منیژه را دید، شناخت و از اهریمن یاد کرد و همچون باد میان سواران آمد و مرا درون عماری نهاد و بر آن خوب چهره نیز، افسونی خواند. وقتی چشم باز کردم خود را در کاخ دیدم. نه من در این میان گناهی دارم و نه منیژه به این کار آلوده است.
اما افراسیاب داستان او را باور نکرده و پاسخ داد: تو همان ناموری هستی که با گرز و کمند در پی رزم بودی ولی اکنون که دستهایت بسته است داستان های دروغ میبافی، بی گمان تو با مکر و فریب قصد جان مرا داشتی.
بیژن گفت: ای شهریار! گرازان با دندان و شیران به چنگ و یلان با شمشیر می جنگند. من برهنه و بی سلاح توانائی جنگیدن ندارم، اگر می خواهی دلاوری مرا ببینی، اسب و گرزی به من بده. آنگاه مرد نیستم اگر از هزار ترک نامور یکی را زنده بگذارم. سخنان بیژن آتش خشم افراسیاب را تیزتر کرد و به گرسیوز گفت:
بسنده نبودش همی بد که کرد
کنون رزم جوید به ننگ و نبرد
او را دست بسته، در رهگذر بردار کن تا دیگر کسی از ایرانیان یارای نگاه کردن به توران را نداشته باشد. آنگاه بیژن را خسته دل و با دیدگانی پرآب به پای دار بردند. بیژن با خود نالید: افسوس که به دست دشمن به نامردی می میرم. دریغا که خویشان و یارانم از مرگ من گریان خواهند شد و دشمنانم شادکام. ای باد! پیام مرا به نیایم گودرز برسان و به گرگین هم بگو تو مرا فریفتی و در بلا افکندی، در سرای دیگر چگونه پاسخگویم خواهی بود؟
بیژن، دست از جان شسته، با دستهای بسته و دهانی خشک در انتظار مرگ بود که یزدان بر جوانیش بخشید و «پیران» از آن محل گذر کرد و چون جوانی را پای دار دید، از گرسیوز پرسید: این دار مکافات برای کیست و جرمش چیست؟ گرسیوز پاسخ داد این بیژن است. پس پیران به او نزدیک شد و از چگونگی آمدنش پرسید. بیژن آنچه را بر او گذشته بود یک به یک تعریف کرد. پیران از شنیدن داستان و دیدن حال جوان دلش بر او سوخت و دستور داد تا دست نگهدارند تا او با شاه در این باره گفتگو کند.
پس با شتاب نزد افراسیاب رفت و زمین را بوسیده ایستاد. افراسیاب دانست که پیران خواهشی دارد. گفت: هر چه می خواهی بگو که من از تو چیزی را دریغ ندارم.
پیران پاسخ داد: من چیزی برای خود نمی خواهم. تنها از تو می خواهم که پند مرا بپذیری و از کشتن بیژن دست برداری، آیا فراموش کرده ای ایرانیان به خونخواهی سیاوش چه بر سر ما آوردند؟ پس کین سیاوش را تازه مکن که نمی توانیم جوابگوی دو کین باشیم. تو که رستم و گودرز و گیو را می شناسی؟ آیا می خواهی یک بار دیگر خاک توران را به سم اسبانشان بکوبند و زنان ما را بی شوی و سوگوار کنند؟
آتش خشم افراسیاب از این گفته ها کمی فروکش کرد و گله کنان گفت: ببین بیژن و این دختر بی هنر با من چه کردند! در تمام ایران و توران رسوا شدم. حال اگر او را ببخشم با بد نامی چه کنم؟ پیران پاسخ داد: درست است. باید ننگ را شست. اما بجای کشتن بیژن بهتر است او را با بند گران ببندیم و به زندان افکنیم تا نامش از روزگار زدوده شود. افراسیاب رای او را پسندید و دستور داد تا چنین کنند.
افراسیاب با گرسیوز دستور داد تا سر تا پای بیژن را به غل و زنجیر ببندند و آن زنجیرها را به میخ های آهنین محکم گردانند و سپس او را نگون در چاه بیافکنند تا از دیدن ماه و خورشید بی بهره گردد و به زاری بمیرد. آنگاه با سوارانش به کاخ منیژه رود و آن شوربخت نفرین شده را نیز برهنه و خوار نزدیک چاه بکشاند تا آن کسی را که تاکنون در درگاه دیده است، در چاه ببیند و همانجا غمگسارش باشد.
گرسیوز فرمان شاه را اجرا کرد و بیژن را به زنجیر کشید و در چاه افکند و سنگ اکوان دیو را هم با پیلان بسیار از ریشه چین آورد و بر سر چاه گذاشت. سپس به کاخ منیژه تاخت، دار و ندارش را به تاراج داد و او را سر و پا برهنه دوان دوان تا چاهسار کشاند.
منیژه با دلی سوخته و اشک خونین، در آن دشت سرگردان ماند. گریان خود را به چاه رسانده با دو دست خویش روزنه کوچکی از کنار سنگ بر آن چاه باز کرد و از آن پس از هر جا نانی فراهم می کرد و از همان روزنه به بیژن میداد و شب و روز بر شور بختی خود می گریست.
از سوی دیگر گرگین هفته ای را چشم به راه بیژن ماند و چون خبری از او نیافت همه جا به جستجویش پرداخت و پویان و نالان به بیشه ای رسید که بیژن را در آن گم کرده بود. بیشه را هم گشت ولی باز اثری از بیژن نیافت. ناگاه اسب بیژن را دید که گسسته لگام، نزدیک جویبار ایستاده است. گرگین یقین کرد گزندی به بیژن رسیده و او، یا بردار است یا در زندان افراسیاب افتاده پس پشیمان از کرده خویش و شرمسار از روی شاه و گیو، اسب بیژن را برداشت و به سوی ایران شتافت.
گیو چون آگاه شد که گرگین بدون بیژن بازگشته، خسته دل و پریشان به پیشباز گرگین شتافت. گرگین تا او را دید پیاده شد و خود را به خاک افکند. اما همین که پدر، اسب بدون سوار پسرش را دید، مدهوش شد و جامه بر تن درید و خاک بر سر ریخت و بر درگاه یزدان نالید که: پروردگارا! پس از او مرا زنده مگذار که آن نامدار فریاد رس و غمگسارم بود و از گرگین چگونگی ناپدید شدن بیژن را پرسید:
تو این اسب بی مرد چون یافتی
ز بیژن کجاروی برتافتی
گرگین او را دلداری داد و داستانی ساخت و گفت : بدان و آگاه باش که چون از اینجا به جنگ گرازان رفتیم، بیشه ای دیدیم زیر و رو شده و با درختان بریده که گروه گروه گراز در آنجا پراکنده بودند. ما چون شیر بر آنها تاختیم و یک روزه همه را کشتیم و دندانهایشان را کندیم. در راه بازگشت به ایران بودیم که ناگاه گوری پدیدار شد، بیژن از پی او اسب تاخت و کمند بر گردنش انداخت، اما گور او را بدنبال خود کشید که ناگهان گرد و خاکی برخاست و گور و سوار هر دو ناپدید شدند. من کوه و دشت را زیر پا نهادم، اما نشانی جز این لگام گسسته اسب از او نیافتم.
گیو آن داستان یاوه را باور نکرد و چون گرگین را پریشان حال و پریده رنگ دید، دانست که دلش پر زگناه و داستانش دروغ است. خواست او را در جا، به خاک افکند و کین پسر از او بخواهد، اما با خود اندیشید با کشتن گرگین، بیژن زنده نخواهد شد. پس بهتر است او را نزد شاه ببرد تا گناهش آشکار گردد. این بود که بانگ بر او زد:
تو بردی ز ره مهر و ماه مرا
گزین سواران و شاه مرا
اکنون من خواب و آرام نخواهم داشت تا کین فرزند را به خنجر بجویم.
گیو نزد خسرو شتافت و گریان گفت: شهریارا! گرگین با داستانی یاوه و دلی پر گناه بدون بیژن بازگشته و نشانی از او جز اسبش ندارد. اکنون به دادم برس! خسرو او را دلداری داده گفت: غم مخور و زاری مکن و امیدت را ازدست مده!
از آنسو گرگین به درگاه کیخسرو آمد، زمین را بوسید و بر شاه آفرین کرد و دندانهای گراز را بر تخت نهاد. شاه از راه و ناپدید شدن بیژن پرسش نمود. گرگین با تنی لرزان از بیم، پاسخ های یاوه و ناسازگار بهم بافت. شاه برآشفت و او را به دشنام از پیش تخت براند و فرمود تا با بند گران پایش را ببندند. آنگاه با مهربانی گیو را امیدوار ساخت و گفت: من سواران فراوانی به جستجوی بیژن می فرستم و اگر باز هم نشانی از او نیافتیم تا ماه فروردین صبر می کنیم و در آن هنگام که زمین چادر سبز پوشید و باغ به شادی درآمد و پر گل شد، من جام جهان نما را که هفت کشور در آن پیداست به دست می گیرم و از جای بیژن آگاهت می کنم. گیو آفرین و سپاس فراوان گفت و امیدوار از بارگاه بیرون آمد. اما هر چه سواران، شهر ارمن و توران را زیر پا نهادند و جستجو کردند، کمترین نشانی از بیژن نیافتند.
نوروز فرا رسید و گیو به امید یافتن بیژن به بارگاه آمد. کیخسرو از دیدن دل آزرده و رخ پژمرده او به حالش رحم آورد و جام جهان نما را خواست. نخست قبای رومی پوشید و پیش یزدان به پای ایستاد و به درگاهش نالید و از او داد خواست، سپس جام را به دست گرفت و در آن نگریست. هفت کشور و سپهر، با مهر و ماه و ناهید و تیر و کیوان و بهرام در آن پیدا شد.
خسرو هر هفت کشور را نگریست ولی از بیژن نشانی ندید، تا آنکه به توران رسید و به فرمان یزدان، کیخسرو در آنجا بیژن را دید که در چاهی بسته است و دختری والانژاد اما غمگین و گریان، پرستاریش می کند. شاه خندید و مژده داد که بیژن زنده است و گزندی به جانش نرسیده، اما او را در بند و زندان می بینم. اکنون باید چاره ای برای رهاییش اندیشید و دراینکار کسی شایسته تر از رستم نیست. پس باید او را از داستان آگاه نمود.
کیخسرو با شتاب نویسنده را فرا خواند و نامه ای پر مهر به رستم نوشت و داستان بیژن را از آغاز تا پایان بر او باز گفت و افزود که اکنون همه گردان و ناموران و گودرزیان در غم و اندوهند. دل گیو از غم فرزند پر خون است و من نیز آزرده و در رنجم، پس شتاب کن تا با هم چاره ای برای رهائی بیژن بیاندیشیم.
چو این نامه من بخوانی مپای
سبک باش و با گیو خیز ای در آی
نامه را مهر کرده و به گیو سپردند تا نزد رستم ببرد، گیو همراه سوارانش از راه هیرمند به سو ی سیستان روانه شد و راه دو روزه را یک روزه پیمود. چون به زابلستان رسید و دیده بان او را دید، زال به پیشبازش شتافت زیرا آن روز، رستم به شکار گور رفته و در شهر نبود. گیو پس از آنکه درود بزرگان ایران را به زال رسانید، غم دل و گمشدن فرزند را باز گفت. سپس به ایوان زال رفت تا رستم از نخجیرگاه باز آمد. گیو به پیشباز رستم رفت و با دلی پر آرزو و دیده ای گریان، او را در برگرفت. تهمتن نگران شد از خسرو و یکایک بزرگان ایران پرسید و چون به نام بیژن رسید، پدر غمدیده خروشی برآورد و گفت: همه آنانی را که نام بردی تندرستند و برای تو درود و پیام دارند. آنگاه داستان ناپدید شدن بیژن و فریب کاری گرگین و پریشانی خود را به تهمتن باز گفت و نامه کیخسرو را به او داد.
رستم، زار خروشید و از غم نوه اش؛ بیژن؛ خون از دیده بارید ولی به گیو گفت: غم به دل راه مده که زین از رخش بر نمی دارم تا دست بیژن را در دست بگیرم و بندهایش را باز کنم و بفرمان یزدان تاج و تخت و توران را زیر و رو کنم.
آنگاه تهمتن، گیو را به خانه خود برد و به او گفت: از اینکه رنج راه بر خود هموار کردی و نزد ما آمدی سخت دلشادم ولی نمی خواهم ترا خسته و سوگوار ببینم. چه اندوه تو اندوه من و خانه من خانه توست، دو سه روزی را در این خانه مهمان من باش تا شاد باشیم و از آن پس من به نیروی یزدان، کمر می بندم و بیژن را از چاه و زندان رها می کنم. گیو بر سر و دست تهمتن بوسه زد و بر او آفرین و سپاس فراوان گفت و تا سه روز در بزمی که رستم آراسته بود به خوشی بماند.
روز چهارم، تهمتن آماده سفر شد. زابل را به فرزندش فرامرز سپرد و خود و گیو با صد سوار زابلی رو به سوی ایران نهاد. خسرو فرمان داد تا به آئین شاهانه او را پذیرا شدند و همه گردان و بزرگان با سپاه و درفش به پیشبازش شتافتند. چون تهمتن، به پیشگاه خسرو رسید او را نماز برد و کیخسرو نیز او را ستود و کنار خود بر تخت نشاند.
کیخسرو فرمان داد تا جشن شاهانه ای برپا کردند و سالاربا، در باغ را گشود، همه جا را دیبای خسروانی گسترد و تخت شاه را در سایه درخت گلی نهاد که تنش سیمین و شاخه هایش از زر و یاقوت و ترنج های زرین بر آن آویخته بود. شاه رستم را نزد خود خواند و با او از کار بیژن سخن ها گفت و او را تنها چاره گر این درد دانست و رستم نیز زمین را بوسه داده گفت که کمر بسته و آماده فرمانست.
گرگین چون از آمدن رستم آگاه شد، دانست چاره گر رنج و غمش رسیده است. پس پیامی نزد رستم فرستاد و از کار خود اظهار پشیمانی نموده و از رستم خواست تا پادرمیانی کند و برای او از شاه درخواست بخشش نماید. رستم به فرستاده گفت: برو و به او بگو ای ناپاک! گناه تو آن قدر بزرگ است که شایستگی بخشش را نداری، اما من نیز آرزوی بیچارگی تو را ندارم. اگر بیژن از زندان رها شود، رهائی تو را از شاه خواهم خواست، اما اگر گزندی به بیژن برسد، خود نخستین کینه خواه او خواهم بود.
رستم تا دو روز نام گرگین را نزد شاه نبرد و روز سوم که شاه بر تخت نشسته بود پیش او آمد و از آن بدبخت بد روزگار با شهریار سخن گفت، کیخسرو برآشفت و گفت: من سوگند خورده ام، تا بیژن از بند رها نشود، گرگین در بلا و سختی باقی بماند، جز این هر آرزوئی داری بخواه. رستم بار دیگر از شاه خواهش کرد که چون گرگین از کرده خود پشیمان است، او را ببخشاید. شاه نیز پذیرفت و بند از گرگین برداشتند.
کیخسرو به رستم گفت: باید در کار شتاب کرد و تا افراسیاب بد گوهر گزندی به بیژن نرسیده، او را نجات داد. پس هر چه برای لشکر کشی نیاز داری بخواه تا آماده کنم. رستم پاسخ داد: این بار چاره کار با لشکرو گرز و شمشیر نیست. تنها شکیبائی لازم است و کار باید پنهانی و با مکر انجام شود.
راه کار آن است که مانند بازرگانان با زر و سیم و گوهر و جامه و فرش به توران برویم و هدیه هایی بدهیم و کالا بفروشیم و مدتی در توران بمانیم. شاه رای او را پسندید و فرمود تا گنجور در گنج را گشود تا رستم آنچه را لازم دارد از آن میان بردارد. پس رستم هزار سوار از لشکر و هفت یل از ناموران، چون گرگین، رهام، گرازه، گستهم، اشکش، فرهاد و زنگه را برگزید و ده شتر را بار دینار کرد، صد شتر را بار کالا بست و سپیده دم با بانگ خروس به راه افتاد.
چون کاروان به مرز توران رسید، رستم سپاه را در مرز گذاشت و به آنها سفارش کرد تا آماده و در بسیج جنگ باشند و خود با هفت یل دلاورش لباس رزم را درآورده، جامه بازرگانان پوشیدند. شترهای بار کرده را برداشته به راه ادامه دادند تا به شهر ختن رسیدند. قضا را، پیران در آن هنگام از نخجیر باز می گشت، چون تهمتن او را در راه دید دو اسب تازی گرانمایه با زین زر برداشت و نزد پیران رفت. پیران که رستم را در آن هیبت نشناخته بود پرسید: کیستی و از کجا می آئی؟ رستم پاسخ داد: بازرگانم و از ایران آمده ام تا در توران گهر بفروشم و چارپا بخرم. تو ای پهلوان مرا زیر پر خود بگیر که کسی قصد آزارم نکند.
سپس جامی پر از گوهر و آن دو اسب را به او پیشکش نمود. پیران با دیدن آن گوهرها، بر او آفرین خواند و با مهربانی وعده کرد که پاسبانی برای نگهداری کالاهایش بگمارد و از او خواست تا چون خویشاوندی به خانه اش فرود آید. رستم با سپاس فراوان اجازه خواست تا در بیرون شهر، نزد کاروان منزل گیرد.
چون مردم شهر از آمدن بازرگان ایرانی که گوهر و فرش و دیبا می فروخت آگاه شدند، برای خرید بسوی کاروان شتافتند و بازار رستم رونق گرفت. او چندی در توران ماند و به داد و ستد پرداخت.
چون منیژه خبر یافت کاروانی از ایران به ختن آمده، با پای برهنه و سر گشاده گریان نزد رستم آمد و او را دعا کرده پرسید: تو که از ایران آمده ای از کیخسرو و گیو و گودرز و دیگر دلیران چه آگاهی داری؟ آیا خبر گرفتاری بیژن به ایران رسیده است؟ چرا پدرش و رستم چاره ای برای او نمی اندیشند؟ رستم ابتدا از گفتار او بدگمان شد و ترسید. پس بر او بانگ زد: از کنارم دور شو! من نه شاه می شناسم و نه گودرز و گیو.
منیژه نگاهی بر او کرد و زار گریست . گفت مرا از خود مران که دلم از درد ریش است. مگر آئین ایرانیان چنین است که با درویش سخن نگویند و او را برانند؟ رستم گفت: ای زن! تو بازار مرا بر هم زدی. خشم من از آن رو بود. وانگهی من بازرگانم و از بارگاه پهلوانان آگاهی ندارم. سپس دستور داد تا خوردنی بیاورند و پیشش نهند و از او پرسید که چرا چنین روزگار سخت و حال زار دارد. منیژه خود را شناساند و گفت:
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب
کنون دیده پر خون و دل پر ز درد
از این در بدان در دو رخساره زرد
من از کاخ خود رانده شده ام و چون درویشان از این خانه به آن خانه می روم تا برای آن بیژن شوربخت که در چاهی ژرف زندانی است نانی گرد آورم، اگر بر ایران گذر کردی و به درگاه شاه رفتی، بگو بیژن در چاهست و بر سرش سنگ و اگر دیر به نجاتش آیند تباه خواهد شد.
رستم که منیژه را شناخت دستور داد تا همه گونه خورش آوردند، از آن میان مرغ بریانی برداشت و انگشترش را در آن نهاد و در نان پیچیده به منیژه داد تا به آن بیچاره بدهد.
منیژه خوردنی ها را گرفت و به چاهسار دوید و بسته را همان گونه که بود به بیژن سپرد. بیژن از دیدن آن همه خوراکی خیره ماند و از منیژه پرسید: ای مهربان این همه خورش از کجا یافتی؟ منیژه پاسخ داد: بازرگانی گشاده دست از ایران آمده است که کالایش گهر و دیباست. اینها را او فرستاده.
بیژن در ته چاه نان را گشود و تا دست به مرغ برد، ناگهان چشمش به انگشتر افتاد و مهر پیروزه رستم را بر آن شناخت. از شادی چنان خنده ای کرد که آوازش به گوش منیژه رسید و ترسید که بیچاره دیوانه شده باشد. پس شگفت زده پرسید: خنده ات برای چیست؟ چگونه لبت به خنده باز می شود؟ چه رازی داری به من هم بگو!
بیژن از او سوگند وفاداری و رازداری خواست و منیژه دل آزرده از بدگمانی بیژن به درگاه یزدان نالید که: ای جهان آفرین! بخت مرا ببین که گنج و تاج را به تاراج دادم و از پدر و خان و نان بریدم دل به بیژن سپردم، اکنون او هم بر من بدگمان است و رازش را از من می پوشد، وای بر روزگار من.
بیژن به او گفت: ای یار مهربان و ای جفت هوشیار من! می دانم که چه رنج ها که در راه من برده ای ولی بدان که اندوهت بسر آمده است. آن گوهر فروش که دیدی برای نجات من آمده است. خداوند بر من رحمت آورده تا بار دیگر جهان را ببینم و آزاد باشم. تو نزدش برو و در نهان از او بپرس که آیا او خداوند رخش است؟ منیژه چون باز نزد رستم رفت و پیام بیژن را رسانید، رستم دانست که آن خوبروی از راز آگاهست پس به مهربانی گفت:
بگویش که آری خداوند رخش
تو را داد یزدان فریاد بخش
من راه زابل به ایران و ایران به توران را بخاطر تو پیموده ام. وتو هم ای خوب چهر، اشک از رخ پاک کن و برو هیزم فراوان جمع کن. چون هوا تاریک شد آتش بلندی بر سر چاه بیافروز تا راهنمای من به آن چاهسار باشد. منیژه به چاه بازگشت و پیام رستم را به بیژن رسانید و آنگاه به بیشه رفت و هیزم گرد آورد و چشم به غروب خورشید دوخت. همین که شب فرا رسید منیژه آتشی به بلندی کوه افروخت و به انتظار نشست.
از سوی دیگر، تهمتن چون آتش را دید، زره در بر کرد و نخست یزدان را نیایش نمود. پس با هفت دلاورش رو به سوی آتش افروخته نهاد. چون به سنگ اکوان دیو رسیدند رستم از یارانش خواست تا آن را از سر چاه دور کنند اما هفت پهلوان هر چه کوشیدند نتوانستند سنگ را بجنبانند. پس رستم پیاده شد و دامن زره را بر کمر زد، از یزدان زور خواست و دست به سنگ زد و آن را برداشت و تا بیشه چین پرتاب کرد، چنانکه زمین به لرزه درآمد و دهان چاه گشوده شد. پس رستم آواز داد و از حال بیژن پرسید. بیژن گفت:
مرا چون خروش تو آمد بگوش
همه زهر گیتی شدم پاک نوش
رستم گفت: من برای رهائی تو آمدم. اما آرزو دارم که گرگین را به من ببخشائی و کینه اش را از دل دور کنی. بیژن که همه رنج های خود را از دام و فریب گرگین می دانست نمی خواست او را ببخشد ولی رستم به او گفت: که اگر بدخوئی کنی و گفتار مرا نپذیری، در چاه رهایت می کنم و از اینجا می روم.
آنگاه بیژن دل از کین گرگین پاک کرد و رستم کمند را در چاه افکند و آن پای دربند را بیرون کشید. بیژن با تن گداخته از درد و رنج و ناخن و موی بلند و سرو روی پر خون از چاه درآمد. رستم از دیدن او خروشید و آهن و زنجیر او را گسست و سپس به یکدست جوان و بدست دیگر منیژه را گرفت و همگی به خانه شتافتند. در آنجا تهمتن فرمود تا سر و تن بیژن را شستند و جامه نو در برش کردند، گرگین نیز پیش آمد و روی بر خاک مالید و پوزش خواست و بیژن گناهش را بخشید. سپس شتران را بار کردند و اسبان را آماده نمودند.
رستم به بیژن گفت: تو و منیژه از پیش بروید که من امشب از کین افراسیاب خواب و آرام ندارم و باید کاری کنم که لشکرش بر او بخندند و با شمشیر تیزم توران را بر هم بریزم و سر افراسیاب را نزد شاه ببرم. تو چون رنج بسیار برده ای نباید در رزم شرکت جویی. اما بیژن گفت:
همانا تو دانی که من بیژنم
سران را سر از تن همه بر کنم
من پیشروی این رزم خواهم بود تا کین رنج و دردی را که در زندان دیده ام از افراسیاب بخواهم.
*********
جوانی، دوره جذابی که اغلب تا آن را پشت سر نگذاریم از خودمان نمیپرسیم کجاست که یادش به خیر! اما جوانی فقط سالهای پرشور ماجراجویی و تجربه و زمین خوردن و برخاستن نیست. دست کم در ایران، جوانی یک پدیده جمعیتی هم هست. ۱۸ درصد جمعیت جهان را جوانان تشکیل میدهند و بیش از ۶۰ درصد این جمعیت جوان در کشورهای در حال توسعه و کمتر توسعه یافته زندگی میکنند.
صندوق جمعیت سازمان ملل متحد میگوید: بیش از ۵۸ درصد جمعیت ایران را جوانان تشکیل میدهند. با این حال وزارت بهداشت در آخرین گزارشهای خود از آماری نزدیک به ۳۵ درصد جمعیت کل کشور حرف میزند. حتی اگر همین ۳۵ درصد را هم بپذیریم با جمعیتی حدود ۳۰ میلیون رو به رو هستیم. از این جمعیت چه میدانیم؟ چقدر درباره جوانان ایرانی مطالعه و تحقیق شده است؟ برنامه ریزیهای ما برای این جمعیت بر چه اساسی است.
عبدالمحمد کاظمی پور، جامعه شناس و استاد دانشگاه با انتشار کتاب «نسل ایکس » به بررسی جامعه شناختی نسل جوان ایرانی پرداخته است.

جوانان ایرانی چه میگویند، چه میخواهند، به چه باور دارند و زندگی و جامعه خود را چگونه میبینند؟
آقای کاظمی پور میگوید جوانان در ایران همواره به عنوان «مشکل» دیده شدهاند نه به عنوان جمعیتی که باید بررسی و شناخته شوند:
عبدالمحمد کاظمی پور: در یک دوره ای که اساساً موضوعی به اسم موضوع جوانان در ایران مطرح نبود و شاید مثلاً از دوم خرداد و دوره آقای خاتمی به این قضیه توجه بیشتر شد که بعد از آن هم مجدداً افول کرد. در همان دورههایی هم که توجهی به جوانان میشد بیش از آن که دغدغه اصلی این باشد که جوانها را بیشتر بشناسند؛ دغدغه این بود که مسئله جوانها را به عنوان یک مشکل چگونه میشود حل کرد و در نتیجه عمده بحثهایی که انجام میشد از موضع دستورالعملی و از موضع ارائه راه حل بود برای اینکه وضعیت جوانها را نزدیک کنند به تصویری که عمدتاً خودشان و دستگاه رسمی دولتی در ذهن داشتند.»
پیش از هر چیز دیگر از آقای کاظمی پور میپرسم نسل جوانی که در مطالعهاش بررسی کرده، با نسل جوان ایرانی پیش از انقلاب چه تفاوتها و شباهتهایی دارد؟ او از تفاوت در دغدغه های اقتصادی و انگارههای مذهبی میگوید:
عبدالمحمد کاظمی پور: مسئله، دغدغههای اقتصادی است. پیش از انقلاب درصد جوانانی که مشکلات اقتصادی را عمدهترین مشکل یا یکی از عمدهترین مشکلات خودشان یا کشور قلمداد میکردند بسیار کم و کوچک است. در حالی که بعد از انقلاب هر چقدر نزدیکتر میشویم به زمان حاضر این دغدغه، دغدغه بزرگتری میشود و این خودش تفاوت بسیار عمدهای است. یعنی عمدتاً جوانها در آن سن وسائل کسانی هستند که یا درگیر تحصیل هستند یا در حال سرمایهگذاری روی خودشان هستند یا درگیر فعالیتهای اجتماعی و سیاسی هستند و یا حتی اگر هیچ کدام از اینها هم نباشد دارند جوانی میکنند. معمولاً نباید در آن سنین دغدغه های اقتصادی این قدر عمده باشد.»
به گفته این جامعه شناس، «یک تفاوت دیگر تفاوتی است که در ارتباط با مذهب بین این جوانها و نوع رفتار و نگاه مذهبی آنها میشود دید. اگر اینها را مقایسه کنیم با جوانهای هم سن و سال خودشان پیش از انقلاب، میبینیم که مثلاً یکی از سؤالاتی که در پیمایشهایی که من استفاده کردم پرسیده شده بود این بود که از افراد مختلف پرسیدند با توجه به فضایی که اطراف خودتان میبینید و مشاهداتتان، بگویید که تصور میکنید جامعه دارد میرود به طرف این که بیشتر مذهبی شود، کمتر مذهبی شود یا اینکه همین طور که آلان هست باقی بماند. پیش از انقلاب در ۱۳۵۳ و ۱۳۵۴ در یکی از پیمایشهایی که استفاده شده تعداد جوابهایی که این گروه سنی ۱۵ تا ۲۴ سال دادهاند خیلی جالب است . ترکیب جوابها و تغییری که کرده ۲۵ سال بعد از آن واقعاً جالب است. در پاسخ به آن سؤال حدود ۵۰ تا ۵۱ درصد از جوانها در این گروه سنی خاص گفتهاند که ما نمیدانیم یعنی هیچ اطلاعی نداشتند از اینکه جامعه به کدام جهت در حال حرکت است. یک چیزی حدود یک سوم مثلاً ۳۷ تا ۳۸ درصد گفتهاند که جامعه دارد میرود به سمت مذهبی شدن. چیزی حدود ۱۰ درصد هم گفتهاند جامعه دارد میرود به طرف غیرمذهبی شدن. ۲۵ سال بعد که ما این سؤال را کردیم آن تعداد کسانی که گفتند نمیدانیم و پاسخی نداشتند که نصف جمعیت (۵۰ درصد) بوده؛ صفر شده است. یعنی آن ۵۰ درصد الآن میدانند که جامعه به کدام طرف حرکت میکند. بعد وقتی نگاه میکنیم به الگوی جوابهایی که دادهاند فقط ۱۱ درصدشان میگویند جامعه دارد مذهبیتر میشود. ۶۰ درصدشان میگویند جامعه دارد میرود به طرف غیرمذهبی شدن.»
از شاخصهای توسعه در جامعهای با این سطح از جمعیت جوان، میزان مشارکت سیاسی و اجتماعی جوانان است. اما جامعه شناس حاضر در این بحث میگوید شکل و جنس مشارکت سیاسی جوانان در ایران به کلی خاص است و مشارکت اجتماعی هم در حد صفر:
عبدالمحمد کاظمی پور: در مورد مشارکت اجتماعی باید بگویم که اگر نمرهای قرار شود به این گروه سنی خاص بدهیم، آن نمره تقریباً صفر است. یعنی این گروه سنی در مشارکت اجتماعی چندانی درگیر نیستند و اساساً بخشی از چشمانداز فکری شان هم نیست که در کارهای خیریه و پروژههای عمرانی که افراد به صورت داوطلبانه در کشورهای دیگر انجام میدهند درگیر شوند. در مورد مشارکت سیاسی هم ترکیب خاصی وجود دارد برای نوع برخوردی که جوانها در این گروه سنی داشتند و آن هم این است که اگر مشارکت سیاسی را به معنای دنبال کردن اخبار سیاسی بگیریم، میزان و درصد جوانهای ایرانی که اخبار را به طور پیگیر دنبال میکردند از همه کشورهای دیگری که در این مطالعه مقایسه کردیم بیشتر است. این کشورها شامل کشورهای مسلمان خاورمیانه مثل ترکیه و مصر میشود و سه کشور غربی انگلستان، آمریکا و کانادا. از تمام این کشورها درصدی که برای جوانهای ایرانی گزارش شده بالاتر است.»
وی میافزاید: «ولی به محض این که از این موضوع فاصله میگیریم یعنی میآییم روی جنبههای دیگر مشارکت سیاسی تکیه میکنیم مثلاً میزان اعتمادی که افراد دارند به گروهها و احزاب سیاسی و میزان مشارکت و فعالیتی که در آن زمینهها از خودشان بروز میدهند در آن زمینه درصدی که برای جوانان ایران گزارش شده بسیار پایین است و حتا کمتر از همه کشورهای دیگر. علاوه بر این تمایل جوانان برای درگیر شدن در مسایل سیاسی و مشارکت سیاسی در کارهایی که لازمهاش یک نوع برنامه ریزی دراز مدت است و یک نوع سازماندهی و انضباط تشکیلاتی است هم درصد بسیار پایینی را نشان میدهد. نوع رفتار سیاسی که جوانهای ایرانی بیشتر مایل هستند در آن درگیر شوند رفتاری است که بیشتر شاید بشود اسمش را رفتار سیاسی انفجاری گذاشت. یعنی رفتاری که در یک مدت خیلی خیلی کوتاه به اوج میرسد و اگر هم نتیجهای نگرفت با همان سرعت افول میکند.»
جوانان ایرانی تفاوتهای بیشتری هم با جوانان کشورهای دیگر دارند. یکی دیگر از زمینههای این تفاوت در باور به برابری جنسیتی در جامعه است:
«وقتی ایران را هم با دو کشور ترکیه و مصر مقایسه میکنیم و هم با کشورهای غربی میبینیم که اینها وضعیتشان با هر دوی این دو گروه کشور متفاوت است. یعنی در کشورهای غربی برابری جنسیتی به نظر میرسد که یک امر پذیرفته شدهای است و در پاسخی به سؤالی که پرسیده شده آیا در شرایط کمبود امکانات و فرصتهای شغلی باید این فرصتها در اختیار مردان قرار گیرد یا زنان، به نظر میرسد که پاسخ اینها بسیار پاسخ بالانسی است و مشابه هم. یعنی پاسخ مردان و زنان جوان در این کشورها با هم یکی است. هر دو گفتهاند که جنسیت نباید در یک چنین تصمیم گیری به عنوان یک فاکتور در نظر گرفته شود. در ترکیه و مصر باز پاسخها، پاسخهای مردان و زنان جوان، مشابه است. منتها مشابه از این لحاظ که هر دو گفتهاند که این فرصتها باید در اختیار مردان قرار گیرد. هم مردان و هم زنان این را گفتهاند. در ایران اما وضعیت متفاوت است. یعنی بخش بزرگی از زنان جوان گفتهاند که این فرصتها نباید بر اساس جنسیت توزیع شود و بخش بزرگی از مردان گفتهاند که این فرصتها باید در اختیار مردان قرار گیرد. معنیاش این است که دیدگاههای مربوط به برابری جنسیتی هنوز کاملاً داخلی و پذیرفته نشده و به نرم در ایران تبدیل نشده. تفاوت و شکاف قابل توجه بین مردان و زنان همچنان وجود دارد. حتی در این سنین خاص. بنابراین معنی این خواهد بود که انرژی اجتماعی موجود برای بروز و ظهور و گسترش یک جنبش فمینیستی در ایران که ناظر بر گسترش فرصتهای برابر برای زنان است بسیار بیشتر از کشورهای دیگر است».
و اعتماد و امید اجتماعی؟ جوان ایرانی چقدر به جامعهاش و مردمی که کنار آنها زندگی میکند، اعتماد دارد؟ نگاهش به زندگی و آینده تا چه حد امیدوارانه یا ناامیدانه است؟
تحقیقات عبدالمحمد کاظمی پور، جامعه شناس، نتایج چندان امیدوار کننده ای به دست نمیدهد:
«وضعیت کلی جامعه وضعیت بسیار نگران کننده ای است. دو شاخص عمده اعتماد که خیلی استفاده میشود در تحقیقات اجتماعی یکی اعتقاد اجتماعی است یعنی اعتمادی که مردم نسبت به همدیگر دارند و دیگری هم اعتماد سیاسی است. یعنی اعتمادی که مردم نسبت به حکومت و نهادهای حکومتی دارند. در شرایطی که یکی از اینها وجود داشته باشد و دیگری وجود نداشته باشد نوع اتفاقاتی که در جامعه ممکن است بیافتد خیلی متفاوت است. یعنی مثلاً اگر اعتماد سیاسی وجود نداشته باشد و مردم نسبت به حکومت و نهادهای حکومتی بیاعتماد باشند ولی اعتماد اجتماعی وجود داشته باشد احتمال شکلگیری یک جنبش اجتماعی و یک انقلاب احتمالاً موفقیت آمیز بسیار زیاد است. ولی در شرایط جامعه ایران متأسفانه هم اعتماد اجتماعی بسیار پایین است و هم اعتماد سیاسی. معنی آن این خواهد بود که نه فقط حکومت و مردم نخواهند توانست به طور سالم و طبیعی با هم کار کنند و مشارکت کنند مثلاً در پیشبرد یک پروژه ملی، بلکه مردم خودشان هم با خودشان خیلی نخواهند توانست به راحتی کار کنند. در نتیجه محصول یک چنین وضعیت خاصی بیشتر یک چیزی نزدیک به فروپاشی اجتماعی است. این وضعیت در نابسامانی اجتماعی منعکس میشود و در درون جوانها به لحاظ فکری و روحی آشفتگی تولید میکند و ترجمه میشود به نوعی سرگشتگی روحی و فکری. از این جهت میتوان گفت وضعیت جوانهای ایرانی بسیار بسیار وضعیت نگران کنندهای است.»
جوانان ایرانی، امیدوار یا ناامید، مطمئن یا بدون اطمینان، پدیده جمعیتی هستند که کمتر بررسی و شناخته شدهاند. نهادهای دولتی عریض و طویل و پر بودجه ای مثل سازمان ملی جوانان و بعدها وزارت ورزش و جوانان هم تا به حال یا تحقیق و بررسی اساسی درباره این بافت جمعیتی در خور توجه انجام ندادهاند و یا چیزی از نتایج تحقیقات خود نگفتهاند. جوانی و جوانان: دوره و جمعیتی که اگرچه در ایران در حال توسعه است اما کمتر دیده میشود.
[رادیو فردا]
کریستین ساینس مانیتور- ماتیو راندال*
گروه ترجمه شهرگان
اگرچه به نظر میرسد اقتصاد علائم پیشرفت را نشان میدهد، با این حال هنوز تعداد داوطلبان برای هر شغلی که اعلام میشود، بیشتر از این شغلهاست. این داوطلبان به جای اینکه فقط با چند داوطلب دیگر رقابت کنند، اغلب باید با صدها داوطلب دیگر طرف شوند که برخی از آنها خیلی جدی هستند و برخی هم نه.
پس از گذشتن از خوان نخست و رسیدن به مرحله مصاحبه، در وهله بعد باید سعی کرد که دوباره مورد توجه واقع شد، البته به شیوهای صحیح.
مرکز ارزیابی امتیازات شغلی (the Center for Professional Excellence) در کالج یورک پنسیلوانیا هر سال با هدف سنجش میزان دانش حرفهای در سراسر کشور تحقیقی انجام میدهد که در آن از متخصصان و مدیران منابع انسانی پرسش میشود. نتایج تحقیقات امسال ما از متخصصان منابع انسانی حکایت از شش اشتباه رایج در مصاحبههای استخدامی دارد که میتواند شانس داوطلبان را برای استخدام به صفر برساند.
۱- ظاهر نامناسب
قانون نانوشتهای در اجتماع وجود دارد که میگوید وقتی داوطلبان استخدام برای مصاحبه میروند باید همیشه بهترین ظاهر ممکن را داشته باشند. داوطلبانی که سر و وضع مرتبی دارند و لباس مناسبی پوشیدهاند با مصاحبهکنندهها ارتباط برقرار میکنند چرا که نشان میدهند به یکی از عناصر اصلی حرفهایگری پی بردهاند و همین میتواند باعث شود که مصاحبهکنندهها به آنها سادهتر بگیرند.
در تحقیق ما 40 درصد از متخصصان منابع انسانی قید کردهاند لباس نامناسب یکی از رایجترین اشتباهاتی است که آنها در جریان مصاحبههای استخدامی با آن مواجه میشوند. به جز این، 13 درصد گفتهاند شیوه ضعیف معرفی خود باعث رد شدن در مصاحبه میشود و 11 درصد هم شلختگی ظاهری را دلیل رد شدن در مصاحبه دانستهاند.
از آنجا که پاسخدهندهها همچنین گفتهاند ظاهر آدمها تا 25 درصد حرفهای بودن آنها را نشان میدهد، حتی اگر تمام پاسخهای شفاهی داوطلب کامل و خوب باشد، در صورتی که لباسهای آنان و متعلقاتشان [مثل کیف و کمربند] آشفته باشد، همه این پاسخها میتواند بیتاثیر باشد.
لباس و متعلقات آن و حتی کفش لازم نیست گران باشد، اما آنها باید به دقت انتخاب شده باشند به طوری که شان حرفهای شما را بالا ببرد و مکملی باشد بر تواناییهای شما. لباس [مناسب برای] مصاحبه انتخاب کنید چرا که شغل شما در گروی آن است و اغلب نیز چنین خواهد بود.
۲- دیر رسیدن
به موقع رسیدن سر یک مصاحبه استخدامی، به نظر میرسد چیزی مثل عقل سلیم است. اینطور نیست؟ ظاهرا که هست زیرا 29 درصد متخصصان منابع انسانی گفتهاند دیر رسیدن داوطلبان بر سر مصاحبه رایجترین اشتباهی است که آنها در فرایند استخدام با آن مواجه میشوند.
شاید برخی مواقع شما برای دیر رسیدن مقصر نباشید، اما آخرین چیزی که مصاحبهکنندهها میخواهند بشنوند، فهرستی از عذرهاست. داوطلبان همیشه باید انتظار رویدادغیرمنتظره را داشته باشند و زمان کافی داشته باشند تا تاخیرهای ممکن در رفت و آمد را جبران کنند.
اگر مسئلهای پیش آمد که واقعا خارج از کنترل شما بود هر چه زودتر با مصاحبهکننده تماس بگیرید و موقعیت را شرح دهید و برای قرار دوباره درخواست کنید. این کار بدون تردید بهتر از دیر کردن و هدر دادن وقت مصاحبهکننده و در انتظار گذاشتن او خواهد بود.
۳- عدم آمادگی
یک مصاحبه به منزله محک زدن خود در دنیای واقعی است. شما در کدام حالت میتوانید در یک آزمون موفقتر باشید: آن هنگام که ساعتها وقت صرف مطالعه درسهای خود کردهاید یا آن زمان که فقط 15 دقیقه قبل از شروع کلاس نگاهی گذرا به نوشتههایتان انداختهاید؟ این مسئله تجربه آکادمیک شما را نشان میدهد.
داوطلبان مشاغل امروزی نباید فقط به این اکتفا کنند که سری به وبسایت یک شرکت بزنند و برای چند دقیقهای اطلاعات اصلی را از صفحه آن بخوانند. مشخص کنید این شرکت در چه حوزهای فعالیت دارد و درباره هر گرایشی که میتواند با آن مرتبط باشد، تحقیق کنید. اگر امکان آن وجود داشته باشد، سعی کنید بفهمید که چرا این موسسه قصد استخدام دارد. در این صورت میتوانید دریابید که چقدر شما گزینه خوب و مناسبی برای این شغل خواهید بود.
به طور معمول، در انتهای مصاحبه، کارفرما میگوید که اگر سئوالی دارید بپرسید. در این مواقع سئوالی نپرسید که پاسخ آن را بتوانید به سادگی با نگاه کردن به وبسایت آنها بفهمید. به جای آن، آمادگی و اطلاعات خود را با طرح یک پرسش عالمانه که نیاز به پاسخی فکر شده دارد، به رخ بکشید.
۴- عدم علاقه
اگر واقعا علاقهای به این شغل ندارید، عدم شور و شوق شما در طول مصاحبه مشخص خواهد بود و [در نتیجه] کارفرما نیز به شما علاقهای پیدا نخواهد کرد. اما حتی برای آن کسانی هم که از سر ناچاری چنین شغلی را میخواهند، میتواند دشوار باشد که علاقه خودشان را نسبت به آن نشان بدهند.
علاقه در درجه اول اهمیت قرار دارد. وقتی یک شغل دو متقاضی دارد که هر دو به یک اندازه شایسته احراز آن هستند و هر دو نیز سابقه و توانایی خود را اثبات کردهاند، آنچه باعث تفاوت میان آنها میشود میتواند این باشد که کدام یک از آنها بیشتر به این شغل علاقهمند است. تنها این کافی نیست که به همه سئوالات پاسخ درست بدهید چون ممکن است دیگران هم پاسخ درست داده باشند.
اینکه نشان بدهید شخصا به این کار یا این شرکت علاقه دارید، میتواند باعث شود که مورد توجه واقع بشوید.
۵- چک کردن موبایل
وسط گفتوگو با یک نفر هیچ چیزی به اندازه نگاه کردنهای اتفاقی به موبایلتان گویای این مسئله نیست که ترجیح میدادید جای دیگری باشید. اغلب ما در طول روز به دفعات گوشیهایمان را چک میکنیم و این یک عادت میشود بهطوری که دیگر به شکل ناخودآگاه این کار را میکنیم.
اما به وقت یک مصاحبه با این حرکت کوچک انگار داد میزنید که «من واقعا دوست ندارم با شما درباره این شغل گفتوگو کنم».
باورش دشوار است؛ در تحقیق ما 11 درصد از متخصصان منابع انسانی گفتهاند بارها دیدهاند که مصاحبهشونده در طول مصاحبه اس ام اس دریافت کند یا به او زنگ بزنند و حتی برخی از آنان پاسخ اس ام اس و تلفن را هم میدهند.
به جای آنکه خودتان را در معرض خطر رد شدن در مصاحبه قرار دهید، موبایلتان را در ماشین بگذارید یا حتی در خانه. حداقل اینکه خاموشش کنید (روی وایبریت هم قرار ندهید چرا که میتواند حواستان را پرت کند) و در کیف یا جیبتان بگذارید. این کار احتمال پرت شدن حواستان را از بین میبرد و باعث میشود که بتوانید همه توجهتان را معطوف به مصاحبه کنید.
۶- کنجکاوی نسبت به حقوق
مصاحبه زمان مناسبی برای این نیست که درباره حقوق یا امکان پیشرفت بپرسید. در صورتی که این پرسشها را در ذهن دارید، بگذارید در همان ذهنتان نیز بماند. اگر یک داوطلب این قبیل موضوعات را بیموقع مطرح کند، باعث میشود کارفرما فکر کند پول برای او در درجه اول اهمیت قرار دارد. دریافت پیشنهاد کاری باید نسبت به همه اینها اولویت داشته باشد.
نیمی از متخصصان منابع انسانی که به پرسشنامه ما پاسخ دادهاند، گفتهاند در پنج سال گذشته کنجکاوی کارکنان نسبت به مسئله حقوق افزایش پیدا کردهاست. کارفرمایان از آنجایی که با این مسئله بسیار سر و کار داشتهاند، دیگر خسته شدهاند. شما هم که نمیخواهید به شرکت بروید و دوباره این ماجرا را تکرار کنید.
12 درصد دیگر گفتهاند این که داوطلبان در زمان مصاحبه کنجکاوی خود را نسبت به مسئله حقوق نشان میدهند، یک مشکل رایج است.
اگرچه میزان حقوق دغدغه مهمی است، اما بحث درباره آن زمان و مکان خاصی طلب میکند. این که خودتان را در موقعیتی فرض کنید که بتوانید درباره حقوقتان بحث کنید، آن هم قبل از آن که به شما پیشنهاد کار بشود، تاثیر خوبی بر ذهن کارفرماهای احتمالی نخواهد داشت. آنها میزان حرفهای بودن شما را میسنجند.
* ماتیو راندال مدیر اجرایی مرکز ارزیابی امتیازات شغلی در کالج یورک پنسیلوانیا است.
نگاهی به مجموعه شعر «باد مخابره خواهد کرد» سرودهی غزال مرادی، انتشارات اردیبهشت
اشاره:
غزال مرادی روز بیست و سوم بهمن سال 1363 در تهران و در خانوادهای متولد شد كه به نوعی همگی دستی در قلم داشتند؛ از مادرش (م. پاشایی) گرفته که تا كنون چندجلد كتاب به رشتهی تحریر درآورده است، تا سه خواهرش که همگی در زمینهی ادبیات فعالاند. مرادی تحصیلات دانشگاهیاش را در مقطع کارشناسی رشتهی ریاضی به پایان رسانده است. او هرچند که از سال 1377 شروع به سرودن شعر کرد اما فعالیت جدی در این زمینه را از سال 1384 با چاپ شعری در یكی از نشریههای دانشجویی آغاز كرد و در واقع از سال 1387 بود که بیشتر به شعر و ادبیات روی آورد. مرادی وبلاگی نیز در زمینهی شعر دارد به آدرس degardisy2.persianblog.ir و مجموعه شعر «باد مخابره خواهد کرد» ماحصل فعالیتهایش در زمینهی شعر به شمار میآید.
***
از ياد بردن خندهام
آنقدر خبر مهمي نبود
که تیتر اول روزنامهها شود
(بخشی از شعر «۴۹»، صفحهی ۵۵)
یکی از بحثهایی که به تازگی بیش از گذشته دربارهی شعر امروز ایران مطرح میشود سراسر اندوهناک و سیاه بودنِ آن است؛ به ویژه این که «مرگاندیشی» به ویژگی غالب این سرودهها تبدیل شده است. این که غمناکی را خاصیت «شعر” بدانیم باور اشتباهی است چرا که اگر نخواهیم زیاد راه دور برویم، حتی با نگاهی به شعر نسلهای پیشین خودمان نیز میبینیم که در میان خیل سرودههای غمبار، همیشه لحظاتی سرخوش و نشاطآور هم وجود داشته است.
در این باره که چرا شعر نسل امروز ایران یکسره سیاه پوشیده است شاید بتوان بهترین توضیح را در خود این اشعار جستوجو کرد؛ اشعاری که زادهی ذهن اجتماعی است که تا سالها نه دل و دماغ انتخاب رنگی به جز سیاه و خاکستری را برای پوشش خود داشت و نه اجازهاش را:
از ستونهاي سربي اين کلمات
بالا نرو
تاکسيهاي شهر من
روزنامههاي سیاري هستند
از آزادي
تا انقلاب
مردم
راهبههاي سیاهپوشي
که با عصاي سپید
پیادهروهاي شهر را کشف ميکنند
از آن ستونها پايین بیا
و کمي به شیشهها بچسب
برق بیاندازشان مثل آه
تمیزِ تمیز
بايد پاي مجسمههايمان آب بريزيم
تا قد بكشند
و به شبحهاي سپید
وسط میدانهايمان افتخار کنیم
(شعر «۲»، صفحهی ۸)
شعر فوق به رغم زبان سادهای که شاید آن را در یارکشیهای جریان مُد شدهی موسوم به «سادهنویسی»، در طرف این جریان نشان دهد، از سادهاندیشیهای مرسوم این جریان به دور مانده و همین امر، در نهایت به خلق اثری انجامیده است که هم «نقد اجتماعی” است و هم «شعر». مزیت دیگر این شعر در عین حال این است که از شعارگونهگی شعرهای سیاسی – اجتماعی رایج کاملا مصون مانده است. در یک کلام، میتوان گفت که غزال مرادی «اجتماع” و «درد» آن را «تمیزِ تمیز” شعر کرده است.
تازه او شاعریست که خود را «مردمزده» معرفی میکند، و با این حال، میبینیم که اغلب شعرهای اولین مجموعهاش با این اجتماع و سیاهیهای آن به شکلی تنگاتنگ در پیوند است:
مردمزدهام
و هر سلامی میبرد مرا
در گردابی از مردم
موج موج مرا با خود میبرند
و پشت سرم
آگهیهای ترحیم
چسب میخورند
روی ديوار
(بخشی از شعر «۸»، صفحهی ۱۳)
به روایت این اشعار، غم همیشگی این اجتماع، «نه»ی همیشگی شنیدن به آرزوهایش؛ آرمانهایش است. «نه”ی همیشگی شنیدن به رؤیای زندگی بهتر. «نه»یی ابدی که سرخوردهمان کرده است، خُردمان کرده است، آنقدر که دیگر «این داستان عوض نخواهد شد»؛ دست کم در این نسل امیدی به عوض شدن چیزی باقی نمانده است:
نه به روايت تو
نه به روايت داناي کل
نه به روايت دوربینهاي مدار بسته
اين داستان عوض نخواهد شد
نام پدر من يوسف نیست
که بوي پیراهنش
بپیچد در چاههاي جهان
آنقدر که به جاي نفت
عطر استخراج شود
و کارخانههاي اسلحه سازي
مسلح شوند به گلهاي سرخ
ابوغريب خانهي مردان غريبي شود
که گوانتانامو را
با ديوارهاي شیشهاي ميسازند
که پرندههاي زينتي پرورش دهند
….
اين در، بسته هم که بماند
چیزي عوض نخواهد شد
پیاده روها همچنان به من تنه ميزنند
آنقدر که کلید خانهام را گم کنم
(شعر «۱۶»، صفحهی ۲۰)
امیدها و اضطرابهای اجتماع ما صدالبته که با امیدها و اضطرابهای مردم دنیاهای همسایه، همکاسه و همپیاله است؛ چرا که هم رؤیاهایمان به یکدیگر شبیه است و هم دنیاهایمان؛ حتی اشتباههایمان شبیه به هم است؛ اشتباههای تاریخی ما… آنها از رؤیاهایشان سرخورده میشوند و این یکیها هم از دل در گرو چنان رؤیاهایی داشتن سرخوردهتر. گاهی تاریخ ما برای آنها تکرار میشود و گاهی تاریخ آنها برای ما.
شعر غزال مرادی روایتگر سرخوردگیهای چند نسل است، سرخوردگیهایی که در ما و دنیاهای همسایهمان بدون قائل شدن هیچ اولویتی تکرار میشود:
میترسم
اين مرده باد با آن زنده باد ائتلاف کند
و کفش آهنی تنگتری
برای آزادی بسازند
…
میترسم اين زنده باد
اتاقهای شكنجهی مدرنتری بسازد
يا آن مرده باد
کوهی بسازد
از جسدهای سوخته
و ما که میخواستیم
جهان بهتری بسازيم
مشتهایمان در هوا معلق بماند
(بخشی از شعر «۱۹»، صفحهی ۲۴)
آنچه در این اشعار به شکل قابل توجهای به چشم میآید، حضور روزنامههاست… روزنامهها در مجموعهی «باد مخابره خواهد کرد» حضوری پُررنگ دارند؛ چنان که در جوامع سیاستزدهای چون جامعهی ایران… جالبتر این که حتی شعر عاشقانهی کتاب نیز از حضور این مهمانهای ناخوانده (روزنامهها) بینصیب نمانده است:
قرارمان
همان ايستگاه قديمي
کنار دکهي روزنامه فروشي
من روزنامههاي صبح را بخوانم
و تو
پكي عمیق
به همهي روزنامههاي جهان بزني
عشقمان را
مثل پروانهاي خشك شده
در جاسوئیچياي حبس کنیم
(بخشی از شعر «۴۲»، صفحهی ۴۸)

اگر روزنامه خواندن و کافهنشینی برای نسل قبل از انقلاب ۵۷، نمادی از روشنفکری به شمار میآمد، امروز اولی، نماد نسلی تشنهی آگاهی سیاسیست و دومی، نماد تنها تفریح موجود برای یک نسل سوخته و غمزده:
و کافههاي شهر
مرا به ياد کسي مياندازد
مثل بوفهي دانشكده
که به يادت ميافتم
در سرم توفان ميکني
و شبیه بارانهاي استوايي
اثري هم از تو نميماند
صندلي همیشه جاي يك نفر است
يك نفر که نخواهد بود
بايد انتخاب کنم
ته ماندهی اين فنجان را سر بكشم
يا اسیر نقشهايش شوم؟
قهوهي جديدي سفارش ميدهم
تا سطرهاي بعدي را بنويسم
(شعر «۱۴»، صفحهی ۱۸)
نسلی چند تکّه که هر تکّهاش را باید در گوشهای از جهان جستوجو کرد؛ نسل گریز، تبعید و خانه به دوشی:
چشمه
هنوز قرصی نشده
که بیاندازمش بالا
دريا
هنوز
قاصدکی
که فوتش کنی طرف من
همین که
نبضت میزند
در گوشهای از دنیا
کافیست نگرانت باشم
(بخشی از شعر «۴»، صفحهی ۱۰)
اگر از حشوها و سطرهای بیجان برخی اشعار مجموعهی «باد مخابره خواهد کرد» با چشمپوشی عبور کنیم، غزال مرادی با این مجموعه نشان داده است که ایران در این سالهای بیرمق نیز میتواند شاعرانی به واقع «مردمی” و در عین حال، نه «شعارسرا»، که «شاعر” را به خود ببیند؛ شاعرانی که شعر آنها سیاهی یک تاریخ را بر جریدهی عالم به ثبت خواهد رساند.
مریم هوله در سال ١٩٧٨ در تهران متولد شد و سرودن شعر را از همان سنین كودكی آغاز كرد. در سال ١٩٩٥ طی یك پیاده روی مخفیانه به یونان رفت و پس از بازگشتش، یك فیلمساز مقیم آمریكا فیلمی درباره ی این سفر ساخت به نام: تولدی دیگر. در همان سال نخستین مجموعه ی او به نام < بادبادك هرگز از دست های من پرواز نخواهد كرد> در آمریكا منتشر شد و كتاب دومش به نام: <در كوچه های آتن> در ابتدای سال ٢٠٠٠ در تهران منتشر شد و با وجود سانسور بی رحمانه به چاپ دوم رسید.
در سال ٢٠٠٠ به دعوت بنیاد پژوهش های زنان طی سفری به سوئد رفت و كتاب <باجه ی نفرین> را توسط انتشارات باران به چاپ رساند. در سال ٢٠٠٣ برنده ی بورسیه ی سالیانه ی انجمن قلم شد و به همراه خانواده اش به سوئد رفت و در سال ٢٠٠٤ دو كتاب <كمپانی دوزخ و جزام معاصر> را توسط انتشارات ارزان سوئد منتشر كرد كه برنده ی جایزه ی كانون نویسندگان سوئد شد. كتاب <خواب چسبناك پروانه در تبعید> به دو شكل شنیداری و الكترونیكی و كتاب <شیته گورانیه كانی باران> به زبان كردی از او منتشر شده است.
شعرهای او به زبان بسیاری از جمله: انگلیسی، سوئدی، فرانسه، هلندی، تركی و… ترجمه شده است.
چندین عنوان كتاب تازه از جمله مجموعه ی آثار ده سال گذشته و كتاب <اساطیر الأولین> را در دست آماده سازی برای چاپ دارد.

مریم هوله
گلوی بریده ی جوجو
کلوخ کلوخ خاک کثیف آدم ها
چارک به چارک چارچوب آدم ها
ترس به ترس شجاعت راه رفتن …
کسی مرا پیاده کند از قطار تنم
دارم می شکنم از سرعت این مانع ها
که نشکستنشان بر عهده ی تعدادشان است
مگر آدم چقدر توان دارد جنازه ی پشه از روی شیشه های جلو پاک کند ؟!
پایم خواب رفت
دستم افتاد
سرم بالا نرفت …
جوجو که زبونتو با برق پرواز رسانه ای برید امنیت زلزله
پس تو رو کجای بچگیم حلال کرد بابا
با گردنت که لب جوب شلیک شد بهِم …
بهِم تا ابد…
گلوله ای در خواب هایم قورباغگی می کند
ازین مجروح پایت را پس بکش هوا !
که معلوم نیست تویی که می گذری
یا منم که پاره ات می کند صورتم …
همچنان که می شناسمش توی آینه…
صورت هزاره پرورم سوتر اسب زمان…
حالا… جلو آن جلوست ؟
یا عقب جا مانده ؟
پس چرا از دو طرف هجوم می آورند ترس خاطراتم ؟
مگر من مرکز زمانم ؟
که گیج می رود دور عصیانم این دایره ؛
عصیانم : دو چوب کبریت
که لای چشم هام گذاشته ام برای نخوابیدن !
گلوله هاتونو بردارین
ببینین این جوجو داره این بار
کجای آسمونو سوراخ می کنه با پدرسوخته ی چشاش !
اسبی بود این جوجه دشت ها را آسمان می کرد
موشی بود این جوجه دیوارهای خانه تان را
حالا که آدم شده دارد آسمان را شهر می کند
پر از آدم
دود
حقوق اجتماعی
که با خنگی خصوصی
مزدوج شده
ریاضی را در رویاهایش تاق می زند که دوتا نباشد تنهاییش
اما دستت که به تنهایی ِ تویش نمی رسد !
چرا دلداری اش می دهی ؟
کوپه های قطارش را وارسی نکن
اگر سرعتت زیاد شد رفیق سرش را قطع کن
که پیاده شود آرامشش
کمی آرام بگیرد !
و خدا لالا… روی پتوی پات…
در احترام سکوت سئوالی نکن
فقط بزرگ شو، بزرگتر…
چند ساله می شوی فردا؟
15/دسامبر/2003
استکهلم
آیات انسانی
آیات شیطانی وقتی لو می روند شیطانی اند !
کدام مقدسات لو نرفته ؟ چند تا ؟
محکومیتی در کار نیست
محکوم ِ مرده مقدس است !
مگر شیطان دیگری سر برآوَرد
شیطان پیش از خود را نامگذاری کند
خدا شود !
ما به خدای تازه ای نیازمندیم
شیاطین بزرگ !
از تاریکی ها چراغ هایتان را بتابانید !
در شب فقط نورست که چشم را می زند … ُمخ زن …
هویت و فلز چراغ معلوم نیست !
ما برای مفعول بودن در تابیدن آفریده شده ایم
نور دیگری بتابانید
مفعول خسته زخم های تکراری اش چرک کرده است
بیماری تازه ای ای ایدز !
ای نامی که در آینده می آیی
در گلبول ها و تانک ها
ارابه ها و سفینه ها
در عشق …
شاید با لغاتی تازه رو در روش…
سیمای تقدس!
27/دسامبر/2003
استکهلم
پروردگار بى همتاى زیبایى
دركفشهاى آدم كه مدام حالشان از هم بهم مى خورد
حی على الصلوه…
اینجا پرملات… پرملات ترست…
خدا گاهی انسان … انسان ترست…
انسان گاهی خدا را خداترست…
دیدنی تر اما فقط راه است!
راه تر راه اندازی ِ مدام ِ خود…
خودتر به راه خود نرفتن از کناره های دوشادوش خود بودن…
به موازات هم در مراودت راه…
كرم ها به موازات مارها…
تنها ردپاها مى دانند كه آن لحظه دنیا را چطور بوده اند…!
پروردگار بى همتاى زیبایی
در كفش هاى آدم كه مدام حالشان از هم به هم مى خورد…
دیدى چه عرض كردم؟!
قیامت از قلندوش مان مى افتد زمین هر روز
با قاشق از روى فرش جمع مى كنیم
قیل و قال ِ محال اش را در حس هاى آدم ها
با چترى از ذوالفقار به آتشباران اصلى برس!
دوش بگیر و تجاوز كن به لذت هاى همگانى ت
كه قُل قُل مى كنند زیر پوستت و رأى جیغ مى كشند
اگر آتشى به نام من دیدید
پستش كنید به آدرس صورتم
آتشى كه در نبودنش عرق ریزان روح ام
سراپام را خیس كرده
خیسانده ترش …ترشى در تُنگ…
من خودم را مى خواهم
من وزشِ فرش ام…
و جاودانگى شماها را در گوش ام…
خودم را مى خواهم…
رختخواب امیدم كه از خواب آن را پرانده ام تا بال درآورد تا بال بگیرد…
من خودم را مى خواهم
در دیگران
كه آینه هاى روان من هستند
من زیبا زنده خواهم ماند
اما فقط دست هام را نبرید
دست هام را براى پراندن مگس لازم دارم
مگس هاى چند میلیمترى… چند سانتى… یا چند و چون متراژى از چگالى وز وز…
دست هایم را براى اعتماد خدا به خود لازم دارم
تنها نفع سلامت این جهان براى ما
دست دادن خدا بوده با ما
كه استغفرا…اگر خداوند نرینه و نامحرم…
براى ما…!
آه آن دستهاى صمیمى و گرمش كه افسوس با ما نامحرم بود
دیگر سرم راهرچه شد هرجا زمین مى گذارم و مى خوابم
خوابها…
خوابهاى خدادارى كت دریاهاش بدون پاهات تر هم نمى شود
من بست می نشینم
تا دست هام بدانند كجا نشسته اند
بست مى نشینم ببینم این خداى كذایى
چطورى مچ ما را مى گیرد و
تخصص و فوق تخصص جدید…
١ژانویه٢٠١٢
علف زیر زبان ام سبز
چشم ها تیغه هاى نورنخورده
در اصالت ِ مدام به حالات همدیگر…
علف زیر زبان ام سبز…
دنیا بشكنِ امید مى زند
حافظه اش را از دست داده طفلكى
از اینترنت و امواج رادیویى و ماهواره اى
هیچ سنگى هم نخواهد ماند
و خرناس اشك هاش در زمان حال…
دختران بومى كه در دهان عالیجناب عقرب بزرگ
دست هم را گرفته مى رقصیدند
رسالت من چیست از آینه آنورتر نمی رود دستم
خرناس اشك هاى در زمان حال
رسالت من چیست از آینه آنورتر مى رود دستم؟!
آینه پاسپورت فواصل زمان و فصل ها و هزاره هاست
آینه كه مثل كودك نوزاد با دست هاى بد فقط مى شكند
تا عبور مى كند!
گفتم عبور!
آنقدرها شبیه همیم در عبور
كه غرورم اجازه نمى دهد منحصر بفرد بودن را
با داشتن خدا عوض كنم!
ژانویه٢٠١٢
روزی روزگاری جلسات شعر – ۳

مریم هوله
جلسات شعر دههی هفتاد، آن جلسات تکرارنشدنی که به حضورمان و تکاملمان تداوم میبخشید، با برخی نامها به یادماندنیتر میشد، فقط برخی و نه همه؛ که همه هیچگاه به مانند آن عدهی معدود، شکوه شعر را با اجراهای منحصر به فردشان به رخ نمیکشیدند. یکی از آن معدود نامهایی که شعرخوانیهای جسورانه و تابوشکنانهاش، چه از نظر اجرا و چه محتوا، حضار را در آن جلسات میخکوب و مرعوب خود میکرد، مریم هوله بود: «جریانات متنوعی در دههی هفتاد شكل گرفتند كه برخی زبان را محور كار خود قرار دادند و برخی به فرم پرداختند اما من به آن راه نرفتم و كوشیدم با پدید آوردن هارمونی میان همهی عناصر شاكلی شعر، توجه و بازگشت به معنا را محور كار خود قرار دهم. خشم من، آتش گرفتن من، از كوره در رفتن من، انقلابی شدنم، هتاك و وحشی و زبان نفهم شدنم… همه در شعرم پیاده میشوند، با زبان و فرمی كه به موقعیت تاریخی، فرهنگی و اجتماعی كشورم بیاید.»
مریم هوله هماکنون ده سالی میشود که به دعوت انجمن جهانی قلم، همراه با خانوادهاش در سوئد مستقر شده است؛ در جایی که به گفتهی او دیگر از آن جلسات مستمر و مداوم شعر خبری نیست.
او در بخشی از پاسخ خود به این سؤال که «در زندگی بیشتر تابوشکن هستید یا در شعرهایتان؟» میگوید: «در ایران، در زندگیام یاغیتر و عصیانگرتر بودم اما زندگی در فضای سرد سوئد از من زنی سی و سه ساله ساخته است كه جز نوشتن هیچ كار دیگری ندارد و از آنجا كه اغلب تابوهایی كه پیرامون مرا فرا گرفته بودند، اینجا فراموش شدهاند، با نوعی دیگر از عصیان خو كردهام و با تابوهای دیگری در ستیزم… حاصل این سالها ده جلد كتاب است كه پس از پشت سر گذاشتن یك دورهی طولانی بیماری، کار تایپشان به پایان رسیده و حالا مشغول ویرایش و آمادهسازی آنها برای چاپ هستم… نشستن بی فایده بود، دوباره دارم از جا بلند میشوم.»
سپیده جدیری
دههی هفتاد برای من «دوران طلایی جلسات شعر» بعد از انقلاب بود، برای شما چطور؟ اصولا با این نامگذاری موافقید؟ ویژگی جلسات شعر آن دهه چه بود که در سالهای بعد از آن دیگر تکرار نشد؟
رویدادهای سیاسی اجتماعی مانند انقلاب و جنگ اجازه ندادند ادبیات و به خصوص شعر در دهههای پنجاه و شصت رشد معمولی و منطقی داشته باشد و ادامهی منطقی شعر دههی چهل باشد اما در دههی هفتاد گشایش اندكی در فضای سیاسی اجتماعی به وجود آمد، جنگ پایان یافته بود و با وجود اختناق سیاسی و سانسور كه همواره آفت ادبیات و هنر بوده است، حكومت به ثبات نسبی دست پیدا كرده بود و بر مسائل اقتصادی، سیاسی تمركز كرده بود و به همین دلیل دههی هفتاد دههی تولد دوبارهی جسارت شاعری بود و انتشار كتابهای شاعران و حضور شاعران جوان و تازه نفس رنگ و بوی تازهای به شعر آن سالها بخشید.
جلسات شعر علاوه بر مكانی برای شنیدن شعر و قرار گرفتن در جریان روز ادبیات، فرصتی برای تبادل نظر و نقد به دست میداد و باعث رشد و تكامل شعر میشد.
در مورد نامگذاریای كه گفتید، نظر خاصی ندارم. تصور میكنم از این منظر میتوان چنین نامی بر آن دهه نهاد… اما دلیل این را كه چرا این جلسات نتوانستند ادامه یابند، باید در تغییر جهت حكومت و دستگاه سركوبش به سمت فرهنگ و هنر جستجو كرد. فرهنگ دشمنتراشی، تئوری تهاجم فرهنگی، تلاش برای سركوب و سانسور نویسندگان و نهایتن شدت گرفتن حذف فیزیكی دگراندیشان -كه از دههی هفتاد و حتی پیشتر آغاز شده بود و حالا با شدت بیشتری ادامه مییافت- و… فضا را به سمتی برد كه حكومت نویسندگان، هنرمندان و شاعران را به عنوان مهرههای دشمن میدید كه در خط مقدم جبههی فرهنگ میجنگند و به دنبال سرنگونی حكومت از طریق تغییر بنیانهای فرهنگی، دینی، اجتماعی و حتی سیاسی هستند… بدیهی است در چنین حالتی حكومت امكان تجمع و گرد هم آمدن را از آنان سلب كند. البته با اتفاقاتی كه پس از كودتای انتخاباتی و شكل گرفتن جنبش سبز افتاد، حكومت اجازهی تجمع را از همهی گروهها و اقشار جامعه دریغ میكند زیرا دایرهی دشمنانش به وسعت تمامی مردم گسترده شده است. از سوی دیگر شدت گرفتن امواج مهاجرت و فرار مغزها باعث خروج هرچه بیشتر شاعران از كشور و پراكندگی آنها در كشورهای گوناگون شده و امكان برگزاری جلسات شعر را از میان برده است، شاید به همین دلیل است كه بیشتر فعالیتهای ادبی گروهی در فضای مجازی صورت میگیرد.
شعر دههی هفتاد هم ویژگیهایی داشت که به جرأت میتوان گفت شعرهای دورههای قبل، از آن تهی بود. شاید دلیلاش حضور مداوم و تبادل نظر شاعران در جلسات شعر آن دوره بود، شاید هم بشود گفت که پایان یافتن جنگ و عبور از دههی پر تنش شصت، شاعران و نویسندگان را در این دهه جسورتر کرد و این جسارت در فرم، زبان و مضمون شعرها نیز نمود یافت؛ از جمله میتوان به اشعار خود شما در آن دوران اشاره کرد که یادم میآید سرشار از لحظات جسورانه، بی پروا و تابوشکن بود. خود شما شخصاً علل برخورداری شعر دههی هفتاد از چنین ویژگیهایی را در چه میبینید؟

مریم هوله
من شعر را چیزی جدا از روح عصیان و جسارت شعور نمیدانم. قلم شاعر باید حامل حقایق و سویهها و فضاهای مختلف جامعهای باشد كه در آن زیست میكند، بیان حقیقت بدون جسارت ممكن نیست.
شاعر باید بتواند دنیای درونیاش را در معاشقه و مراوده با دنیای پیرامونی صادقانه بیان كند. شعر متنی است كه تهی از آداب معاشرت و ادب است و فارغ از اندیشیدن به برخوردهایی كه در آینده ممكن است نسبت به آن صورت گیرد. از نظر من شاعر خصوصن در این برههی زمانی و در فضایی كه ما در آن زندگی میكنیم، بیش از هر چیز یك یاغی است، پرسشگری كه گاه حتی خودآگاهیاش را عامدانه كنار میگذارد تا بنیانهای اندیشه و فرهنگ غالب بر جامعه را به چالش بكشد.
طبیعتن عوامل بسیاری در جسارت یافتن شاعران در دههی هفتاد مؤثر بود، از فضای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی گرفته تا گشایش اقتصادی پس از جنگ و شاعران به محض این که روزنهای را گشوده دیدند، پرش به سمت اوج را از سر گرفتند. جریانات متنوعی در دههی هفتاد شكل گرفتند كه برخی زبان را محور كار خود قرار دادند و برخی به فرم پرداختند اما من به آن راه نرفتم و كوشیدم با پدید آوردن هارمونی میان همهی عناصر شاكلی شعر، توجه و بازگشت به معنا را محور كار خود قرار دهم. خشم من، آتش گرفتن من، از كوره در رفتن من، انقلابی شدنم، هتاك و وحشی و زبان نفهم شدنم… همه در شعرم پیاده میشوند، با زبان و فرمی كه به موقعیت تاریخی، فرهنگی و اجتماعی كشورم بیاید. از جهان بی انتهای اطراف یك شاعر، هر شعری با فرم و زبان و موقعیت خاص و تازهای از واقعیت مبرهن سروده میشود تا آنجا كه من گاه ویرایش برخی شعرهایم را دست درازی به حالت خاص زمان سرایش آن میبینم، مانند وجودی مقدس به یكباره بر شاعر فرود میآید و شاعر باید پا به پای باران كلمات بدود و هر آنچه اتفاق افتاده بر كاغذ منتقل كند و جای خوشبختی است كه انتقال این دنیاها به زبان گاه ممكن است.
کتابهای شعر شما به جز «در کوچههای آتن» – که آن هم با سانسور و حذف تعداد قابل توجهای از اشعار چاپ شد – هیچگاه در ایران اجازهی انتشار نیافت اما شما بعد از مهاجرت به سوئد همچنان از طریق سایت «مانیها” و دیگر سایتها و وبلاگهای ادبی، شعر خود را در دسترس مخاطب داخل ایران قرار دادید و حتی اطلاع دارم که از کتابهایی که در این طرف آب چاپ کردید نیز نسخههایی را برای تعدادی از شاعران ساکن ایران فرستادید و کتابتان در ایران نیز دست به دست شد و خوانده شد. به نظر شما هماکنون شبکههای اجتماعی نظیر فیسبوک یا سایتها و وبلاگهای ادبی میتوانند برای شاعران مستقل و همچنین شاعران تبعیدی جانشین خوبی برای جلسات شعر باشند؟ به بیانی دیگر، آیا اینها میتوانند نقش شب شعرهایی مجازی را برای مرتبط ساختن شاعران مستقل و تبعیدی با مخاطب داخل ایران ایفا کنند؟ تا چه میزان؟ آیا این میزان ارتباط با مخاطب، برای شما راضیکننده است؟
راستش من مدتهاست كه به دلایل شخصی امكان بسیار كمی برای استفاده از امكانات فضای مجازی داشتهام ولی تا آنجا كه تجربهام اجازه میدهد، تصور میكنم بسیار خوب و مؤثر است.
حضور در یك جلسهی شعرخوانی به دلیل ارتباط نفس به نفس و چهره به چهره و امكان شنیدن شعر همزمان با دریافتهای حسی و غیرزبانی، به عنوان مثال: زبان بدن و همچنین سادگی ارتباط همهی شركتكنندگان با یكدیگر مزیتهای بیشتری به فضای مجازی دارد اما این امر باعث نمیشود از تنها روزنههای باقی ماندهی تنفس شعر تا سر حد امكان استفاده نكنیم. فضای مجازی هم مزیتهایی بر جلسات شعر دارد، به عنوان مثال از هر نقطهای از جهان میتوان در آن شركت كرد یا این كه ثبت و ضبط شعرها و مطالب مطرح شده در آن آسانتر است.
در اواخر دههی هفتاد، شما به همراه تنی چند از زنان شاعر و از جمله خود من، حرکتی اعتراضی را نسبت به وضعیت پخش کتاب در ایران شکل دادید و کتابهای خود را در محوطهی جلوی تئاتر شهر و چند مکان فرهنگی دیگر به طور مستقیم به مخاطب عرضه کردید. یادم میآید که خریداران آن کتابها اگر در روزهای آینده نیز گذری به محل حرکت اعتراضی ما داشتند، دیدگاههای خود دربارهی کتابهای ما را به طور مستقیم به خودمان انتقال میدادند و در مجموع، خاطرات خوبی از آن روزهای ارتباط مستقیم شاعر و مخاطب برای من باقی مانده است… به نظر شما چرا چنین حرکتهایی دیگر ادامه پیدا نکرد یا شاید به صورتی کمرنگ و خنثی ادامه پیدا کرد؟ – با وجودی که مشکل شاعران جوان برای پخش کتابهایشان همچنان به قوت خود باقیست.
پیش از هر چیز باید بگویم اعتراض من در آن اعتصاب به سانسور بی رحمانهای بود كه از كتاب من جزوهای كوچك و بی آزار ساخته بود و با وجود اینكه بارها دستگیر شدم، اگر بیماری اجازه میداد آن را تا رسیدن به نتیجهای روشن ادامه میدادم… متأسفانه با وجود همهی شلوغی و پوشش رسانهای اعتراض به هیچ نتیجهای نرسید و این روزها به درجهای از شدت رسیده كه مانندی برایش نمیتوان یافت.
حرف من این است كه در اعتراض به چنین پدیدهای مریم هوله به تنهایی كاری از پیش نمیبرد و باید همهی شاعران و نویسندگان حمایت كنند، پشت هم باشند تا صدایشان به جایی برسد و قدرت را وادار به پاسخگویی كنند.
در مورد مشكل چاپ و پخش كتابهای شعر هم باید بگویم طبیعی است كه اوضاع باید به این شكل باشد، صدها سال است كه سانسور و موانع سیاسی، اجتماعی، دینی و فرهنگی باعث گسست عمیقی در رابطهی میان شاعر و خواننده شده است و به همین دلیل است كه تیراژ كتاب در سرزمینی كه مردمانش به تاریخ ادبیات خود میبالند و همه خود را شاعر میدانند، رقم شرم آور ٣٠٠٠ یا ٥٠٠٠ جلد است. اگر این رقم را با جمعیت مقایسه كنیم به عمق این فاجعه پی میبریم. در چنین اوضاعی پخش شدن یا نشدن دو، سه هزار جلد كتاب در میان هفتاد، هشتاد میلیون آدم تفاوت زیادی در اصل ماجرا نمیدهد. در همین سوئد به عنوان مثال تیراژ كتاب اغلب حدود صد هزار جلد است و جمعیت نه میلیون، میبینید چه درهی عمیقی میان ما و خوانندگان وجود دارد؟
در سوئد محفلی ادبی وجود دارد که بتوان سراغ مریم هوله را به طور مداوم از آنجا گرفت؟ این محفل یا محافل ادبی این طرف آبی در مقایسه با آن شب شعرهای دههی هفتاد که در بالا به آنها اشاره شد، از نظر شما به عنوان یک شاعر جدی و مستقل ایرانی چه امتیازها و چه کاستیهایی دارد؟
نه متاسفانه من در سوئد چنین جلساتی را سراغ ندارم و در ده سالی كه اینجا بودهام جلسهای مداوم ندیدهام. جلسات گوناگونی به مناسبتهای گوناگون و به اشكال گوناگون برگزار میشود اما بسیار به ندرت و هرگز به شكل مداوم و با حضور گروهی شاعر تكرار نمیشوند.
شعر شما در عین رویکردهای جسورانه به مفاهیم و مضامین ممنوعه (ممنوع از نظر قوانین و خط قرمزهای ایران امروز)، شعری زبان محور نیز به شمار میآید. رمز آفرینش اشعاری چنین منحصر به فرد در چیست؟ پای کوششی از جانب شما وسط بوده یا فقط جوششی شعری؟
كوشش كه چه عرض كنم، گاه كوشیدهام كمتر بنویسم! شعر همیشه اتفاق میافتد و گاهی برای من بسیار اتفاق میافتد! در یك لحظه كه اغلب هیچ بستگی به موقعیت و حال و هوای اطرافت هم ندارد، ناگهان انباشته میشوی از واژههایی كه باید پا به پایشان بدوی و تا آنجا كه میتوانی جایی بنویسیشان… هرگز تصمیم نگرفتهام شعری بنویسم و شعر است كه همیشه تصمیم میگیرد نوشته شود و من هرگز جسارت نمیكنم تصور كنم شعری كار من است، مثل پیامرسانی هستم كه پیامی را از جایی به جایی میرساند…
در زندگی هم تابوشکن هستید یا فقط در شعرهایتان؟ یا بهتر است سؤالم را این گونه مطرح کنم: در زندگی بیشتر تابوشکن هستید یا در شعرهایتان؟ چرا؟
سئوال سختی است. زندگی من شعر است و شعرم زندگی، از هم جداً نیستند و هر یكی بازتاب دیگریاند. شدت و ضعف رفتارهای تابوشكنانه البته تغییر كرده است. در ایران، در زندگیام یاغیتر و عصیانگرتر بودم اما زندگی در فضای سرد سوئد از من زنی سی و سه ساله ساخته است كه جز نوشتن هیچ كار دیگری ندارد و از آنجا كه اغلب تابوهایی كه پیرامون مرا فرا گرفته بودند، اینجا فراموش شدهاند، با نوعی دیگر از عصیان خو كردهام و با تابوهای دیگری در ستیزم…
حاصل این سالها ده جلد كتاب است كه پس از پشت سر گذاشتن یك دورهی طولانی بیماری، کار تایپشان به پایان رسیده و حالا مشغول ویرایش و آمادهسازی آنها برای چاپ هستم… نشستن بی فایده بود، دوباره دارم از جا بلند میشوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر