هستي نيوز،از آن سوي فيلتر جمهوري اسلامي خبر پراكني ميكند

-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد...
http://groups.google.com/group/hasti-news
------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

Latest News from Norooz for 09/12/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



پرداختن به اجرای قانون اساسی، رخدادهای انتخابات و پس از آن، جلوگیری از تهمت زنی، جلب رضایت مردم، توجه به نارضایتی های مراجع پنج پیشنهادی است که آیت الله دستغیب برای اجلاس اخیر مجلس خبرگان رهبری ارائه داده است

آیت الله سید محمد علی دستغیب نمایندۀ مردم استان فارس در مجلس خبرگان رهبری در نامه ای سرگشاده به اعضای این مجلس از آنها خواست تا در اجلاس پیش روی مجلس خبرگان، از بحثهای انحرافی پرهیز کنند و به مسایل اساسی کشور بویژه اجرای دقیق قانون اساسی، پرداختن به مسائل انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن، جلوگیری از ترویج تهمت زنی به یاران اصیل انقلاب، توجه به نظر و مشکلات مردم و جلب نظر علما که از وضعیت کشور ناراضی اند، بپردازند.
متن کامل این نامه به شرح زیر است:
بسمه تعالی
محضر مبارک آقایان نمایندگان خبرگان رهبری
سلام علیکم
بیش از یک سال از واقعه‌ی ۲۲ / ۳ / ۸۸ می‌گذرد و همچنان عدّه‌ی زیادی از مردم به دنبال مطالباتشان می‌باشند. آیا ما خبرگان رهبری به وظیفه‌ی دینی، شرعی و عرفی خود که همان اجرای دقیق قانون اساسی، یعنی حرکت سه قوّه و تذکّر به خلاف قانون است عمل کرده‌ایم؟
آیا بعد از یک سال توانسته‌ایم در نظام یک آرامش نسبی خالی از رعب و وحشت ایجاد کنیم؟ اگر باز هم می‌گوییم در جامعه مشکلی نیست، پس چرا دائم به صورت لفظی دم از وحدت می‌زنیم؟ اگر هست، چرا مردم در یک استراحت واقعی نیستند؟ چرا وحدت به همراه رعب و وحشت از ناحیه‌ی عدّه‌ای باشد و عدّه‌ی کمی در آرامش به خیال خود باشند و هر چه بر زبانشان می‌آید، می‌گویند و هیچ به فکر عواقب الفاظ خود نیستند. آیا شما خبرگان تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا نتوانسته‌ایم مردم را نسبت به وقایع موجود راضی کنیم و در رأس همه‌ی اینها، آیا پی به این معنا برده‌ایم که چرا مراجع و علما نسبت به وضع موجود رضایت ندارند؟ می‌دانید عدم رضایت مراجع و علما از این وضع، یعنی سست شدن مجلس خبرگان و از اعتبار ساقط شدن آن؟ چون بقای مجلس خبرگان از ناحیه‌ی تأیید مراجع و علما می‌باشد.
اینجانب به عنوان یکی از اعضای خبرگان رهبری در این ماه مبارک رمضان که گذشت، از خداوند تبارک و تعالی طلب عفو کردم که نتوانستم حقوق این ملّت را حسب وظیفه‌ای که دارم، انجام دهم که آن، دنبال کردن اجرای دقیق قانون اساسی است. حال بیاییم در این اجلاسیه به وظیفه‌ی اصلی خود که تقاضای اجرای دقیق قانون اساسی است عمل کنیم. در زمان فعلی راهی نیست جز سر فرو آوردن به خواست ملّت؛ باید از بحث‌های انحرافی در مجلس خبرگان دست برداشته، به اصل مطلب که همان خواسته‌های ملّت رشید ایران است جامه‌ی عمل بپوشانیم. از تهمت زدن در طول این یک سال چه نفعی برده شد؟ از صدا و سیما تا قوّه‌ی قضائیه و از نیروهای نظامی و انتظامی تا مجلس خبرگان، آیا موجب رضایت ملّت شده‌اند؟ امروز می‌بینیم که جناح مقابل به اتّحاد خود نزدیک‌تر و به احیاء نظرات حضرت امام امّت(ره) بیش‌تر تمایل دارد و خواسته‌ای ندارد جز اجرای دقیق قانون اساسی، از شورای نگهبان گرفته تا نیروهای نظامی.
در همه جا در جامعه سخن از فضای باز سیاسی زده می‌شود و از این و آن تقاضای گذشت می‌کنند، آیا گذشت در مقابل عدم اجرای قانون اساسی، عاقلانه است و امکان دارد؟ چرا به این بزرگواران، آقایان مهندس میرحسین موسوی و جناب حجّت الاسلام و المسلمین کروبی و یاران آنها این همه تهمت زده می‌شود، در حالی که هیچ دادگاهی آن را به اثبات نرسانده و هنوز هم به دنبال تهمت زدن به این و آن هستند، در صورتی که می‌دانند که اینها به هیچ وجه راهگشا جهت حفظ نظام نیست، امّا چه باید کرد که عدّه‌ای این مسیر را، یعنی دروغ و تهمت و کشف و خواب و مسائل تخیّلی را دنبال می‌کنند و از همه بدتر، خود را مجری دستورات حضرت حجّت بن الحسن العسکری(عج) می‌دانند. اینها چه می‌گویند و به چه راهی می‌روند؟ اگر خداوند توفیق دهد، در اجلاسیه، باقی مطالب بیان خواهد شد. ضمناً توجّه داشته باشید از آن جایی که مجلس خبرگان در حقیقت باید مورد تأیید مراجع عظام و علمای اعلام باشد، لذا اگر مطلب مهمّی بخواهد در مملکت
صورت گیرد، حتماً باید مورد توجّه و تأیید مراجع باشد.

سیّد علی محمّد دستغیب

۲۰ / ۶ / ۱۳۸۹
 


 


هوالمحبوب
سلام آرامِ جان
فردا درست یک ماه می شود که مأموران مدعیان عدل علوی در شب ولادت مادرت زهرای اطهر(س) به خانه مان ریختند و با نشان دادن حکمی مجعول بازداشتت کردند. فریادهای من در همان نیمه شب موجب بیداری همسایه ها شد تا شهادت بدهند که سالم رفتی و باید سالم برگردی و مأموران که گفتند معذورند یادآور شدند که مأمور جورند در جمهوری اسلامی!!! چه باید می کردیم ما؟ در این چهل و شش سال عمر هرگز نخواستم و نتوانستم زندگی مرفه و راحت و بدون دغدغه های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی داشته باشم و تجربه های فراوان داشته ام تاکنون الا تجربه خانواده زندانی سیاسی بودن (گذشته از دوران کودکی و قصه هایی که مادر برایم گفته و این روزها هی تکرار می شود من باب تسلای خاطرمان) حالا یک دوره جدید در زندگی من آغاز شده است و باید از تجربیات دیگران هم خوب استفاده کنم...
سلام مصطفی جان
در آستانه یک ماهه شدن دوری دوباره ات از ما به ستم، رفتم سراغ دفتر خاطراتم و نامه ای را که در ماهگرد بازداشت غیرقانونی ات در اوج بی خبری از تو برایت نوشته بودم، پیدا کردم. نامه این طور آغاز می شد: سلام آرامِ جان ...
و حالا این نامه ام را چطور باید آغاز کنم در دومین ربودن خورشید خانه ام که تلألؤ نورش تا همیشه بر قلب های ما جا می ماند و سپاه تاریکی را بیش از پیش به خشم می آورد. چطور باید این دومین ماهگرد نامه را آغاز کنم پس از سپری شدن یک رمضان دیگر بی تو. و درک فطری دوباره بی تو؟! و چه آغاز مبارکی داشت این رمضان که عطر نان تازه در دستان تو سفره کوچکمان را می آراست و درکنارش همه آن چیزهایی که دوست داشتی ما با آن ها افطار کنیم . شب اول رمضان میهمان خانه سبزی بودیم و دو شب بعد میزبان میهمانان ضیافت الهی و من داشتم برنامه های بعدی را هماهنگ می کردم مانند همه بانوهای خانه های رمضانی و ناگهان پیکی شوم خبر بازگشت تو را به محبس داد. خبر را که شنیدیم دست و پایمان را گم نکردیم. تو کاملا آماده بودی و ما را هم از ابتدا آماده کرده بودی. از همان شب که با احترام آوردندت و تحویل ما دادند و از همان لحظه ورودت که برکت به خان مان بازگشت و طراوت و شادی عید. ما دلمان نمی خواست نیامده از رفتن بگویی ولی تو مانند یک سرباز که از میدان رزم به مرخصی می آید، پوتین ها را پشت در آماده گذاشتی و هر آن منتظر پایان این بی قراری و بلاتکلیفی بودی. رفتنی باید برود. می دانم می دانم ولی کجا؟؟؟ به کجا چنین شتابان؟ تمام روزهای عید را که شادیمان را بر سفره هفت سین خانواده های مظلوم زندانیان سیاسی بی گناه می پراکندیم و حضورمان را در کنار آنان بر صفحات تاریخ حک می کردیم، تو رفتنی بودنت را به رخ می کشیدی و بعد در سفرهای کوتاهی که من دلم می خواست شیرینی حضورت جاودانه باشد و تو مسافر بودن همه انسان ها را به یادم می آوردی. و من به مقصد می اندیشیدم و تو را تأیید و تحسین می کردم. تو را و روح بزرگت را. تو آمدی تا ما را آماده دوباره رفتنت کنی. آماده دوره ای سخت تر از 45 روز بی خبری و سکوت مرگبار مسئولانی که از پاسخ دادن طفره می رفتند به دلیل هراس از افشای عبوری کودتاگرانه از قانون. ما را آماده می کردی آماده دوره ای تازه از اقداماتی نوظهور که در تاریخ به نام مسئولین قضایی مسلمان امروز کشور ما ثبت می شود همین مسئولانی که با شعار عمل به مرّ قانون آمدند و با وعده جبران تخلفات اخلافشان!
همسر عزیزم
باورم نمی آمد دلنوشته هایم در نبودن تو به این زودی برایم تازگی دوباره بیابد. فکر می کردم سال ها باید بگذرد تا گرد فراموشی بر همه آن چه بر ما گذشت، بنشیند اما نسیان آدمی از او موجود عجیبی می سازد. من اما هرگز اجازه این فراموشی زودرس را نمی دهم. من این خاطرات را چندباره می خوانم و خاطرات تازه را بر صفحه سپید کاغذ نقش می زنم. من تا پایان این سفر هر روز و هر لحظه از خود ردّپا باقی می گذارم تا آیندگان ما را گم نکنند عزیزدل. ما در تاریخ گم نمی شویم. فردائیان ردّ ما را خواهند گرفت به آسانی. ما کارشان را سهل می کنیم: می گوییم، می نویسیم و نقش می کنیم، تصویر می کنیم، حک می کنیم و می مانیم. سلاح ما زبان سرخمان است و قلمی که مرکب آن را سبز خواسته ایم و رنگ ها چه نشاطی به زندگی ما بخشیده اند. و سبزها چه رنگین کمانی را در آسمان آرزوهایمان خلق کرده اند و آن سوتر سیاهی در برابر این همه رنگ های زیبا کم آورده و متوحش و عصبانی خود را به در و دیوار می کوبد. بیچاره رنگ سیاه یادش رفته که خالق رنگ ها او را چون سایه ای در کنار دیگر رنگ ها زیبا آفریده و اگر دوستانش را بمیراند و تنها بماند، دیگر دوست داشتنی نیست. سیاه بیچاره تنها! ما ولی روز به روز بانشاط تر می شویم. شما در زندان تنگتان و ما این بیرون با همه عسروحرج های دست ساخته بشر طاغی فرعونی خدا فراموش کرده . ما بانشاط تر می شویم هر روز به بهانه ای نه با معجزه که «ما خود معجزه ایم»
دلبندم
براستی این یک ماه چطور گذشت؟ وقتی که شتابان آن پله های شوم را برای رسیدن به در زندان درمی نوردیدی من برایم سخت بود که یک روز دیگر بی تو را تاب بیاورم و حالا یک ماه؟ چگونه گذشت این روزهای تلخ بی تو؟ یک رمضان دیگر بی تو چگونه گذشت؟ و یک عید دیگر؟ من فطر امسال باز هم به جای تو زکاة دادم و باز هم کارت سبز عروسی مان را که که مزین به تصویر امام بود با دست نوشته زیبایی از یار دیرینت آقا محسن آرمین، قاب کردم و گذاشتم در صفحه فیس بوکم تا همه یادشان بیایید من و تو را چه کسی به هم پیوند داد و یادشان بیاید که آرمان های ما مشترک بوده و هست و یادشان بیاید که این پیمان شکستنی نیست و یادشان بیاید که ما چه ها می خواستیم. چه شدش را یادشان هست! این فطر هم گذشت و تو نتوانستی به من و فرزندانت و پدر و مادر و برادر و خواهرانت تبریک بگویی. ما هم نتوانستیم به تو که بی شک عباداتت بیش و پیش از ما قبول درگاه باری است تبریک بگوییم اما در عوض برای هم دعا کردیم و فرشتگان خدا آمین گفتند. این عید هم گذشت و من فردا را انتظار می کشم تا خبری از تو بگیرم. وعده داده بودی که بند عمومی می روید بعد از عید و من از پس عید انتظار تحقق این وعده را می کشم تا بدانم کجایی و از این هول و هراسی که برای حال و احوالت گاه در نتیجه ضعف ایمان بر من مستولی می شود به در آیم. بدانم کجایی و بدانم چه روزهایی باید بیایم و ببینمت و بدانم که می توانم هر روز صدایت را بشنوم و بدانم که ... مرا شماتت نکن آرام جان! من با خود عهد کرده ام به این کوچک های دریغ شده عادت نکنم. من تو را می خواهم. آزاد و رها. سلامت و شاداب. مثل همیشه پرنشاط و خندان. تو را بیرون از آن محبس تنگ لعنتی می خواهم. هرچند تو رهاییت را نخواهی تا زمانی که حتی یک زندانی سیاسی در زندان های کشور اسلامیمان باشد. می دانم می دانم، من باید به خواست تو تسلیم شوم حالا که در مقابله با زور باطل، ما زوری نداریم و نمی توانیم کمکی به آزادی عزیزان دربندمان بکنیم. حالا ما همه عین هم هستیم. هم درد. هم راه . هم زبان. ولی تو را یک ماه برده اند در قرنطینه نگه داشته اند که چه؟ بر اساس چه قانونی ؟ چه آیین نامه ای؟ چه بخش نامه ای؟ قانون!!! من چقدر دوست دارم از قانون بگویم و بنویسم. ما بیش از صد سال است که این ثمره مشروطه را هواخواهی می کنیم. دوستش داریم و صدایش می زنیم. قانون!!! و او مانند دلبرکی عشوه گر و غمّاز ما را به دنبال خود می کشد و هی دورتر می شود. چرا؟ چه کسی بود می گفت ایرانی مشروطه خواه هنوز استحقاق مشروطه نداشت و زود بود که به وصال معشوق برسد؟ ما چه از دیگر طالبان دل و دین باخته کم داشته و داریم که قانون از ما دریغ می شود؟ مصطفی جان تو که علم سیاست خوانده ای به من، که در لابلای عتیقه های مادربزرگ صفحات گم شده تاریخ را کاوش می کنم، بگو که این ملت چرا استحقاق آزادی و دموکراسی و حاکمیت قانون را ندارد؟ چرا هر روز کسی یا کسانی برای یک ملت بزرگ با پیشینه ای زرّین، تعیین تکلیف می کنند و چرا به نام قانون با قانون مقابله می شود؟؟؟ مصطفای من! تو که من مقام معلمی را برازنده ات می دانم به من بگو این آدم ها که جای قانون می نشینند و یا این که روی قانون می نشینند از کجا سبز شده اند؟ ریشه و ماهیتشان؟ اصل و نسبشان؟ انجام و فرجامشان؟ اسم رمزشان باطل السحرشان؟ این شعبده کی تمام می شود نازنین؟ من دیگر حوصله خواندن کتاب های قطور تاریخی را ندارم، نظریات جامعه شناسان و عالمان وبزرگان هم که تازگی کفر ابلیس است. لااقل تو بیا برایم از قرآن بگو از کلام آرام بخش وحی. تو بیا از مکر مشرکان و منافقان بگو و از فتنه خوارج دوران که خوب می شناختی و می شناسی شان. من دیگر حوصله صبر کردن برای رسیدن به پایان قصه را ندارم تو بیا و با من بگو از سرانجام ستم و ستم گران.
مهربان من
دلم که هوایت را می کند می روم سراغ نوشته هایت. نوشته هایت که زحمت زیادی برای تحریرشان کشیدی و برای ما به یادگار گذاشتی برای روزهای دلتنگی؟ نه برای رسیدن به همه سؤالات امروز و دیروزمان. من تو را از میان نوشته هایت بهتر و دقیق تر از تماشای سیمایت می شناسم. سیمایی که روزی سپید است وروزی زرد و قامتی که هر روز لاغرتر می شود و موهایت! موهایت که سپیدش کردند و حالا با ندیدن آفتاب و نرسیدن هوای تازه به آن، لابد ریزش گرفته. من در این ملاقات های نکبتی کابینی دیگر تو را نگاه نمی کنم عزیزم بلکه چشم می بندم و به صدایت گوش فرا می دهم که همچنان محکم و پرطنین است خصوصا وقتی حق کودتاگران را با صلابتی بی مثال می گذاری کف دستشان. من چشم ها را می بندم و با صدای تو به پرواز درمی آیم تا وقتی که صدایی می گوید وقتتان تمام است و من تازه دلم تنگ می شود برای دیدن چشمان پرفروغت. مصطفی جان من آن بوسه را که با دست برایم از پشت شیشه دوجداره هنگام افتادن آن پرده منحوس می فرستی با تمام وجود دریافت می کنم و در عمق جان مزه مزه می کنم و بعد در تمام طول مسیر بازگشت به حقارت این بدبخت هایی فکر می کنم که طعم واقعی عشق نچشیده در هرزگی های مشروعیت یافته دنبال گمشده خود می گردند. آدمک هایی با قلب یخی را با عشق چکار! ما در عاشقانه های خود هر شب و روز دراین دو سوی دیوار، شکلک درآوردن های شکم فربه های همیشه گرسنه را در بالماسکه عاشقی به سخره می گیریم.
عزیز مهربانم
در پایان این نامه اولین در دومین دوره بازداشت عشق جاویدانم برایت از نوشته هایم می گویم. نوشته های من همسر سید مصطفی تاجزاده شاکی از کودتاگران نظامی که در قالب عریضه به دادستان به بیست و شش رسید و مرحله اول آن از روز دوم بازداشت تو تا فطریه ای غمگین به پایان رسید و دریغ از یک پاسخ! با این همه آغازی دیگر در راه است. بعد از شنیدن خبر انتقالت به بند عمومی. از تقدیر و فردای ما فقط خدا خبر دارد اما اندیشه هایمان را هرگز مرز و حصاری نیست. وعده ما نه در شب های ماهتابی که تو را از دیدنش محروم کرده اند بلکه در روز باشد که شاید دخترکان طلایی خورشید بتوانند از روزنی کوچک پیام مهرم را به تو عزیزترینم برسانند. و به خدا می سپارمت که بهترین نگاه دارنده است.


 


 


حسین نورانی‌نژاد، عصر امروز با پایان یافتن دوره‌ی محکومیت از زندان اوین آزاد شد. نورانی‌نژاد، رئیس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت ایران است که در پی حوادث پس از انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری در تاریخ 6 شهریور ماه ۱۳۸۸ بازداشت شده بود.
وی در دادگاه اولیه به سه سال حبس و در دادگاه تجدیدنظر به یک سال حبس تعزیری محکوم شده بود.
علیرغم اینکه براساس قوانین، این روزنامه نگار زندانی پس از گذراندن نیمی از مدت دوران محکومیت اش میتوانست آزاد شود اما تمام مدت زندان را ضمن محرومیت از حق مرخصی در بند بود.
نورانی نژاد عصر امروز بعد از یک سال از زندان اوین و بند ۳۵۰ آزاد شد.
 


 


روند دینامیک و پراگماتیک جنبش سبز، اکنون با شتاب هر چه بیشتر در راه روشن خود پیش می رود. این جنبش مدنی که تجربه تاریخی صد و چند ساله در ورای خود دارد؛ به گونه ای ناباورانه اما به غایت بخردانه از تنگه ها و بیراهه های سخت و پر حادثه گذر کرد. هرچند پیچ و خم های خطرناک در پیشاپیش مانده است؛ با اطمینان بیشتری می توان امیدوار بود که این حرکت فراگیر مردمی امروز چونان رودی خروشان با امواجی پیوسته، تنیده درهم و روان در جوششی بی پایان، بی وقفه و پیش رونده به دریای آرمان سبز ملت نزدیک و نزدیک تر می شود. رویدادهای پر تنش پانزده ماه گذشته کمک کرده افراد و جریان های سیاسی همدیگر را بهتر بشناسند. سست عنصران بی مقدار و فرصت طلبان وامدار که سیاست را بستری برای سودجویی و باند بازی می دیدند به کناری خزیده و عرصه سیاست را رها کنند. نیروهای پایدار در این همگامی ملی هر چه بیشتر و بهتر همدل شده، پیشینه ذهنی و سیاسی خود را برای رسیدن به همگرایی و در راستای درک ضرورت های تاکتیکی و راهبردی کنارهم گذاشته، برای روبرو شدن با سرنوشت مشترک تحمل خود را بالا برده، از هیجانات و احساسات گروهی و شخصی پرهیز کرده و اندیشمندانه واقع بینی را پیشه کرده اند. این یکسال نه تنها تلاشگران پیکارگر را کنار هم آورد تا فردای سیاست و استقرار حاکمیت مردم سالار را چاره کنند؛ که اصول گراها را نیز غربال کرد و وآراستگان و فرهیختگان آنها را به آغوش مردم بازگردانید. براستی این یک موهبت بزرگ بوده است که در این ظرف کوتاه زمانی فراهم آمد.
اکنون بر همه هویدا است که تمامیت خواهان حاکم با همه ابزارهایی که دارند نه تنها نمی توانند این روند را فرونشانده و بر آن سدی کشند؛ که مدیریت آن نیز دیگر از دستشان بیرون آمده است. دلیل چنین ناکارآمدی و شکست و درماندگی را می توان اینگونه برشمرد:
- قدرت نامقتدر مستقر با آنهمه هجمه و عتاب و عقاب نتوانست تجربه کره شمالی، برمه و چین را پیاده کند و فعالین را خفه کرده و یا خانه نشین سازد. اعمال همه گونه محدودیت و حتی حبس و حصر هم نتوانست شبکه های ارتباطی را بین رهبران و بازیگران کلیدی جنبش و مردم از بین ببرد.
- جریان مستقر مطلق گرا کار را بدانجا رسانده که دیگر فرصت بازی و هرگونه همسازی درحلقه های برآمده از نظام از بین رفته است.
- با توجه به همه آنچه پیش آمده دیگر بسیار محال می نماید که در بین نوگرایان و معترضان چهره های کلیدی و تأثیر گذار باشند که به هر دلیلی بخواهند و یا اصلا" بتوانند از این بساط پرآشوبی که جریان مستقر آفریده در گذرند و به آنها اعتماد کنند و به دادشان برسند.
- هرگونه تمکین دادن به خواست های اساسی جنبش پس از یکسال نوعی دهن کجی به مردم در روز روشن به شمار رفته ، موقعیت حاکمیت قهقرایی را بیش از پیش آسیب پذیر می سازد. تلاش برای همراه کردن نیروهایی در میان و یا در حاشیه جنبش، در ساختن و برپا کردن آلترناتیوی ائتلافی از بطن نظام و در برابر این مجموعه خشونت گرا، پیش از آنکه جنبش را متشتت و مردد سازد، موجب انشقاق و انشعاب خرد کننده در مجموعه های منتسب به قدرت مستقر شده و به ویژه به بی انگیزگی بیشتر میان نیروهای طیف سنتی جریان حاکم دامن می زند.

حال که جنبش با این همه فشارها و سختی هایی که روبرو شده، نه می خواهد رادیکالیزه شود و نه می خواهد آهسته و لاک پشتی راه برود؛ پس نقطه عطف یک تحول کارکردی و بنیادین در کشور کجاست؟ اگر به عنوان پیش دریافت اساسی برگرفته از تجربه تاریخی خودمان بپذیریم که پاشنه آشیل تحول بر روی اقتصاد ملت و دولت می گردد و بروز بحران در تجارت، صنعت و معیشت مردم است که چاشنی نافرمانی های گسترده و در نهایت تحولی را در کشور ما رقم می زند؛ می توانیم دو فاکتور مؤثر و نتیجه بخش رادر پیشبرد و به ثمر رساندن جنبش مردمی اینگونه بشناسیم:
- فعالین در داخل و خارج ناگزیرند هر چه زودتر به درک مشترک پیرامون راهکارها و راهبرد کلان برسند تا ائتلافی فراگیر و مؤثر شکل گیرد. آنگاه است که مردم ما و مردمان جهان آزاد در همراهی و همیاری با جنبش مطمئن تر و مصمم تر می شوند.
- اگر چنین نشود توان مردمی یک کاسه و یکپارچه نخواهد شد و پتانسیل نارضایی و نافرمانی در متن جامعه هرز خواهد رفت. اینجاست که اگر قدرت مستقر سبک سرانه انفعال ملی را نتیجه مدیریت بحران خود بداند و غره شود و از این رهگذر به رجزخوانی و ماجراجویی در صحنه سیاست جهانی و منطقه ای ادامه دهد؛ باید جدا" انتظار داشت که قدرت های جهانی نا امید از هرگونه تحول مثبت در درون کشور چه از سوی مردم و چه از سوی مدیریت مستقر، خود وارد عمل شوند که البته این واکنش دیگر رنگ و بوی مذاکره و مصالحه نخواهد داد. بی تردید این واکنش خارجی هر وقت و تحت هر شرایطی که صورت پذیرد و تا هر قدر که با درایت برنامه ریزی شود باز هم نارس و ناکارآمد و پر دردسر خواهد بود. چراکه چنین حرکتی پیش از رسیدن به احساس مشترک سیاسی در میان نیروها نه تنها عزم و انسجام ملی را برهم می زند که موجب برافروخته گشتن تعصب ها و مقابله جویی ها خواهد شد. در چنین فضای نا امن و بی ثباتی، ایران دیگر سرزمین قابل تحمل و قابل کنترلی برای هیچ کس نخواهد بود.

در پایان، یاد یاران دلسوز، خوش مرام و خوش فکر یاد باد؛ دوستانی که آبادی و آزادی میهن دغدغه تلاششان بوده است.


 


بسم الله الرحمن الرحیم
الله اکبر الله اکبر. لا اله الا الله والله اکبر. الله اکبر و لله الحمد. الحمد لله علی ما هدینا و له الشّکر علی ما اولینا
عریضه بیست و ششم در روز عید فطر / فطریه
از : همسر سید مصطفی تاجزاده یکی از امضاء کنندگان شکایت نامه از کودتاگران نظامی
به : دادستان تهران

سلام آقای دادستان
عیدتان مبارک. فطرتان فرخنده. همه طاعات و عباداتتان قبول. امروز را می خواستم زبان در کام به گوشه عزلت پناه ببرم. به گوشه ای که هیچ کس و هیچ چیز نباشد و من باشم و خدا و یاد عزیزترین برگزیده زندگیم. صبحگاه نتوانستم کامم را شیرین کنم و نماز عید را هم فرادی خواندم. دلم می خواست به بزرگانی که پایداری شان در راه حق و پشتیبانی و همراهی شان با مردم، عزیزشان کرده سلام عید بگویم اما توفیق حاصل نشد. سلام عید امسال را وقف خانواده های شهدای جنبش سبز و خانواده های زندانیان سیاسی کردم. خواستم بخزم به انزوایی که من باشم و یاد یار اما نشد. نگذاشتند. یاران همیشه همراه مانع شدند و من آن به آن و لحظه به لحظه جوابگوی سلام عید کسانی بودم که دلشان می خواست شادی و شیرینی عیدشان را با ما خانواده های زندانیان سیاسی تقسیم کنند. من امروز در عید فطر، بزرگترین عید مسلمانان شیرین کام نشدم. ما شیرین کام نشدیم آقای دادستان. شما چطور؟ نماز عیدتان قبول. زکاة فطرتان نیز. دادگری و دادستانی و مهربانی هایتان با زندانیان و خانواده هایشان نیز. از شما و دیگر همکارانتان قبول باشد همه این مهربانی ها به بندگان خدا در روز عید! من امروز در هر تماس با همسران آزادگان دربند و در پسِ لرزش صدای هر یک از آنان، خشم خدا را حس می کردم و نفرتی را که فرشتگان تسبیح گوی او در این عیدانه روز از کینه توزی و حقد و حسد بندگان حقیرِ رب عزیز دارند. آدم هایی که برای امتحان، دو روزی مسندی یافته اند و به جای حمد خدای و خدمت خلق، خود را گم کرده اند و خدایشان را فراموش کرده اند و ...
امروز عید بزرگ مسلمانان بود و هیچ تلفنی در خانه های ما زنگ نخورد که نوید شنیدن صدای یار داشته باشد. ما، نوری زادها و تاجزاده ها و اسرای سبز بند 350 که دارند تاوان مقابله با گردن کشی قلدران را می دهند. نه فقط خودشان بلکه فرزندان خردسال و والدین کهنسال و همسران خسته از ستمشان نیز. همه دارند تاوان می دهند. همه داریم تاوان می دهیم. ما و آزادگان دربندمان و بستگان و دوستان و همراهانمان که لبشان به خنده باز نمی شود تا سرور واقعی به دل های ما باز نگردد.
به شما شادباش می گویم آقای دادستان! شما که صبحگاه کامتان را از باب استحباب شیرین کردید و نماز عید را به جماعت برگزار کردید و زکاتتان را پرداختید و چه نیکو حالی با اقامه صلوة و ایتاء زکاة پیدا می کند بنده مؤمن خدا که از فحشا و منکر باز داشته می شود. خداوند همه ما نمازگزاران و زکات دهندگان را در سلک بندگان نیکوکارش قرار دهد و عباداتمان را قبول کند به کرم و رحمتش انشاء الله. به شما شادباش می گویم و به خانواده تان که شما را در روز عید در کنار خود دارند و آرامش دارند و شاکر خدای رحمان و رحیم هستند. فرزندان ما اما آرامششان دزدیده شده و بیش از یک سال است که نبض زندگیشان تند می زند و خواب هایشان پریشان است و لحظه هایشان به انتظار می گذرد. زنگ تلفن آنان را از جا می پراند به امید شنیدن صدای پدر ولی شما این کمترین را نیز از آنان دریغ کرده اید و با این همه آنان شاکر خدای قهار و علیم هستند و راضی به رضای او. ما فرزندانمان را خداشناس بارآورده ایم و ناامیدی شان را برنمی تابیم چون خدایشان امر به امید داده و آنان را به صبر و تسلیم در برابر اراده الهی می خوانیم و آنان صبر می کنند و در نجواهای شب و روزشان با خدایی که عاشق است و معشوق راز دل می گویند. و خدا آن ها را می شنود.
عید شما مبارک آقای دادستان
عید شما که می توانید همه مستحبات را در کنار خانواده انجام دهید و صله رحم کنید و همه ثواب های این روز را یک جا جمع کنید تا بشود ذخیره آخرتتان. ولی یادتان باشد شما که مسئولیت اسرای سبز ما را دارید ولی پاسخگوی ما و آنان نیستید، باعث قطع رحم شده اید. قطع رحم گناه بزرگی است می دانید که؟ چون خداوند دوست دارد بندگانش با هم انس و الفت داشته باشند. خانواده های مستحکم داشته باشند. ارتباطات محکم داشته باشند برای همین به آنان می فرماید: «اصبروا و صابروا و رابطوا» خداوند خانواده های سرد و جوامع از هم گسیخته را دوست ندارد. جمع را دوست دارد و جماعت را و روابط گرم بین انسان ها را که از خانواده آغاز می شود و به جامعه می رسد و در مقابل، شیطان عاشق روابط گسسته و عشق های مرده و خانه های سرد است. عاشق «من» است در مقابل «ما». حالا شما که دادستانید و قاضی هستید و مؤنید و مسلمان، شما چرا مانع روابط گرم خانواده ها می شوید و خدای ناکرده از هم گسستن آن ها؟ حالا حقوق بشر به کنار، مگر می شود مسلمان بود و مؤمن بود و ارتباطات خانوادگی را اینطور سهل و آسان از هم گسست. آه من چه می گویم. چه می گویم؟ می گویم چرا اجازه نمی دهید عزیزان ما با تماس تلفنی با خانواده لااقل از طریق این سیم های بی زبان و بی روح به هم متصل شوند و گرما و امید را به فرزندان و همسران و پدرو مادرهاشان ارزانی دارند؟ روز عید چرا این ارتباط را از آنان دریغ کردید؟ چرا از دادن حداقل ها آن هم در بزرگترین عید مسلمین،دریغ می ورزید. عید بزرگی که می خواستند با سه روز تعطیلی اهمیتش را نشان دهند و وقت ها برای آن صرف کردند و عاقبت مثل همیشه به دلخواه عمل شد نه قانون!مردان و زنانی در این عید بزرگ برای حق گویی به دست برادران هم کیش و هم وطن خود از جشن عید بازماندند وکسی ککش هم نگزید و حالا اشک تمساح این سخت دلان نازک گوی برای اسرای مسلمین و آزار آنان توسط اسرائیلی ها در خانه همسایه چقدر مضحک است. مصداق یک بام و دو هوا؟ مصداق چراغ روا شده به مسجد در اوج تاریکی خانه. واقعا شرم آور است که این وسواسان خنّاس که در خانه خود هنری جز سست کردن بنیان خانواده ندارند خانه همسایه را می پایند که مبادا جراحتی بر روحی بنشیند و اینان را نیز متألم سازد؟ تألم دل های سخت. شعبده های مکرر تبلیغات چی های فریبکار.
آفای دادستان
شما خود مستحضرید که دستگاه های تبلیغی کودتا همّ خود را مصروف به اتمام رساندن پروژه رسوا و ناکام خویش کرده اند و لابد قرار نیست دستگاه قضاء در این مقطع مانند روزهای پس از انتخابات، روزهای طلایی بیداد دادستان کودتا، تسلیم اوامر کودتاگران باشد. پس این گونه فشارها و تضییق ها و استنکاف از دادن حقوق زندانیان و خانواده هایشان برای چیست؟
آقای دادستان
من به شما عیدتان را تبریک می گویم و متأسفم که بچه های مسلمان ما نه در کشورهای همسایه بله همین جا، در همین کشوری که قرار بود ام القرای مسلمین باشد، براثر ستم هم کیشان، در این عید، لبشان به خنده باز نشد. شما جشن بگیرید و شادمانی کنید و بدانید که اشک چشم فرزندان زندانیان بی گناه برای همیشه نان خورش سفره های ستمکاران است. و آه مادران و پدران پیر آنان تا ابد در گوش آنان خواهد پیچید و خواب آرام را از آنان خواهد گرفت. فرزندان ما دیگر برای شناخت ظالم صفحات تاریخ را ورق نمی زنند. این کتاب یک صفحه گشاده دارد که آن به آن بر آن تصویر می شود و چهره کریه ستم از میان سطور و واژه های کج و معوج جلوه گری می کند. عجوزه زشت بدکاری که پلشتی را با خود در گستره این صفحه گشاده می پراکند و هم زمان منادیان حق و راستی عطر خوش ایمان و امید را بر آن صفحه جاری می کنند و رنگین کمانی دل انگیز را تصویر می کنند که هر صاحب دلی رنگ دلخواه خود را در آن خواهد یافت.
ما خانواده های زندانیان سیاسی امسال هم عید نداشتیم و تا روزی که سایه شوم و منحوس ستم بر کشورمان حکمفرماست عید نداریم و منتظر می مانیم که خداوند وعده مان به صبح داده است «الیس صبح بقریب؟»
 


 


«ازدواجهای اسلامی با ویژگی اصیل و متعالی خویش، برای پی ریزی جامعۀ ایدآل الهی، چونان گل در هر گوشۀ این خاک شکفته می شوند، و اگرچه لاله های شهیدان با گونه هایی تافته از عشق و عطرهایی گیج کننده از هر سو قد می کشند، ولی این دستهای پاک شهیدپرور گره می خورند تا پرچم آنان را بردوش کشند و راه آنان را ادامه دهند...
حضور شما بر شکوه و شادی این جمع می افزاید»
متن بالا نه بخشی از کتاب بینش اسلامی مدارس بود و نه مقاله ای در یک روزنامۀ انقلابی. برای آنهایی که مثل من در آخرین سال از دهۀ هشتاد خورشیدی این متن را می خوانند، باید بگویم که آن چیزی نیست مگر بخشی از دعوتنامۀ مراسم ازدواج سید مصطفی تاج زاده و فخرالسادات محتشمی پور که در نخستین سالهای دهۀ شصت نگاشته شده است. به عبارتی کارت عروسی. مراسمی که در مسجدی در نزدیکی میدان هفت تیر تهران و باسخنرانی حجت الاسلام معادیخواه برگزار شد. شاید چنین مراسمی این روزها عجیب و غریب به نظر برسد. اما آنروزها، جوانان انقلابی با افتخار دست به چنین خرق عادتهایی می زدند و تعالی جامعه را در چنین روشهایی جستجو میکردند. بدیهی است که سید مصطفی تاجزاده که در آن روزها در صف اول چنین جوانانی بوده است، با همفکری تازه عروسش فخرالسادات محتشمی پور که وی نیز در خانواده ای مذهبی و انقلابی رشد کرده بود گوی سبقت را در این سبک انقلابی گری از دیگر همقطارانشان ربود. برگه کاغذی ساده، با متنی انقلابی و پس زمینه ای سبز رنگ از امام خمینی. آری، او انقلاب فرهنگی واقعی را از مراسم ازدواجش آغاز کرده بود. انقلابی که آن روزها جای جای جامعۀ ایران را فرا گرفته بود.
از همان روز تا کنون، تاجزاده در تمام دوران زندگی اش همین گونه بوده است. چه در دورانی که پس از فوت امام و به قدرت رسیدن راست محافظه کار، او و همقطارانش که ریشه در چپ اسلامی داشتند از ساختار سیاسی اخراج شدند؛ چه در سالهای آغازین دهۀ هفتاد که تحصیلات عالیۀ خود در علوم سیاسی را به انجام رساند و بی واهمه دست به بازاندیشی و اصلاح در افکار و آرای خود زد؛ چه در روزهای پس از دوم خرداد76 که در نوک پیکان مبارزۀ اصلاح طلبانه بود، چه در روزهای پایانی دولت اصلاحات که سیاست ورزی مداوم را تجویز می کرد؛ چه در ایام هرج و مرج های ایجاد شده به سبب ناکارآمدی دولت نهم که به هر زبان و ترفندی جدی ترین انتقادها را از دولت می کرد؛ چه در روزهایی که به دنبال خاتمی بود تا جانشین احمدی نژادش کند؛ چه آن زمان که پس از کناره گیری خاتمی برای موسوی، در صف اول حمایت از موسوی ایستاد و چه در روز انتخابات که فریاد کودتا را برآورد؛ در تمام این گذرگاهها، تاج زاده آنچه را که در درونش روی داده است، بی مهابا و بی ریا فریاد زده است.
اما آنچه که در این میان اهمیت فزاینده دارد، این است که در تمامی این دوران، آنچه که تاج زاده فریاد زده است، آیینه ای بوده است که در زیر پوست جامعۀ ایرانی در جریان بوده و او در نشان دادن آنچه که در اذهان مردم ایران و یا لااقل بخش عمده ای از آنان می گذشته است، پیشتازی کرده است. مهمترین آنها نامه ای است که تاجزاده در دوران مرخصی از زندان منتشر کرد. «پدر مادر همچنان ما متهمیم» آیینه ای بود از نگاه یک جامعه به گذشتۀ خود. شکی نیست که جنبش سبز بانی دگرگونیهای گسترده ای در عمق جامعۀ ایرانی و در سطح های مختلف بود. اما شاید برای درک هرچه بهتر این دگرگونی ها، خواندن یادداشتهای سید مصطفی کافی باشد. او همچنان پس از سه دهه، آنچه را در پس افکار عمومی ایران است فریاد می کند.
*این یادداشت به مناسبت روز عید فطر سالروز ازدواج سید مصطفی تاج زاده و فخرالسادات محتشمی پور، به این زوج سبزِ همیشه انقلابی تقدیم می شود 


 


خانواده صفایی فراهانی، معاون دبیرکل جبهه ی مشارکت ایران اسلامی و یکی از هفت اصلاح طلبی که علیه سپاه پاسداران شکایت کرده است وضعیت جسمانی این زندانی سیاسی را که اکنون در بند ۳۵۰ زندان اوین به سر می برد بحرانی توصیف می کنند .
محسن صفایی فراهانی هفته گذشته، در بند ۳۵۰ اوین دچار حمله قلبی شد. او بعد از این حمله به بهداری زندان اوین منتقل شد .
همسر صفایی فراهانی در گفت و گو با کلمه از آخرین وضعیت وی خبر می دهد .خانواده صفایی فراهانی پس از یک هفته بی خبری کامل بالاخره توانسته اند چند روز پیش او را به صورت کابینی ملاقات کنند و از آنچه بر وی گذشته با خبر شوند .
همسر صفایی فراهانی در این باره گفت : «آقای فراهانی سه شنبه هفته گذشته دربند ۳۵۰ دچار حمله قلبی و بیهوشی کامل شده و توسط برانکارد به بهداری زندان اوین منتقل می شود. در بهداری زندان با توجه به وضعیت بدجسمانی وی هیچگونه رسیدگی پزشکی صورت جدی درباره او صورت نمی گیرد در حالیکه با توجه به حال و روز ایشان باید خیلی زود او را به بیمارستانی با امکانات کامل پزشکی منتقل می کردند .اما مسولان زندان فقط به همسرم سرم وصل می کنند و ایشان را با این وضعیت ناگوار تا شنبه در بهداری زندان اوین که فاقد امکانات پزشکی لازم است نگه می دارند ».
او با اشاره به اینکه در این مدت همسرش بدون توجه لازم در بهداری رها شده بود، ادامه داد «:تا شنبه همسرم به این صورت در بهداری زندان رها می شود تا جایی که دکتر زندان به وضعیت بد ایشان و عدم انجام درمان های اولیه پزشکی شامل تست ورزش،اکو و نوار قلبی که برای هر بیمار قلبی لازم است اعتراض می کند و از مسوولان زندان می خواهد که اجازه انتقال او را به یک بیمارستان مجهز در خارج از زندان بدهند .در این شرایط یک رزیدنت و نه دکتر متخصص ﺁقای صفایی را معاینه کرده ودرخواست تست ورزش و اکو گرافی می کند . تا اینکه وی به بیمارستانی برده شده و روز دوشنبه هم بعد از تاخیر فراوان فقط تست ورزش از ایشان انجام اما اکو به چند روز بعد موکول می شود .»
همسر محسن صفایی فراهانی با اظهار نگرانی شدید از این شیوه درمان و وضعیت بد جسمانی همسرش از مسولان می خواهند ضمن رسیدگی جدی به وی شرایط مرخصی او را نیز برای درمان هر چه سریع تر فراهم کنند . چرا که وی بیماری قلبی دارد و باید هر چه زودتر توسط پزشکی متخصص که سابقه بیماری اش را می داند مدوا شود و گرنه فاجعه ای در زندان رخ خواهد داد .
هفت فعال سیاسی نامدار کشور از جمله صفایی فراهانی در شکایتنامه ای که درواقع سندی است درباره ظلم ها و کارشکنی های عده ای متوهم که متاسفانه لباس نظامی و امنیتی بر تن کرده اند، به اظهارات فردی موسوم به “سردار مشفق ” اشاره کرده و آن را سند مهمی در جهت روشن شدن مسائل پشت پرده انتخابات ریاست جمهوری دهم و حوادث بعد از آن و اقدامات خلاف قانون گروه استبداد طلب پیش گفته، در جریان انتخابات و پس از آن دانسته بودند


 


روز دوشنبه 15 شهریور 89 احمد رضا احمد پور به دادسرای ویژه روحانیت احضار شد . علت احضار ایشان نوشتن نامه به دبیر کل سازمان ملل آقای بانکی مون و درخواست دادخواهی به نقض حقوق بشر در زندان بوده است که دراین موضوع باعث باز جویی و بازگشایی پرونده ی جدید برای وی شده است . این نامه به شماره ی 4د125 /89 و به شماره ی کل 891340507-89/6/15 در دادگاه ویژه ی روحانیت ثبت گردیده است . اتهاماتی که در خصوص این پرونده ی جدید به ایشان زده اند نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی و تبیلغ علیه نظام و اهانت به رهبری بوده است . این اتهامات در قبل نیز به ایشان زده شده و هم اکنون به دلیل همین اتهامات در زندان بسر می برد . در لابلای بازجویی آقای احمد پور از سوی دادیار شعبه 4 دادگاه ویژه روحانیت تهدید به انواع مجازات شده و همچنین دادیار ایشان در بین صحبت های خود به مراجع شیعه چون مرحوم حضرت آیت الله العظمی منتظری و آیت الله صانعی اهانت می کرده است ، و احمد پور را به درخواست کیفر خواستی جدید تهدید و گفته اند که برپایه این کیفر خواست حکم اعدام را درخواست خواهد کرد . همچنین از آقای احمد پور خواسته شده که شکایتی مبنی بر درج پیام حجت الاسلام احمد منتظری جهت شکستن اعتصاب غذایش که در سایتها آمده است را تنظیم کنند و فهرست آنها را در شکایت خود درج و آنرا کذب اعلام کند ولی این امر با مخالفت آقای احمد پور مواجه شده و از شکایت امتناع می کند . احمد پور به دلیل نداشتن وکیل از پاسخ کتبی و شفاهی به بازپرس خودداری کرده و حاضر به امضای اوراق بازپرسی نشده است . لازم به ذکر است به دلیل فشارهای اخیر آقای احمد پوراز تمامی حق وحقوق یک زندانی نظیر مرخصی ، تماس تلفنی با خانواده و آزادی مشروط و همچنین رای باز محروم شده اشت .
احمد رضا احمد پور عضو شورای منطقه قم جبهه ی مشارکت ، پژوهشگر حوزه و وبلاگ نویس پژواک خاموش در تاریخ 17 فروردین ماه 89 به اتهام تبلیغ علیه نظام (به دلیل مصاحبه با رسانه های خارجی)، نشراکاذیب و هتک حیثیت روحانیت، به یک سال حبس و خلع لباس دائمی محکوم شد. سیداحمد رضا احمدپوردر تاریخ ۲۹ فروردین ماه خود را برای اجرای حکم به دادگاه ویژه روحانیت معرفی کرد.
 


 


مهدي كروبي از رهبران جنبش سبز در نامه اي به ملت ايران، پرده از حوادث شب هاي قدر و حمله به منزلش برداشت. به گزارش سحام نيوز مهدي كروبي در بخش هايي از اين نامه آورده است:”. امروز همگان آگاهند که این بدخویان بر آنند تا آشیان بلبل را به لانه زاغ و زغن زبون و پلشت خود تبدیل کنند و سکوتی قبرستانی را بر ایران اسلامی حکمفرما سازند.”
ايشان همچنين در بخش ديگري از اين نامه خطاب به اقتدار گرايان گفت:”؛ الحق که این عده قلیل روی شعبان بی مخها و اوباش درباری را سفید کردند” . متن كامل اين نامه بدين شرح است:
بسمه تعالی
ملت شریف و آزاده ایران
شما خود ناظر و شاهد بودید که در روزهای گذشته به خصوص در لیالی مبارک قدر، اوباشی با هدایت و سازماندهی عده ای از خدا بی خبر و بی منزلت، با سلاح گرم و سرد بی شرمانه به منزل و مأوای این خدمتگزار کوچک شما حمله آوردند و با ما و همسایه های صبورمان چنان کردند که قلم از شرح و بیان آن عاجز و شرمسار است؛ الحق که این عده قلیل روی شعبان بی مخها و اوباش درباری را سفید کردند و ورقی زرین بر کارنامه ننگین آنها افزودند. در شب های رمضان آداب شریعت را به نام ولایت منکوب کردند و روزه خود را با فحاشی افطار کردند. به سنگ پراکنی بسنده نکردند و تیراندازی کردند؛ از در و پنجره بالا رفتن گویی نمی توانست نمایانگر شخصیت شان باشد که علاوه بر آن، به کتک زدن محافظین مظلوم و وظیفه شناس و برخی دوستان و آشنایان و سلب امنیت از ساکنین منطقه نیز مبادرت کردند؛ شعارهای بی محتوا و عربده کشی های سخیفانه گویی کم بود که فحاشی های خارج از عرف ِ اوباشی را نیز بدان اضافه کردند. رای مردم خوردن و پرسش کنندگان را به گلوله بستن و منتقدان را به زندان انداختن و مطبوعات را دهان دوختن کم بود که رمضان و لیالی قدر را درجمهوری اسلامی سی سال پس از انقلاب اسلامی چنین به خیال تثبیت قدرت خود بی حرمت کردند.
ملت صبور ایران
ظاهر امر چنان است که از خدا بی خبران تازه به قدرت رسیده، یک شهروند منتقد را هدف حمله خود قرار داده اند، اما چه جای انکار است که رفتار سبعانه و سخیفانه آنها،انسان و آزادی انسان و اصل اسلام و انقلاب اسلامی و حیثیت ایران و ایرانی را نشانه گرفته است. که اگر چنین نبود، این همه اتکا به عناصر بی بصیرت و خودسر از چه ناشی می شد ؟! آنها بی شک با مهدی کروبی کاری ندارند، با آرمان انقلاب که همانا آرمان مردم شریف و آگاه، آرمان اندیشمندان و آزاد اندیشان این دیار، آرمان دانشجویان و دانشگاهیان، آرمان جوانان خسته از ریا و تزویر و دروغ، آرمان شهیدان و به خون افتادگان این مرز و بوم بوده است ، سر ستیز و جنگ دارند. امروز همگان آگاهند که این بدخویان بر آنند تا آشیان بلبل را به لانه زاغ و زغن زبون و پلشت خود تبدیل کنند و سکوتی قبرستانی را بر ایران اسلامی حکمفرما سازند.
دستان مردم انقلابی و خداجوی ما را به هر طریق ممکن بسته اند و آن دستانی را که نتوانسته اند ببندند به پشت میله های زندان فرستاده اند و در مقابل اما دست این از خدا بی خبران را چنان باز گذاشته اند تا هر انچه از سبعیت و درنده خویی می توانند را به نمایش بگذارند. از خود می پرسم این انقلاب را چه شده است که امروز قوای امنیتی و انتظامی ودستگاه قضائی و مدیریت این کشور هفتاد میلیونی، در کنترل چندمزدور، این همه ضعف و زبونی نشان می دهند و جهان و جهانیان را به استهزای مردمی با فرهنگ وامی دارند ؟ البته پاسخ روشن است. آنکه از مردم برید راهی نخواهد داشت جزآنکه به چند قداره بند باج گیر دلخوش کند و این سرنوشت آنهایی است که زورگویی را جایگزین مردمسالاری می کنند و آرای مردم را کاغذ باطله می پندارند. به راستی که این عذابی الهی است که آنها را چنین بی آبرو و هویدای وجودشان را بر مردم آشکار کرده و طشت رسوایی شان را از بام انداخته است. طنز ماجرا اما آنجاست که این جماعت قلیل با چنین رفتارهایی سخیف، ساده دلانه گمان می برند که می توانند مهدی کروبی را با بی شرمی ها و اذیت و آزارهای کودکانه شان، در دفاع از مردم و آرمانهای انقلاب مایوس کنند.
مردم شریف ایران
اینجانب از عنفوان جوانی با اتکا و ایمان به خداوند متعال و شاگردی امام راحل در مقابل حکومت طاغوت با همه سختیها و رنجها ایستاده ام؛ و خدای را سپاس و منت می گذارم که تا کنون نیز توفیق آن را داشته ام که بر این عهد و میثاق خویش پایدار بمانم. آنچنانکه زندان و شکنجه های شاه ستمگر، مرا از میدان به در نکرد، مسند صدارت و قدرت نیز همچون عده ای چشمان او را کور نکرد، و اکنون نیز جور و ستم حرمت شکنان موجب تسلیم و سکوت او نخواهد شد. و البته آنکه با آزادی انسان پیمان بندد را چه باک که بر سر این پیمان جان به جان آفرین نیز تسلیم کند و از این زندان سکندر رخت بر بندد و تا ملک سلیمان دست افشان و پای کوبان برود. اما آنها را ببین که خیال می کنند با این نمایش های مبتذل و ارعاب های کودکانه، کروبی را از میدان به در می کنند و او از ترس مرگ تب می کند؛ حال آنکه او صبر و استقامت را در رکاب خمینی کبیر آموخته است و جوانی اش را با او، در کنار او و با آرمان های او به پیری رسانده است، و امیر الحاج خمینی و نماینده وی در سرپرستی و نگهداری فرزندان شهدای انقلاب اسلامی ایران بوده است. عده ای از خدا بی خبر گمان می کنند که مهدی کروبی می تواند انحراف انقلاب اسلامی را شاهد باشد و دم بر نیاورد و اسلام را ذلیل ببیند و با ارعاب به کنجی بخزد و عافیت بجوید. چه کوته فکرند که چنین گمان باطل می برند. فکر می کنند با حمله به مساجد وخانه بزرگان، زندانی کردن یاران خمینی کبیر،به زنجیر کشیدن نویسندگان و روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر و روشنفکران خیر اندیش وایجاد رعب و وحشت در زندان ها و جامعه، می توانند در برابر نسیم بهاری و شکوفائی اجتماعی ایران سد و مانعی ایجاد کنند؟آنها البته ترسیده اند که نتوانند با نسیم بیداری و آزادی مردم مقابله کنند و از همینروست که راه ارعاب پیش گرفته اند. چرا که آنکه می ترسد، می ترساند.
مردم آزادیخواه ایران
ما نیک واقفیم که در جناح دیکتاتورماب تمامیت خواه چنان یاس و ناامیدی، تفرقه و تشتت،و سر در گمی و عدم برنامه ریزی ای حکم فرماست که بروز چنین رفتارهای ابلهانه ای از جمله نتایج همین یاس و ناامیدی است. واقفیم که اولیا امور تسلطی بر اعصاب و روان پریشان خود ندارد و از داشتن برنامه ای برای اداره کشور حتی در ابتدائی ترین سطوح آن محرومند و بارزترین نمونه آن همین حمله های ناشیانه و به بند کشیدن خبرگان و نخبگان این ملت است. در ماجرای حملات وحشیانه شب های قدر دیدیم که ابتدا مزدبگیران را افراد مؤمن، متعهد و ولایت مدار قلمداد کردند و با حضور فرماندهان نیروی انتظامی و سیاسی منطقه در صحنه، مهر تائید بر این ادعا زدند. اما وقتی دیدند که نقشه های شان بر آب شد و حاصلی نبردند و با طرد و نفرت مردم ایران و جهانیان مواجه شدند طی اطلاعیه ای این عناصر را خودسر، بی تدبیر و بی بصیرت نامیدند. عده ای خودسر؟ آری، عده ای خودسر که نیروی عظیم اطلاعاتی، امنیتی و قضائی و نظامی که مدعی کنترل جهان است از شناسائی و تنبیه آنها عاجز می ماند. آنچنان ناشیانه می خواهند دروغ را با دروغ پاک کنند که نمی توانند دم خروس تزویرشان را از پس پشت قسم حضرت عباس خوردن های شان پنهان نگه دارند. و البته این عاقبت مکرکنندگان است که خدا مکر انها را به خودشان برمی گرداند.
ملت شریف ایران
در پایان وظیفه خود می دانم از عزیزانی که از سراسر ایران و دنیا با تماس ها و رفت و آمدها و پیگیری های مکررشان جویای سلامتی بنده و خانواده ام شدند و همچنین از همسایگان مهربانی که صبورانه عربده کشی های مشتی از خدا بی خبر را شنیدند و تحمل کردند، تشکر و عذرخواهی کنم؛ و همچنین باید که از وظیفه شناسی و درایت محافظین خود و در رأس آنها جناب سرهنگ یاری که شدیداً مورد ضرب و شتم قرار گرفت و اکنون در محاصره کامل قرار دارد و از دیدار و ملاقات و گفتگو و حتی مراجعه به پزشک قانونی برای گرفتن طول درمان محروم شده است قدردانی کنم و از خدای بزرگ عقلانیت و درایت را برای آمران و آگاهی و بصیرت را برای مهاجمان مسئلت کنم.
ما با نشاط و امیدوار به لطف پرودگار، راه سبز امید به آزادی را با قدم های استوار خویش ادامه داده و دست در دست هم به پیش می رویم و هوشیارانه مراقبیم تا این دون صفتان، راه اعتراض مسالمت آمیز و انسانی ما را به خشونت و خون ریزی نکشانند. چنین نمایش های کودکانه ای نیز نه تنها راه ما را سد نخواهد کرد که برعکس بر ایمان ما به راهی که دنبال می کنیم خواهد افزود: راه مبارزه با دروغ و سبعیت و قلدرمآبی.
مهدی کروبی
17/6/1389
 


 


عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانشجویی ادوار تحکیم وحدت که در جریان حوادث بعد از انتخابات بازداشت و اکنون در زندان به سر می برد، طی نامه ای از زندان اوین خطاب به رهبر جمهوری اسلامی، مطالبی را در خصوص شکنجه شدید، اعترافات ساختگی و محاکمه نمایشی خود، و همچنین فقدان کامل استقلال قضایی در محاکمه اش شرح داده و خواستار تشکیل یک کمیته حقیقت یاب پیرامون رخدادهای صورت گرفته شد.
این فعال دانشجویی که هم اکنون در حال گذراندن محکومیت ۴ سال و ۱۱ ماه خویش در بند ۳۵۰ زندان اوین تهران است، در نامه خود همچنین خاطرنشان کرده است "به آگاهی می رسانم من همچنان به اعتقاداتی که پیش از بازداشت داشته ام پایبندم و آنچنانکه توضیح دادم سخنانی را که تحت فشار در دادگاه روخوانی کردم، بیان اعتقاد خود نمی دانم."
متن کامل نامه عبدالله مومنی خطاب به رهبر جمهوری اسلامی به شرح زیر است:
بسمه تعالی
لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعا علیما
خدا دوست ندارد کسی عیب خلق خدا را به بلندی صدا کند مگر آنکه ستمی به او رسیده باشد وبخواهد از دست ظالم فریاد و دادخواهی کند و زشتی عمل ظالم را فاش گوید. (سوره نساء آیه 148)
جناب آیت الله خامنه ای
مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران
در یکی از روزهای بازداشت در زندان اوین فرصتی دست داد تا سخنان شما را از تلویزیون در ضرورت ضدیت با ظلم و رعایت انصاف و عدالت بشنوم (2/4/89) و همان روز بود که تصمیم گرفتم تا این نامه را خطاب به شما بنویسم از آن رو که شاید اخبار این بازداشتگاهها به شما نرسد و ندانید که غیر از کهریزک در بازداشتگاه اوین نیز یک زندانی نه تنها از حداقل حقوق برخوردار نیست بلکه شدیدترین فشارهای روحی و جسمی نیز با هدف ترور شخصیتی و اقرار اجباری بر او وارد می شود. همچنین از آنجا که شنیدم در همان ایام که من و امثال من تحت سخت ترین شکنجه ها جهت اعتراف به جرایم ناکرده بودیم، حضرتعالی در خطبه های نماز عید سعید فطر، اظهار داشته اید که "متهم هر چه درباره خود بگوید در دادگاه، این حجت است" قصد کردم طی این نامه شکنجه ها و رفتارهای غیرقانونی، غیرشرعی رفته بر خودم را شرح دهم تا به این پرسش پاسخ جدی داده شود که آیا اعترافاتی که از طریق چنین شیوه های غیرانسانی و غیراخلاقی اخذ می شود نیز از نظر شما معتبر است یا خیر؟ بدین ترتیب و به امید تشکیل کمیته ای حقیقت یاب جهت بررسی آنچه در طول دوران بازداشت، بازجویی و دادگاه بر من به عنوان یک زندانی جمهوری اسلامی در دوران حکومت شما گذشته است را بازگو می کنم. گرچه امیدوارم بازگویی آنچه بر من رفته است، به جای تحقیق در خصوص واقعیت ماجرا و اجرای عدالت، به افزون شدن فشارها و تلخ تر شدن ایام زندان نیانجامد.
مقام رهبری
امروز که به عنوان یک منتقد نظام جمهوری اسلامی در زندان اوین بسر می برم، بی مناسبت نمی دانم که در چند سطر مواضع سیاسی خود را طی یک دهه گذشته بیان نمایم. اینجانب در سال 1375 وارد دانشگاه شدم و در همان سال ابتدایی ، به عضویت انجمن اسلامی دانشجویان و متعاقب آن دفتر تحکیم وحدت درآمدم و تا سال 1384 که مدرک کارشناسی ارشد جامعه شناسی خود را از دانشگاه علامه طباطبایی(ره)اخذ نمودم به عنوان عضو شورای مرکزی و دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت،فعالیت کرده و از سال 1384 تا به امروز به عنوان عضو شورای مرکزی سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی(ادوار تحکیم وحدت) و سخنگوی آن مجموعه قانونی، در جهت پیشبرد دموکراسی و حقوق بشر، به فعالیت پرداخته ام. در دوران حضور در جریان دانشجویی، دغدغه اصلی من و همفکرانم تاکید بر استقلال نهاد دانشگاه از نهاد قدرت و احزاب و جریانات سیاسی و نقد حاکمیت در جهت همراهی با ملت ایران بوده است. من و دوستانم در مجموعه دفتر تحکیم وحدت معتقد بودیم که جنبش دانشجویی رسالت بستر سازی برای طرح مطالبات آزادی خواهانه و تاریخی مردم و دفاع از حقوق شهروندان ، فارغ از هرگونه گرایش و سلیقه آنان را بر عهده دارد و هم از این رو معتقد بودیم و هستیم که جریان دانشجویی به جای مجیز گویی قدرت و اصحاب آن، می بایست به نقد هرگونه ویژه خواری و امتیاز طلبی برای هر قشر و یا طبقه خاصی پرداخته، از حقوق احاد ملت از جمله زنان، اقلیت های مذهبی و قومیت ها دفاع نماید. از این رو در طول یک دهه گذشته همواره مغضوب قدرت و نهادهای امنیتی بوده و به همین دلیل، چندین بار طعم زندان و انفردای را چشیده ام، به گونه ی که با احتساب دوره ی اخیر، قریب به 200 روز سلول انفرادی را تجربه کرده ام. اگر چه زندان های قبلی نیز عاری از فشار و شکنجه نبوده است اما از این رو که دوره ی اخیر، تجربه ی متفاوت را به نمایش گذاشت و آگاهی افکار عمومی و مسولان امر از جنایات رخ داده داده امری بیش از پیش ضروری است بدان می پردازم.
مقام رهبری
هتاکی و فحاشی، ضرب و شتم و رفتارهای غیر قانونی از همان لحظه اول بازداشت من آغاز شد. در جریان دستگیری درحالیکه گاز اشک آور که تا پیش از آن در خیابانها استفاده می شد در فضای بسته مرا به حالت خفگی انداخته و امکان هرگونه تحرکی را از من سلب کرده بود ماموران دست بردار نبوده و با کینه و دشمنی چنان مرا به زیر مشت و لگد گرفتند که با بینی، دهان و دندانهایی خونین و دستان و پاهایی زنجیرشده به مسئولان شان در زندان اوین تحویل شدم؛ و جالب آنکه وقتی به ماموران که حدود بیست نفر بودند در برابر فحاشی و ضرب و شتم می گفتم که از شما به قاضی شکایت می کنم، با فحش های رکیک آنها و الفاظ وقیحانه به خودم و قاضی مواجه می شدم. این البته دستگرمی آغاز کار بازجویان بر روی جسم و روح من بود. از همان ابتدای بازداشت درحالیکه مدام در گوشم می خواندند که "نظام ترک برداشته" با این وعده مواجه بودم که "شماها اعدام خواهید شد". انتظار تحقق این وعده تا مدتها بارها وقتی در طی شبانه و روز بدون هیچ توضیحی مرا از سلولی به سلولی دیگر و از بندی به بندی دیگر منتقل می کردند مرا در بیم و هراس نسبت به ادامه حیات خویش قرار می داد. طی 86 روز انفرادی هیچ وقت آسمان را ندیدم و طی هفت ماه بازداشت در بندهای امنیتی 209 و 240 تنها شش بار از "حق هواخوری" برخوردار شدم و پس از دوران انفرادی و حتی پایان بازجویی و برگزاری دادگاه هر دو هفته تنها یک بار اجازه تماس تلفنی کوتاهی آن هم با حضور بازجو با خانواده را داشتم.
بگذریم و بگذارید به شرح روزهای ابتدای بازداشت خود برگردم: پس از بازداشت به شرح فوق، روانه انفرادی در سلول 101 بند 209 اوین شدم و در بدو ورود متوجه وجود مدفوع در زیر موکت سلول شده و اعتراض کردم، پاسخم این بود که "شایسته بیشتر از این نیستی".
از بند 209 نیز که پس از دو روز مرا به بند 240 منتقل کردند و در اختیار وزارت اطلاعات قرار گرفتم، شرایط زندان سخت تر و غیرانسانی تر شد. برخلاف مصوبه مجلس ششم و دستور آیت الله شاهرودی که هر دو سلول انفرادی را یکی کرده بودند تا سوئیت بشود، در اینجا هر سلول انفرادی را تقسیم به دوسلول کرده بودند با ابعاد 60/1 در 20/2 متر (به شکلی که عرض سلول از قد من کوتاه تر بوده و تنها در یک وضعیت امکان درازکشیدن داشتم). یک سطل فلزی که بر سر چاه توالت جهت اجابت مزاج گزارده بودند و یک شیرآب در بالای آن نیز داخل سلولی به همین اندازه بود تا زندانی برای نیازهای اولیه نیز از سلول بیرون آورده نشود. در فضای قبر مانند سلول و سکوت گورستانی بند، متاسفانه وضعیت سلول نیز به شکلی بود که جهت قبله به سمت سطل فلزی مذکور بوده و فاصله سجده گاه زندانی با آن حدود یک وجب بود و نورافکنی هم 24 ساعته روشن بود تا مبادا زندانی هوس خواب در سر بپرورد.
تحمل انفرادی و بازجویی های طولانی امری بود که باید به آن عادت می کردم. اما درکنار انفرادی، بی خوابی های مکرر در نتیجه جلسات بازجویی چند ساعته و ایستادن بر روی یک پا و ضرب و شتم و سیلی های پیاپی نیز ترجیع بند این روزها بود. فشارها و آزار ناشی از عدم اطاعت از خواست بازجویان آنقدر بود که گاهی باعث می شد در حین بازجویی از هوش بروم.
گاهی نیز که گویی باید مشت آهنین از آستین بازجو بیرون می آمد، چنین می شد و چندین بار آنچنان بازجوی پرونده، گلویم را تا حد خفگی می فشرد که بی هوش برزمین می افتادم و تا روزها از شدت درد در ناحیه گلو، خوردن آب و غذا برای ام زجرآور می شد. البته صدمات ناشی از شکنجه تنها متوجه یک زندانی چون من نیست بلکه به شخص بازجو و شکنجه گر نیز آسیب می رساند تا جایی که به یاد دارم در جریان یکی از بازجویی ها پس از ضربات متعدد و مکرر بازجو که با پشت دست به دهان و دندانهایم می کوبید متوجه ایراد جرح بر روی انگشتان دست اش شدم.
بازجویان حتی از فریاد و ناله های من نیز در هنگام ضرب و شتم علیه دیگر زندانیان استفاده می کردند به طوری که بعدها از برخی زندانیان شنیدم که با ترتیب دادن جلسات بازجویی همزمان ضجه های من را به گوش سایر زندانیان می رسانده اند تا آنها را نیز بدین وسیله تحت فشار و شکنجه روحی و روانی قرار دهند.
بدین ترتیب بازجویی ها تنها یک هدف داشت: بریدن زندانی و اعتراف او به آنچه بازجو می خواهد و البته وقتی می پرسیدم که چگونه می توان برای اعتراف گرفتن دست به چنین رفتارهایی زد، پاسخی چنین می شنیدم که "به گفته بنیانگذار انقلاب، حفظ نظام اوجب واجبات است".
در ماه اول بازجویی مدام این جمله را از زبان بازجوها می شنیدم که "خونی ریخته شده و نظام ترک برداشته و خیلی از شماها باید اعدام شوید و شاکی شما نیز نظام است". هر بار نیز که در بازجویی "مطابق میل بازجو" و به تعبیر آنها "مطابق مصلحت نظام" پاسخ نمی گفتم، گفته می شد که "یا جواب باید مطابق آنچه باشد که ما می خواهیم یا باید همین برگه بازجویی را بخوری و قورت بدهی" و این فقط تهدید نبود بلکه پس از رد خواسته هایشان با زور و فشار برگه های بازجویی به من خورانده می شد و جالب آنکه این عمل حتی یکبار در ماه مبارک رمضان و در هنگامی که روزه دار بودم نیز انجام شد، البته وقتی کتک زدن و فحش های ناموسی در شب های مبارک قدر حرمتی نداشته باشد، دیگر هر رفتاری مجاز خواهد بود.
جناب آیت الله خامنه ای
از همان ابتدای بازجویی من را وادار به تک نویسی علیه دوستان و نزدیکان کرده و وقتی مقاومت کردم علاوه بر ضرب و شتم و سیلی های پیاپی با این پاسخ بازجو مواجه شدم که "باید تک نویسی کنی تا شخصیت کذایی ات خورد شود". شاید از همین رو و برای خورد شدن و تحقیر شخصیتی من بود که مرتبا می خواستند به روابط و مسائل اخلاقی ناکرده خود نیز اعتراف کنم و وقتی می گفتم این سخنان درست نیست و من نمی توانم علیه خود به دروغ اعتراف کنم با فحش های رکیک و ضرب و شتم و این پاسخ آنها روبرو می شدم که " فاحشه ای را در دادگاه می آوریم تا علیه تو اعتراف کند و بگوید که رابطه نامشروع با تو داشته است".
تخصص بازجوی نظام جمهوری اسلامی و به اصطلاح سربازان گمان امام زمان در استعمال الفاظ رکیک و فحش های ناموسی – رکیک ترین فحش هایی که به هیچ عنوان در این نامه نمی توان به آن اشاره کرد و حتی برای اولین بار در عمرم به گوشم می خورد- برای ام تجربه دردناکی بود و در ادامه همین بازجویی ها و فحاشی ها وقتی از بازجوی خود می شنیدم که "بلایی سرت می آوریم که وقتی بیرون اسم 240 را شنیدی بدنت بلرزد"، از خود می پرسیدم که چگونه یک دستگاه امنیتی می تواند با چنین تهدیدها و ارعاب هایی امنیت را در کشور برقرار کند و عاقبت چنین روش هایی به کجا خواهد رسید؟ آیا با تکیه بر انهدام روانی و شخصیتی زندانیان به عنوان حلقه مکمل شکنجه و سرکوب می توان به عدالت دست یافت؟ اینکه در رفتار ضابطان هیچ ضابطه ای جز قاعده اعتراف گیری به هر قیمت، حکفرما نباشد با کدام اصول اخلاقی، شرعی و انسانی سازگار است؟ بازجویان در تمام طول بازجویی بارها به مادر مرحومه ام که زنی مومنه و مادر شهید است ، با بدترین وجه ممکنه ، مورد فحش وناسزا و الفاظ رکیک قرار می دادند، همسر فداکارم، بارها برغم آنکه زنی مسلمان و مومنه و همسر شهید است( و با آنکه می دانستند من با همسر برادر شهیدم ازدواج نموده ام) به عنوان..... می نامیدند و خواهرن و نوامیس مرا به فجیع ترین وجه ممکن با لقب .... مورد دشنام و توهین قرار می دادند. این ابراز مکرر الفاظ ناشایست از مدافعین نظام اسلامی شامل حال برادر شهیدم نیز می شد و هدیه ی خانواده ما به مهین را منافق می خواندند.
آنان نه تنها برای ما، که برای مسئولان سابق و فعلی کشور نیز هیچ حرمتی قائل نبودند و بارها شاهد بودم که با فحاشی و الفاظ زشت و زننده از شخصیت هایی همچون سید حسن خمینی( به عنوان لپ گلی، بچه مزلف، و از نظر اخلاقی مساله دار و...)، هاشمی رفسنجانی(فاسد و...)، میرحسین موسوی(دجال و...)، مهدی کروبی(فاسد مالی و اخلاقی و...)، سید محمد خاتمی( فاسد اخلاقی و با نام بردن از برخی زنان مسلمان ومتدین مدعی رابطه ایشان با آن زنان بودند) ، آیت الله موسوی خوئینی ها ( مفسد و... ) یاد می کردند. در حالی که حتی برخی از این افراد را در طول زندگی خود ندیده بودم، و می خواستند که سخنانی علیه آنها در دادگاه به زبان آورم. در خصوص آقایان کروبی و عبدالله نوری می خواستند واژه های سخیفی و ناشایستی علیه آنان در دادگاه به زبان آورم. در مورد موسوی خوینی می گفتند که شما باید از ایشان در دادگاه اسم بیاورید و بگوید ایشان در به اصطلاح فتنه، نقش اصلی و محوری را داشته و صحنه گردان و طراح اصلی فتنه بوده است در حالیکه تاکنون هیچ گاه ایشان را ندیده ام. در این رابطه گفتنی است که در مودبانه ترین حالت ذکر نام این شخصیت ها، فی المثل جناب آقای هاشمی را همیشه "اکبر شاه" خطاب کرده و می گفتند که همه اینها را به زندان می آوریم. گویی اراده بازجو بالاتر از دستگاه قضایی و هر قانونی است چرا که حتی بازجویان مدعی بودند که احکام قضایی را نیز آنان صادر می کنند. شاید ذکر این نکته ضروری باشد که قاضی پرونده من(قاضی صلواتی) مطرح می کرد که اگر بازجویان از تو راضی باشند، شما را آزاد می کنم؛ که این خود موید میزان استقلال مقام قضا از ضابطین خود است.
به فشار برای اعتراف اخلاقی علیه خود اشاره کردم و اکنون برای آنکه سخنم را دقیق تر کرده باشم، شرح تنها یکی از جلسات بازجویی خود در یک سلول، درخصوص مسائل اخلاقی را بازگو می کنم باشد که این نمونه کثیف اعمال شده در حق من با معیارهای اخلاق و عدل و انصاف و رفتار و سیره علوی و نبوی سنجیده و تطبیق داده شود: باری دریک سلول کوچک بازجوها به سراغ من آمدند و گفتند که آیا تصمیمت را به اعتراف گرفته ای؟ پرسیدم که درچه خصوصی؟ گفتند در مورد مسائل اخلاقی، گفتند "همه مسایل اخلاقی که داری بگو و خودت را خلاص کن و هرآنچه از دیگران نیز می دانی بازگو کن". آنها به دروغ خبر از مسایل اخلاقی برخی از زندانیان و مسئولان سابق نظام می دانند و ادعا می کردند که از فلان فعال سیاسی اعترافاتی در مورد روابط نامشروع اش گرفته ایم. بصورت مداوم مسائل مربوط به پرونده دیگران که یا با زور و فشار و شکنجه از آنان اخذ شده بود و یا اساسا کذب محض و دروغ بود را به هدف تخریب چهره ی آنان مطرح می کردندکه البته بعدها متوجه شدم که این حربه و شیوه کثیف بیت الغزل بازجویی از زندانیان سیاسی پس از انتخابات به ویژه چهره های سرشناس بوده است.( بطور مثال در خصوص یکی از چهره های برجسته و متدین اصلاحات، بارها مسائلی در خصوص ارتباط ایشان با زنان شوهر دار را مطرح می کردند)
در آن شرایط، که اصرار به اعتراف به داشتن رابطه ی نامشروع با دیگران ، جهت به اصطلاح خلاص کردن و پاک شدن من وجود داشت. هر چه قسم خوردم که به زنم پایبند بوده ام و گفتم که به رئیس تیم تان هم گفته ام طرح این مسائل هیچ مشکلی را حل نمی کند و وارد این اتهامات ناروا نشوید و بس کنید. پاسخ می دادند که ما می خواهیم تو اعتراف کنی تا نشانه صداقت و همکاری ات باشد و اگر روی کاغذ بنویسی و اعتراف کنی در حکمت تخفیف داده می شود و در غیر اینصورت برخوردها تندتر خواهد شد. آنها همچنین می گفتند که البته اعتراف تو به ما کمکی نمی کند چون ما همه چیز را می دانیم و این اعتراف فقط کمکی به خودت است. گفتند که می رویم و برمی گردیم و در این فاصله با فکر و حوصله و درنظر گرفتن عواقب، آنچه لازم است را روی کاغذ بنویس. به آنها گفتم که جوابم از اکنون روشن است که درنتیجه سیلی های محکمی بر صورتم فرود آمد پس از این مجادله بازجویان از سلول بیرون رفتند و من با خدای خود عهد کردم که در مقابل آنها کوتاه نیایم و هیچ چیز خلاف واقعی را نپذیرم و بر کاغذ نوشتم که "من هیچ رفتار و عمل غیراخلاقی نداشته ام".
در فضای دلهره و انتظار، مدت مدیدی را منتظر ماندم تا بازجویان برگردند. پس از ساعتی بازگشتند و پرسیدند که آیا آنچه باید را نوشته ای یا نه؟ و من نیز بیان داشتم همان را که به شما قبلا هم گفته بودم نوشتم. کاغذ را از من گرفتند و خواندند. پس از خواندن کاغذ بازجویی، به من هجوم آورده و با مشت و لگد و سیلی به جان من افتادند و به خود و خانواده ام تا جای ممکن فحاشی کردند و پس از کتک کاری مفصل و تحقیر و توهین گفتند "به تو اثبات می کنیم که حرامزاده و ولدزنا هستی".
این سخنان عصبانیت مرا نیز برانگیخت و به درگیر شدن من با آنان نیز منجر شد که البته نتیجه آن فرو کردن سر من در چاه توالت بود، آن چنان که کثافت های درون توالت به دهان و حلق من وارد و به مرحله خفگی رسیدم. سرم را بیرون آوردند و گفتند که می رویم و تا شب بر می گردیم و تو تا آن زمان وقت داری که به مسائل اخلاقی ات اعتراف و خودت را خلاص کنی. می گفتند که "باید کاملا توضیح دهی که با چه کسی در چه زمانی و در کجا و چگونه ارتباط داشته ای" و حتی از من می خواستند که در برگه بازجویی ام بنویسم که "در دوران کودکی مورد تجاوز جنسی قرار گرفته ام". بارها به تجاوز و استعمال بطری و شیشه نوشابه و چوب تهدید می شدم تا جایی که فی المثل بازجوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی بیان می کرد که چوبی را در .... استعمال می کنیم که صدتا نجار نتواند آن را در بیاورد. و می گفت مسایلی در خصوص مساله دار بودن اخلاقی شماها به سایت ها سفارش داده ایم که به زودی در سطح جامعه بصورت بلوتوث یا سی دی منتشر شود.
در شرح این واقعیت تاسف آوری که حکایت از فروپاشی نظام اخلاقی در میان ماموران منتسب به یک حکومت دینی دارد و یادآوری آن نیز برایم عذاب آور است به همین مقدار بسنده می کنم تا روشن شود که یک زندانی سیاسی محبوس در اوین برای اعتراف به ناکرده های خود تحت چه فشارهایی قرار می گیرد. و این پرسش را در برابر شما مطرح کنم که آیا وجود این برخوردها بدین مفهوم نیست که حکمرانان و حاکمان فعلی نظام جمهوری اسلامی در آزمایش عدالت اخلاق و انسانیت مردود شده اند؟ گرچه این وقایع بی سابقه نبوده و حتی افکار عمومی نیز با انتشار جریان بازجویی از همسر سعید امامی در سالها پیش بدان پی برده بوده اند اما جریان بازجویی ها از زندانیان سیاسی در سال 88 نشان داد که آن واقعه یک تخلف موردی نبوده و اراده ای برای برخورد با این بی قانونی ها در کشور وجود ندارد. آنان بصورت مداوم بر این نکته پای می فشردند که ما به پشتوانه ی رهبری از هرگونه برخوردی برای رسیدن به هدف استفاده می کنیم و هیچ خط قرمزی برای رسیدن به اهداف خود نداریم و استفاده از هر روشی برای وادار سازی افراد و منتقدین به پذیرش القائات بازجویان در راستای حفظ نظام را مشروع بلکه واجب می دانستند.
مقام رهبری
برای آنکه از ذهنیت تیم بازجویی و فضای حاکم بر آن بیشتر اطلاع داشته باشید نیز سخنی را نقل می کنم که یکبار بازجو در جلسه بازجویی به من گفت و با زبانی آکنده از نفرت و خشم فریاد زد "حاضر بودم گردن هاشم آقاجری را بعد از سخنرانی همدان از پشت با دست های خودم می بریدم و حتی اگر پس از آن هفت بار اعدام می شدم راضی بودم، اما به خاطر مصلحت نظام و برای آنکه به پای نظام نوشته نشود این کار را نکردم و در مورد امثال تو نیز همینطور است." آن بازجو می گفت که در قنوت نماز به جانب خدا استغفار می کند که نتوانسته است حکم او را اجرا کند و امثال ما را به خیال خود، به جهنم بفرستد.
البته به باور من این سخنان بازجویان ادعایی بی پایه بود چرا که آنان در واقع به هیچ ایدئولوژی اعتقاد نداشته و حتی به قرائتی غیر رحمانی و خشونت آمیز از دین نیز پایبند نیستند و تنها حضور در قدرت و بهره مندی از منافع آن و همچنین کینه و نفرت نهادینه شده در آنان است که انگیزه این افراد در ماموریت های غیرانسانی شان را تشکیل می دهد.
رهبر جمهوری اسلامی
دروغ همچنان که در فضای جامعه رواج پیدا کرده و ابزار حکمرانی گشته است در داخل زندان نیز ابزار کارآمد بازجویان است. مبنای حرکت بازجویان در تمامی مراحل بازجویی "دروغ و فریب" است به طور نمونه آنها در مورد وضعیت سیاسی کشور اخبار و تحلیل های کذب به زندانیان داده و سعی در تخریب روحیه آنان داشتند به طور نمونه پس از راهپیمایی روز قدس به سراغ ما آمده و می گفتند که "50 نفر در در این روز به خیابان ها آمده و مردم آقای خاتمی را کتک زده و ما وی را نجات داده ایم". و یا می گفتند که "خشم مردم از موسوی چنان است که یک گردان محافظ برای حفاظت از جان وی گذاشتیم که مردم او را نکشند".
در دادگاهم ، عنوان شد که طی سفری به آلمان، آموزش انقلاب مخملین دیده ام ، در حالی که پاسپورت من سالهاست توسط وزارت اطلاعات توقیف شده و اساسا تاکنون هیچ گونه سفری به اروپا و کشورهای غربی نداشته ام. بازجویان تلاش بسیاری داشتند تا فضای سلول انفرادی را به صحرای محشر و دادگاه عدل الهی تعبیر کنند و می گفتند تصور کنید در روز قیامت هستید و باید به همه گناهان خود اعتراف کنید. البته تفاوتی را در نظر نمی گرفتند و آن این بود که در قیامت اعضا و جوارح انسان علیه او به سخن در می آیند اما در سلول انفرادی و تحت بازجویی و فشار جسمی و روحی، زندانی مجبور به اعتراف دروغ علیه خود نیز می شود بلکه از دستان بازجو و مشت های آهنین آنها رهایی یابد. برای بازسازی چنین محشری بارها متهمین در سلول های کناری را مورد کتک و ضرب و شتم قرار می دادند تا علاوه بر فشار روحی و شکنجه ی ما، ضجه های دردمندانه مضروبین، یادآور عذاب الهی در محشر کبری باشد.
آری چنین است رفتارهایی که در چارچوب حکومت ولایی و باتوجیه حفظ نظام با منتقدان و مخالفان انجام می شود و این موید این گزاره است که نظام مبتنی بر چنین قرائتی از حکومت دینی تحمل هیچ نوع مخالفت و اعتراض قانونی را هم ندارد. در حالی که اساس حکومت پیامبر به عنوان نمونه کامل یک حکومت دینی بر مدارا و مهربانی با مردم استوار بود همچنانکه در قرآن کریم می خوانیم:
فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ یحِبُّ الْمُتَوَكِّلِینَ. به بركت رحمت الهى، در برابر آنان (مردم) نرم و مهربان شدى! و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو، پراكنده مى‏شدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب! و در كارها، با آنان مشورت كن! اما هنگامى كه تصمیم گرفتى، قاطع باش! و بر خدا توكل كن! زیرا خداوند متوكلان را دوست دارد. (آیه 159 سوره آل عمران )
جناب آیت الله خامنه ای
اما آنچنانکه توضیح دادم، بسیار تحت فشار قرار گرفتم تا در دادگاه علیه خود، دوستان و مجموعه سیاسی که با آنها همکاری می کردم و بیشتر از همه، علیه جناب آقای مهدی کروبی که در جریان انتخابات دهم ریاست جمهوری از ایشان حمایت کرده بودم اعتراف کنم و می گفتند "باید اعتراف کنی تا حُر شوی و پس از آن برای اسلام شمشیر بزنی". در ادامه چنین فشارهایی و پس از86 روز انفرادی و بعد از 50 روز بی خبری مطلق، عدم دسترسی به تلفن و ملاقات با خانواده (که منجر به طرح این پرسش در رسانه ها شده بود که آیا عبدالله مومنی زنده است؟) پس ازانجام تمرین زیر نظر بازجویان برای اعتراف علیه خود روانه دادگاه شدم. درحالیکه نه اجازه داشتم وکیلی برای خود اختیار کنم و نه البته علاقه ای داشتم حتی با اختیار کردن وکیل – وکیل تسخیری و مورد تایید و هماهنگ با بازجویان- به دادگاهی مشروعیت بخشم که دفاعیه متهمش پیش از محاکمه به او دیکته شده است. بازجویان به دروغ به من گفته بودند که قبل از مهرماه (1388) بدون حکم از زندان آزاد می شوی و کافیست در دادگاه متن مورد نظر را بخوانی تا از بند رهایی یابی. من اما بدنبال آن نبودم که با اعتراف در دادگاه علیه خود، از زندان رهایی یابم بلکه تنها به دنبال آن بودم که از فشار روحی و جسمی شبانه روزی بازجوها و مشت آهنین آنها خلاصی پیدا کنم، تا لااقل هر روز با فحش های رکیک و ناموسی خطاب به خود و خانواده ام مواجه نشوم، تا برای پذیرش یک اعتراف دروغ سرم را داخل چاه توالت فرو نکنند، تا از ضرب و شتم های پیاپی و سیلی و مشت بازجو خلاصی یابم، تا تهدید مداوم به اعدام و اعمال روش های کثیف در بازجویی تمام شود، تا مگر داستان کثیف اعتراف کردن به انحرافات اخلاقی نداشته، پایان یابد. به این ترتیب بود که با دفاعیه ای که برایم آماده شده بود به دادگاه رفتم.
در دادگاه تلاش کردم متن دفاعیه را به گونه ای بخوانم که مشخص باشد انشایی دیکته شده را از رو می خوانم. باید علیه خود اعتراف می کردم و متنی دیکته شده را که به مثابه کیفرخواست علیه خود بود به عنوان دفاعیه می خواندم، بدون آنکه اعتقادی به آن داشته باشم. باور کنید تردیدی وجود ندارد که حتی یک گناهکار نیز علاقه ای به اعتراف در دادگاه در برابر عموم ندارد.
اما تجربه زندان اوین و بازجویی های پرحاشیه ماموران وزارت اطلاعات، فرد را به آنجا می کشاند که حتی علیه خود به دروغ در دادگاه اعتراف کند و جالب این است که این اعترافات دروغ مبنای رای و حکم قاضی نیز قرار می گیرد. اگرچه من بارها در دوران بازجویی و بازداشت با فحاشی بازجوها خطاب به قاضی و دادستان نیز مواجه شدم؛ گویی که از نگاه آنها قاضی و دادستان در روند صدور حکم هیچ تاثیر و نظری ندارند و این آنها هستند که برای دستگاه قضایی کشور و کل نظام تصمیم می گیرند. در مورد عدم استقلال دستگاه قضا و مقامات قضایی نیز تنها به اولین جلسه ملاقات با دادستان جدید تهران یعنی آقای دولت آبادی اشاره می کنم. گرچه اوج فشار و شکنجه ها علیه من در دوره دادستان سابق تهران بود و ملاقات من با آقای جعفری دولت آبادی نیز پس از 5 ماه بازداشت و برگزاری دادگاه صورت می گرفت و طبعا انتظار چندانی نداشتم اما بازجوی مربوطه پیش از انجام این ملاقات موکدا به من گفت که نیاز نیست چیزی از آنچه بر من رفته است به دادستان بگویم و تصریح داشت که "دادستان هیچ کاره است و همه کاره من هستم" بازجو به من گفت که در ملاقات با دادستان بگو "وکیل نمی خواهم" و در نهایت این ملاقات نیز در حضور بازجویی که تجربه شکنجه های چند ماهه او بیش از هر چیزی برایم ملموس و باورپذیر بود انجام پذیرفت و بدیهی است که در این شرایط سخنی برای گفتن با مقام قضایی باقی نمی ماند.
مقام رهبری
باید توجه داشت که آیا قدرت نمایی نهادهای امنیتی در برابر مردم و جایگاه بالادستی آنها در تصمیم گیری های مربوط به روند سرکوب و مهار و کنترل تحولات سیاسی اجتماعی نشان از کاهش مشروعیت حاکمیت نداشته و وابستگی حکومت به قدرت سرکوب را به ذهن متبادر نمی کند؟ و آیا این باور هنوز در ذهن حاکمان ما ایجاد نشده که راه حل استفاده از زور برای ادامه حکومت منسوخ شده است؟ و آیا اینان همچنان پاسخ مناسب برای اعتراض، مخالفت و حق خواهی را سرکوب می دانند؟
بیش از چهارصد روز از بازداشت من می گذرد و اندکی پیش از عید نوروز نیز که با وثیقه ای سنگین از زندان آزاد شده و به مرخصی کوتاهی آمدم، به دلیل نپذیرفتن اراده تیم بازجویی به ادامه اعتراف علیه خود و دیگران در خارج از زندان، به حبس بازگشتم. به آگاهی می رسانم من همچنان به اعتقاداتی که پیش از بازداشت داشته ام پایبندم و آنچنانکه توضیح دادم سخنانی را که تحت فشار در دادگاه روخوانی کردم، بیان اعتقاد خود نمی دانم.
جرم ما این بوده و هست که برای بهبود شرایط کشور اصلاحات و دموکراسی را مناسب ترین روش می دانیم و می خواستیم قدرت نامحدود نهادهای بازدارنده دموکراسی را محدود کنیم. پرسش من این است که آیا حمایت از خواست ملت ایران برای دستیابی به دموکراسی کیفری برابر با تحمیل رفتارهای غیرانسانی و ظالمانه دارد؟ آیا هنوز زمان آن نرسیده که بپذیریم بیان و باور هیچ فرد و یا جریانی نباید موضوع محاکمه قرار گیرد؟
و آیا انتظار اینکه در صورت ثبوت شکنجه، شکنجه گر محاکمه شود انتظار گزافی است؟ اگر به دنبال دفع عملی ظالم و رفع ظلم هستیم محاکمه شکنجه گران است که می تواند به تشویق راه های موثر و عملی برای اجرای عدالت بیانجامد و این کاستن از ظلم و استبداد است که می تواند زمینه ساز اجرای عدالت و قانون گردد.
در نهایت نمی دانم که این ظلم ها و شکنجه ها بر من و خانواده ام که گوشه هایی از آن روایت شد، با چه منطق و به چه قصدی انجام شده است و پاسخی نیز برای این پرسش نمی خواهم چرا که "صلاح مملکت خویش خسروان دانند". اما آنچه می دانم این است که چنین رفتارهایی نه با عدالت و انصاف سازگار و نه با هیچ قانون وشرعی قابل توجیه است. امید که تشکیل یک کمیته حقیقت یاب، ما را از این ظلم های آشکار برهاند و لختی به سوی عدالت بکشاند.
وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلِیاء ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ. و بر ظالمان تكیه ننمایید، كه موجب مى‏شود آتش شما را فرا گیرد و در آن حال، هیچ ولى و سرپرستى جز خدا نخواهید داشت؛ و یارى نمى‏شوید! (قرآن کریم آیه 113 سوره هود)
والسلام
عبدالله مومنی
مرداد ماه 1389
زندان اوین


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به norooz-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به norooz@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازار امروز

Loading currency converter .. please wait

loading
currency converter
please wait
....

خبرهاي گذشته