هستي نيوز،از آن سوي فيلتر جمهوري اسلامي خبر پراكني ميكند

-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد...
http://groups.google.com/group/hasti-news
------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

Lastest News from Shahrgon for 12/16/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



سناریوی اول: فردی مبلغ 2000000 دلار را در حساب مشترک GIC خود و همسرش که بهره سالانه آن 1.5 درصد می باشد سرمایه گذلری نموده است. در صورت فوت فرد و همسر وی این ثروت طبق وصیت نامه به فرزندان خانواده منتقل می گردد. جهت انتقال این ثروت احتمال وقوع هزینه های زیر وجود دارد:

هزینه های مجری وصیت نامه:           30000  دلار         =         2000000 X 1.5%

هزینه های انحصار وراثت:               27300  دلار         =         1950000 X1.4%

هزینه های مشاوره قانونی:                40000  دلار         =         2000000 X 2%

هزینه های حسابداری:                     30000  دلار         =         2000000 X 1.5%

همانطور که مشاهده می کنید جمع کل این هزینه که مالیات نیز در آن لحاظ نشده برابر 127300 دلارمی باشد. در صورتی که این فرد سرمایه خود را دریک Seg. Fund  با 100% گارانتی سرمایه در هنگام فوت قرارمی داد علاوه بر گارانتی اصل سرمایه، دست یابی به رشد بالاتر و عبور از پروسه انحضار وراثت و پرداخت مالیات توسط ورثه نیازی به پرداخت هیچ یک از هزینه های بالا نیز نبود. این مثال قدرت استفاده ازسرمایه گذاری در Seg. Fund جهت انتقال ثزوت از نسلی به نسل دیگر را نشان می دهد.

سناریوی دوم: فرد 67 ساله ای که شرایط جسمی مناسبی ندارد میزان 500000 دلار ازسرمایه خود را قبل از بحران اقتصادی سال 2008 در یک Seg. Fund با 100% گارانتی سرمایه در صورت فوت قرارمی دهد. پس از وقوع بحران اقتصادی و سقوط بازار سرمایه ارزش سرمایه وی به 300000 دلار کاهش می یابد. این فرد 2 ماه پس ار وقوع بحران از دنیا می رود. ورثه وی میزان 500000 دلار را بلافاصله بعد از فوت وی و بدون پرداخت هرگونه هزینه جانبی از شرکت بیمه دریافت می کنند. این فرد با قراردادن سرمایه خود در Seg. Fund و با آگاهی از بیماری خود سرمایه خودرا گارانتی نمود و بدون نیاز به پرداخت مالیات و خارج از پروسه انحصار وراثت به نسل بعد منتقل کرد.

سناریوی سوم: یک مهندس 36 ساله به تازگی شرکت مشاور خودرا ثبت نموده. علی رغم وجود بیمه مسؤولیت مهندسی این فرد نگران وقوع یک شکایت که منجر به مصادره تمام اموال او در آینده شود می باشد و به همین دلیل تصمیم می گیرد مبلغ 100000 دلار که اخیرا از طریق ارث به وی منتقل شده را در یک Seg. Fund ده ساله با 100% گارانتی سرمایه در هنگام فوت و100% گارانتی سرمایه در هنگام سررسید قرار دهد. دراین حالت در صورت وجود یک Lawsuit علبه وی طلبکاران امکان دستیابی به سرمایه پس انداز شده وی در این Seg. Fund را ندارند. درمدت این ده سال به دلیل وقوع مسایل مختلف بازار سرمایه نه تنها رشد نداشته بلکه 10 درصد نیز افول نموده است، و به همین دلیل ارزش سرمایه این فرد پس از 10 سال 90000 دلار می باشد، ولی خوشبختانه به دلیل وجود 100% گارنتی سرمایه در هنگام سررسید فرد مبلغ 100000 دلار یعنی کل مبلغی را که سرمایه گذاری نموده بود را فارغ از افول بازار دریافت می کند.

نتیجه گیری

Seg. Fund یکی از محصولات بیمه ای است که برای سرمایه گذاری بسیار مناسب می باشد. استفاده از این محصول وبهره مندی از مزایای آن نیازمند نیازسنجی دقیق و بررسی Option های موجود می باشد. آگاهی از وجود ابزارهای متنوع سرمایه گذاری وبیمه امکان برنامه ریزی مالی مناسب را در اختیار افراد قرار می دهد. هرچند داشتن اطلاعات مالی نیاز مبرم افراد در جوامع توسعه یافته می باشد ، استفاده از مشاوره مالی مناسب می تواند نوید بخش آینده ای بهتر برای خانواده ها باشد.


 


شاید تا کنون متوجه ریتم در زندگی روزمره شده باشید وشاید افراد موفق و دارای شخصیت محکم و مستقل با اعتماد به نفس بالا را بارها از وضعیت راه رفتن و یا نشستن آنها تشخیص داده اید- افرادی که به شناخت ضمنی از وضعیت حالات و رفتار خود میرسند از الگوی خاصی برای راه رفتن استفاده میکنند که حرکات را به صورت یک ریتم واحد نشان میدهد .جدیدا دانشمندان با آنالیز گام توانسته اند ویژگیهای خلقی و رفتاری شخص را شناسایی کرده و بفهمند که شخص تحت تاثیر چه هیجاناتی قرار دارد- ریتم در زندگی موثر است و همانطور که فهمیدیم کل بدن دارای ریتم خاصی است که با عملکرد مغز در ارتباط مستقیم است.پس یکی ازراههای اولیه وبسیار ساده برای کنترل و تغییر عواطف توجه به گام برداشتن است .  با شروع این تمرین سعی میکنیم راه رفتن و گام برداشتنمان را درست کنیم با توجه به راه رفتن کم کم توجه شما به بدنتان نیز زیادتر میشودو توجه به بدن ساده ترین راه شروع مراقبه بوده و کمترین پیچیدگی را نسبت به راههای ذهنی و روانی دارد.پس در هر شرایطی که بودیم به محض آگاهی به ریتم بدن توجه کرده و بدن را از پایین به بالا یک بار چک کرده و عضله های تحت فشار را ازاد میکنیم و بدن را در ریتم دلخواه قرار میدهیم و سعی میکنیم با هوشیاری به بدنمان توجه کنیم.یادمان باشد کج نشستن /خم شدن /بد راه رفتن هر کدام برای ذهنمان تعریفی دارد که مانند یک کلید روشن میماند با برطرف کردن آن و رها کردن عضله های گرفتار میتوانیم آن کلید را خاموش کرده و به ذهن اجازه بدهیم توجه بیشتر به موضوع اصلی داشته باشد و آگاهی بیشتری به اطراف نشان دهد.با تمرین مکرر در خواهید یافت که در پایان روز از انرژی بیشتری برخوردارید- شاداب ترید و ذهنتان فعالیت بهتری دارد.دلیل آن این است که ذهن و بدن را از انجام کارهای ناخواسته بازداشته اید و در نتیجه از اتلاف انرژی جلوگیری کرده اید.در این تمرین به خودتان هیچ فشاری نیاورید و خود را ملزم نکنید چون این تمرین فقط در آرامش تاثیر گذار است. وقتی به مهارت رسیدید در شرایط استرس و هیجان هم میتوانید عواطف را کنترل کنید.  تمرین آزاد کردن عضلات و توجه به ریتم بدن با موسیقی تاثیر به مراتب سریعتری دارد.ریتم و ملودی که در موسیقی وجود دارد با مراقبه  کاملا میتواند در ارتباط بوده و  حصول نتیجه را آسانتر کند.بشر به محض رسیدن به تمدن با موسیقی مانوس شد .دو تئوری در پیدایش موسیقی وجود دارد 1- تئوری کار: موسیقی را بر گرفته از کار مردمان پیشین و ایجاد اصوات در حین دم و باز دم میداند که کم کم به شکل ریتم در آمده است2 – تئوری سکس: که به وجود آمدن موسیقی را از ایجاد اصوات و آوازهایی که توسط انسان یا حیوانات برای جلب توجه جنس مخالف بوده  میداند که این اصوات و آوازها ملودیها را ایجاد میکند.این دو عامل مهم موسیقی یعنی ملودی یا آهنگ و ریتم یا ضرب آهنگ باعث بوجود آمدن موسیقی شده است و ما کمی در مورد آن صحبت خواهیم کرد.

ملودی شامل چند نت با فواصل و کشش معین بوده که یک آهنگ را بوجود میآورد.هر ملودی پیامی را به شنونده منتقل میکند و این پیام ها متواند خاطره ای را زنده کرده و یا وی را به شوق آورده و یا کسل کند. این نشان دهنده این است که ملودی میتواند چیزی را در ذهن ما تدایی کند .هر ملودی از هفت نت ایجاد شده که از این هفت نت میتوان بینهایت ملودی ساخت .برای درک بهتر این موضوع اگر به کتب قدیم مراجعه کنیم در میابیم که قبلا موسیقی جزو دروس ریاضی بوده و همانطور که ما میتوانیم بینهایت عدد بنویسیم بینهایت ملودی هم میتوانیم ایجاد کنیم .مثال دیگری برای رابطه موسیقی و ریاضی میتوان از قانون فاکتوریل در ریاضی نام برد که در موسیقی نیز کار برد دارد.شاید برایتان جالب باشد که بدانید که نت توسط یک کشیش فرانسوی ابداع شد و در ابتدا 6 نت بوده و نت سی  بعدا به نت ها اضافه شده و بیشتر ملودیهای ابتدایی توسط کشیشان بوجود آمده و این مسئله بعد از آزاد سازی موسیقی توسط کلیسا و اعلام حرام نبودن آن بود چون دریافته بودند که به وسیله موسیقی بهتر میتوانند دین خود را تبلیغ کنند.

در هفته های آینده بیشتر به بررسی دوره های موسیقی و تاثیر آن بر بدن و روشهای مراقبه با آن میپردازیم.


 


در آن لحظه که مرگ حادث می‌شود، اتمها شروع می‌کنند به باز شدن. مثل غلامانی که سالها کار می‌کردند تا چهارچوبی بنام انسان را سرپا نگاه دارند، اما حالا بانگ آزادی خود را شنیده‌اند. ناگهان بانگی برآمد، خواجه مرد!... اجزایی که تا کنون کلیت بدن شما را تشکیل می‌دادند، از این لحظه مانند کاپشن چند لایه‌ای از تن شما به در می‌ایند و هر لایه آن در جهت متفاوتی براه می‌افتند. برآمدن آخرین نفس، همچون صوراسرافیل، اعلان حل شدن میلیاردها میلیارد، اتم محبوس در بدن شما را با زمین اطراف می‌دهد. همچنان که بدن تجزیه شده و در محیط اطراف حل می‌شود، سلول‌های آن در هزاران فرم جدید، مانند صور فلکی وارد شده و هویت جدیدی به‌خود می‌گیرند. بعضی تبدیل به برگ‌های درختان افرا می‌شوند، گروهی لکه‌های صدف یک حلزون می‌شوند، برخی در هسته یک ذرت حل می‌شوند، عده‌ای آرواره یک کفشدوز را تشکیل می‌دهند و تعدادی به شکل پرهای تاج یک پرنده به حیات خود ادامه می‌دهند.

اما حقیقت این است که این میلیاردها اتم تشکیل دهنده شما، بصورت اتفاقی و شانسی کنار هم قرار نگرفته بوده‌اند. آنها با هم یک مجموعه هماهنگ و با هدف و هویت بنام شما را تشکیل می‌دادند و حالا هم به همان کار ادامه می‌دهند. تک تک آنها را اگر زیر میکروسکوپ نگاه کنید، نام خود را روی آن می‌بینید. پس شما از بین نرفته‌اید، بلکه فقط تغییر فرم داده‌اید. به همین سادگی. در این فرم جدید، شما بجای بالا دادن ابرویتان، حالا بال حشره‌ای را بالا می‌دهید. و یا بجای تکان دادن انگشتانتان، اینجا ساقه گندمی را تکان می‌دهید. این خود شما هستید بدون هیچ تفاوتی، فقط شکل بیان‌تان تغییر کرده است. اگر تابحال برای بیان احساس لذت و شادی لب‌های خود را به نشانه خنده از هم باز می‌کردید، حالا این کار را با رقصاندن برگ‌های یک جلبک آبی، یا واژگون نگاه داشتن غنچه یک گل شیپوری و یا چرخیدن یک سنگ صاف اطراف یک گرداب کوچک انجام می‌دهید.

از زاویه نگاهی که شما الان نشسته و این مطلب را می‌خوانید، این نحوه از آخرت، بنظر بدون انگیزه و اعتماد، بی‌هدف و نامتمرکز خواهد رسید. اما در واقع چنین نیست. این یک طرح عالی است. باور کنید! شما فعلا نمی‌توانید مزه داشتن بدنی که به اطراف و اکناف عالم کشیده شده را حس کنید. این یک تعریف جدید و متفاوت از شماست. نپرسید چرا و چگونه؟ زیرا تعریف قبلی از انسان نیز با تایید و اجازه و منطبق بر فهم شما نبود. اما به آن عادت کردید. حالا هم سعی کنید، این را بفهمید و با آن منطبق شوید. کاری که خواهی نخواهی، در آنجا مجبور به انجامش هستید. تصور کنید شما در آن واحد، با یکدست چمنهای خانه‌ای را در شهر آشفته می‌کنید در حالیکه با دست دیگرتان روی آبهای دریا از منقار حواصیلی ماهی می‌گیرید. همان موقع که سرتان را به شاخه‌های درخت کاجی در الاسکا تکیه داده‌اید، پایتان روی کوهان شتری در افریقا در حال دویدن است. همه اینها در حالی است که این خود شما با همین هویت واحد هستید که این تغییرات را حس می‌کنید. این تعریف جدیدی از انسان در آن دنیاست که به حیات خود ادامه می‌دهد. در آنجا شما دوباره طعم لذت جنسی را تجربه خواهید کرد، اما با تفاوتی ماهوی. تفاوتی که هیچگاه با این بدن‌های کنسرو شده مادی فعلی، امکان شناخته شدن نداشت. اوجی از لذت که اساسا در این دنیا که همه چیز تحت سیطره کمیت متراکم است، قابل درک نیست. در آنجا ما از سلطه تراکم خارج شده و منبسط می‌شویم. با حفظ خود بودنمان. درعین این همانی‌مان. در آنجا شما می‌توانید در آن واحد با مکان‌های متفاوتی در ارتباط باشید. شما با دست‌های چند منظوره برای همسرتان که او نیز دستان مواج و چندکاره دارد، بوسه می‌فرستید. فرزندانتان با رودهای خروشان بسوی هم حرکت می‌کنند و بهم می‌رسند. با حرکات موزون باد به حرکت درمی‌ایید و از مزارع سرسبز تا قله کوه‌ها و از اعماق اقیانوس‌ها تا دل تاریک جنگل‌ها سرک می‌کشید. در حالیکه این خود شمایید که همه جا هستید.

یکی از مشکلات آنجا، کمابیش مثل همین دنیا، این است: شما هیچوقت ثابت نیستید که همیشه در حال سیلان و حرکت‌اید. همانطور که در این طبیعت سیبی از درخت می‌افتاد و می‌پوسید، شما هم در آنجا قابلیت رفتن در فرم‌های جدید و از دست دادن فرم‌های قدیم را پیدا می‌کنید. همسر شما ممکن است قالب عوض کرده و در مهاجرت دسته‌جمعی پرندگان به گرمسیر از شما جدا شود، و یا با تمام شدن زمستان، در فرم جدید، دوباره همراه با گله گوزنها از دشت فاصله گرفته و به قله‌های کوهها بازگردد. شاید هم در هیبت یک جویبار کوچک در زمین فرو رفته و از جایی بسیار دور و ناشناخته سر برآورد.

مشکلات دیگر نیز مانند همینجا رخ می‌نمایند: وسوسه - خشم - غم و اندوه - اضطراب – بی‌اعتمادی - گناه و از یاد نبرید که ترس برخواسته از انتخاب آزاد است. ساده‌لوحی نکنید که باور کنید گیاهان با تغذیه از نور آفتاب اتوماتیک رشد می‌کنند، یا پرندگان مسیر مهاجرتشان را براساس غریضه انتخاب می‌کنند، یا گوزن‌ها بر اساس ژن از قله به دشت یا برعکس می‌روند. در واقع هر چیزی (حرکتی) در این عالم در پی چیزی است. اتمهای شما می‌توانند منبسط و منتشر شوند اما نمی‌توانند دست از جستجو و کندوکاو بردارند. گستره انتشار شما، مانع تحقیق و دستیابی به بهترین حالت گذراندن وقتتان نیست.

هرچند هزار سال یکبار، همه اتم‌های شما دوباره دور هم جمع می‌شوند. مثل وقتی که رهبران کشورها و ملیت‌های مختلف برای یک گردهمایی جلسه می‌کنند. آنها هم از اطراف و اکناف جهان به یک نقطه می‌رسند تا در قالب یک انسان دوباره غلیظ شده و کنار هم متراکم شوند. آنها در این گردهمایی تجربیات بدست آورده خود را با دیگران قسمت می‌کنند و از این رهگذر در کمیت و کیفیت تکامل می‌یابند. آنها جمع می‌شوند تا یکبار دیگر نوستالژی دوران دور را باهم مرور کنند و از نقطه آغازین خود که چه متراکم و بهم فشرده بودند، یاد کنند. در این گردهمایی یا قالب جدید که برای اتم‌های ما حالت یک تعطیلات پایان سال در کنار فامیل را خواهد داشت، آنها از احساسات فراموش شده قدیمی مانند حس خویشاوندی لذت خواهند برد. آنها دور هم جمع می‌شوند تا کندوکاو کنند در پی چیزی که یکبار در قدیم آنرا داشته و می‌شناخته‌اند، اما قدرش را ندانسته‌اند.

این گردهمایی برای مدتی گرم و شاد و شادی‌بخش است. اما این خوشی فقط تا وقتی ادامه می‌یابد که آنها دلشان برای آزادی و رهایی‌شان تنگ نشده است. در قالب تنگ و محدود جسم انسانی، مرض ترس از فضای تنگ ومحصور بسراغ اتم‌های شما خواهد آمد. چرا که در این فرم: حالات بیان احساس بطرز دردناکی محدود و همه چیز به چهاردست و پا و اعضای کوچک و ناتوان انسان محصور است. در این پیکر ناقص انسانی آنها امکان دیدن سر خیابان را ندارند، آنها تنها می‌باید با کسی در فاصله مشخص و نزدیک حرف بزنند. آنها نمی‌توانند شخصی را در فاصله دور هرچند که بشدت مایل باشند، لمس کنند. ما در پایین‌ترین درجه از حداقل امکانات مورد نیاز اتم‌ها قرار داریم. در این قالب انسانی، اتمهای بدن ما، در آرزوی زیستن در نوک قله‌ها، بودن در اعماق دریاها، سوار بر گردبادها، بدنبال آزادی و رهایی می‌گردند. ...آزادی و رهایی که قبلا چشیده و در خاطر دارند.


 


راه صحیح خوردن میوه‌ها این است که میوه‌ها را بعد از مصرف غذا نخورید.  میوه‌ها باید زمانی خورده شوند که معده خالی است. اگر میوه‌ها را به آن صورت بخورید، نقش مهمی در مسموم کردن سیستم بدنتان خواهند داشت. بدنتان به یکباره با مقدار زیادی انرژی مواجه می شود که این انرژی به جای مفید بودن باعث از دست دادن وزن و کاهش قدرت برای انجام دیگر فعالیتهای زندگی می شود.

میوه مهم ترین خوراکی است 

برای مثال درنظر بگیرید که دو تکه نان و یک تکه میوه خورده‌اید، تکه میوه آماده است که مستقیما وارد معده‌تان و روده تان شود اما به دلیل آن دو تکه نان، از ورود سریع آن به معده جلوگیری می‌شود. در این بین همه غذا فاسد شده تخمیر می‌شود و به اسید تبدیل می‌شود و به محض اینکه درون معده، میوه با غذا و آنزیم‌های گوارشی تماس پیدا می‌کند، همه حجم غذا شروع به از بین رفتن و فاسد شدن می‌کند.

پس لطفا میوه‌های خود را زمانی مصرف کنید که معده‌تان خالی است و یا قبل از خوردن وعده‌های غذایی‌تان میل کنید.

شما بارها شنیده‌اید که بسیاری شکایت می کنند که هر زمان که هندوانه میخورم، غذا بالا می‌آید، و یا هر زمان که میوه درخت قهوه سودانی را می خورم معده‌ام نفخ می کند، زمانی که موز می‌خورم همش حس اینکه باید فورا به دستشویی بروم را دارم و غیره. در حقیقیت همه اینها اتفاق نخواهند افتاد اگر میوه را زمانی بخورید که معده تان خالی است.

میوه‌ها با غذای فاسد شده ترکیب می شوند و گاز تولید می کنند و درنتیجه شما بالا می آورید.  سفیدی مو، تاس شدن، عصبانیت و گودی‌های سیاه زیر چشم، همه شان اتفاق نخواهند افتاد اگر با معده خالی میوه میل کنید.

با توجه به تحقیقات دکتر هربرت شلتون، بایستی بدانیم که چنین موضوعی صحیح نیست که بعضی از میوه ها مانند پرتقال، نارنج و لیمو خودشان اسیدی هستند. چرا که همه میوه‌ها در بدن قلیایی می شوند اگر شما روش صحیح میوه خوردن را کاملا بیاموزید.  شما به راز زیبایی، عمر طولانی، سلامت، انرژی، شادابی و وزن طبیعی دست پیدا خواهید کرد.

زمانی که نیاز دارید که آب میوه بنوشید، فقط آب میوه تازه بنوشید نه آب میوه کنسروها. حتی آب میوه‌هایی که بسیار سفت هستند را ننوشید. میوه‌های پخته شده را نخورید چرا که هرگز ماده مغذی میوه‌ها را دریافت نخواهید کرد و تنها مزه‌شان را دریافت می کنید. پختن، تمام ویتامین‌ها را از بین می برد.

اما به هرحال خوردن میوه کامل بهتر از نوشیدن آب آن است. اگر باید آب میوه بنوشید، طوری بنوشید که دهانتان پر شود و آن را آرام آرام غورت دهید چرا که باید اجازه دهید که آب میوه با بزاق دهانتان قبل از غورت دادن آن، کاملا ترکیب شود.

شما می توانید برای پاکسازی بدن تان ۳ روز روزه‌ی میوه بگیرید و به مدت ۳ روز فقط میوه بخورید و در آخر متعجب می شوید از اینکه دوستان تان به شما می گویند که چقدر پوستتان درخشان و صاف شده است

کیوی - میوه کوچک اما بسیار مقوی 

این میوه منبع خوبی از پتاسیم، منیزیم، ویتامین ای و فیبر است. حجم ویتامین سی این میوه ۲ برابر حجم ویتامین سی پرتقال است

سیب - روزانه خوردن یک سیب، دکتر را از شما دور می کند.  اگر چه سیب مقدار کمی ویتامین سی دارد، اما دارای آنتی اکسیدانها و فلاونها است (ماده شیمیایی بی رنگ و متبلور) که هر دوی اینها فعالیت ویتامین سی در بدن را زیاد کرده و تسهیل می بخشند و درنتیجه ریسک مبتلا شدن به سرطان روده، حملات قلبی و سکته کاهش پیدا می کند.

توت فرنگی - میوه محافظ 

توت فرنگی بالاترین قدرت اکسیدان‌ها را در میان اکثر میوه‌ها دارد و از بدن در برابر ابتلا به سرطان، گرفتگی رگها و رادیکالهای آزاد محافظت می کند.

پرتقال – دارویی شیرین 

مصرف روزانه ۲ تا ۴ عدد پرتقال جلوی سرماخوردگی را می گیرد، کلسترول را کم می کند و از ایجاد سنگ در بدن جلوگیری کرده و یا سنگ های موجود در بدن را از بین می برد و همچنین ریسک ابتلا به سرطان روده را کاهش می دهد.

هندوانه - بهترین تسکین دهنده تشنگی 

از ۹۲% آب تشکیل شده است، همچنین حاوی بالاترین دوز گلاتاتیون است که به بالارفتن سیستم دفاعی بدن کمک می کند، همچنین آنها اصلی ترین منبع لیکوپین هستند که اکسیدانی برای مبارزه با سرطان است دیگر مواد مغذی موجود در هندوانه ویتامین سی و پتاسیم هستند.

عنبه (انبه) - نشان بالاترین برای ویتامین سی 

آنها بهترین برندگان برای داشتن بالاترین میزان ویتامین سی هستند. این میوه سرشار از کاروتین است که حاوی ویتامین آ بوده و برای چشم‌ها مفید می باشند.

بعد از خوردن غذا آب سرد ننوشید!

نوشیدن آب سرد بعد از غذا = سرطان

می توانید باور کنید؟ شاید نوشیدن یک لیوان آب سرد بعد از غذا، بسیار لذت بخش باشد اما آب سرد مواد روغنی که در آن لحظه مصرف کرده اید را سفت می کند و روند هضم غذا را کند می کند و زمانی که این رسوب ها با اسید واکنش نشان می دهند و شکسته می شوند و سریعتر از غذاهای جامد، بسیار سریع توسط روده جذب می شوند. این امر موجب چاقی و سپس سرطان می شود، بهتر این است که بعد از غذا، سوپ گرم و یا آب ولرم مصرف کنید.

در مورد حملات قلبی بیشتر بدانیم!

خانم ها باید بدانند که تنها نشانه حمله قلبی، احساس درد در بازوی چپ نمی باشد، به درد شدید در ناحیه فک و آرواره بسیار توجه کنید.

هرگز اولین درد در ناحیه قفسه سینه را در هنگام حمله قلبی نخواهید داشت. حالت تهوع و عرق کردن شدید از نشانه‌های معمول است.  تقریبا۶۰ درصد مردم که دچار حمله قلبی در خواب شدند، دیگر هرگز بیدار نشدند. درد آرواره ممکن است شما را از خوابی آرام بیدار کند. بهتر است مراقب باشید و آگاه، هر چقدر بیشتر بدانیم، شانس بیشتری برای نجات یافتن داریم.


 


توانم را فریاد داد، دیده‌ها در اطراف گسترده شد، شهاب-‌سنگ‌ها غرش را اولین دانستند و تاریکی ازعظمت ترس رخت برچید و زمین را محو روشنایی کرد.

در این اثنا شهامت، رشادت، شهادت و شجاعت بر شهود مرگ نماز گزاردند.

همه بر هم انجمن گشتند تا از قربت ترس بر نگاهشان، آشنایی بر گزینند و در انبوه روشنایی به فرارقانع باشند ولی نشانه‌های خشم آستانه‌ی زمین را به دریدن دست انداخته بود.

شگفتی از آنگاه بیشترگشت که روشنایی هم تاب نیآورد و انجمن را بر کناری ترجیح داد و حال هر آنچه می دیدند از آشنایی تیره بود، آسمان رنگواری زمستان را در بهار اثر می داد وشفق را در حالی که ماهی نبود، ممکن می ساخت.

 

از انبوه گل و اوج ترانه

کنم اندیشه ای درذات هستی

که اول بار تو گشتی لان سازم

چونان دادم به لمس تو امیدی

که اول بار تو بودی غم گسارم

چونان کردم به یادت تاب هر وقت

که اول بار تو گشتی عاشق من

تو ای امید از جان مست گشته

به پایان ده نگاه سرد دوری

فراوان گو از این عشق کنونی

که در دستم نوید سبزو دوستی است

دوباره دوست گردیم و غروری است

خدایا چنگ دادم بر شکوه ات

همان انگیزشی، کز آن سرودم

خدایا گرم گشتم در وجودت

همان احساس قاطع در وجودم

به ساز و دم و آهنگ زیبا

قسم دادم که من گشتم هویدا

مهسای من !

به آن سونگاه میکنم ولی هیچ نمی بینم، نگاهم را در دوردست ها پنهان می کنم ولی هیچ آشنایی را نمی‌بینم، توانم را فدای ابهامی می کنم تا در آن لحظه از شک به دور باشم ولی در پایان که از هویت راه مطلع میشوم،

آه حسرت می فشارم ولی باز هم در فرصتی دیگر ماندگار ابهامات می شوم

مهسای من !

تو رفتی تا باز هم مرا از ابهامی دور و به مبهمی دیگر تازه سازی

فراوان دست می دهم اگر که دستم را اگر چه در ابهام ولی فراتر از شک بخواهی، مدت ها به منشا نور خیره می شوم چرا که تاریکی پس نور را به گمان می بلعم ولی بازهم اسیر ابهامات تاریک تری میشوم

مهسای من !

در آن سوی ضمیرم اندکی چند، سبک بالانه می سویم!

کدامین باشد که تجلی رخسار را، به عظمت فراسوی چشمانم بنگرد؟!

کدامین باشد که شب تابناک را، به خوبی یاد کند؟!

کدامین باشد که شکوه را به پاس محبت درونم، به دامان گیرد؟!

وکدامین باشد که ترانه هایم را، به دیده بنگرد؟!

 

جوابی ندارم !

هرآنچه که هست، بگو باشد که در گرو ابهام، خوش انگیزتر است.


 


مثلاً گاهی به سرم می زند که ممکن است به ما دروغ گفته باشند.  فکرش را بکنید.  همه چیز را.  مثلاً دروغ گفته باشند که دزدهای دریایی دزد بوده اند. کسی چه می داند؟ ما که آن موقع آنجا نبوده ایم. شاید این سربازها بوده اند که مال و اموال مردم را به غارت می برده اند و دزدهای دریایی در حقیقت مردان شجاعی بوده اند که تحمل آن وضع ننگین را نداشته اند و در آبهای دور به جنگ سربازها می رفته اند. کسی چه می داند؟ تاریخ را که دزدهای دریایی ننوشته اند. تاریخ را که مردمان غارت شده ننوشته اند. ما هم که به غیر از فیلمهای آمریکایی جای دیگری دزد دریایی ندیده ایم. آدم چه می داند؟

یا شایدهم راست گفته اند و دزدهای دریایی واقعاً دزد وغارتگر بوده اند ولی جنگ را از سربازهای بی گناه برده اند و به خشکی برگشته و لباسهای سربازها را پوشیده اند و خودشان را به شکل آنها در آورده اند.  آنوقت تاریخ را اینطور نوشته اند تا مردم ندانند همینها بوده اند که اموال مردم را غارت می کرده اند و وقتی به قدرت رسیده اند به شمایل آدمهای خوب و حافظ مال مردم درآمده اند.

تصدیق کنید که امکانش هست. آدم چه می داند.

اصلاً نمی دانم چرا همۀ مردم اصرار دارند خوب باشند؟ خوبی و بدی هم از آن قصه هاست.  مانند صفر که با آن هیچ چیز دنیا را نمی شود شمرد ولی اولین عدد درسلسلۀ اعداد است. با خوبی و بدی هم هیچ چیز واقعی این دنیا را نمی شود سنجید و حتی اگر از حیطۀ دانش ما هم خارج شود هیچ چیز از دنیای ما کم نمی آید. با وجود این، همه چیز باید خوب یا بد باشد. فکرش را بکنید، شیری می غرد و بعد آهویی را به نیش می کشد وهیچ کس با خوب و بدش کاری ندارد. فقط کارهای آدمیزاد است که مرتب دیگران مشغول گزارش و بحث و تجزیه و تحلیلش هستند. انگار در این کائنات فقط آدمی است که باید کارهایش خوب یا بد باشد.

من گاهی فکر می کنم صفر را فقط برای همین درست کرده اند که منهای یک را معنی کند. چون اگر صفر نبود منهای یک هم وجود نداشت. منهای یک یعنی یکی آنطرفتر از صفر، در خلاف جهت. حالا اگر صفر نبود جهتی هم وجود نداشت. بدی هم مثل همان منهای یک است. وجود ندارد. یک نفر برای خودش شروعی انتخاب می کند و اسم یک جهتش را خوب می گذارد. به همین راحتی. اما مثل ظلمت که نیست، بدی هم وجود ندارد. باور ندارید خودتان بروید غاری پیدا کنید و در دورترین نقطۀ زمین که قرنهاست نوری به آن نرسیده کبریتی بزنید. ظلمت هر چقدر هم غلیظ باشد بلافاصله و بدون کوچکترین مقاومتی ناپدید می شود. آنوقت ما می گوییم «روشنایی بر تاریکی غلبه کرد» «خوبی بر بدی غلبه کرد» و فکر نمی کنیم چطور چیزی می تواند بر غیبت خودش غلبه کند؟ در تاریکی و بدی ذره ای مقاومت یا خشونت نیست. این ما هستیم که عادت کرده ایم همه چیز را از دریچۀ جنگ و مبارزه نگاه کنیم.

حالا اگر صفر نبود، جهتی هم وجود نداشت. همان یک مبدأ می ماند.

اصولاً یک، مبدأ بهتری است و اگر از من بپرسید، اصلاً دو، یک بعلاوۀ یک نیست بلکه همان یک است که به دو قسمت شده، مثل سلولی که تکثیر می شود. مگر خداوند خودش اینطور کائنات و کون و مکان را نیافریده؟ مگر عشق و خلاقیت در همین قسمت شدن های مکرر نیست؟ عشق یعنی تکثیر شدن. تکثیر شدن  و وحدانیت خود را نگاه داشتن.

حالا فکرش را بکنید می آیند خطی روی خاک می کشند و زمین را به دو قسمت می کنند و هر قسمت هم برای خودش مرید و طرفداری پیدا می کند. جالبتر اینکه هر طرف می خواهد با هر لطایف الحیلی هم که شده خوب جلوه کند، و اگر بتواند،  این را هم کافی نمی داند و ادعا می کند که اصلاً سر قفلی خوب بودن را خریده است تا طرف دیگر را بد قلمداد کند.  گویا مهمترین اثبات نفس خوبی در همین بد خواندن نقطۀ مخالف است و نه در عمل دیگری. غافل از اینکه تقسیمی که وحدانیت خود را حفظ نکند خالی از هر عشق است، حالا هر کسی هر طرف آن می خواهد ایستاده باشد.

گاهی فکر می کنم که من  با  چقدر خطوط کشیده شده روی دیوارهای ذهنم بزرگ شده ام. خطوط رنگین و درهمی که گیجم کرده اند. خطوطی که هر از راه رسیده ای در ذهن من کشیده و صدها طرف و جهت و جبهه و عقیده و سبک و درست و نادرست و خوب و بد و هزارها رنگ و سایه در روح من آفریده است. گاهی فکر می کنم که بارها و بارها در ذهن من حتی دو جبهۀ رودررو، هر دو خوب یا هر دو بد جلوه کرده اند و من سالها گیچ و مبهوت به دنبال جوابی برای سؤالی گشته ام که وجود نداشته است. و گاهی فکر می کنم که حقیقت تنها می تواند زیر همین خطوط رنگین و در هم پنهان باشد که اگر می توانستم آنها را از ذهنم پاک کنم ببینمش. گاهی فکر می کنم خدا تنها در معبدی می تواند ظهور کند که کاملاً خالی باشد.

باور کنید جدی می گویم. آدم بیشتر باید باشد تا اینکه خوب باشد. تقصیر آیینه ها نیست اگر ما شهامت دیدن نداریم.


 


مقدمه

ادبیات پارسیِ دری از سده‌های نخست هجری – که رسمیت یافت- مراحل مختلفی را پشت سر گذاشت. پارسی دری در سده‌های سوم و چهارم آمیخته به واژه‌های عربی شد. ورود ترکان سلجوقی در سده‌ی پنجم و حمله مغولان در سده‌ی هفتم به ایران به ورود واژه‌های ترکی و مغولی به ادبیات پارسی کمک کرد و این خود باعث مغلق‌نویسی بیش‌تر شد. گرچه از عهد تیمور گرایش‌هایی به نثر مرسل و ساده پیدا شد (بهار، ۱۳۸۱ :۳۳۹)، اما این گرایش‌ها محدود بود. وضعیت شعر پارسی البته بهتر از این بود و آسان فهم‌تر.

در دوران صفوی، نثر و شعر رو به انحطاط بود و یا پیشرفتی نداشت؛ چراکه شاهان صفوی تنها به اشعار مذهبی صله می‌دادند. در این روزگار، شاعران مدیحه‌سُرا، به‌سان شاعران مداح اهل بیت مورد توجه نبودند. وُشانی، یکی از شاعران این عصر به پاداش بیتی در مدح حضرت علی از شاه عباس، هم‌وزن خود طلا دریافت کرد (همان: ۱۲). این بی‌توجهی شاهان صفوی به شاعران، باعث مهاجرت بسیاری از آنان به دربار عثمانی و بیش‌تر به دربار مغولان هند شد. بدین ترتیب بود که سبک هندی شکل گرفت. در این سبک دقت در ایجاد مضامین تازه و بهره‌گرفتن از استعاره، مجاز، خیال‌بافی‌ها و نازک‌اندیشی‌های دور از ذهن به حدی رسید که گفته‌ها و سروده‌های شعرای این عهد از لطف و ذوق عاری شد. تنها اشعار محمدعلی صائب تبریزی در این سبک متمایز است (همان: ۸ و ۱۱).

در زمینه‌ی نثر نیز همان روال طی شد و نفوذ زبان ترکی که زبان محاوره و گاه نوشتاری دربار صفوی بود، ضربه‌ای بود که بر زبان و ادبیات پارسی وارد شد؛ هرچند آثار آن در دوران بعدی مشخص شد (میلانی، ۱۳۸۲: ۳۱۱). شاید یگانه اقدام موثر ادبی در دوران صفوی، ترجمه‌ی شماری داستان از جمله داستان‌های رزم‌نامه، راماین، مهابهاراتا و سوکه شپتانی از سانسکریت و لهجه‌های هندی به پارسی بود. ترجمه‌ی این داستان‌ها به زبانی ساده، روان و شیوا بود (کامشاد، ۱۳۸۴: ۲۶-۲۵).

دوران کوتاه پرآشوب نادرشاه افشار، مجالی برای پروردن شاعران نبود. دوران وی با نام میرزامهدی‌خان استرآبادی شناخته می‌شود. میرزامهدی‌خان که منشی و وقایع‌نگار روزگار نادر بود، با مهیّاکردن مقدمات تدوین سنگلاخ، فرهنگی ترکی– فارسی، راه برای ساده‌سازی اصطلاحات پیچیده‌ی ترکی فراهم کرد. از سوی دیگر دو اثر، یعنی دره نادره و جهانگشای نادری را در یک موضوع ولی با دو نثر متفاوت بودند، نوشت؛ یکی با نثری پیچیده و دیگری ساده و روان. بدین وسیله اثبات کرد که کوشش او برای تحول نثر و ساده‌نویسی، کوششی از روی شناخت و وظیفه است نه از روی ناتوانی و کم‌دانشی (زرگری‌نژاد، ۱۳۸۰: ۲۰۴).

در دوران زندیه (۱۱۴۲-۱۱۷۴ش. / ۱۷۶۳-۱۷۹۵م.) در اصفهان دو سه تن از شاعران، از سبک هندی روی برتافتند و به پیروی از طرز و شیوه‌ی استادان سده‌های پیشین پرداختند. مشهورترین این شاعران سیّدمحمد شعله‌اصفهانی، میرزامحمد نصیراصفهانی و مهم‌تر از همه، میرسیّدعلی‌محمّد مشتاق بودند. بر اثر تشویق آنان دیگرانی از جمله آقا محمّدتقی صهبای‌قمی، لطفعلی‌بیگ آذربیگدلی شاملو، سیّد‌هاتف اصفهانی و حاجی‌سلیمان صباحی‌بیدگلی نیز به این جریان پیوستند. این شاعران که پیشکسوت شاعران روزگار فتحعلی‌شاه بودند از شاعران سبک عراقی تقلید می‌کردند (آرین‌پور، ۱۳۷۲: ۱۳-۱۴). در دوران زندیه، ابوالحسن غفاری‌کاشانی در گشن مراد و عبدالکریم بن علی‌رضا الشریف در تاریخ زندیه برخلاف مورخ هم‌روزگارشان یعنی میرزامحمدصادق نامی‌اصفهانی به نثری روان نوشتند و از پیچیده‌نویسی فاصله گرفتند (زرگری نژاد، ۱۳۸۰: ۲۰۷ و ۲۰۹).

دوران قاجاریه

به گواهی سرجان ملکُم که دو بار میان سال‌های ۱۱۷۹ش. /۱۸۰۰م. و ۱۱۸۹ش. / ۱۸۱۰ م. به ایران آمده بود، آقا محمّدخان از لفاظی در مکاتبات دولتی متنفر بود. در نتیجه دبیران را مجبور می‌کرد نامه‌ها و مکاتبات را به ساده‌ترین صورت ممکن بنویسند (نفیسی، ۱۳۷۲: ۷۳). با این وجود، احسن التواریخ یا تاریخ محمدی که به وسیله‌ی محمدفتح الله بن محمّدتقی ساروی، وقایع‌نگار این عصر نوشته شد، نثری پیچیده و مغلق دارد (زرگری نژاد، ۱۳۸۰: ۲۱۰-۱۱).

دوران آقا محمّدخان (۱۱۷۴-۱۱۷۶ش./۱۱۹۵-۱۱۹۷م.) به دلیل درگیربودن وی به جنگ فرصتی برای تشویق شاعران وجود نداشت، اما دوران فتحعلی شاه (۱۱۷۶-۱۲۱۳ش./۱۷۹۷-۱۸۳۴م.) که خود شاعر بود و با تخلص «خاقان» غزل می‌سرود متفاوت بود. از آن‌جایی که شاه، شاعران را بسیار گرامی ‌می‌داشت، صدها شاعر به ملک‌الشعرایی ِ فتحعلی‌خان صبا، به امید گرفتن صله، انجمنی به نام «انجمن خاقان» تشکیل دادند. شاعران این انجمن از شیوه فردوسی، عنصری، فرّخی، منوچهری، سعدی و حافظ پیروی می‌کردند. آنان از حد تقلید صرف از این شاعران فراتر نرفتند (آرین پور، ۱۳۷۲: ۱۵) و این با رویکرد به گذشته و فاصله‌گرفتن از حال همراه بود؛ در حالی که نیازهای زمان قاجار چیز دیگری بود (کریمی‌حکاک، ۱۳۸۴: ۶۶-۷۲). آنان اگرچه با بازگشت به گذشته زبان تازه‌ای، متفاوت با زبان شاعران سبک هندی به دست آوردند، اما مضامین تازه و متناسب با زمان را نیز از دست دادند (آژند، ۱۳۸۶: ۵۳). در واقع در زمینه‌ی شعر در این زمان تحولی صورت نگرفت و تحول شعر به لحاظ موضوع به دوران مشروطه و به لحاظ شکل به دوران پس از آن موکول شد.

در این دوران منشیانی مانند فاضل‌خان گروسی، میرزا محمدصادق مروزی وقایع نگار، میرزا حبیب‌الله قاآنی، میرزارضا تبریزی و دیگران به شیوه کهن دلبسته بودند و از آن پیروی می‌کردند. البته وضعیت به همین شکل نماند و تحولات بزرگی رخ داد.

زمینه‌ها و عوامل تحول ادبی

در ۱۱۷۹ ش./۱۸۰۰ م. عبّاس‌میرزا حاکم آذربایجان شد و میرزا عیسی قائم‌مقام نیز وزیر او. در همین دوران دو جنگ ایران و روسیه (۱۱۸۳-۱۱۹۲ش./۱۸۰۴-۱۸۱۳م. و ۱۲۰۵-۱۲۰۷ش./۱۸۲۶-۱۸۲۸م.) پیش آمد. جنگ‌های قاجارها با روسیه و شکست در آن جنگ‌ها، ایرانیان را در اندیشه‌ی پی بردن به دلایل شکست‌ها و نیز جبران عقب‌ماندگی‌ها نسبت به دول غربی فرو برد. از آن‌جا که عباس‌میرزا و قائم‌مقام ضعف ایران را تنها یک ضعف نظامی‌ می‌دانستند به تقلید از برنامه اصلاحی سلطان سلیم سوم (۱۷۸۹-۱۸۰۷ م. / ۱۱۶۸-۱۱۸۶ ش.) یک برنامه اصلاحی نظامی‌ را با عنوان «نظام جدید» آغاز کردند (رینگر، ۱۳۸۱: ۲۷).

همین جنگ‌ها باعث شد ایران دست به دامن بریتانیا شود؛ در نتیجه میرزا ابوالحسن‌خان شیرازی (ایلچی) در ۱۱۸۸ ش./۱۸۰۹ م. به اروپا فرستاده شد. وی که سه سال و ۹ ماه در انگلستان به سر برده بود، پس از بازگشت، رمز موفقیت آنان را در توجه به علوم دنیوی دانست (توکلی طرقی، ۱۳۸۲: ۱۳۷ و ۱۷۴). پس از قتل گریبایدوف نیز گروهی برای پوزش از امپراتور روسیه عازم این کشور شدند. دیدار این گروه از روسیه و گزارش‌های آنان نیز در تمایل به سوی غرب و اقتباس برخی امور از غربیان موثر بود.

بدین ترتیب و به مرور اقداماتی برای رهاندن کشور از تنگنا صورت گرفت که این اقدامات خواه ناخواه عامل تحول سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی ادبی شد. در زیر به بررسی عوامل تحول ادبی می‌پردازیم:

اعزام محصلان به اروپا:

عباس‌میرزا در ۱۱۹۰ ش./۱۸۱۱م. دو تن را برای تحصیل پزشکی و نقاشی به انگلستان اعزام کرد (محبوبی اردکانی، ۱۳۷۸: ۱۲۲-۲۳). در ۱۱۹۴ ش. / ۱۸۱۵ م. نیز پنج نفر که معروف‌ترین‌شان میرزاصالح شیرازی و میرزارضا تبریزی بودند به انگلستان اعزام شدند (همان: ۱۳۰-۳۱). در میان این افراد، تنها میرزاصالح با هدف آموختن زبان‌های فرانسه، انگلیسی و لاتین به انگلستان اعزام شده بود (همان: ۱۳۳).

در ۱۲۲۲ش. / ۱۸۴۳م.  محمدشاه یک نفر را برای آموختن هنر نقاشی به ایتالیا فرستاد تا پنج سال در آنجا آموزش ببیند (همان: ۱۹۵). در ۱۲۲۳ ش./۱۸۴۴ م.  نیز پنج نفر برای آموزش‌های نظامی‌ عازم فرانسه شدند که پس از سه سال به ایران بازگشتند (همان: ۱۸۹). در ۱۲۲۶ش./۱۸۴۷ م. نیز یک نفر برای آموختن پزشکی به انگلستان فرستاده شد (همان: ۱۹۵). با توجه به حساب خاصی که حکومت روی تحصیل‌کردگان اروپا باز کرده بود و داشتن تحصیلات اروپایی نوعی امتیاز محسوب می‌شد، برای نخستین بار کسانی نیز پیدا شدند که به خرج خود، پسران‌شان را به اروپا فرستادند. میرزا نبی‌خان و میرزا یعقوب، پسران‌شان میرزا حسین‌خان (سپهسالار بعدی) و میرزا یحیی و ملکم را به اروپا فرستادند (رینگر، ۱۳۸۱: ۶۵).

در ۱۲۳۵ ش./۱۸۵۶ م. یعنی دوران ناصرالدین شاه، فرخ‌خان امین‌الملک کاشانی به سفارت اروپا رفت و سه نفر را برای آموختن پزشکی با خود به اروپا برد. در ۱۲۳۸ ش. / ۱۸۵۹ م. نیز ۴۲ نفر به همراه حسنعلی‌خان امیر نظام گروسی برای آموزش علوم مختلف عازم فرانسه شدند(محبوبی اردکانی، ۱۳۷۸: ۳۲۱-۲۲). اعزام این افراد اگرچه بیش‌تر برای آموزش‌های نظامی ‌و یا فنی صورت گرفت، اما در شناخت ایرانیان از جهان، آشنایی با زبان و ادبیات غربی و دانش آنان بسیار موثر بود و زمینه‌ای برای تحولات آینده شد.

تاسیس دارالفنون:

تاسیس دارالفنون از ابتکارات امیرکبیر بود. امیرکبیر در اندیشه‌ی آن بود که آموزشگاهی در ایران ایجاد کند و از هزینه‌های مادی و معنوی فرستادن محصل به خارج بکاهد؛ در نتیجه در ۱۲۳۱ ش. / ۱۸۵۲ م. دارالفنون را تاسیس شد. عده‌ی شاگردان دارالفنون در سال اول ۱۰۵ (رینگر، ۱۳۸۱: ۸۸) یا ۱۱۴ (آدمیت، ۱۳۶۲: ۳۶۳) نفر بود. البته این تعداد به آموختن علوم نظامی ‌و تجربی مشغول شدند. دارالفنون با گذشت زمان و با توجهات ناصرالدین‌شاه رشد کرد به طوری که در ۱۲۶۹ ش. / ۱۸۹۰ م.  لرد کرزن تعداد شاگردان دارالفنون را ۳۸۷ نفر ذکر می‌کند که از این تعداد ۴۵ نفر زبان فرانسه، ۳۷ نفر زبان انگلیسی و ۱۰ نفر زبان روسی می‌آموختند (رینگر، ۱۳۸۱: ۳۶۷). بعدها در دارالفنون زبان‌های فارسی و عربی نیز تدریس شد (محبوبی اردکانی، ۱۳۷۸: ۲۸۴). در ۴۰ سال نخست، ۱۱۰۰ نفر از دارالفنون دیپلم دریافت کردند (بالائی، ۱۳۸۶: ۴۴).

در تبریز نیز میان سال‌های ۱۲۳۸ ش. / ۱۸۵۹ م. تا ۱۲۵۴ ش. / ۱۸۷۵ م. دارالفنونی تاسیس شد. شمار شاگردان دارالفنون تبریز در آغاز ۴۰ نفر، بعد ۴۵ نفر و سپس به ۷۰ نفر رسید. در این مدرسه علوم نظامی ‌و زبان‌های فرانسوی، انگلیسی، عربی و فارسی آموزش داده می‌شد (سرداری نیا، ۱۳۸۲: ۱۳ و ۳۱ و ۴۵).

در ۱۲۱۸ ش./۱۸۳۹ م. مدرسه‌ای به کوشش هیئت مذهبی مسیحی در میان آسوریان به وسیله‌ی دکتر جاستین پرکینز تاسیس شد. در مرحله‌ی بعد در ۱۲۴۰ ش. / ۱۸۶۱ م. مدرسه‌ی سن‌لوئی در تهران؛ در ۱۲۴۴ ش. / ۱۸۶۵ م. مدارس دخترانه خواهران سن ونسان دو پول فرانسوی در ارومیه، سلماس، تبریز و اصفهان و در ۱۲۵۱ ش./۱۸۷۲ م. مدرسه‌ی سن ژوزف؛ در ۱۲۷۰ ش./۱۸۹۱ م. مدرسه‌ی آلیانی فرانسه و در ۱۲۷۵ ش./۱۸۹۶ م. مدرسه‌ی دخترانه آمریکایی، هر سه در تهران تاسیس شد (محبوبی اردکانی، ۱۳۷۸: ۳۶۷-۶۸). در ۱۲۵۱ ش. / ۱۸۷۲ م. میرزا حسین‌خان سپهسالار دارالترجمه را تاسیس کرد که زبان‌های فرانسه، انگلیسی، روسی و ترکی را آموزش می‌داد. در سال نخست ۶۰ نفر در این مدرسه ثبت نام کردند (همان: ۱۶۶-۶۷). در ۱۲۶۲ ش./۱۸۸۳م.  مدرسه‌ی مشیریه در زمان صدارت سپهسالار در اصفهان تاسیس شد که در آن زبان‌های خارجه و جغرافیا آموزش داده می‌شد (همان: ۳۶۷).

تا سال ۱۲۷۷ ش. / ۱۸۹۸ م. با تاسیس هشت مدرسه به سبک جدید، تعداد دانش‌آموزانی که به شیوه‌ی اروپایی آموزش می‌دیدند به ۱۳۰۰ نفر رسید (رینگر، ۱۳۸۱: ۱۹۷). این مدارس نقش مهمی ‌در دگرگونی نظام آموزشی و اندیشگی عصر قاجار، گرایش به ساده‌نویسی و نیز آموزش زبان‌های اروپایی ایفا کردند.

ورود صنعت چاپ:

صنعت چاپ در دوره‌ی صفوی وارد ایران شد و حتی پیش از آن نیز به سرزمین‌های اسلامی ‌وارد شده بود اما مورد استقبال قرار نگرفت. عقب‌ماندگی ایران در زمینه‌ی چاپ نتایج اسفباری برای ادبیات داشت؛ چراکه ادبیات را به گروه ممتاز درباری محدود کرد و مانع رواج کتاب‌خوانی و آموزش شد (بالائی، ۱۳۸۶: ۱۶).

نخستین چاپخانه (سربی یا حروفی) در ۱۱۹۵ش./ ۱۸۱۶ م. به دست آقا زین‌العابدین تبریزی و با حمایت عباس‌میرزا در تبریز برپا شد. نخستین کتاب‌های منتشرشده به وسیله‌ی این چاپخانه،  فتح‌نامه و جهادیه اثر میرزا عیسی قائم‌مقام بود (رینگر، ۱۳۸۱: ۴۹). در اوایل سال ۱۱۹۹ ش./۱۸۲۰ م. نیز میرزاصالح شیرازی با خود از انگلستان وسایل چاپ به همراه آورد (آرین پور، ۱۳۷۲: ۲۳۰)؛ گرچه در این مورد نیز دستوری نداشت و با میل خود این کار را کرده بود (رینگر، ۱۳۸۱: ۴۹).

عباس میرزا در ۱۲۰۱ ش./۱۸۲۲م. میرزاجعفر نامی ‌را برای آموختن صنعت چاپ به مسکو فرستاد. وی پس از بازگشت، چاپخانه‌ای راه انداخت و در ۱۲۰۳ ش./۱۸۲۴م.  یک نسخه گلستان سعدی در آن به چاپ رساند. در همان سال و به دنبال شهرت‌یافتن کار زین‌العابدین تبریزی، فتحعلی‌شاه، وی را به تهران فراخواند تا چاپخانه‌ای در تهران راه اندازد (محبوبی اردکانی، ۱۳۷۸: ۲۱۴-۱۵). سپس در شهرهای شیراز، اصفهان، بوشهر، مشهد، انزلی، رشت، اردبیل، همدان، خوی، یزد، قزوین، کرمانشاه، کرمان، گروس، کاشان، اهواز، زنجان و ساری چاپخانه ایجاد شد (همان: ۲۱۷-۱۸).

در ۱۲۱۳ ش./۱۸۳۴م. و ۱۲۲۴ش./۱۸۴۵م. چاپخانه‌های حروفی ِ تبریز و تهران تعطیل و به جای آن‌ها چاپخانه‌ی سنگی باز شد. به‌زودی چاپ سنگی جای چاپ حروفی را گرفت (آرین پور، ۱۳۷۲: ۲۳۲-۳۳). این خود ضربه‌ای بزرگ به صنعت چاپ تازه پاگرفته در ایرانِ آن زمان بود؛ چراکه چاپ سنگی قابلیت چاپ نسخ بسیار را نداشت. این عامل باعث شد که چاپ کتاب محدود باشد.

با وجود آن‌که در دوره‌ی فتحعلی‌شاه تعدادی چاپخانه دایر شد، کار چاپ تداوم نداشت و شمارگان کتاب‌های چاپی زیاد نبود؛ چاپخانه‌ها برای مدتی بدون استفاده می‌ماند و هر چند وقت یک بار افراد دیگری آن‌ها را احیا می‌کردند. بدین ترتیب صنعت چاپ چندان پا نگرفت و تداوم کار انتشارات مانند دیگر امور به کوشش افراد بستگی داشت نه یک برنامه‌ی مشخص (رینگر، ۱۳۸۱: ۵۱). با این وجود چاپ کتاب، تاثیر ولو کم خود را بر فرهنگ و ادب آن دوران گذاشت.

ادامه دارد…

----------------------

برگرفته از سایت ایرانشهر

* دانشجوی دوره کارشناسی ارشد رشته تاریخ دانشگاه بیرجند


 


"پیش پرداخت" قابل توجهی‌ در نظر بگیرید

همانطور که میدانید در صورتیکه مبلغ "پیش پرداخت" کمتر از ۲۰ درصد ارزش قرارداد خرید باشد، شما مجبور میشوید تا علاوه بر میزان وام، مبلغی را نیز بابت بیمه‌ آن پرداخت کنید. بیمه‌ ای که در صورت عدم توانایی پرداخت اقساط و‌ام، نه به کمک شما که به کمک بانک یا موسسه وام دهنده خواهد آمد. برای پیشگیری از پرداخت این مبلغ اضافی سعی‌ کنید تا مبلغ "پیش پرداخت" حداقل ۲۰ درصد ارزش قرار داد باشد.

"پشتوانهٔ مالی‌" مناسبی فراهم کنید

بسیاری از وام‌های مسکن در کانادا بر اساس نرخ بهره متغیر (variable rate mortgage) بوده که میتواند با توجه به وضعیت اقتصادی کشور سبب نوسان در مبلغ اقساط وام گردد. افزایشی چند دهمی در نرخ بهره وام میتواند باعث افزایشی به اندازه چند صد دلار در اقساط پرداختی شما شود. بدین منظور برای جلوگیری از بروز مشکل باید "پشتوانهٔ مالی‌" مناسبی فراهم کنید. این پشتوانهٔ میتواند با فراهم کردن مبلغی به اندازه چند ماه قسط وام صورت پذیرد. همچنین میتوانید با انتخاب روش‌های پرداخت سریع مانند پرداخت هفتگی (weekly payment)  یا دو هفتگی(Bi-weekly)  به جای پرداخت ماهانه، فضای امنی‌ برای خود ایجاد نموده تا در صورت افزایش نرخ بهره دچار مشکل نشوید.

محافظت در برابر کلاه برداریVaam

پیش از آنکه اقدام به درخواست وام مسکن نمائید، از هویت ملک و ملک آن مطلع شوید(title search) . بیشترین آمار کلاهبرداری مسکن متعلق به کسانی‌ است که اقدام به فروش "مال غیر" میکنند. به این معنی‌ که فروشنده ملک صاحب حقیقی آن نمی‌باشد. حتی اگر شما قربانی کلاهبرداری باشید نیز تا زمان نتیجه رای دادگاه، موظف به پرداخت اقساط ملک خریداری شده خواهید بود. برای پیشگیری از این مشکل باید از همان ابتدا با به کارگیری وکیلی کار آزموده اقدام به تعیین هویت ملک و ملک آن نمایید.

"رتبهٔ اعتباری" خود را همواره بالا نگاه دارید

یکی‌ از مهمترین عوامل تعیین کننده نرخ بهره وام مسکن، "رتبهٔ اعتباری"  (credit score)متقاضی آن خواهد بود. به این معنا که هر چه رتبهٔ اعتباری شما بالاتر باشد، نرخ بهره پیشنهادی بانک به شما پائین تر خواهد بود. عدم پرداخت به موقع صورت حساب‌های ماهانه، کارت اعتباری، خط اعتباری و به طور کلی‌ بدهی‌های جاری میتواند سبب کاهش چشمگیر رتبهٔ اعتباری گردد. اگر به هر دلیل رتبهٔ شما رقم بالایی نیست بهتر است پیش از اقدام برای دریافت وام مسکن، زمانی‌ را صرف بهبود آن نمائید تا بتوانید هنگام درخواست وام از بهترین نرخ بهره ممکن برخوردار شوید.

از درخواست وام‌های متفرقه اجتناب کنید

هنگامی که شما درخواست وام مسکن می‌کنید، بانک با بررسی میزان درآمد جاری و مقایسه آن با مجموعهٔ بدهی، اقدام به تعیین سقف وام شما می‌کند. بنابر این اگر هنگامی که قصد دریافت وام مسکن دارید، وام‌های دیگری مانند وام اتومبیل، وام دانشجویی، کارت اعتباری، خط اعتباری و غیره در گزارش اعتباری (credit report) شما وجود داشته باشد، نسبت بدهی به درآمد شما افزایش یافته و سبب میشود تا وام کمتری به شما تعلق گیرد. به منظور پیشگیری از این مشکل در صورتی‌ که قصد خرید مسکن دارید هیچگاه تا پیش از دریافت وام آن اقدام به دریافت سایر وام‌ها نکنید.

به خاطر داشته باشید همواره میتوانید برای برآورد وضعیت فعلی‌ و یک برنامه ریزی صحیح جهت دریافت وام مسکن ایده آل از مشاور وامتان کمک بگیرید.


 


با اینکه جشن آغاز زمستان همه گیری و محبوبیت شگفت انگیزی دارد، ولی همچنان رازها و معماهای آن پا برجاست و گمانم هرکس تصور کند که میتواند یک تنه آنرا رمزگشایی کند در خواب خوش بی خبری به سر میبرد. نگارنده تلاش میکنم در این فرصت مناسب دست کم صورت مسئله را به بهترین نحو ارائه دهم.

همچنانکه برخی از پژوهشگران به هنگام شناساندن جشنهای آریایی بازگو میکنند (و این نگارنده چند سال است که به شدت روی آن تاکید دارد) این جشنها را باید از سه جنبه مورد واکاوی قرار داد. نخست طبیعی یا ستاره شناختی. دوم استوره‌ای  – تاریخی و سوم آیینی – دینی.

که به نظر من در مورد همه جشنها حتما این سه جنبه وجود دارد. حال شاید ما به یک جنبه از یک جشن دست نیابیم. و البته گاهی این جنبه‌ها بر هم برتری دارند. برای نمونه در مورد نوروز جنبه طبیعی به مراتب نیرومندتر و مهمتر از جنبه های دیگر است. در مورد تیرگان جنبه استوره‌ای حرف نخست را میزند و در مورد سده جنبه آیینی (اهمیت فراوان آتش برای آریاییها، پیش و پس از زرتشت)

جنبه طبیعی: 

آنگونه که امروز به جشن آغاز زمستان (خواه آنرا یلدا و چله بنامیم خواه دیگان یا کریسمس و ...) نگاه میکنیم، آنرا آغاز یک فصل می‌یابیم. ولی کمی شگفت است که مردمانی در گذشته های دور این زمان را به دلیل آغاز فصل بودنش جشن بگیرند. جشن گرفتن بهار به دلیل زیبایی هایش منطقی است. جشن گرفتن تابستان نیز به ویژه برای آریاییهایی که در سردترین مناطق میزیستند معقول است. جشن گرفتن پاییز نیز بیشتر به جهت پایان فصل برداشت کشاورزی و در نتیجه رفع خستگی و بدست آوردن دسترنج و شادمانی به جهت آن منطقی است. ولی آغاز زمستان بی خاصیت برای آریایی های چند هزار سال پیش چه سودمندی داشت؟ بر اساس داده های فراوانی که از نوشتارهای کهن ایرانی بدست می‌آوریم (1)  آریاییهای نخستین زمستانی 10 ماهه و تابستانی دو ماهه داشتند. پس بی گمان آغاز زمستان را عزا میگرفتند و نه جشن! و آغاز زمستانشان هم می‌باید برابر با شهریور امروزی باشد و نه دی. پس یا باید وجود جشن زمستانه در میان آریاییهای نخست را فراموش کنیم و یا این جشن را به دلیلی دیگر که همان دلیل ستاره شناسی است ساخته شده بدانیم. تا آنجا که روایات شفاهی ما میگوید، از گذشته، کم دانشترین مردمان ایران نیز شب یکم دیماه را به عنوان طولانی ترین شب سال جشن میگرفتند و سنت گرد آمدن خانواده و خاندان در یک جا و شب نشینی و گذراندن شب به شادی و خوردن و آشامیدن همه به جهت این بود که این شب را دراز و پایان ناپذیر میدانستند. و این براستی شگفت انگیز است که جشن کهن و عامیانه مردم ما تا این اندازه بسته به پیچیده ترین نکات ستاره شناسی است. امروز همه ما میدانیم زمین به دور محور خورشید در طول یکسال میچرخد. و به جهت اینکه محوری که قطبهای زمین را به هم متصل میکند، 23.27 درجه انحراف دارد، بنابراین در نیمی از سال قطب و نیمکره شمالی به خورشید نزدیک تر است و قطب و نیمکره جنوبی دورتر و در نیمی دیگر از سال وارون آن. و این رمز شکلگیری فصلهاست. روز 1 دی در گاهشماری خورشیدی نوایرانی (خیامی) روزی است که خورشید در نیمکره شمالی که همه تمدن های باستانی در آن واقع بودند، به دورترین نقطه خود رسیده و آفتاب مایل ترین حالت خود در طول سال را دارد. بدین ترتیب بیننده بلندترین شب سال در شامگاه 30 آذر هستیم. اگر موجودیت این جشن در چندین هزار سال پیش در میان آریاییها را بپذیریم، بی گمان این جشن به همین جهت ستاره شناسی ساخته شده و نه به جهت آغاز فصل. جنبه های دیگر این مدعا را تایید میکنند.

جنبه استوره‌ای: 

یکی از بزرگترین خدایان آریاییها خدایی بود به نام میترا که با کوچ آریاییها به نقاط گوناگون جهان برده شد. وارون آنچه پژوهشگران سطحی نگر تصور میکنند، میترای اصیل ارتباطی به خورشید ندارد. بر اساس اوستا میترا در هنگام شب از بالا مردمان را مینگرد. (2) با نگاهی به یشتها که سرودهای آریاییهای پیش از زرتشت در ستایش خدایان بود، میبینیم که یشتی به "میترا" و یشتی به "خورشید" داده شده است. ولی بیگمان از دوران هخامنشیان میترا با خورشید و دست کم با نور و گرما ارتباط پیدا کرد. (3) با اینحال نگاهی به "خرده اوستا" که نوترین بخش اوستاست و همچنین نام روزها در فرهنگ مزدیسنا که ویرایش شده به دست زرتشتیان است، همچنان خورشید و میترا هویتی مستقل از هم دارند. همچنانکه "آناهیتا" از "آب" و "سپنتاآرمئیتی" از "زمین". نخست فرض میگیریم که جشن یلدا به میترا، ایزد مهر بستگی دارد. بر این اساس میترا در این شب که به دلیل دراز بودن به شکل سمبولیک اشاره به اوج سردی و تاریکی و عصر یخبندان دارد زاده شده و از فردای آن روز مدام بزرگ میشود. تا اینکه در پایان یعنی در نوروز، دیو سرما و مرگ و نیستی را شکست داده و به جهانیان زندگی میبخشد (در بهار که گیاهان زندگی از سر میگیرند) و میتواند به پایان عصر یخبندان اشاره کند.

هنگام سخن گفتن از نقش و کارکرد میترا پژوهشگران شتابزده صفات ایرانی و اروپایی را یکی میگیرند. درحالیکه با نگاهی ژرف پی میبریم که آن" میترای گاو اوژن" که در نقشهای اروپایی یک انسان – خدا بوده و با قربانی کردن گاو و ریختن خون به جهان زندگی میبخشد، نمیتواند میترای ایرانی باشد که هرگز به تصویر کشیده نمیشده و انسان – خدا نبوده است و در طول هزاره ها، برای او قربانی میکرده اند و نه آنکه او برای پدر خود در آسمان قربانی کند!! (4)

اما میتوانیم یلدا را برای ایرانیان نه "زایش میترا" که "زایش خورشید" بدانیم که بعدا با یکی گرفتن میترا و خورشید به شکل نوینی در آمد. در این صورت خورشید در شب یکم زمستان زاده میشود و از فردایش، هر روز یک یا چند دقیقه به درازای روز افزوده شده و همین مقدار از درازی شب کاسته میشود تا اینکه در پایان زمستان، شب و روز برابر شده و در نوروز بهاری، روز بر شب و خورشید بر تاریکی چیره میگردد. توجه کنیم که هرچه به سمت شمال کره زمین بیشتر پیش رویم، اهمیت این شب بیشتر شده و بیشتر خود را نشان میدهد. به طوریکه در قطب شمال در یلدا روز نداریم و شب نزدیک به 24 ساعت است. و از آن طرف یلدا در استوا برابر است با اعتدال بهاری و در نیمکره جنوبی کوتاه ترین شب سال و در قطب جنوب اصلا شبی وجود ندارد. به همین جهت میتوان یلدا را برای آریاییهای نخست که بنا به گفته بیشینه پژوهشگران در شمال فلات ایران میزیستند (5) و برای اروپایی‌ها _چه مهاجران به اروپا و چه بومی ها_ مهم قلمداد کرد.

جنبه آیینی : 

برای پی بردن به جنبه آیینی یلدا نخست باید بدانیم که گاهشمار آریاییها چه روندی را پشت سر گذاشته است؟ گویا در آغاز، سال آریایی 9 ماه 40 روزه داشت ولی سپس به 12 ماه 30 روزه تبدیل میشود. (6) بر اساس استوره ملی ایرانیان در شاهنامه، نوروز بهاری از زمان جمشید برگزار میشده و سپس مهرگان از زمان فریدون ساخته میشود. بر اساس دیدگاه کلاسیک از زمان هخامنشیان اهمیت مهرگان بیش از نوروز بهاری بود و شاید بتوان گفت نوروز بهاری آنقدر که در میان بابلی‌ها رواج داشت در میان پارسیان نداشت. به طوریکه نوروز هخامنشیان را مهرگان میدانستند. ولی با بررسی بیشتر گل نوشته های "باروی تخت جمشید" نظریات نوین تر مطرح شد که در  آن نوروز رسمی هخامنشی نیز همانند نوروز اوستایی، بهاری است و نه پاییزی. با اینحال دکتر بیرشک احتمال میدهد که گاهشمار "اوستایی نو" از زمان داریوش بزرگ در کنار گاهشماری رسمی به کار میرفته است و اینها تفاوتهایی با هم داشتند که در کتاب آکادمیک ایشان آنرا خواهیم یافت.(7) در دوران اشکانی آنطور که از اسناد بدست آمده از "نسا" و "اورامان" میدانیم، گاهشمار ایرانیان، "اوستایی" است و ماههای آن همان است که در "گاهشماری خورشیدی" هنوز هم میبینیم. و مطمئنیم که از زمان ساسانیان سال را از فروردین و نه از مهر آغاز میکردند. ولی اهمیت مهرگان برای آنان بیش از نوروز بود و شاید به همین دلیل با مسلمان شدن مردم ایران، مهرگان به زرتشتیان منحصر شد و نوروز نشانه ایرانیت قرار گرفت. در کلفریدون جنیدی نوروز بهاری را "نوروز ملی" و نوروز پاییزی را "نوروز آیینی" مینامد. (8)

اما با نگاهی به سال رمی‌ها نتایج جالبی بدست می‌آید. رمی‌ها وارون آنچه در نگاه نخست تصور میشود سال را از بهار آغاز میکردند و نه از زمستان. البته آنطور که میدانیم حتا پیش از مسیحی شدن امپراتوری، رمی‌ها نخستین ماه را ژانویه در زمستان میدانستند. ولی با نگاهی به نام ماههای لاتین این راز بر ملا میشود. سپتامبر از ریشه "سپت" به معنای هفت می‌آید. اکتبر به معنای هشت، نوامبر نه و دسامبر ده، معنا میدهد. این درحالی است که سپتامبر اکنون ماه نهم است و دسامبر دوازدهم. بنابراین روشن میگردد که ماه نخست باید مارس باشد تا سپتامبر بتواند هفتم باشد و دسامبر دهم. و مارس تقریبا برابر است با فروردین. ولی میبینیم که همین رمی‌ها در دوره میترائیسم (سده دوم و سوم و آغاز چهارم میلادی) سالشان را از ژانویه قرار میدهند. ژانویه که نزدیک به آغاز زمستان و جشن زایش خورشید یا یلدا است.

ولی چرا نوروز مهری برای ایرانیان در آغاز پاییز و نوروز میترایی برای رمی‌ها در آغاز زمستان بود؟ پاسخ سطحی آن است که زمانی اینها یکسان بوده و سپس به جهت تغییرات گاهشماری اختلاف افتاده است. ولی چنین چیزی اصلا درست به نظر نمیرسد. میترا در میترائیسم اروپایی یکی از خدایان خورشید به شمار می‌آید و باید در همین جایگاه یعنی آغاز زمستان و درازترین شب سال زاده شود. از آن طرف اسناد میگوید که ایرانیان در کنار نوروز بهاری، نوروز پاییزی داشتند که همچون بهار اعتدال را در خود داشت. و جایی نداریم که ایرانیان سال را از زمستان آغاز کنند. (9) پاسخ میتواند تفاوت بنیادین آیین های اروپاییان با ایرانیان باشد. یعنی میترائیسم اروپایی آیین های بومی اروپایی را درون ظرف خود ریخته باشد و چه بسا آغاز کردن سال از زمستان، کلا سنتی اروپایی بوده است و نه ایرانی. (10)

حال پرسش اینجاست که امروز که تقریبا مطمئنیم که کریسمس همان یلدا یا زایش میترا یا خورشید بوده است، (11) آیا برای ایرانیان نیز این جشن زمستانه جشنی برای ستایش میترا بوده است یا خیر؟ برای پاسخ باید ایرانیان را به دو گروه مزداپرست و دیوپرست (آریاییهایی دیگر) تقسیم کنیم. درباره آریاییهای مزداپرست هیچ شکی نیست که آن روزی که آنان را به یاد میترا می‌انداخت "مهر روز" از "مهرماه" بود. جشنواره پاییزی شش روزه، آنقدر بزرگ و شکوهمند بود که برای ستایش از میترا یا ایزد مهر کافی مینمود. و نیازی نبود تا کمتر از 3 ماه بعد دوباره جشنی بزرگ برای زایش میترا آنهم همزمان با دشمنان رمی گرفته شود. سندی از اینکه آریاییهای نازرتشتی یلدا را برای میترا میگرفتند یا خیر، نیز نداریم و به نظر میرسد که مهرگان پاییزی را همه آریاییها جشنی در ستایش میترا میدانستند و نه یلدا را. ولی ممکن است که همه ایرانیان یلدا را به جهت زایش خورشید (که باز تاکید میکنم برای ایرانیها مستقل از میترا بود) جشن میگرفتند.

واژه "شب چله" از محبوبیت و گستردگی بیشتری میان عوام ایرانی حتا در دور افتاده ترین جاها برخوردار است تا یلدا. اگر خوب بنگریم، 40 روز پس از شب چله، جشن سده است که اگرچه از نظر محبوبیت شایسته همسنجی با یلدا نیست. ولی منحصر به زرتشتیان نیز نبوده و در برخی استانها در میان همه مردم با نامهای گوناگون برگزار میشود. سده برابر با 10 بهمن را آغاز چله کوچک میدانند و البته من نمیدانم که چرا "چله کوچک" تا 10 روز مانده به نوروز به پایان میرسد و خود را به هیچ جشن دیگری نمیرساند. آیا میتوان چنین تئوری داد که جشن سوری که هیچ سندی از آن در ایران باستان به چشم نمیخورد، در پایان چله کوچک یعنی در 20 اسفند برگزار میشده است؟

دیگان : 

دیگان نیز همانند تیرگان، مهرگان و ... از جشنهای برابری روز و ماه میباشد. با این تفاوت که جشنهای دیگر یکبار در ماه همنام خودشان برگزار میگردند، درحالیکه دیگان در دیماه 4 بار برگزار میشود. دلیلش این است که "دی" به معنی دادار و پروردگار و خداوند بوده و در فرهنگ مزدیسنا برابر با اهورا مزداست. وارون دیگر ایزدان و امشاسپندان و نیروهای طبیعی که فقط یک روز در میان روزهای سی گانه ماه دارند، 4 روز به اهورا مزدا داده شده است. که این خود نشانگر تاثیر زرتشت و دین مزدیسنا بر گاهشماری ایرانی میباشد. نخستین روز از هر ماه "اورمزد" و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم "دی" نامگذاری شده است. و برای تفاوت گذاشتن میان روزهای دی، آنها را با نام روز پسین میخوانند : دی بآذر، دی بمهر و دی بدین. و این چهار روز در ایران باستان تعطیل بوده و کارکرد آخر هفته (جمعه برای مسلمانان، یکشنبه برای مسیحیان و رمی ها، شنبه برای یهودیان) را داشت. (12) من شکی ندارم که این چهار روز پیش از زرتشت و حتا پس از زرتشت نام 4 دیو (خدا) آریایی دیگر را به خود داشتند که مورد پذیرش مزدایسنیان واقع نشده و "اورمزد" و نام نمادین "دی" که همریشه "دیو" است را جایگزین آن کرده اند. همچنین است نام ماه دی که نمیتواند در اصل "دی" بوده باشد، بلکه باید نام یک خدای بزرگ باشد که مزدایسنیان نام آنرا زدوده و "دی" را جایگزینش کردند که آنرا هم برابر با اهورا مزدا گرفتند. پیشنهاد من "وارونا" خدای بزرگ هندو ایرانی است. همچنین است "فروردین" که به نظر نمیرسد به دوران پیش از زرتشت برسد. و به گمان من ورهرام (ایزد بهرام، خدای جنگ و پیروزی) که برابر با مارس رمی است باید نام اصیل فروردین (همزمان با مارس) بوده باشد.

پس چهار روز در ماه به نام خداوند جهان آفرین بود که مردم در آن دست از کار کشیده و به شادی و سرگرمی، زمان میگذراندند. و در ماه دی این چهار روز اهمیتی ویژه یافته و نیایش هایی بایسته نیز در آنها انجام میگرفت.

دیگان‌ها برابر با چه روزی هستند؟ 

گروهی در چند سال گذشته تلاش کردند تا در زمان جشنهای باستانی ایران چندگانگی ایجاد کنند. این درحالی است که زرتشتیان که بی هیچ اغراقی یگانه میراث داران فرهنگ اصیل ایران باستان بوده اند، هیچگاه مشکل بزرگی در این زمینه نداشتند. آنان در بیشتر زمانها از پایان دوران ساسانی تا پایان دوران قاجار سال را بدون کبیسه می‌شماردند و بدین ترتیب جنبه طبیعی جشنهای آنان از میان رفت. ولی با پذیرفته شدن گاهشماری و سالشماری هجری خورشیدی (خیامی) در مجلس شورای ملی در سال 1304 زرتشتیان نیز خود را با آن هماهنگ کردند. بر این اساس همچنان برای محاسبه زمان جشنها باید روزهای ماهها را با نام آنها شناخت و نه با شماره آنها. و همچنین باید توجه داشت که همه ماههای سال 30 روز دارند و 5 روز افزوده، "پنجه" نام دارد که به پایان سال پیوست میشود. اگر بخواهیم همچنان شماره روز مورد نظر را در نظر بگیریم، در اردیبهشت بیننده یک روز اختلاف هستیم که این اختلاف در مهر به 6 روز میرسد. (مهرگان برابر با دهم مهر میشود. درحالیکه "مهر روز" شانزدهمین روز از هر ماه است) و تا اسفند این 6 روز اختلاف ثابت میماند. اسفند 30 روزه زرتشتی و 5 روز پنجه، در برابر اسفند 29 روزه خیامی، این اختلاف را جبران کرده و نوروز بدون اختلاف در زمانی یگانه قرار میگیرد.

بخش :۲

کریسمس و دیگان و يلدا

ما جای درست شب چله را در 30 آذر قرار میدهیم. حال ماجرای کریسمس چه میشود؟ آنطورکه هومر آبرامیان پژوهشگر ایرانشناس میگوید، یلدا واژه‌ای به زبان سوریانی (و نه عربی آنطورکه برخی میگویند) بوده و به معنای زایش میباشد. به دو دلیل میتوان حدس زد که چنین جشنی در ایران باستان پیشینه دارد. نخست گزارشهای پس از اسلام از ابوریحان و دیگران و وجود واژه یلدا در سراسر ادب پارسی که نشان از وجود این فرهنگ در ضمیر ناخودآگاه ایرانیان دارد. و دوم ماجرای کریسمس. نیک میدانیم که در ایران باستان _وارون ایران پس از اسلام_ مسیحیان بخش بسیار بزرگی از جمعیت ایران را تشکیل میدادند و مسیحیان از سده چهارم میلادی (300 سال پیش از اسلام) کریسمس را به عنوان زادرور مسیح جشن میگرفتند. پس نتیجه این میشود که کریسمس خواه ناخواه یکی از روزهای مهم ایران دوران ساسانی بوده است. حال با توجه به اینکه میدانیم بیشینه مسیحیان ایرانی سوریانی بوده و زبان رسمی مسیحیان شرق سوریانی بود، هیچ شکی نمیماند که کریسمس یا زادروز مسیح در ایران باستان یلدا خوانده میشده است. و یلدا واژه‌ای نیست که پس از اسلام از زبانی بیگانه وارد گشته باشد. امروز همه ما نیک میدانیم که کریسمس به عنوان زادروز مسیح هرگز از سده چهارم میلادی عقبتر نمیرود. بلکه به احتمال فراوان این روز (25 دسامبر) زادروز میترا در امپراتوری رم بود. و پس از مسیحی شدن رم، برای نابودی نام و یاد میترا، زادروز مسیح در این روز در نظر گرفته شد. و مسیحیان از این دست کارها فراوان کردند تا هم دین خود را گسترش دادند و هم حتا نام و نشان دین کهن را پاک گرداندند. همچنانکه ارنست رنان فیلسوف سرشناس میگوید : "اگر در پی انگیزه و رخدادی مسیحیت از پیشرفت باز می‌ایستاد هر آینه جهان از آن میترا می شد." که البته رنان نیز مانند دیگر فرنگیان عصر روشنگری، از بیماری نزدیک بینی رنج میبرد. امروز جهان یکسره از آن مسیح نیست تا بگوییم در نبود مسیح، جهان از آن میترا میشد!

بنابراین میتوان گفت که یلدا از اساسی میترائیستی برخوردار است که به دست مسیحیان مصادره شده است. حال آنانکه باورمند به وجود میترائیسم در ایران هستند، این جشن را جشنی ایرانی میدانند که به اروپا رفته است. (3)

بالاخره چه میتوان درباره این جشن شگفت انگیز در ایران باستان گفت؟ شب چله به عنوان درازترین شب سال در شامگاه 30 آذر برگزار میشده است. درحالیکه کریسمس مسیحی که میگوییم به جای یلدای میترایی گذاشته شده در 4 دی برگزار شده و میشود. آیا میتوان شب چله ایرانی را با کریسمس یکی گرفت؟

سردرگمی و گیجی زمانی بیشتر میشود که دیگان زرتشتی را نیز به معادله بیافزاییم. همچنانکه پیشتر ثابت کردم، دیگان نخست که جشنی بزرگ برای زرتشتیان بود برابر با 25 آذر خیامی است.

یک سال و نیم این نگارنده مشغول اندیشیدن به این معادله سه مجهولی بود تا اینکه خوشبختانه روزنه‌ای از امید به رویم گشوده شد. قفل این صندوق دربسته اینجاست که بنابر پژوهش برخی از ایرانشناسان، در دوران ساسانی به دلایلی "پنجه" را از جایگاه پیشین خود یعنی پایان 12 برج سال، به پس از برج 8 جابجا کرده بودند. (4) چنانچه میدانیم ماه ایرانی 30 روز داشت و در نتیجه 12 ماه برابر با 360 روز بود. ولی ایرانیان که میدانستند زمین در طول 365 روز یکبار به دور خورشید میچرخد، 5 روز پنجه را برای تعیین جایگاه درست نوروز بهاری در پایان 12 ماه سال تعبیه کردند. ولی به دلایلی که نمیدانیم، پنجه به پایان آبان افزوده شد. بدین ترتیب رویدادها و جشنها 5 روز دیرتر می‌افتند. و آنگاه دیگان یکم که آغاز دی باستانی است نه برابر با 25 آذر امروزین که برابر 30 آذر امروزین خواهد بود. حتما خواهید پرسید که هنوز یک شب تا یلدا فاصله است. شب دیگان، شامگاه 29 آذر است و شب چله یا یلدا شامگاه 30 آذر. ولی هرکس که با فرهنگ اصیل ایرانی آشنا باشد میداند که در این فرهنگ، شبها مربوط به روز پیش‌اند و شبانه روز با درخشش خورشید آغاز میگردد. وارون بر فرهنگ اسلامی و مسیحی که شب‌ها مربوط به روز پسین‌اند. در فرهنگ سامی یک شبانه روز از فروشدن خورشید و تاریکی آغاز میشود (شب کریسمس، شب سال نو، شب شهادت، شب قدر، شب عید مبعث و ...). بنابراین زرتشتیان ساسانی نه در شب 30 آذر بلکه در روز و احتمالا غروب 30 آذر به جشن و پایکوبی میپرداختند. که همین شب چله کنونی است (دیگان یکم در آن دوران برابر شب چله بود). مسیحیان ساسانی که کریسمس را به زبان سوریانی یلدا میخواندند نیز اگر یک دی را کریسمس می‌پنداشتند، بنابر سنت سامی، در شب آن یعنی همین شامگاه 30 آذر جشن میگرفتند که ما نمیدانیم. میدانیم که مسیحیان قلمرو امپراتوری رم و سپس بیزانس و اروپا 25 دسامبر برابر با 4 دی خیامی را کریسمس میدانستند. ولی آیا نمیتوانیم احتمال دهیم که مسیحیان شاهنشاهی ایران به دلایل مذهبی چند روزی با آنها اختلاف داشته باشند؟ همچنانکه در مورد همه دینها، این اختلاف میان روزهای مذهبی به دلایل سیاسی ایجاد شده است. میتوان حدس زد که یلدا یا کریسمس مسیحیان ایران برای هماهنگی با باقی ایرانیان، یا بر اساس شناخت بهتر مسیحیان شرق از گاهشماری و آغاز فصل، در آغاز زمستان یعنی همزمان با دیگان یکم در شامگاه 30 آذر خیامی برگزار میگردیده است. (5)

نکته دیگری که در بررسی جشنهای چله، کریسمس (یلدا) و دیگان بدان رسیدم این است که میتوان احتمال داد که یلدا در ایران باستان نه دیگان یکم، بلکه دیگان دوم بوده است. بر اساس گاهشماری ایران باستان، دیگان دوم یعنی روز "دی بآذر" برابر است با روز "دوم دیماه خیامی" (به شرطی که پنجه در همان جای خود یعنی پایان 12 ماه باشد). کریسمس در گاهشماری خیامی چهارم دیماه است و شب آن به عنوان شب یلدا یا زایش، در روز سوم دیماه خیامی قرار میگیرد. یعنی فقط 24 ساعت فاصله میان کریسمس و دیگان دوم میباشد که با توجه به تغییرات فراوان گاهشماری در طول سده‌های گذشته (خطاهای تقویم جولیانی و ...) کاملا قابل چشم پوشی است. (6)

نتیجه پایانی : 

نتیجه پایانی آن است که "جشن زایش مسیح" (به انگلیسی کریسمس) در ایران ساسانی در میان مسیحیان پر شمار ایران همان "یلدا" بود که به زبان رسمی مسیحیان ایران معنای زایش میدهد. در این هیچ گمانی نیست که این روز پیش از سده چهارم میلادی وابسته به فرهنگ میترائیسم بوده و به دست مسیحیان مصادره شده است. ولی اینکه یلدا در میان ایرانیان در چه روزی گرفته میشده چیزی جز گمانه نمیتوان داد. میتوانیم تصور کنیم که آنچه ابوریحان گفته همانی است که 350 سال پیش از او نیز وجود داشته و در این صورت یلدا یا "کریسمس ایران" به دلیل همان جابجایی پنجه در دوران ساسانی در 30 آذر برگزار میگشت. و همزمان با دیگان یکم بود. زرتشتیان آن روز را با نام و یاد اهورا مزدا و غربیان آنرا با نام و یاد عیسا مسیح جشن میگرفتند (و پیش از مسیحیت با نام و یاد میترا). یا میتوانیم بگوییم که کریسمس ایرانیان همزمان با کریسمس غربیها در 4 دیماه برگزار میشده است. در این صورت نیز باز شایان توجه است که در گاهشماری باستانی ایران، دیگان دوم زرتشتیان فقط 24 ساعت با کریسمس فاصله دارد.

و شگفت آنکه اگر روایت 6 ژانویه که روایت کم طرفداری از کریسمس و یا روز غسل تعمید مسیح در میان برخی کلیساهای شرق بوده و هست را نیز در نظر بگیریم، با توجه به اینکه 6 ژانویه برابر با 16 دیماه است، باز فقط یک روز با دیگان سوم، دیگر جشن ایرانی فاصله دارد. گویا مسیحیان درمانده بودند و با هم اختلاف داشتند که کدامیک از دیگان‌های ایرانی را به عنوان جشن خود جا بزنند!

یادآوری میکنم که در "آثار الباقیه بیرونی" میخوانیم که روز نخست از دیماه را برخی "خرم روز" میگویند. که این ما را به یاد خرمدینان و مزدکیان می‌اندازد که خرم را جایگزین اورمزد کرده‌اند. با این حساب میتوانیم این روز را روزی شگفت انگیز در ایران باستان و حتا جهان بدانیم. روزی که زرتشتیان با نام دیگان، مسیحیان ایرانی با نام یلدا و مزدکیان با نام خرم روز آنرا جشن میگرفتند. و پس از اسلام ایرانیان با نام شب چله آنرا در جایگاهی درست جشن گرفته و مسیحیان با چند روزی اختلاف آنرا با نام کریسمس (نوئل یا ...) برگزار کرده و همچنین یهودیان نیز جشن هانوکا را در همین روزها دارند.(7)

در پایان تاکید میکنم که این نوشتار در پی یافتن همسانی‌ها و ناهمسانی‌های فرهنگ مزدیسنا و ایران باستان و فرهنگ مسیحی و غربی بود. و نه لزوما مصادره به مطلوب کردن همه جنبه‌های فرهنگی همه آیینها و ملتهای جهان به سود ایران، آنطور که مدتهاست در میان پژوهشگران ما رواج دارد.(8)

بن مايه و پي نوشت ۱ :

۱- برای نمونه دفتر پهلوی "اندرز پوریوت کیشان"

۲- اوستا _مهر یشت_ دکتر جلیل دوستخواه

۳- دانشنامه الکترونیک انکارتا 2006

۴- زروان سنجش زمان در ایران باستان _ فریدون جنیدی

۵- گاهشماری ایرانی _ دکتر احمد بیرشک، برگه 590

۶- فریدون جنیدی در مصاحبه با خبرگزاری میراث فرهنگی : اینجا

۷- گاهشماری ایرانی _ دکتر احمد بیرشک، برگه 590

۸- زروان سنجش زمان در ایران باستان _ فریدون جنیدی

۹- برخی به روایت بیرونی از نوروز زمستانی مردم سیستان اشاره میکنند که حتا نام آنرا کریست گذاشته اند. نا گفته پیداست که این چیزی نمیتواند باشد جز تاثیری پذیری از مسیحیت.

۱۰- در کتاب "آیین راز آمیز میترا" نوشته "فرانتس کومون" به تفاوتهای بنیادین میترای غربی و شرقی پی میبریم. همچنین با خواندن نوشتار "سیروس ابراهیم زاده" با نام "افسانه ی میترا پرستی ایرانیان - ره آورد شماره 31" به وجود چیزی به نام میترائیسم یا مهرپرستی در ایران باستان شک میکنیم.

۱۱- هومر آبرامیان ایرانشناس گرامی در جستاری با نام "جشن «یلدا» و پیشینه آن" با بهره گیری از تاریخ تمدن ویل دورانت نشان میدهد که هرگز هیچ سندی برای کریسمس یا زایش مسیح وجود نداشته است و سخن از هنگامه زایش مسیح چیزی جز جعل و دروغ و فریب نبوده و نیست.

12-   نقطه ضعف این سامانه شاید این بود که میان دی بمهر و دی بدین و همچنین دی بدین و اورمزد 8 روز فاصله بود و کار کردن در این روزها سخت میشد. ولی ثبات این سامانه از سامانه هفته‌ای که هفته‌ها در طول ماهها میچرخند بیشتر بوده و آرامش خیال بیشتری میدهد. از طرفی تعطیلات استراحتی سامانه ایرانی در سال 48 تا بود. درحالیکه در سامانه هفته‌ای‌ به تعداد هفته‌ها یعنی 52-53 میباشد. ولی جشنهای ایرانی بسیار بیش از جشنهای فرهنگهای دیگر است. به طوریکه 11 جشن برابری ماههای به جز دی را نیز به عنوان روزهای تعطیل باید به تعطیلات افزود. مهرگان دو روز تعطیلی داشت. عامه و خاصه. سده نیز تعطیل بود. 5 روز پایان سال به نام پنجه و همچنین 6 روز تعطیلات نوروزی، از روز یکم تا زادروز اشو زرتشت و همچنین سیزده بدر. و از این نظر ایرانیان با این همه تعطیلی از کار خسته نمیشدند. ولی با توجه به شکوفایی اقتصادی در ایران باستان، بیگمان نباید تصور کرد که تفریح و سرگرمی بر کار و کوشش چربش داشته است. بلکه آنان توانسته بودند به یک تعادل برسند.

بن مايه و پي نوشت ۲ :

(۳) روحیه ناسیونالیستی نباید باعث یک نوع سطحی‌نگری و خام اندیشی شود. بیشتر ما به هنگام پژوهش در میترائیسم و مسیحیت ریشه‌های بومی اروپایی را یکسره نادیده گرفته و فقط ریشه‌های ایرانی را میبینیم. برای نمونه سانتا کلاوس که با لباس سرخ از قطب شمال برای بچه‌ها هدیه می‌آورد، سالهای سال است در ایران به نادرست بابانوئل ترجمان میگردد. درحالیکه پاپانوئل یا فادر  سانتا کلاوس افسانه‌ای است کاملا بومی مربوط به شمال اروپا که با مسیحیت تطبیق داده شده و منحصر است به پروتستانها. یا به جای این همه سخنسرایی درباره برداشت درخت کاج کریسمس از درخت سرو ایرانی، کمی دقت نمیکنیم که این سنتی است، نه مربوط به مسیحیان که بگوییم از میترائیستها گرفتند، بلکه از آن مذهب تازه پا گرفته لوتریسم آلمانی آنهم مدتها پس از خود مارتین لوتر (سده 17). در سده 17، مسیحیان آلمان میترائیستها را از کجا یافته بودند تا تزئین درخت را از آنان بیاموزند؟ با کمی اندیشه روشن میگردد که تزئین کردن درخت کاج که تنها درخت سبز در زمستان است و سانتا کلاوس که با گوزن قطبی‌اش شناخته شده، در سرزمینهای مسیحی استوا یا نیمکره جنوبی وجود ندارد. درحالیکه اگر سنتی بود که از فرهنگ میترایی به مسیحی (در سده 4 میلادی) به ارث میرسید، میبایست در میان مسیحیان اصیلتر یعنی کاتولیکها و ارتدکسها رایج میبود. همچنانکه جشن زایش یا یلدا یا بسیاری از سنتهای کلیسایی در میان همه مسیحیان به ویژه مذاهب کهنتر مسیحی جریان داشته و میتوانیم یقین بدانیم که از فرهنگ میترائیسم ریشه گرفته‌اند. برای آگاهی بیشتر نگاه کنید به دانشنامه انکارتا - Encarta زیر عنوان Christmas Tree و Santa Claus.

(۴) فرهنگ دهخدا _ پنجه دزدیده.

(۵) این نباید باعث گردد که برخی از ما امروز پنجه را در پایان آبان قرار داده و آشفتگی و دوگانگی دیگری در برگزاری جشنهایمان ایجاد کنیم. چراکه جایگاه پنجه چیزی قراردادی است. پس از اسلام همواره پنجه را به پایان سال و اسفند افزوده اند. اسناد حکایت از آن دارد که در ایران باستان نیز بیشتر زمانها، پنجه پیش از نوروز بوده است. من فقط در پی رمزگشایی و پی بردن به چرایی و چگونگی زمان جشنها هستم و قرار دادن جایگاه پنجه یا هرگونه پیشنهاد دیگری که به تغییر در گاهشماری بیانجامد در صلاحیت من و دیگران نیست.

(۶) باید بدانیم که در دوران کهن مردم تلاش میکردند تا مناسبتها را به درستی در روز خود برگزار کنند ولی در بیشتر زمانها کامیاب نمیشدند و این امر امروز با کمک کیهان شناسی مدرن انجام پذیر است. برای نمونه حتا در میان ما ایرانیان که به علمی بودن گاهشماری‌مان مینازیم، در ایران باستان آغاز سال نو و بهار در روز درست خود برگزار نشده و نوروز در درازای 120 سال از یکم اسفند تا یکم فروردین در چرخش بود. ولی آنزمان این را نمیدانستند. در گاهشماری بسیار دقیق خیامی نیز این اختلاف میان سال نو طبیعی و تقویمی هرچند ناچیز وجود دارد.

(۷) شایان توجه است که جشن بزرگ "روش هاشانا"ی یهودیان نیز همزمان با مهرگان و جشن بزرگ "پوریم" آنان نیز نزدیک به نوروز ماست. من به دلیل کم بودن دانشم درباره یهودیان و پیچیدگی وحشتناک گاهشماری آنان نتوانستم به ریشه یابی "هانوکا" که همزمان با یلدا و کریسمس است بپردازم. ولی در تاثیرپذیری یهودیان از ایرانیان شکی نیست. جالب است بدانید که سال نو یهودیان امروزه در آغاز پاییز است. ولی گویا آنان نیز در دوران کهن مانند ایرانیان و بابلیان و رمی‌ها نوروز بهاری داشتند. دانشنامه اسلامیکا

(8) به گمان من، آن پژوهشگر ایرانی که تمدن "مایاها" یا "سرخپوستان" را ایرانی میداند! تفاوتی با آنکس که دستاوردهای ایران باستان را یکسره برگرفته از غرب میداند، ندارد و آنکس که "ابراهیم" یا "بودا" را ایرانی میداند، با آنکس که مولوی را "ترک" و پورسینا و بیرونی را "عرب" میداند! فرقی ندارد. به گمانم ما آنقدر ثروت داریم که هیچ نیازی به چشم طمع داشتن به دیگران یا سرقت فرهنگی از داشته‌های فرهنگی دیگر ملتها نداریم.

برگرفته: از کانون پژوهش‌های ایرانشناسی


 


تمام هم و غم جانشین خواجه قاجار فقط مصروف نظم و نظام دادن به حرمسرای خود بود و از بام به اندیشه شام که کدامین زن‌ها را شبانگاه به بستر خود فرا خواند.  واقعا اگر اداره مملکت نیز در زمان فتحعلیشاه قاجار مانند حرمسرایش نظم و ترتیب و مدیریت خاصی داشت هرگز نابسامانی‌ها و هرج و مرج‌ها تا آن حد بروز نمی‌کرد.

در زمان او «. . . هر کدام از فرزندانش که حکومت و فرمانروایی قسمتی از کشور را داشتند برای خود مستقل بودند و در موارد لزوم، علاوه بر آن که هیچ گونه کمکی به پدر تاجدار خود و برادرشان عباس میرزا نایب‌السلطنه نمی‌نمودند.  حتی از کارشکنی و موش‌کشی هم مضایقه نداشتند.» (۵۸)

فتحعلیشاه در عین زنبارگی فردی خودخواه، پول دوست و بسیار خسیس بود و «. . . بهترین معرف روحیات او این است که خویشتن را مردی بسیار زیبا و جالبترین مردان روزگار خویش در شرق و غرب جهان می‌دانسته است. (۵۹) و بهترین سندی که از این دعاوی به جا گذاشته این است که در اواخر زندگی خود به میرزاتقی علی آبادی ملقب به صاحب‌دیوان و متخلص به صاحب که از شاعران و منشیان زبردست زمان وی بوده و در اواخر پادشاهی‌اش منصب صاحب‌دیوانی - یعنی به اصطلاح امروز - ریاست دفتر مخصوص وی را داشته است، دستور داده رساله‌ای مطابق دعاوی وی در شرح حالش بنویسد و او هم رساله کوچکی با انشای پرتکلف معمول آن زمان نوشته که شمایل خاقان نام گذاشته و در همان زمان نسخه‌های متعدد به خط خوشنویسان معروف آن روزگار نوشته و تذهیب کرده‌اند.

* * *

دیگر از معایب اساسی کار او در پادشاهی و سیاست این بوده که گویا در مدت عمرش بیش از دو هزار زن گرفته و در هر صورت ۱۵۸ تن از آن‌ها را در کتاب‌ها نام برده‌اند و از این زنان ۲۶۲ پسر و دختر داشت که ۱۵۹ تن از آن‌ها در حیات وی مردند و ۱۰۳ تن پس از مرگ او زنده بودند که ۵۷ تن پسر و ۴۶ تن دختر می‌باشند.  زنانی که داشته از نژادهای مختلف ترکمان و گرجی و کرد و ترک و چرکس و جز آن بوده‌اند و قهرا فرزندانشان که از نژادها و مادرهای مختلف بوده و حتی هرگز خلطه و آمیزشی با یکدیگر نداشته‌اند، هیچ گونه الفت و انس و یگانگی نمی‌توانسته‌اند با یکدیگر داشته باشند و حتی بالعکس دشمنی و رقابت سختی در میانشان بوده و در دربار وی همواره بر سر ولیعهدی در میان پسرانش آتش اختلاف به اندازه‌ای زبانه می‌زده که سراسر مملکت در این آتش می‌سوخته و دو دسته مخالف یکی به روس و دیگری به انگلیس متوسل می‌شده و قهرا این دسیسه‌ها و فتنه‌ها عواقب بسیار وخیم در کارهای کشور داشته است. (۶۰)

مخارج دولت و دربار در عهد فتحعلیشاه به نحو وحشتناکی رو به افزایش گذاشت، زیرا بودجه‌ی مملکت صرف زنان حرمسرا و مقرری چاکران درباری می‌شد.  «شاه قاجار که در زیر فشار کسر بودجه و مخارج سرسام‌آور حرمسرای خویش عاجز مانده بود، مجبور شد به تدریج کسری درآمد عمومی مملکت را با گرفتن رشوه به عناوین مختلف از قبیل تقدیمی، پیشکشی، مداخل، سیورسات، عایدی و غیره تأمین نماید و روز بروز دامنه‌ی این نوع درآمدها را توسعه دهد.» (۶۱)

هیچ کس قدمی در راه اصلاح وضع موجود برنمی‌داشت و به غیراز عباس میرزا، همه فرزندان و نزدیکان شاه، جز به خوردن و آشامیدن و عیاشی و ولخرجی عادت نکرده بودند و هیچ کدام کوچکترین خدمتی حتی به پدر پادشاه خویش نیز نمی‌کردند، و هنری از خود نداشتند.  تنها «. . . شاهزاده بهاءالدوله پسر فتحعلیشاه هنری که به خرج داد این بود که رساله بخیه را در باب قوه باه نوشت.» (۶۲)

* * *

پادشاهی با زنان و فرزندان بسیار

شهرت خاص دومین شاه قاجار نه به خاطر مملکت‌داری، بلکه به علت عیاشی و پول‌پرستی و کثرت زنان و فرزندان، وضع آشفته دربار و حرکات ساده لوحانه اوست.  به روایت روضة‌الصفا «. . . از آغاز پادشاهی کیومرث پیشدادی الی‌ الان که یکهزار و دویست و هفتاد هجری است در هیچ تاریخی به نظر نرسیده که کثرت اولاد هیچ سلطانی بدین تعداد بوده باشد، چه که از بدو شباب تا ختم شیب، ۲۶۰ اولاد ذکور و اناث از آن شاهنشاه جمجاه بوجود آمده و مساوی ۱۵۹ نفر در ایام حیات آن زبده‌ی ممکنات متدرجا وفات جسته‌اند.» (۶۳)

به اعتقاد نویسنده‌ی روضة‌الصفا در قسمت دیگری از کتاب «. . . از زمان باستان تا این روزگار هیچ سلطانی را این کثرت ازدواج و عدت اولاد و احفاد اتفاق نیفتاده است، زیرا که عدد زنان معینه مستمره چهارصد بوده و تعداد اولاد از عشایر و نبایر و اسباط اکنون که سال یکهزار و دویست و هفتاد رفته، غیر آن چه به مرور وفات یافته‌اند چهارهزار کس موجودند.» (۶۴) تاریخ عضدی نیز به بیان آمار و ارقامی در مورد پسران و دختران فتحعلیشاه پرداخته و می‌نویسد: «. . . عمر خاقان مرحوم به هفتاد نرسید.  سلطنت ایشان قریب چهل سال امتداد یافت.  پسر و دختر خودش زمان رحلت خاقان مرحوم یکصد نفر بودند و با آن که زیاده بر دویست تن از اولاد امجادش در زمان حیات آن حضرت وفات یافته‌اند.  بعد از آن که زیاده بر دویست تن از اولاد دامجادش در زمان حیات آن حضرت وفات یافته‌اند.  بعد از آن که به سرای رضوان رحلت فرمود، قریب هفتصد نفر پسر و دختر و پسرزاده و دخترزاده داشت.  زن‌های دائمه و منقطعه آن حضرت که سر بر بستر خاقانی گذارده بودند، از نجبا و غیره گویا از پانصد زیاده باشند.  هرچند سپهر در تاریخ قاجاریه تا هزار نفر به تخمین نوشته است.» (۶۵) به هر صورت، تا جایی که اسناد و مدارک تاریخی نشان می‌دهد، همه گواه براین است که فتحعلیشاه قاجار خانواده‌ای تشکیل داده است که در تاریخ هیچ کشوری در هیچ زمانی مانند آن را نمی‌توان یافت.

سعید نفیسی در تاریخ اجتماعی و سیاسی خود، از قول سپهر، صاحب ناسخ‌التواریخ که در جوانی معاصر فتحعلیشاه بوده می‌نویسد: «از روزی که پادشاه به حد رشد و بلوغ رسید و با زنان مضاجعت (۶۶) توانست کرد و فرزند آورد تا این وقت که به جهان دیگر شتافت از چهل و هفت سال افزون نبود.  درین مدت قلیل از صلب پاک او دوهزار تن فرزند و فرزندزاده به عرصه‌ی شهود خرامید و بیشتر از ایشان هم در حیات او وداع زندگانی گفتند و تا این زمان که پس از وفات او بیست و یکسال سپری شده، اگر فرزند و فرزندزادگان آن پادشاه را شماره کنیم عجب نباشد که با ده هزار تن راست آید.  لکن راقم این حروف مردگان ایشان را رقم نکند، و نبیره‌ی فرزندان را که نسبت به آن شهر یار بطن سیم باشند نام نبرد، بلکه فرزند و فرزندزادگان را که هنگام وفات شهریار زندگانی داشتند برنگارد.  همانا دویست و شصت تن پسر و دختر بی‌واسطه، از پشت پادشاه با دید آمد و یکصد و پنجاه و نه تن از ایشان در زمان حیات پدر بمردند و یکصدویک تن مخلف ماندند.  ازین جمله پنجاه‌وهفت تن پسر و چهل‌وشش تن دختر بود و از پسرزادگان پانصد و هشتاد‌وهشت تن فرزند به جای ماند و این جمله دویست‌ونودوشش تن پسر و دویست‌ونود تن دختر بودند و از دخترزادگان نودوهفت تن به جای بود و از این جمله چهل‌وهفت تن دختر بود.  پس معلوم شد که هنگام بیرون رفتن ازین جهان آن پادشاه را هفتصدوهشتادوشش تن فرزند و فرزندزاده زندگانی داشت.» (۶۷) و به همین خاطر، همیشه چند دستگی‌ها و نفاق‌ها در زمان سلطنت فتحعلیشاه قاجار حاکم بود و اختلاف‌های خانوادگی، یکی از دشواری‌های بزرگ این پادشاه به حساب می‌آید.

* * *

سنبل باجی یا فاطمه خانم راه‌بری

زمانی که لطفعلیخان در اطراف کرمان بود، به دستور خواجه‌ی قاجار، باباخان آن روزی و فتحعلیشاه بعدی، در سال ۱۲۰۷ هجری مأموریت یافت تا از شمال غربی کرمان به طرف این شهر حرکت کند.  باباخان در این لشکرکشی توانست گروهی از یاران و هواخواهان لطفعلیخان را دستگیر و به تهران بفرستد.  در این یورش، خلاف استقبال روسای طوایف، قلعه‌ای به نام راه‌بر در به روی باباخان نگشود و مردم آن هم چنان به مقاومت ایستادند «. . . باباخان شنیده بود که دختران راه‌بری در کرمان به زیبائی معروفند، از طرفی مدتی بود که در کوهستان‌ها و بیابان‌های کرمان به نبرد پرداخته و جز صدای طبل و شیپور و تفنگ و بوی باروت نشنیده بود، در این جا احتیاج خود را به سرگرمی تازه‌ای به اطرافیان محرم خود بیان داشت.  روز فتح قلعه، سربازان به غارت خانه‌ها پرداختند، مردم تا ممکن بود زن و فرزند و اثاثیه سبک وزن سنگین قیمت خود را برداشته و هر که پایی و خری داشت، به حیلت بگریخت فقط عده‌یی باقی ماندند که امکان فرار برای آن‌ها نبود.  اطرافیان باباخان در جستجوی دختری زیبا بودند که شایستگی همخوابگی او را داشته باشد، و درین وقت به فاطمه خانم دختر معصوم و خردسالی که پدرش عسکر نام داشت و کفشدوز آن قریه بود برخوردند.  (۶۸) دختر سیمائی نجیب و معصوم ولی رنگی پریده داشت و بسیار لاغر بود، اما چشمان درشت و جذاب و بالاتر از آن سادگی و پاکی دهاتی که در نهادش بود، علاوه بر آن شور و شعف باباخان که او را تحت فشار گذاشته بود! موجب شد که دختر مورد پسند قرار گیرد.  دختر را به چادر مخصوص بردند و پرستارانی بر او گماشتند، اما در همان روزهای اول متوجه شدند که دختر خردسال بیمار و کم خون است و برای همبستری شاهزاده آماده نیست.  در واقع عوارض مالاریا در وجود او بود فاطمه خانم تحت معالجه قرار گرفت و همه جا همراه اردو بود، اطباء بر طبق اصول ابتدایی خود، نان بی‌نمک و جوشانده‌ی پوست بید می‌دادند و تجویزهای دیگر می‌کردند تا سلامت خود را باز یابد.

باباخان نزدیک به چهار سال امکان زفاف برایش دست نداد.  دختر جوان در این مدت رنگ و رویی تازه یافته، گونه‌هایش گلگون و برجسته‌، اندامش متناسب و بدنش گرم و لطیف شده بود و تعلیمات خواجه‌سرایان و همراهان، او را فتان‌تر و زیباتر ساخته بود.  اواخر ماه ذیحجه نزدیک می‌شد و تا محرم فاصله‌ی زیادی نبود و باباخان اصرار داشت که هرچه زودتر قبل از روزهای عزا مراسم زفاف برگزار شود، و بالاخره شبی از اوایل محرم را برای عروسی انتخاب کردند.  اوایل شب بود و هنوز انگشتان باباخان از زلف پرچین فاطمه‌خانم جدا نشده بود که در حجله کوفته شد.  این کار بسیار بیجا و خشمگین کننده بود، زیرا در این شب اگر ماه هم حلقه به در می‌کوفت می‌بایست او را جواب کنند.  ولی معلوم بود که مطلب مهمی است، قاصدی تیزپا به شیراز آمد و خبر قتل آقامحمدخان را که در قلعه‌ی شوشی در شب شنبه ۲۱ ذی‌حجه ۱۲۱۱ صورت گرفته بود آورده بود.  البته این خبر خیلی خصوصی گفته شد، و کسی دیگر تا چند روز اطلاع نیافت.  باباخان شنیدن این خبر را در شب زفاف فاطمه خانم که نام او هم تغییر یافته و تبدیل به سنبل باجی شده بود، به فال نیک گرفت و بیشتر به این دختر که از اسرای کرمان بود تمایل و علاقه پیدا کرد و طولی نکشید که باباخان به تهران آمد و به تخت نشست.» (۶۹) سنبل باجی از زنان مورد توجه فتحعلیشاه بود، و آن چنان در دل سلطان جای داشت که نه تنها در امور حرم بلکه در امور داخلی مملکت و سیاست نیز دخالت داشت.

«ادامه دارد»

پاورقی:

۵۸ـ رستم‌التواریخ، پیشین، ص ۲۱، توضیح مصحح در پاورقی.

۵۹ـ می‌گویند او خالی در زیر چانه داشت که دیده نمی‌شد، ولی به نقاش دربار اصرار می‌ورزید که آن را بر روی گونه‌اش بکشد.

۶۰ـ تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره‌ی معاصر، سعید نفیسی، ج ۱، ص ۷۶.

۶۱ـ تاریخ اجتماعی ایران، پیشین، ج ۲، ص ۴۹۷.

۶۲ـ سیاست و اقتصاد عصر صفوی، پیشین، ص ۴۶۸.

۶۳ـ روضة‌الصفا، تصنیف مرحوم رضا قلیخان متخلص به هدایت. ج ۱۰، ص ۹۹ به اختصار.

۶۴ـ همان، ص ۱۰۳.

۶۵ـ تاریخ عضدی، پیشین، ص ۱۶۷.

۶۶ـ (به فتح میم و فتح جیم و عین) همبستر شدن، با هم خوابیدن، هم خوابگی.  فرهنگ عمید، ص ۹۶۴.

۶۷ـ تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره‌ی معاصر، پیشین، ج ۲، ص ۲.

۶۸ـ باستانی پاریزی در صفحه ۳۵۶ تاریخ کرمان نیز با اشاره به همین ماجرا می‌نویسد که گویا عسکر کور بوده که نگریخته و دخترش هم ناچار در کنار پدر مانده است.

۶۹ـ خاتون هفت قلعه، پیشین، ص ۱۳۷ به بعد.


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازار امروز

Loading currency converter .. please wait

loading
currency converter
please wait
....

خبرهاي گذشته