

این روزها که خطر جنگ و حمله نظامی به ایران را از این طرف و آن طرف میشنویم و دلهره میگیریم؛ خرید کردن مایحتاج روزمره مان با ترس و دلهره همراه شده که الان اگر خرید نکنیم دو روز دیگر گران میشود. مرتب باید مواظب پول مان باشیم که ارزش اش حداقل مانند دیروز باشد؛ فکر میکنیم اگر یک قران دوزارمان را دلار کنیم بهتر است یا سکه طلا بخریم و آخرش هم فکر میکنیم بی خیال اش چون نمیدانیم واقعا قمیت اش میرود بالا یا ممکن است توطئه باشد و قیمتها برود پایین همین پس انداز ناچیز هم بر باد برود؛ خلاصه این روزها که برخی از مسئولان کشورمان در فکر قهرمان شدن برای مردم مظلوم دنیای سرمایه داری و جهان اسلام و… هستند، و عده ای از هموطنان در آن سوی اقیانوسها، قهرمانان باستانی ایران را از پستوهای تاریک تاریخ کشورمان بیرون میکشند، برخی دیگر هم در آن سوی ها، در سر و کله یکدیگر میکوبند تا هر کسی زندانی خودش را قهرمان بداند و زندانی آن دیگری را توطئه کلاه گذاری بر سر ملت، اما در میان این همه قهرمان پردازی، ما خانواده های ایرانی، هر شب رأس ساعت 9، دور از چشم پارازیتهای ماهواره خراب کن، به قهرمانان سریال «عشق و جزا» نگاه میکنیم و برای ساواش بالدار و همسرش یاسمین آرزوی موفقیت و تشکیل یک زندگی سعادتمند به دور از استرس و خشونت داریم. خیلیها که در ایران زندگی میکنند احتمالا منظور مرا میگیرند و میفهمند که از کدام قهرمان این روزهای ایرانیان حرف میزنم. بلی همان زوج دوست داشتنی «یاسمین – ساواش بالدار» را میگویم که دلخوشی شبهای سکوت پائیز و تابستان ما شده است. وقتی به رابطه این زوج نگاه میکنیم حض میبریم. چون که میدانند چطور روابط قبائلی و عقب افتاده را با درایت و منطق پس بزنند و از خشونت آن بکاهند. میبینیم که چطور همسایه مرزی مان با الگوهایی مثل ساواش ها و یاسمینهایش جلو میرود و ما اکثر خانواده های ایرانی در حسرت یک روز نبود استرس و داشتن ثبات در زندگی هستیم.
میگویم اکثر ایرانیان، چون هر جا بروید سخن از زندگی پر ماجرای ساواش بالدار و یاسمین است. وقتی از رئیس بانک میپرسیم، «آقا اوضاع امروز چطور است؟»، میگوید: «والله ما که هر شب دیروقت میرویم خانه، و تا میرسیم فقط وقت میکنیم نمازمان را بخوانیم و بنشینیم پای سریال ساواش بالدار…». نقل بسیاری از مهمانیها صحبت از سرنوشت ساواش و یاسمین است و دعای خیر بینندگان این سریال برای از بین رفتن دشمن ساواش (یاقوز) که نماد فرهنگ خشن قبائلی است. آنها گرچه در ترکیه زندگی میکنند اما، جزو خانواده ما شدهاند و قهرمانهای عقلانیت و مسالمت.
دو قبیله «بالدارها» و «موران ها» که در روستایی به نام «وان» زندگی میکنند سالیان دراز است که از «خرید و فروش مواد مخدر» ارتزاق کردهاند. پس از کشته شدن اربابان پیر این دو قبیله، در نهایت «ساواش» که مردی جوان و تحصیل کرده است ارباب قبیله بالدارها میشود و «یاقوز» ارباب قبیله موران. اولی میخواهد روابط خشونت آمیز قبیله ای را مهار کند و به جای انتقام کشی و قتلهای ناموسی و فروش مواد مخدر، حس مودت و همزیستی بین دو قبیله برقرار نماید و دومی که یاقوز باشد میخواهد معاملات مواد مخدرش را افزایش بدهد. یاقوز کینه ساواش را بر دل دارد چون او وقتی به خاطر دعواهای قبیله ای ناچار شده بود که از قبیله بالدارها کسی را به قتل برساند و برای سالها در زندان به سر ببرد، ساواش در آمریکا تحصیل میکرد. یاقوز مظهر شرارت و کینه های قبیله ای است اما باز هم از دید کارگردان، قربانی آن روابط است اما وقتی کینه یاقوز به ساواش به حد جنون میرسد، نفرین همه تماشاچیان را برمی انگیزد.
یاسمین که در یک شرکت طراحی و تبلیغاتی کار میکند و از خانواده ای مدرن با مادری شاغل میآید، مظهر عشق است: عشق به فرزندش عمر، عشق به شوهر و به همه آدمها. او زنی خوش قلب و امروزی است که از هنر و استعداد طراحیاش بهره میبرد تا برای انجام پروژه ساختن کارخانه در روستای «وان» که قبیله ساواش در آن زندگی میکنند، فیلمهای تبلیغاتی و آموزشی برای بالا بردن فرهنگ افراد قبیله بسازد.
در این میان نقش و حضور ندرتی دولت که ناظری کمرنگ است، به راستی برای ما ایرانیان جالب است. نمایندگانی از دولت هر از گاهی و بسیار به ندرت، در بحبوحهی جنگ میان «سنت و مدرنیسم» ناگهان سر میرسند تا اگر طرفداران مدرنیسم تمایل داشتند، به آنها کمک کنند، بلی در همین حد.
سریال «عشق و جزا» با شخصیتهای اصلیاش ساواش و یاسمین و فرزندشان عمر، و دیگر پرسوناژهایش مثل شاه نور خانم مادر ساواش، و… ماههاست نه تنها خانه بلکه قلب بسیاری از خانواده های ایرانی را اشغال کرده است. مدتها بود که سریالهای برزیلی و کلمبیایی در شبکهی فارسی وان، که مانند فیلم، فارسیهای پیش از انقلاب، همه زنان و مردان مدرن اش، به قول عامه «خراب» بودند، خانوادهها را دلزده کرده بود اما سریال خانوادگی «عشق و جزا» که آمد، از همان ابتدا معلوم بود که ساواش و یاسمین از جنس دیگری هستند. ساواش و یاسمین نه شعار میدهند، نه داعیه تغییر همه جهان را دارند، نه به دنبال افشاگری علیه «دشمن» های شان هستند بلکه آرام و منطقی به دنبال تغییر در روابطی هستند که زندگی خود و اطرافیانشان را شادتر کند. زن و مردی مدرن که روابط کهن و عقب ماندهی قبیله، درصدد است تا عشقشان را نابود کند اما آنان مقاومت میکنند و پله به پله روابط بازدارنده را پس میرانند.
شاهکار است که در این سریال برخلاف همتایان ایرانیاش، زنان مدرن در برابر زنان سنتی ـ اگر نگوئیم یک سر و گردن بالاترند ـ لااقل برابرند. حتی زنی مدرن همچون «پلین» که مدیر یک مشروب فروشی (بار) است و اگر در فیلمی ایرانی بود، باید جزو «زنان بدکاره» به حساب میآمد ولی در این سریال، انسانیتی پیشرفته تر و بلوغ یافته دارد و حتا دلپذیرتر از زنانی همچون «چیچک» است که «خانم قبیله موران ها» میشود. در این سریال، انسانها به سیاه و سفید و اهریمن و فرشته تقسیم نمیشوند همه شخصیتهایش چه سنتی و مدرن، پیچیده اما واقعی و انسانی هستند، ولی در مجموع انسانهای مدرن اش، بالغتر و منطقیتر به نظر میرسند. آدمهای مدرن سریال که آزادانه تر فکر میکنند، میتوانند جلوه های انسانیت، عشق و اخلاق را به نمایش بگذارند. ولی به رغم این نگاه کارگردان، باز هم در این سریال، انسانهای سنتی و مدرن، دو قطب مقابله هم نیستند و میشود بینشان گفتگو و تعامل ایجاد کرد و درک مشترک و همکاری برقرار کرد. همهی زیبایی این سریال به همین ظرافت و تعامل میان آدمهای مدرن و سنتی است. اما در نهایت ساواش و یاسمین میدانند که به رغم همدلی و گاهی همراهی با بخش سنتی، باید ساختارهای اقتصادی و اجتماعی را تغییر دهند تا بتوانند ریشه سنتهای بازدارنده را قطع کنند و سنتهای خوب و مثبت را پاس بدارند. ساواش به رغم آن که مادرش، شاه نور خانم، گاه برای پاسداشت قبیله و سنتهای آن، در پنهان علیه پسر خود توطئه میکند، باز هم خانواده را به عنوان نهادی برای تصمیم گیری که میتواند منشاء ترمیم دردها و پشتیبان برنامه های مدرن سازی روستای وان باشد پاس میدارد ولی در عین حال، سنتهای ضدزن و بازدارنده درون خانواده و مادرش را به سختی به چالش میکشد و در برابر آنها یک قدم کوتاه نمیآید و برای رشد تحصیلی و شغلی زنان خانواده، همچون چیچک و نازان، صادقانه تلاش میکند.
شاید تنها نقطه ضعف کارگردان این سریال آن باشد که خشونت را در روابط به طور کامل تقبیح نمیکند. ساواش را مردی مقتدر نشان میدهد که هر چند در برابر یاسمین فروتن است، اما در برابر برادر و زیردستان اش به عنوان ارباب، از استفاده از خشونت ابایی ندارد. احتمالا این هم میراث «کمال آتاتورک» است. میراثی که مدل مدرنیسم توأم با خشونت را به ترکیه آورد و چون در این کار موفق شد (و برخلاف همتای ایرانیاش، از جایگاه اش پایین کشیده نشد)، به عنوان مدلی موفق در ترکیه و حتی در سریالهایش تداوم یافته است.
وقتی سریال را نگاه میکنیم، نمیتوانیم به ساواش حق ندهیم که در جامعه ای قبیله ای و در مقام ارباب قبیله، باید چنین روش مقتدرانه ای را به کار بگیرد و کاری به غیر از این در چنین شرایطی از دست هیچ کس بر نمیآید. چون او «ارباب» بودن و بخشی از سنتهای قبیله اش را میپذیرد، تا بتواند از «اقتدار ارباب بودن» اش برای پیشبرد اصلاحات مدرن در روستای وان، مثل تأسیس مدرسه، و کارخانه و ایجاد شغلهای صنعتی استفاده کند و اساس و پایه کشت و کشتار قبیله ای را برای همیشه نابود کند. در این موقعیت متناقض آیا اصلا میتوان اقتدار و خشونت اربابی را به یک باره کنار گذاشت؟ ساواش میتوانست به جای پذیرش دردسرهای «اربابی» و تلاش برای تغییر و برهم زدن نظم قبائلی، مانند خیلی از پسر پولدارهای ایرانی، سهم اش را از ثروت و میراث پدر بگیرد و دست یاسمین را بگیرد و ببرد در کشوری دیگر مثلا در آمریکا زندگی کنند همانطور که او قبلا در آمریکا تحصیل کرده بود. یا مانند یاقوز، پسر ارشد قبیله موران، راه ضدبشری پدرش را در پیش بگیرد. اما ساواش راه میانه را برگزیده است، موقعیت سخت اربابی که خوشایندش نیست و به گروه خونیاش نمیخورد. تا بدین وسیله بتواند از اقتدار اربابی و پول و زمین قبیله استفاده کند تا وسیله ارتزاق قبیله را که «خرید و فروش مواد مخدر» است تغییر دهد و به جای مواد مخدر، کارخانه تاسیس کند و به این ترتیب بافت اقتصادی قبیله را که منشاء قتلهای ناموسی، کشتارهای بین قبیله ای و بیکاری جوانان قبیله است، تغییر دهد. پروژهها و ایده های بزرگ در سر دارد و میخواهد آموزش و کار و اشتغال را در کشورش وسعت دهد. اما در این میان اگر از او حساب نبرند، نمیتواند این کارهای بزرگ را پیش ببرد بنابراین با کمی چاشنی خشونت، اقتدار اربابیاش را حفظ میکند تا بتواند در نهایت اساس و پایه «ارباب بودن» خود را نابود کند. چون وقتی بافت خشونتهای ضدبشری قبیله نابود شود و قبیله اش با کار و زحمت خود در کارخانه و روابط صنعتی زندگی بگذارند دیگر چه احتیاج به «ارباب» است. در حقیقت ساواش خود به مبارزه با جایگاه برتر خود در قبیله میرود، اما ابزارش برای اقتدارشکنی، حفظ حد معینی از «اقتدار اربابی» است. این تناقضی است که همواره ما جهان سومیها با آن روبرو بودهایم و البته امیدواریم که ساواش برای شکست دشمن اش (یاقوز موران) دیگر به قتل متوسل نشده تا امید ما را برای امکان پذیر بودن چنین مبارزه زیبای و بی خشونتی، به یاس تبدیل نکند.
در این میان، یاسمین که حامل عناصر و ارزشهای زنی مدرن و امروزی است در تمام طول رابطه اش تلاش میکند تا در برابر همان اندک خشونتهایی را که ساواش به خاطر جایگاه اربابیاش به کار میبرد، بایستد و ساواش را از بکارگیری خشونت برای مبارزه اش بازدارد و او را به ناکارآمدی آن هشدار دهد.
هنوز سریال پایان نیافته است ولی بعید نیست که با درایت فمینیستی یاسمین و تاثیرش بر ساواش، بتواند شوهرش را به جای کشتن «یاقوز»، به استفاده از راه های معقولانه تری راهنما باشد.
[ مدرسه فمينيستي]
نسخه قابل چاپ

پرتو نادری در سال ۱٣٣۱ در دهکدهء جر شابابا ولسوالی کشم بدخشان دیده به دنیا گشود.
دورهء میانه مکتب را در ولسوالی خود خواند و لیسه را در دارالمعلمین کابل به پایان رسانید. به سال ۱٣۵۰ شامل دانشگاه کابل گردید و در دانشکدهء ساینس در رشتهء زیست شناسی به آموزش پراخت. همزمان به آموزش دوره های از کیمیا (شیمی) و زمین شناسی نیز پرداخت و سال ۱٣۵۴ از آن دانشگاه مدرک لیسانس بدست آورد.
پرتو نادری از سال ۱٣۵۴ بدینسو با نوعی با شعر و ادبیات رابطه داشته.
تاکنون پارهء از شعر های پرتو نادری به زبان انگلیسی ترجمه و انتشار یافته است. از چند سال بدینسو نوشته های وی به گونهء پراگنده در نشریه های برون مرزی از افغانستان، از جمله مجلهء فــــردا ـ نشریه کلوب قلم افغان ها ـ و نشریه های ایرانی در ایران و اروپا به چاپ رسیده است.
پرتو نادری عضو شورای مرکزی انجمن نویسنده گان افغانستان می باشد.
تا حال دوبار از کانون حکیم ناصر خسرو بلخی جایزهء نخست در بخش شعر را بدست آورده. به همین گونه به مناسبت روز مادر از موسسهء عالی نسوان یک بار جایزهء دوم و بار دیگر جایزهء اول را صاحب گردیده. یک بار هم از وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز جایزه دوم ادبی را حایز گریده.
از پرتو نادری این گزینه ها تاکنون به چاپ رسیده است:
۱ ـ “قفلی بر درگاه خاکستر” چاپ شده در انجمن نویسنده گان افغانستان.
٢ ـ” سوگنامه یی برای تاک” چاپ شده در انجمن نویسنده گان افغانستان.
٣ ـ ” آنسوی موج های بنفش” چاپ شده در پشاور.
۴ ـ ” تصویر بزرگ، آئینهء کوچک” چاپ شده در پشاور.
۵ ـ ” از واژه های اشک تا قطره های شعر” دید گاه ها در ارتباط به شعر امروز افغانستان چاپ شده در آلمان.
پرتو نادری نوشته های زیر را آمادهء چاپ دارد:
۱ ـ ” سیگار نیم سوخته” گزینهء شعر ها.
٢ ـ “عبوری از دریا و شبنم” تحقیقاتی در زمینه ادبیات شناسی ی نقد ادبی.
٣ ـ”یک آئینه و چند تصویر” پژوهشی در زمینهء ادبیات شناسی و نقد ادبی.
۴ ـ گزارش های ادبی ـ فرهنگی.
۵ ـ “پیش درآمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان.
۶ ـ گزینه یی از شعر های کلاسیک و به همین گونه یک رشته مقاله هایی که بزودی آماده چاپ خواهد گردید.
| نیایش ستاره یی که در آسمان می تابد شایدتنها ترین بهانه ییست که دلتنگی زنده گی را تفسیر می کند خدای من اگر ستاره گانت در آسمان نمی بودند و ماهتابت در قرغه [1] و بامدادت در بدخشان [2] و گلهایت در پغمان[3] چشمان من به تماشای چه بیهودگیی سرگردان می بودند ! تو چرا خاموشی کسی صدای باغچه را در گلوی درختان خفه می کند کسی آب را در رودخانه های تشنه گی زندانی کرده است و خورشید ، در دوزخ دموکراسی قبیله تبعید شده است ستاره گان تو در آسمان می لرزند شاید کسی می آید با بیرقی بر افراشته به نام تو تا برچهرهء عشق تفی بیندازد جهان پر از آفریده های بد توست! و من ازشعر های بد خویش پشیمانم خدای من ! این سان که تاریکی در پشت خانه ء من اتراق کرده است من پروانه هایم را به دیداری چه فانوسی بفرستم « چت روم » سیاست رییس جمهور چهار استخوان شده است بیچاره چه می تواند بکند ! هرساله قره قولی تازه یی برسرش می گذارند! گناه او نیست آب در جوی جاری نمی شود دموکراسی بستر فراخ می خواهد و سرزمین پهناور مانند ایالات متحد امریکا مانند همسایه ء بزرگ جنوبی! - پاکستان - دموکراسی در سرزمین کوهستانی ریشه نمی گیرد دموکراسی را باید افغانی ساخت مانند شیر مولانا در مثنوی معنوی بگذار شکم افغانستان در انتظار آش دموکراسی سوراخ بردارد وقتی این آش در دیگ ما پخته نمی شود کرزی چه گناهی دارد! دیگ ما روی دیگدان سنت گذاشته شده است دموکراسی به دیگدان فراخ و درگیران سرخ نیاز دارد اگر دود دموکراسی چشم ما را کور کرده است اگر آبها از شرم دراعماق فرو رفته اند اگر کودکان مکتبی در کارهای خانهگی خود می نویسند : دونان جمع دونان مساوی به سه کابینه چیز مهمی نیست مهم این است که افغانستان رییس جمهور انتخابی دارد و قانون اسا سی پنسل پاک نخورده ! رییس جمهور انتخابی، بر همه چیز آگاه است تارِیخ تنفس می کند و در جغرافیای سرود ملی هر کسی را به نام اصلی اش صدا می زند ازشاه شجاع و ببرک بیزار است « خداگونه یی است در تبعید» - در قصر گلخانه - از کسی نمی ترسد قره قولی[4] غیرت او کلان تر از کله ء تاریخ است بامدادان که دستان بابای ملت! را می بوسد خدا از دلش خبر دارد! سینه اش خانهء یک بی ستون صبر شیرین است وقتی مشرف[5] به او می گوید شتر مرغ او می تواند بگوید! «گرندانی غیرت افغانیم چون به میدان آمدی می دانیم !» اما او به نهج البلاغه پناه می برد و می داند که بزرگترین شجاعت صبر است و اگر باری هم جیلک دیپلوماسی به باد می دهد شبانه در «چت روم» سیاست می نویسد : های !!!!! «نشود فاش کسی آن چه میان من و تست تا اشارات نظر نامه رسان من و تست !» استعداد بزرگ رابطهء من با آفتاب قطع شده است و در لایتناهی مرگ مدار حقیقت زنده گی را گم کرده ام با این حال ازنردبانی می روم بالا تا چراغ افتخار خویش را بر رواق خاک آلود تاریخ روشن کنم حساب شده سخن می گویم حساب شده می نویسم کبوتر وجدانم را در قفس دموکراسی به نرخ روزگار ارزن می ریزم وعقل سرکش بد لگامم را در اصطبل در بستهء تعارف نخته بند کرده ام تا هیچگاهی توسنی نکند من استعداد بزرگی دارم و کتاب آیین دوست یابی « دلکارانکی » را واژه واژه از بر کرده ام و می دانم چگونه به زشت ترین دختر شهر بگویم که تمام عاشقانه های من برای توست و تو به اندازه ء عاشقانه های من زیبایی من حساب شده سخن می گویم حتی وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند دستی من به سوی سنگی دراز نمی شود وقتی سگ همسایه به سوی من پارس می زند کلاه غیرت از سر بر می دارم و با صدای ابریشمینی می گویم بفرمایید منتظر شما بودم درکوچه اگر با خرسی مقابل می شوم با لبخند مضحکی می گویم از دیدار تان خیلی خوشحالم و الاغ سرکار اگر گوشی به سوی من تکان داد از تفکر چینی بر جبین می اندازم و می گویم شما درست می فرمایید من هم همینگونه فکر می کنم من استعداد بزرگی دارم و پس از پنجاه سال تحربه حقیقت خوشبختی را کشف کرده ام که باید جّوی از غیرت کم کرد و نان به نرخ روزگار خورد من استعداد بزرگی دارم خدا را شکر سازمان جهانی مهاجرت به من نامی داده است درازتر از نامی شیخ الرییس ابوعلی سینای بلخی من استعداد بزرگی دارم پنجاه ساله یاد گرفته ام که چگونه مرد حسابی باشم پای روی دم هیچ کسی نگذارم و دست در کاسهء هیچ « جوانمرد قصاب» ی دراز نکنم من پنجاه ساله یاد گرفته ام |
[1] - قرغه – منطقه تفریحی است در غرب کابل
[2] - شهر تاریخی بدخشان در شمال افغانستان موقعیت دارد
[3] – فرمانداری پغمان از مناطق خوش و آب هوای کابل است
۴- قره قول، قره قول نام نسل گوسفندی است که پوست مرغوب دارد و موهایش حلقه حلقه می باشد. از پوست این حیوان کلاهی می سازند که کلاه قره قل نام دارد. کلاهی که حامد کرزی رییس جمهور افغانستان به سر دارد، از همین نوع است.
۵ – جنرال پرویز مشرف صدراعظم پیشین پاکستان
نسخه قابل چاپ
در واکنش به پرتاب خمپاره از خاک سوریه به یک روستای مرزی ترکیه، مجلس این کشور عملیات برون مرزی نظامی را مجاز اعلام کرد. ترکیه میگوید این مجوز نقشی بازدارنده دارد و به معنای اعلام جنگ با سوریه نیست.

روستای مرزی آقچا قلعه ترکیه عصر روز چهارشنبه (۱۲ مهر/ ۳ اکتبر) هدف خمپارههایی قرار گرفت که از خاک سوریه پرتاب شده بودند. این واقعه به کشته شدن ۵ شهروند ترک انجامید و با بمباران تلافیجویانهی هدفهایی در سوریه پاسخ داده شد.
دولت ترکیه در کنار عملیات نظامی علیه هدفهایی در سوریه که روز پنجشنبه ادامه داشت تلاشهای دیپلماتیک وسیعی را نیز آغاز کرد و موضوع را به سازمان ملل و شورای امنیت ارجاع داد.
مجوز یک ساله مجلس ترکیه به ارتش
دولت رجب طیب اردوغان همزمان با اقدامهای بینالمللی لایحهای را نیز به مجلس ترکیه ارائه کرد و خواستار مجوز استفاده از نیروی نظامی در صورت بروز مناقشههای مرزی شد. بنابر گزارشها نمایندگان مجلس در آنکارا در نشست فوقالعادهای که روز پنجشنبه (۱۳ مهر/ ۴ اکتبر) برگزار شد با درخواست دولت موافقت کردهاند.
مجوز استفاده از نیروی نظامی در عملیات برون مرزی برای یکسال صادر شده و در آن به هیچ کشور خاصی اشاره نمیشود. به گفتهی بشیر آتالای، معاون نخست وزیر ترکیه این مجوز به معنای آغاز جنگ علیه سوریه نیست.
شبکه خبری الجزیره به نقل از منابع سوری شمار کشته شدگان بمباران تلافیجویانهی ترکیه را ۳۴ نفر گزارش کرده است. مجلس ترکیه پیش از این به ارتش این کشور اجازه داده است برای مقابله با شورشیان کرد در مناطق شمالی عراق دست به عملیات نظامی بزند.
“ترکیه علاقهای به جنگ با سوریه ندارد”
به گزارش خبرگزاری آلمان مشاور ارشد اردوغان، ابراهیم کالین در تویتر نوشت: «ترکیه هیچ علاقهای به جنگ با سوریه ندارد، اما آماده است از مرزهای خود حفاظت کند و در صورت لزوم دست به حملهی متقابل بزند.»
ترکیه عضو پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) است و این پیمان به اعضا امکان میدهد در صورت حمله نظامی خارجی از پشتیبانی و یاری دیگر کشورهای ناتو استفاده کند. مقامهای ارشد کشورهای ناتو با اعلام حمایت از ترکیه حملهی نظامیان سوریه به این کشور را به شدت محکوم کردهاند.
روسیه به عنوان یکی از معدود حامیان حکومت بشار اسد نیز واقعهی عصر چهارشنبه را محکوم کرده است. سرگئی لاوروف وزیر خارجه روسیه روز پنجشنبه در جریان سفر به پاکستان حمله به روستای مرزی ترکیه را “خطایی دردناک” خواند و از دولت سوریه خواست ضمن عذرخواهی رسمی و علنی، جلوی تکرار این گونه حوادث را بگیرد.
به گزارش شبکهی “سیانان” ترکزبان، ۲۸۶ نمایندهی پارلمان در نشستی غیر علنی به درخواست دولت رأی مثبت دادند؛ ۹۲ نماینده هم با آن مخالفت کردند
پیام ایران به سوریه و ترکیه
خبرگزاری آنادولو ترکیه به نقل از بشیر آتالای گزارش داد، مقامهای سوریه در تماس با سازمان ملل ضمن ابراز تاسف از این حادثه اطمینان دادهاند که از این پس چنین واقعهای رخ نخواهد داد. به نوشتهی خبرگزاری آلمان تاکنون عذرخواهی رسمی سوریه به وزارت خارجهی ترکیه ارائه نشده است.
وزیر اطلاعرسانی سوریه، عمران الزعبی پیشتر کشته شدن پنج شهروند ترک را به مردم ترکیه تسلیت گفته و وعده داده که کمیتهای را مامور تحقیق در مورد چگونگی این واقعه کند. ترکیه از شورای امنیت سازمان ملل خواسته است مانع رفتار خشونتطلبانهی حکومت بشار اسد شود.
رامین مهمانپرست روز پنجشنبه حوادث مرزی میان ترکیه و سوریه را آتشافروزیهایی خواند که “صرفا در جهت منافع بد خواهان و دشمنان صلح و ثبات و آرامش در منطقه” قرار دارند. او هر دو کشور را به خویشتنداری، گفتوگو و اقدامات سیاسی دعوت کرده است.
محکومیت سوریه از سوی ناتو
ناتو نیز با تشکیل یک اجلاس اضطراری از سفیران کشورهای عضو این پیمان، اقدام سوریه را به عنوان نقض قوانین بینالمللی و تهدیدی برای امنیت ترکیه به شدت محکوم کرد. کشورهای عضو ناتو به رغم پشتیبانی قاطع از ترکیه از کشیدن شدن به جنگ داخلی سوریه پرهیز دارند و از هر دو طرف خواستهاند جلوی متشنج شدن اوضاع را بگیرند.
شورای امنیت سازمان ملل در حاشیهی نشست روز پنجشنبهی خود به اختلاف مرزی میان سوریه و ترکیه نیز خواهد پرداخت. مطابق برنامههای قبلی بررسی وضعیت سودان و مالی در دستور کار اجلاس امروز قرار داشت. به درخواست ترکیه که از حمایت کشورهای غربی، به ویژه فرانسه برخوردار است، در شورای امنیت بیانیهای در محکومیت سوریه به خاطر حمله به مناطق مرزی به رای گذاشته خواهد شد.
درگیریهای داخلی در سوریه از ۱۸ ماه پیش آغاز شده و تاکنون بیش از ۳۰ هزار قربانی برجا گذاشته است. در ماههای اخیر حدود صد هزار پناهجوی سوری به ترکیه پناهنده شدهاند. ترکیه به دلیل پشتیبانی از مخالفان بشار اسد روابط تیرهای با سوریه دارد.
[دویچه وله]
نسخه قابل چاپ
روزنامه « نيويورک تايمز» دريک گزارش مفصل به نقش مستقيم قاسم سليمانی فرمانده سپاه قدس در ناآرامی ها ی عراق طی چندين سال گذشته پرداخته و می نويسد که نفوذ وی هنوز هم برای دولت آمريکا مشکل آفرين است.

بخش عمده ای از شواهد و نقل قول های به کار گرفته شده در اين گزارش براساس مطالبی است که در يک کتاب جديد پيرامون تجارب آمريکا در بحران عراق منتشر شده است. اين کتاب «پايان ماجرا، حوادث پشت صحنه مبارزه برای عراق، از جورج بوش تا باراک اوباما » نام دارد و به قلم «مايکل گوردن » و ژنرال باز نشسته «برنارد ترينر» نوشته شده است.
«نيويورک تايمز» مقاله را با اين جملات آغاز می کند:« وقتی که يکی از مقامات امنيتی ارشد دولت عراق در تابستان سال ۲۰۰۷ برای ملاقات با رهبران ايران به تهران سفر کرد به سرعت دريافت که چه کسی مسئوليت اصلی سياست های ايران در قبال همسايه غربی خود را برعهده دارد.»
اين نه محمود احمدی نژاد رييس جمهوری، که قاسم سليمانی فرمانده سپاه قدس بود که با لحنی آرام برای اين مقام عراقی توضيح داد که وی تنها مسئول سياست ها و اقدامات ايران درعراق است. اين نکات را بعدها مقام امنيتی عراق در ديدار با مقامات آمريکايی در بغداد برای آنها بازگو کرد.
این گزارش می گوید: «قاسم سليمانی با ريش های جوگندمی و اعتماد به نفسی که محصول حمايت کامل آيت الله خامنه ای از اوست، درست برعکس محمود احمدی نژاد رييس جمهوری جنجالی ايران فردی بسيار آرامی به نظر می رسد. وی که پس از ارتقا درجه در سال گذشته به عالی ترین رتبه ترين مقام نظامی در ايران رسيده، مغز متفکر دو عرصه مهم از سياست خارجی ايران است: يکی اعمال و بسط نفوذ ايران در سياست داخلی عراق و دیگری تامين حمايت و کمک های نظامی برای تداوم حکومت بشار اسد در سوريه.»
روزنامه «نيويورک تايمز» می افزايد که با توجه به سياست های آمريکا در منطقه يعنی تضمين آينده عراق به عنوان متحدی برای آمريکا، سرنگونی رژيم بشار اسد در سوريه و متوقف کردن نفوذ ايران در سطح منطقه، نقش و فعاليت های آقای سليمانی کاملا در نقطه مقابل سياست های آمريکا قرار دارد.
سال گذشته وزارت خزانه داری آمريکا به خاطر نقش وی و سپاه قدس در طرح موسوم به توطئه ترور سفير عربستان سعودی در واشینگتن، نام قاسم سليمانی را در فهرست تحريم ها قرار داد.
این گزارش می گوید، برای مقامات آمريکايی که طی حضور نيروهای نظامی اين کشور در خاک عراق همواره با جنگ پنهان حکومت ايران دست و پنجه نرم می کردند نقش قاسم سليمانی در اين حوادث تعجب آور نبود. تماس های مقامات آمريکايی با سردار سليمانی و مباحث و گفت وگوهای درونی مقامات آمريکايی که بخشی از آنها در اين کتاب جديد منتشر شده است تصوير نسبتا دقيقی از اقدامات اين فرد به عنوان مدير و مجری اهداف عمده سياست خارجی ايران را به دست می دهد.
ژنرال «ديويد پتریوس» که در دوره فرماندهی نيروهای آمريکايی در عراق قاسم سليمانی را شناخت، در نامه ای خطاب به «رابرت گيتس» وزير دفاع وقت آمريکا وی را «يک چهره شيطانی تمام عيار » توصيف کرده بود. ژنرال پتریوس در نامه ديگری خطاب به «رابرت گيتس » در آوريل سال ۲۰۰۸ ضمن اعتراف به ميزان نفوذ قاسم سليمانی در عراق نوشته بود:« احتمالا هشدار آميزترين نکته تعجب آور در اين هفته ميزان نفوذ ايران در پيچيدگی های سياست عراق بود.»
روزنامه « نيويورک تايمز» می افزايد که ژنرال پتریوس به نسبت ساير مقامات و فرماندهان نظامی آمريکا د رعراق تماس های غيررسمی بيشتری را از طريق واسطه ها با قاسم سليمانی برقرار کرد. ژنرال پترائوس به اين نتيجه رسيده بود که ارسال پيام برای سردار سليمانی می تواند مفيد باشد. اما ملاقات با قاسم سليمانی حتی اگر به صورت مخفی انجام شود نوعی پذيرش و حتی ارتقاء موقعيت ايرانی ها در عراق و تاييد اين نکته است که واقعا قاسم سليمانی حق دارد در آينده عراق دخالت کند.
«علی آلفونه» يک پژوهشگر در مرکز پژوهشی «آمريکن اينترپرايز اینستیتو» می گويد قاسم سلیمانی در سال های جنگ ايران و عراق به عنوان فرمانده لشکر ۴۱ سپاه پاسداران و به خاطر موفقيت عمليات های شناسايی و غافلگيرانه اين لشکر در پشت خطوط دشمن به شهرت رسيد. نقش وی تا حدی اهميت يافت که ارتش عراق در برنامه های راديويی خود به کرات از وی نام می برد.
به گفته «رايان کراکر» سفير سابق آمريکا د رعراق: «برای قاسم سليمانی جنگ ايران و عراق هيچگاه پايان نيافت. هيچکس پس از سالها درگير بودن در آن جنگ که شبيه جبهه های نبرد جنگ جهانی اول بود، نمی تواند تاثيرات آن را به فراموشی بسپارد. هدف استراتژيک قاسم سليمانی يک پيروزی کامل بر عراق بود ولی اگر چنين چيزی امکان پذير نبوده و يا امکان پذير نشد اکنون او در پی اعمال نفوذ گسترده در يک عراق ضعيف است.»
«نيويورک تايمز» می افزايد که در سال های پايانی دهه ۱۹۹۰ قاسم سليمانی به فرماندهی سپاه قدس منصوب شد. سپاه قدس در حقيقت واحد يا تشکيلات ويژه سپاه پاسداران برای حمايت از جنبش هاس اسلامی و انقلابی در خارج از کشور از جمله افغانستان ، عراق و لبنان است.
به نوشته این گزارش، پس از اشغال عراق توسط نيروهای آمريکايی در سال ۲۰۰۳ قاسم سليمانی ماموريت گسترش نفوذ ايران در عراق، درگير کردن نيروهای مسلح آمريکا در جنگی شديدتر و طولانی تر و در نهايت اعمال فشار برای خروج آنها از خاک عراق را برعهده گرفت. اين اهداف در حقيقت عناصر اصلی سياست منطقه ای ايران در شرايطی بود که از يک سو حضور نيروهای آمريکايی در عراق را تهديدی بزرگ برای خود می دانست و از سوی ديگر می کوشيد به يک قدرت صاحب نفوذ در منطقه بدل شود.
محسن سازگارا يکی از اعضای بنيانگذار سپاه پاسداران که از سالها پيش جزو منتقدان حکومت ايران است و در آمريکا زندگی می کند می گويد:« ارزيابی سپاه قدس در آن شرايط اين بود: ما يک فرصت طلايی داريم. در حال حاضر می توانيم آمريکايی ها را در عراق مشغول نگاه داريم و تا جايی که می توانيم بايد در عراق بی ثباتی و ناآرامی به وجود بياوريم.»
«نيويورک تايمز» با ذکر نمونه ای از اين سياست ايران و عملکرد سپاه قدس می نويسد که در سال ۲۰۰۸ و زمانی که محدوده امن شهر بغداد موسوم به «منطقه سبز» راکت باران می شد، «عادل عبدالمهدی» معاون رييس جمهور عراق در ملاقاتی با قاسم سليمانی در تهران از وی پرسيد بود آيا وی و سپاه قدس در پشت اين حملات گروههای مسلح قرار دارند؟ سردار سليمانی در جواب به شوخی گفت :« اگر شليک ها دقيق هستند کار اوست.» براساس مکاتبات سفارت آمريکا در بغداد اين موضوع را «عادل عبدالمهدی» بعدها برای «رايان کراکر» سفير آمريکا در بغداد نقل کرده بود.
در این گزارش آمده است: حتی در شرايطی که سپاه قدس تحت فرماندهی سردار سليمانی گروه های شورشی شيعه را مسلح و آموزش می داد وی تعداد زيادی از سياستمداران ارشد عراق را برای گفت وگو به تهران دعوت می کرد. مقامات آمريکايی که سابقا در عراق انجام وظيفه کرده اند می گويند که سردار سليمانی با دامن زدن به خشونت و درگيری بين گروهها و بعد اقدام برای ميانجی گری بين آنها نقش بسيار مهمی برای خود خلق کرده بود و به آن وسيله هميشه می توانست تعادل قدرت را درعراق برهم بزند.
نیویورک تایمز می نویسد: پس از دخالت قاسم سليمانی در برقراری آتش بس بين نيروهای دولتی و گروه های شيعه شورشی که مورد حمايت ايران بوده و در محله صدر بغداد مستقر بودند، «رايان کراکر » سفير وقت آمريکا در بغداد در ماه ژوئن سال ۲۰۰۸ در پيام ديپلماتيکی به واشینگتن نوشت:« وقتی برخوردهای خشونت آميزی شبيه به اين روی می دهد به احتمال زياد جناحهای درگير دست به دامن سردار سليمانی می شوند تا درگيری ها و ناآرامی هايی را که خود او به وجود آورده حل و فصل کند.»
روزنامه «نيويورک تايمز » می افزايد يکی از اولين پيام هايی که آمريکايی ها از قاسم سليمانی دريافت کردند در ماه ژانويه سال ۲۰۰۷ بود. کماندوهای آمريکايی پنج مقام ميان رتبه سپاه قدس را در شهر اربيل واقع در کردستان عراق بازداشت کرده بودند. هفته بعد سردار سليمانی در ملاقاتی با جلال طالبانی رييس جمهور عراق در سوريه، برای زلمای خليلزاد سفير وقت آمريکا در بغداد پيام فرستاد که ايران حاضر است با آمريکا وارد گفت وگو شود به شرط آنکه نماينده ايران در اين تماس سردار سليمانی باشد.
جلال طالبانی به مقامات آمريکايی گفت که فرمانده سپاه قدس اعتراف دارد که اين نيرو در خاک عراق صدها جاسوس دارد و برخی از آنها تلاش کرده اند به نيروهای بريتانيايی حمله کنند ولی تاکيد می کند که اين نيرو به هيچ وجه در تشويق حملات به نيروهای آمريکايی دخالت نداشته است. مقامات آمريکايی اين ادعاهای سردار سليمانی را با قاطعيت مردود می دانستند.
جورج بوش، رییس جمهوری وقت آمریکا ملاقات با نمايندگان و ديپلمات های ايرانی مسئول امور عراق را تاييد کرد ولی ملاقات با قاسم سليمانی را مجاز ندانست. پس از سه روز ملاقات سه جانبه بين نمايندگان ايران، مقامات عراقی و مقامات آمريکايی که در تابستان سال ۲۰۰۷ در بغداد برگزار شد، «رایان کراکر» سفير آمريکا و ژنرال پتریوس فرمانده نظامی آمريکا در عراق هر دو به اين نتيجه رسيدند که ديپلماتهای ايرانی حاضر در اين مذاکرات هيچ قدرت و اختياری نداشتند.
به نوشته نیویورک تایمز، به فاصله کوتاهی پس از اين ديدار قاسم سليمانی باری ديگر با طرح يک پيشنهاد از طريق غيرمستقيم برای آمريکايی ها پيام فرستاد. سردار سليمانی در ملاقاتی با «شيروان ال وائلی» رييس يکی از نهادهای امنيتی عراق که در هتلی در شهر تهران انجام شد، از وی خواست تا به ژنرال پتریوس بگويد که اگر آمريکايی ها «قيس الخزعلی» را که چند ماه پيش توسط کماندوهای بريتانيايی بازداشت شده بود آزاد کنند ميزان حملات گروههای شيعه شورشی به سربازان آمريکايی کاهش خواهد يافت . به گفته اين مقام امنيتی عراق سردار سليمانی گفته بود:«شما نتيجه را ظرف دو ماه خواهيد ديد.»
برای ژنرال پتریوس اين پيشنهاد به هيچ وجه جای پذيرش نداشت. « قيس الخزعلی» رهبر يک گروه شورشی شيعه بود که در حمله ای در شهر کربلا که به مرگ پنج نظامی آمريکايی انجاميد دخالت داشت. در مقابل ژنرال پترائوس جواب داد که سپاه قدس بايد آموزش و تسليح گروههای شورشی را متوقف کند.
ژنرال پترائوس در توضيح واکنش خود به پيشنهاد قاسم سليمانی در نامه ای خطاب به «رابرت گيتس» وزير دفاع وقت آمريکا می نويسد: «برای اضافه کردن چاشنی، من در جواب به آن پيام گفتم که در گزارش بعدی به رييس جمهور خواهم گفت که ايران در حال پيشبرد جنگ عليه آمريکا است.»
«ژنرال پتریوس» در بخش ديگری از اين نامه می نويسد:« در عالم واقعيت، من معتقدم که اقدامات ايران بسيار فراتر از تسليح گروههای شورشی و يا دامن زدن به خشونت ها در عراق است. ايران می تواند گروه های وابسته ای را تشکيل داده و فعال کند که مستقيما با ما بجنگند. به اين وسيله آنها می خواهند ما را مشغول نگاه داشته و توجه ما را از مسائل مهمتری مثل برنامه توليد سلاح های تخريب جمعی منحرف کرده و يا سپاه مهدی را در عراق به تشکيلاتی شبيه حزب الله لبنان بدل کنند.» نيويورک تايمز می افزايد که جنگ پنهان ادامه يافت.
پس از آنکه ايران ارسال خمپاره اندازهای موشکی به گروههای شورشی مورد حمايت خود را آغاز کرد ژنرال پترائوس اين بار پيامی برای طرف مقابل فرستاد. ژنرال «مايکل باربرو» فرمانده عملياتی نيروهای آمريکايی و از معاونان ژنرال پترائوس با «هادی العماری» يک سياستمدار شيعه و فرمانده سابق سپاه بدر، يک تشکيلات شبه نظامی که تحت حمايت ايران با رژيم صدام حسين مبارزه می کرد، ملاقات کرد.
به گزارش نیویورک تایمز، ژنرال باربرو در اين ديدار گفت: «اگر دوستان آقای العماری در شرق به حملات خود پايان ندهند نيروهای آمريکايی حملات خود عليه گروههای وابسته به سپاه قدس و عوامل و جاسوسان آن در عراق را تشديد خواهد کرد.»
يک مقام نظامی سابق آمريکا می گويد که حملات گروههای وابسته به ايران و عوامل سپاه قدس بيش از يک سال متوقف شدند ولی بعدها اين حملات از سرگرفته شد و تا زمان خروج نظاميان آمريکا از عرق کماکان يک مشکل جدی بود.
ژنرال «ديويد پتریوس» در نامه ديگری خطاب به «رابرت گيتس» وزير دفاع وقت آمريکا می نويسد که وی پيشنهاد ديگری از سوی قاسم سليمانی برای مذاکره مستقيم با مقامات آمريکايی را که از طريق جلال طالبانی و عادل عبدالمهدی برای وی ارسال شده است رد کرده است. ژنرال پتریوس می افزايد:« نگران نباشيد، از چنين چيزهايی حمايت نمی کنم.»
[رادیو فردا]
نسخه قابل چاپ
سیاست «کنترل جمعیت» یکی از سیاست های اصلی دولت ها برای نگاه داشتن جمعیت کشور و کاهش میزان زاد و ولد است. مسلما آن چه که باید در این سیاست ها در نظر گرفته شود توافق طرفین برای کنترل زاد و ولد در خانواده است. چرا که به والدین اجازه می دهد تا فاصله تولد میان فرزندان خود را تنطیم کنند و از سوی دیگر با کاهش مرگ و میر نوزادان و مادر به بالا رفتن بهداشت خانواده نیز یاری می رساند. همچنین سیاست کنترل جمعیت در سطح خانواده ها به صورت خاص و در سطح اجتماع به صورت عام موجب بالا رفتن کیفیت آموزش، و ارتقای کیفیت بهداشت در سطح خانواده می شود.
سیاست کنترل جمعیت در ایران در طول سالهای گذشته با روی کار آمدن دولت های مختلف، روندی متناقض را طی کرده است و هر بار با توجه به سیاست دولت حاکم از نو پایه گذاری و برنامه ریزی شده است. اما در طول چند ماه اخیر، مدام از سوی مسئولان دولت به خصوص ریاست دولت و وزرای کابینه بر سیاست «افزایش جمعیت» تاکید شده است، حال آنکه هیچ برنامه ای مبنی بر افزایش بهداشت و همینطور کیفیت آموزشی مادر و فرزند از سوی دولت ارائه نشده است. برای مثال خانم دستجری وزیر بهداشت و درمان و آموزش پزشکی بر تشویق افزایش جمعیت اشاره می کند که مطابق نظر رهبری در ایران باید اعمال شود و یکی از اعضای کمیسیون بهداشت مجلس پیگیری این سیاست ها را با افزایش بهداشت از طریق پزشک خانواده و دیگری از طریق بیمه در نظر گرفته شده است.1
از سوی دیگر این سیاست ها عموما به جای در نظر گرفتن زنان به عنوان یکی از اصلی ترین افراد اجتماع (که زندگی شان به شدت تحت تأثیر این سیاست ها قرار خواهد گرفت) بر یک هدف خاص اجتماعی تاکید می کنند و در هیچ کدام از سیاست های اعمال شده از اینکه چه قدر زنان می خواهند و می توانند که فرزند بیشتری داشته باشند صحبت نشده است. مسئولان دولتی مدام بر افزایش جمعیت تاکید می ورزند و در عین حال سعی می کنند وظیفه ی زنان را تنها باردار شدن، بزرگ کردن فرزندان و تربیت آنها تعریف کنند و این تاکیدها به خصوص در اخبار جدید مبنی بر حذف ساعات کاری زنان برای تشویق در سیاست های افزایش جمعیت هم دنبال می شود.
ایدئولوژی مادرانگی: سیاست های تشویق جنسیتی در نظام مردسالاری
مادر بودن یکی از ویژگی های ذاتی و بیولوژیکی زنان است که بعضی از زنان به دلیل این ویژگی، مادر شدن را انتخاب می کنند و بعضی دیگر نه. با این حال ارزش مادر بودن یکی از ویژگی های منحصر به فرد و مختص زنان است که نمی توان محدودیتی برای آن مشخص کرد. اما مشخصا تصمیم برای مادر شدن و مادر ماندن یکی از اختیارات مشروع زن بر بدن خود است که تابع سیاست خاصی نباید باشد. از آنجایی که در نظام مردسالار تن زنان مدام در کنترل مردان است، مادر شدن هم تحت تاثیر این مسئله نه تنها بر زندگی عادی زنان تاثیر می گذارد بلکه حتی مادر بودن و خواست مادر شدن را هم تحت تاثیر قرار می دهد. فمینیست ها ایدئولوژی مادرانگی را نقد می کنند و آن را عامل تبعیض میان زن و مرد در جامعه می دانند. ایدئولوژی مادرانگی زنان را به خانه هایشان محدود می کند و نیروی کار را جنسیتی می کند. در حاشیه ی این ایدئولوژی است که زنان باید مادران فداکاری باشند. سرکشی از این امر آن ها را از ویژگی زن ِخوب بودن دور نگه می دارد. جنبش فمینیستی نشان داده است که ایدئولوژی مادرانگی با نگه داشتن زنان در خانه ارتباط محکمی دارد، زنان را تنها به خانه هایشان و زندگی خصوصی محدود می کند و همینطور بر تقسیم کار جنسیتی تاثیر می گذارد 2. چودورا در این خصوص می نویسد: «نقش مادرانگی زنان بر زندگی آنها و همینطور شکل گیری ایدئولوژی علیه آنان و باز تولید مردانگی تاثیر عمیقی دارد. این نقش همچنین بر بازتولید شکل خاصی از نیروی کار تاثیر می گذارد. در چنین ایدئولوژیی، زنان جایگاه اولیه اجتماعی خود را تنها در زایش پیدا می کنند» (چودورا ،1)3.
اولین منبع برای بازتولید و پیدایش این نوع از ایدئولوژی آموزه های دینی هستند. آموزه های دینی که عموما از تریبونهای مختلف مثل مدرسه، تلویزیون، وعظ و خطابه، و همینطور وسایل ارتباط جمعی تقویت می شوند مدام در تلاشند تا فرم خاصی از مادرانگی را که فارق از خود ِمشخص زنانگی است و تنها در سایه روابط جامعه مردسالار تعریف می شوند ارائه دهند. در اکثر این آموزه های دینی زنان هسته ی اصلی کانون خانواده را تشکیل می دهند و حتی برای اینکه این هسته حفظ شود آنها باید همسران مطیع و فرمانبردار و همینطور مادران فداکاری باشند که مصلحت خود را فدای صلاح عمومی خانواده و نگه داشتن بنیان آن کنند. ایدئولوژی نقش مادری در این آموزه ها تقویت می شود و عموما مایلند تا طبیعت زنان را تنها در پرورش فرزندان، غذا دادن و تامین تربیت او تعریف کنند. از لحاظ عقلی نیز زنان در مرتبه پایین تری از مردان دیده می شوند و به همین دلیل سهم آنها از مشارکت های اجتماعی اندک است و تنها باید در خانه فعالیت داشته باشند. جالب است که تنها کارکرد تفویض شده به تن زنان در این ایدئولوژی ها خاصیت زایش فرزند است که زنان را به سوژه هایی تبدیل می کند که تنها باید وسیله ای برای بارآوری و پرورش افراد جامعه باشد. در این دیدگاه رحم زن به مثابه یک گلدان در نظر گرفته می شود که مرد محصول خود را در آن می کارد.
به همین قیاس، و به دلیل تقویت باورهای مردسالاری، فرزندان نیز که در بطن و رحم زن پرورش می یابند و حیات و هستی می گیرند مایملک مردان محسوب می شوند. چه در قانون و چه از نظر افراد جامعه (که برای مادر هیچ حق قانونی قائل نمی شوند)، همین ایدئولوژی می تواند توجیه قوانین تبعیض آمیز علیه مادران مانند: حق حضانت فرزند در قوانین مدنی ایران باشد. از سوی دیگر به دلیل وجود همین ایدئولوژی است که حق سقط جنین در ایران نیز در اختیار زنان نیست و می بایست با اجازه مرد باشد. چرا که مطابق این ایدئولوژی جنین تنها به مرد تعلق دارد. در واقع می توان گفت که منع قانون سقط جنین یکی از راههای موثر برای کنترل تن زنان و حق زاد و ولد و بازستاندن این حق از زنان است. در این ایدئولوژی آن چیزی که در درجه چندم اهمیت قرار دارد جنسیت زنان است. در بافت مردسالاری، زنان وقتی که مادر می شوند جنسیت آنها در پوشش مادر بودن پنهان می شود و در واقع این مسئله برای مردان برعکس است یعنی آن چیزی که در درجه چندم اهمیت قرار دارد، پدر بودن است.
در واقع می توان گفت که ایدئولوژی مادر بودن و داشتن نگاه سنتی به بدن زنان به عنوان تنها افرادی که تن آن ها قابلیت زایندگی دارد، بر تایید و ایجاد بسیاری از قوانین تبعیض آمیز در ایران تاثیر گذاشته است. حق طلاق، حضانت فرزند، حق زاد و ولد و خق سقط جنین موارد به هم پیوسته ای از حضو ر این قوانین تبعیض آمیز علیه مادران و زنان هستند. در چنین نگرشی زنان حتی حق انتخاب اینکه باردار بشوند یا نه را ندارند و تصمیم گیرنده اصلی، مردان هستند. توجیه حضور این ایدئولوژی متاسفانه توسط بسیاری از رسانه ها و همینطور رهنمودهای مذهبی ارائه می شود و آن، تفاوت جنسیت زن و مرد و تاکید بر قابلیت باوری زنان و نقش کلیدی آنها در پرورش فرزندان است.
فمینیسم و حق زاد و ولد زنان
در جنبش های فمینیستی یکی از نقاط کلیدی برای احقاق حقوق برابر ، حق زاد و ولد و تاکید برحق برابر کنترل موالید از سوی زنان (مساوی با مردان) است. در طول سالهای 1970 تا 1980 فمینیست ها و مدافعان حقوق زنان در آمریکا و اروپا در تلاش بودند تا زندگی زایش ی را از طریق دسترسی به وسایل پیشگیری از بارداری و سقط جنین در دست بگیرند. بسیاری از این زنان لابی های بسیاری را با قانون گذاران ایالتی برای توسعه ی دسترسی به سقط جنین و کنترل بارداری داشتند. بسیاری از این جنبش ها نیز در اهداف عدالت خواهانه شان موفق بوده اند3. از منظر اندیشه فمینیستی، مادر بودن یک وظیفه تعریف شده در حوزه خانگی نیست بلکه یکی از توانایی های زنان در کنار دیگر توانایی های بیولوژیکی و فیزیکی آن هاست و نباید مادر بودن زنان را به خانه و یک حوزه ی خاص محدود کرد. از سوی دیگر بر خلاف آنچه که تصور و تبلیع می شود فیمینیست ها با مادر شدن مخالف نیستند بلکه امتیاز ویژه ای برای آن قائل هستند. حق زایش، یکی از مباحث مورد تاکید زنان در اکثر جنبش های فمینیستی بوده و هست. با اینکه تنها تاکید فمینیست ها حق زاد و ولد و همینطور حق کنترل بر بدن خود برای داشتن تعداد فرزند و یا نداشتن آن است، اکثرا این گونه برداشت و یا تبلیغ می شود که فمینیسم مایه برهم زدن کانون خانواده و مخالف باروری زنان است در صورتی که تاکید فمینیسم بر حق باروری همانند دیگر حقوق انسانی است.
مطابق تعریف سازمان ملل حق باروی و یا زایش به شرح زیر است: “حقوق باروری بر مبنای به رسمیت شناختن حق اساسی تمام زوجین و افراد برای تصمیم گیری آزادانه و مسئولانه درباره تعداد و اختلاف سنی فرزندانشان، و برای داشتن اطلاعات و وسایل کافی برای تحقق این موضوع، و داشتن حق برای دستیابی به بالاترین استانداردهای بهداشت جنسی و باروری تعریف میشود. این حقوق همچنین شامل حق تمامی افراد برای تصمیم گیری در باره باروری عاری از هرگونه تبعیض، اجبار و خشونت هم میگردد.”5 با اینکه حق رسمی زنان برای کنترل بارداری یکی از موارد مشخص شده حقوقی است و بسیاری از کشورها ملزم و متعهد به پایبندی به آن هستند اما این حق در بسیاری از کشورهای جهان سوم هنوز به رسمیت شناخته نشده است و در پوشش سنت های مذهبی و همینطور قوانین تبعیض آمیز پنهان شده است. دلیل این پوشش هم همان ایدئولوژی حاکم مادرانگی بر نهادهای غالب در جامعه است. مبلغان مذهبی هم با تاکید بر نقش مهم مادرانگی از یک سو و از سوی دیگر قوانین تبعیض آمیز حکومتی، مدام در تلاشند تا به بهانه ی حق طبیعی زنان برای مادر شدن، آنها را از اکثر فعالیت های اجتماعی حذف کرده و یا نقش آن ها را کمرنگ نمایند. با این حال در کشورهای توسعه یافته، و کشورهایی که قوانین آنها نه بر مبنای شریعت اسلامی بلکه بر مبنای حقوق انسانی افراد و مطابق با شرایط روز زنان در نظر گرفته شده است حق مادر بودن یکی از حقوق اولیه و اصلی زنان در این کشورهاست.
اما در کشورهای جهان سوم وضع به گونه ی دیگری است، کمترین چیزی که در قوانین و سنت های این کشورها وجود دارد توجه به جنسیت فردی و مستقل زن و همینطور تضمین بهداشت مادر و فرزند در صورت تصمیم به داشتن فرزند است . با این حال موضع گیری فمینیست ها و تلاش اکثر گروه های زنان در سال های اخیر تاکید بر حق حضانت فرزند و همینطور با لا بردن بهداشت فردی مادر و فرزند بوده است. از سوی دیگر تامین بهداشت زنان، آشنایی آنها با حقوق باروی و همینطور آشنایی آنها با وسایل پیشگیری از بارداری و حق کنترل بر تن خود نیز یکی دیگر از اهداف جنبش های فمینیستی در حوزه ی حقوق باروری زنان است که متاسفانه در طول چند سال گذشته به دلیل فشارهای حکومت و حمله به فعالان حقوق زنان، بسیاری همچون گذشته نمی توانند به فعالیت های خود ادامه دهند. این مسئله به خصوص در مورد شهرستان ها و روستاها به دلیل دسترسی کمتر به منابع تامین بهداشت بیشتر صدق می کند. در بیشتر موارد این زنان نیستند که برای بچه دار شدن تصمیم می گیرند بلکه تصمیم گیرنده اصلی مردان هستند. این مسئله به ویژه با حق حضانت کودک تشدید و تقویت شده است و مسئله ی جنسیت زنان و اهمیت مادر بودن را در درجه ی چندم قرار می دهد. شاید یکی از دلایل تقویت این ایدئولوژی ارائه ی تعریف مردان نان آور و زنان خانه دار است که پیشترها الگوی مرسوم بسیاری از خانواده های ایرانی بوده است.
اما در طول چند سال گذشته و به ویژه امروزه با وجود شرایط اقتصادی حادی که بر جامعه ی ما حاکم شده است بسیاری از مادران و زنان در کنار مردان با همان بی حقوقی و ساعت های افزایش یافته مشغول به کار هستند. در واقع به دلیل مشکلات معیشتی بسیاری از زنان ناچارند به صورت برابر با مردان، اضافه کاری کنند این در حالی است که بسیاری از این زنان، مادر هم هستند. مسلما آن چیزی که در این میانه نادیده گرفته می شود حقوق مادران و زنان به عنوان اعضای برابر در شرایط کاری است.
با وجود حضور زنان در اکثر فعالیت های اقتصادی و نقش پر رنگ زنان در محیط های کاری برای تامین معاش خانواده، قوانین در ایران همچنان تبعیض آمیز به قوه ی خود باقی مانده اند. بسیاری از موضع گیریها و همچنین قوانین جدید در تلاشند تا به بهانه مسئولیت مادری از حضور زنان در محیط های کاری و در اجتماع بکاهند. نمونه آشکار آن، ارائه لایحه افزایش جمعیت به مجلس است که در این لایحه به بهانه افزایش جمعیت، مشخصا مادر بودن زنان مورد تاکید قرار گرفته است.6 گرچه مرخصی از کار برای مادر و فرزند لازم است اما این تنها محدود به یک زمان مشخص است که در این مدت زنان می توانند از مزایای مرخصی برای به دست آوردن سلامت خود و کودک استفاده کنند، اما این مسئله گویی به عنوان ابزاری علیه آنها و نگه داشتن زنان در خانه تبدیل شده است. گرچه این مسئله تنها محدود به مادران نیست و قرار است به واسطه مادر بودن، ساعت کاری زنان را تقلیل داده و همین مسئله، زمینه برخوردهای غیر عادلانه در حوزه کاری را برای زنان بوجود می آورد. به بهانه ی افزایش جمعیت بسیاری از زنان را از حقوق اولیه ی کاری محروم کرده اند تا دوباره آنها را به جایگاه سنتی گذشته باز گردانند.
اما از سوی دیگر مشخص نیست که این لایحه در چه بندهایی نوشته شده است و هدف اصلی از ازدیاد جمعیت واقعاَ چیست؟ در شرایطی که وضعیت کشور از لحاظ اقتصادی بسیار بغرنج تر از گذشته شده تاکید بر افزایش جمعیت بر مبنای چه واقعیتی استوار است؟ چه کسی ضامن سلامت و بهداشت روانی و فردی و کیفیت آموزش انسانهای جدیدی است که بدون برنامه ریزی قرار است به جمعیت اضافه شوند.
از سوی دیگر، اکثر روحانیون از عالی رتبه ترین مقام تا مقام های وزارت بهداشت مدام بر ازدیاد جمعیت در ایران تاکید می ورزند اما آن چیزی که در این میان غایب است زنان و میل آنها برای ازدیاد فرزند است. در این طرح ها همچنین ردی از تاکید بر تامین بهداشت و سلامت فرزند و مادر نیست. در شرایطی که جامعه با بحران جدی اقتصادی و بی ارزش شدن پول ملی و فقیر شدن هرچه بیشتر شهروندان و اقشار آسیب پذیر روبه روست، تا چه حد این طرح افزایش جمعیت می تواند تحت تاثیر این بحران قرار نگیرد و بر سلامتی زنان و کودکان تاثیر نگذارد. آن چه که مسلم است تنها تاکید مقام های ایران برای ازدیاد جمعیت و تاکید بر افزایش تعداد فرزند بدون در نظر گرفتن شرایط کنونی ایران ناشی از ایدئولوژی حاکم بر نظام سیاسی کنونی ایران است. ایدئولوژی که صرفا با هدف قرار دادن فعالان حقوق زن و با زدن انگ های مختلف به جنبش زنان، مدام در تلاش است تا تنها تعریف ایدئولوژیکی خود از زن و مادر بودن را ارائه دهد و به همین بهانه هم کنترل بر تن زنان را مشروعیت بخشد و هم زمینه برای ترویج و تثبیت قوانین تبعیض آمیز را مشروعیت بخشد.
به هرحال می توان گفت که قربانیان اصلی سیاست ازدیاد جمعیت عمدتاَ زنان هستند، قربانیانی که توجه به وضعیت آنها در اجرای این سیاست و حضور آنان به عنوان اعضای برابر در جامعه نادیده گرفته شده است. اما آنچه که در میان همه این سیاست ها غایب است توجه به زنان به عنوان عاملان اصلی و قربانیان اصلی این سیاست هاست. زنانی که اکنون بسیاری از آنان در بخش های مختلف اجتماعی مشغول به کارند. و این سیاست ها اولین تاثیر خود را مشخصاَ بر زندگی زنان خواهد گذاشت و آنها را به ابزاری برای رشد جمعیت تبدیل خواهد کرد.
[مدرسه فمینیستی]
——————-
منابع:
1- http://hamshahrionline.ir/print/179858
2- http://www.socwork.net/sws/article/view/270/445
3- http://www.socwork.net/sws/article/view/270/445
4- http://www.socwork.net/sws/article/view/270/445
5- http://en.wikipedia.org/wiki/Reproductive_rights
نسخه قابل چاپ
کنگرهٔ صلح کانادا: از دولت کانادا میخواهیم که در راه حفظ صلح گام بردارد، نه ترویج جنگ
در پی شدت یافتن دور تازهیی از تازش نیروهای جنگطلب برای به راه انداختن یک درگیری نظامی و جنگ تازه در منطقهٔ خاورمیانه که کشور ما ایران یکی از هدفهای اصلی آن است، شخصیتها و سازمانهای مترقی و هوادار صلح در کشورهای مختلف جهان نیز کارزار ضدجنگ و صلحخواهی خود را تشدید کردهاند تا از یک ماجراجویی نظامی دیگر که ممکن است شعلههای سوزندهٔ آن سراسر منطقهٔ خاورمیانه و آسیای جنوب غربی را در بر گیرد و حتی به گسترهٔ وسیعی از نقاط دیگر دنیا بکشد، جلوگیری شود. البته هنوز هم هستند افراد و گروههایی که انگار آنچه را که بر سر مردم یوگسلاوی و عراق و افغانستان و لیبی آمد نمیبینند، یا چشم خود را بر روی آن بستهاند، و پناه بردن به اژدها از ترس ما را تبلیغ میکنند و خواهان «دخالت بشردوستانهٔ» آمریکا و دوستان هستند، تا بلکه از «نَمَد» جان و مال و زندگی مردم، کلاهی هم برای خود دست و پا کنند. خوشبختانه نیروهای صلحدوست در دنیا کم نیستند و تلاشهای آنها برای حفظ صلح و پیشگیری از جرقه خوردن برخورد نظامی، مجدّانه ادامه دارد. افسوس که به علت شرایط سرکوب جنبشهای اجتماعی و محدودیتهای فراوان برای فعالان اجتماعی، بهرغم صلحدوستی و صلحخواهی مردم ایران، جای یک جنبش صلح مردمی و پرقدرت در ایران همچنان خالی است.
***
در خبرها بود که بیشتر از ۶۰ حزب کمونیست و چپ دنیا اعلامیهٔ ضد جنگ مشترکی را با عنوان «ما به طور کامل با هرگونه اقدام نظامی بر ضد ایران مخالفیم» امضا و منتشر کردند که در رسانههای کشورهای جهان و در میان هواداران صلح بازتاب یافت. در اعلامیهٔ این احزاب کمونیست آمده است که «ما… نگرانی شدید خود را نسبت به گفتههای اخیر سیاستگذاران اسرائیلی دربارهٔ حمله به ایران اعلام میداریم… که میتواند منطقه را به جنگی تازه با پیامدهایی تصورناپذیر بکشاند… ما موضع آمریکا و اتحادیهٔ اروپا را در قالب سکوت رضایتآمیز نسبت به اقدامهای دولت اسرائیل نیز محکوم میکنیم.» اعلامیه در ادامه میافزاید: «همهٔ اختلافها و مناقشههای منطقه باید از راه گفتگو و بر اساس حفظ صلح و مراعات منشور سازمان ملل متحد، و احترام به استقلال ملتها حلوفصل کرد.» احزاب کمونیست و کارگری دنیا سپس «همبستگی خود را با مبارزه مردم ایران در راه صلح، حقوق بشر و دموکراتیک و عدالت اجتماعی» اعلام کردهاند و «تصمیمگیری دربارهٔ سرنوشت ایران… را فقط در عهدهٔ خود مردم ایران» دانستهاند. در پایان اعلامیه گفته شده است که «دامن زدن به تشنّج با موضعگیریهای غیرمسئولانهیی مانند نابودی دولت اسرائیل و ژستهای نظامی دربارهٔ بستن تنگه هرمز، از سوی برخی از سران رژیم ایران، فقط به نقشههای امپریالیستی برای مداخله نظامی در منطقه خدمت و کمک میکند.» در میان احزاب امضا کنندهٔ این اعلامیه، اسم احزاب کمونیست کانادا، آمریکا، اسرائیل، بریتانیا، برزیل، شیلی، قبرس، فرانسه، یونان، هندوستان، عراق، پرتغال، اسپانیا، حزب تودهٔ ایران (بانی این اعلامیه)، حزب مردم فلسطین، جبههٔ آزادیبخش ملی بحرین، و حزب کمونیستهای ایتالیا به چشم میخورد.
در کانادا
فعالان صلح در کانادا نیز هر کدام به نوبهٔ خود کارزار ضد جنگ را تشدید کردهاند. «ائتلاف صلح کانادا» (acp-cpa.ca)، «کنگرهٔ صلح کانادا» (canadianpeacecongress.ca) و سازمان « جنگ بس است!» (StopWar.ca) گردهماییهای اعتراضی متعددی برای روز یکشنبه ۶ اکتبر در شهرهای مختلف کانادا، و از جمله در ونکوور، تدارک دیدهاند.
کنگرهٔ صلح کانادا به همین مناسبت روز یکشنبهٔ گذشته ۳۰ سپتامبر اطلاعیهیی با عنوان «تلاش برای جنگ با ایران را متوقف کنید! به تجاوز علیه سوریه پایان دهید!» منتشر کرده است، که در اینجا ترجمهٔ بخشهایی از آن را برای اطلاع خوانندگان میآوریم. تأکیدها همهجا از «کنگرهٔ صلح کانادا» است.

تلاش برای جنگ با ایران را متوقف کنید!
«کنگرهٔ صلح کانادا مداخلهٔ مستمر خارجی در سوریه و شتاب دادن تلاشها برای جنگ با ایران را محکوم میکند، و خواستار خروج همهٔ نیروهای کانادا، «ناتو»، و مزدوران اجیر شدهٔ خارجی از منطقه است. بهعلاوه، ما از دولت استیفن هارپر میخواهیم که روابط دیپلماتیک با سوریه و ایران را به حالت عادی بازگرداند، و سیاست خارجی کانادا را به سمت صلح، و همبستگی و همکاری بینالمللی سوق دهد.
تصمیم دولت هارپر برای در پیش گرفتن یک سیاست بینالمللی تجاوزطلبانه، آن هم بدون مشورت با پارلمان، گواه دیگری است از دست کشیدن [این دولت] از سیاست خارجی مبتنی بر صلح و دیپلماسی، و دنبال کردن سیاست تجاوزکارانه و خصومتآمیز مداخلهجویی در امور داخلی کشورهای مستقل دیگر...نخستوزیر هارپر با در پیش گرفتن سیاستهایی که با حمایت دیرینهٔ مردم کانادا از صلح همگام نیست، فعالانه به خطر جنگ دامن میزند.
دولت کانادا با اقلیتی از دولتهای «غربی» متحد شده است که همراه با نیروهای هوادار جنگ در درون اسرائیل و چند رژیم مرتجع عربی، در پی یافتن دستاویزهای تازهیی برای مداخله و جنگ هستند. حمایت از حقوق بشر یا پیشگیری از تولید و گسترش سلاحهای کشتار جمعی که هنوز ثابت نشده است، از این جملهاند. [روشن است] که با قطع روابط دیپلماتیک، تحمیل تحریمهای اقتصادی، مسلّح کردن مزدورهای اجیر شدهٔ خارجی، یا به راه انداختن کارزارهای تغییر رژیم و به تخت قدرت نشاندن دولتهای دستنشاندهیی که برای هدفهای راهبردی (استراتژیک) قدرتهای بزرگ «غربی» مناسب و مطلوباند، نمیتوان به هدفهای ذکر شده رسید.
مداخلهٔ خارجی، اعمال تحریم، و تجاوز نظامی، فقط موجب لطمه خوردن به حقوق بشر و حقوق دموکراتیک مردم سوریه و ایران میشود، و امکان و توان آنها را برای توسعهٔ جامعهٔ خود و بهتر کردن آن، تضعیف میکند. برآیند مداخلهٔ «ناتو» در لیبی در سال گذشته، که در آن نیروهای مسلّح کانادا نیز خاک لیبی را بمباران کردند، برای مردم لیبی که اینک بهشدت درگیر زدوخوردهای جناحی شدهاند، فاجعهبار بوده است. این واقعیت، و نیز پیامدهای فاجعهبار اشغال نظامی عراق و از جمله کشته شدن بیشتر از یک میلیون عراقی، بهروشنی نشان میدهد که قربانی اصلی هر جنگی، مردم عادی و غیرنظامیان هستند.
مثل مورد لیبی در سال گذشته، انگیزهٔ این تازش برای مداخله در سوریه و ایران، منافع راهبردی (استراتژیک) و اقتصادی قدرتهای امپریالیستی است. گزینهٔ ارجح این کشورها- از جمله ایالات متحد آمریکا، بریتانیا، کشورهای اتحادیهٔ اروپا و کانادا- برای گسترش عرصهٔ نفوذشان و کسب کنترل بر ذخایر و منابع و بازارها، همانا نظامیگری و جنگ است، که حاصل آن، ویرانی، بیخانمانی و نومیدی مردم کشورهای در حال رشدی است که هدف این سیاست قرار گرفتهاند. این سیاستهای مداخلهجویانه، نهتنها هیچ مناقشهیی را حلوفصل نمیکند، بلکه فقط موجب ژرفش بحرانهای کنونی و به خطر افتادن هرچه بیشتر صلح جهانی است.
نیروهای هوادار جنگ از پیچیدگیهای فراوان اوضاع در ایران و سوریه برای ایجاد سردرگمی و دادن اطلاعات غلط، بهرهبرداری کردهاند… باید گفت آنچه تهدیدی جدّیِ برای صلح محسوب میشود، سلاحهای معمولی و هستهیی موجود است که آمریکا، متحدان «ناتو»یی آن، و اسرائيل مرتباً از آنها برای بیثبات کردن منطقه، تحت فشار قرار دادن دولتهایی که با نقشههای امپریالیستی مخالفت میکنند، و توجیه جنگ و مداخله استفاده میکنند.

«کنگرهٔ صلح کانادا» تأکید میکند که تصمیمگیری دربارهٔ سمتوسوی تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در هر کشوری، فقط و فقط حق خود مردم آن کشور، بدون دخالت خارجی است. همانطور که ما این اصل را برای مردم کانادا درست میدانیم، آن را برای مردم سوریه و ایران نیز درست میدانیم. ما با هرگونه مداخلهٔ خارجی سیاسی یا نظامی، تحت هر بهانه و دستاویزی، کاملاً مخالفیم، از جمله تلاش برای مداخله کردن در جنبشهای اصیل دموکراتیک در داخل این کشورها و به انحراف کشاندن آنها.»
بیانیهٔ «کنگرهٔ صلح کانادا» سپس به نقش دولت کانادا در دورهٔ زمامداری دولت محافظهکار استیفن هارپر اشاره میکند که «آشکارا نقش یک دولت متجاوز «ناتو»یی را به عهده گرفته است» بیانیه سپس به قطع مجراهای ارتباطی میان دولتها و محدود کردن منابع اطلاعرسانی در مورد رخدادهای ایران و سوریه، اعمال تحریمهای اقتصادی که فقط درد و رنج مردم را تشدید میکند، و افزایش تهدیدهای نظامی در منطقه از راه گسیل کشتیهای جنگی و دیگر امکانات نظامی اشاره میکند، و نتیجه میگیرد که دولت کنونی کانادا «هدف تغییر رژیم و روی کار آوردن یک رژیم هوادار «غرب» در سوریه و ایران» را دنبال میکند، و «دولت هارپر در سطح بینالمللی تلاش زیادی کرده است تا کشورهای دیگر را نیز قانع و راضی کند که سیاستهای مشابهی علیه این دو کشور بگیرند.»
در ادامهٔ این بیانیه آمده است:
«در مورد ایران، شتاب دیوانهوار به سوی جنگ، برخی واقعیتهای مهم را از چشم مردم پنهان کرده است:
- ایران یک کشور غیرهستهیی و یکی از امضا کنندگان پیمان منع گسترش سلاحهای هستهیی (NPT) است، و تحت نظارت آژانس بینالمللی انرژی اتمی (IAEA) قرار دارد. ایران بارها اعلام کرده است که برنامهٔ هستهییاش برای مقاصد صلحآمیز است و نه برای هدفهای نظامی. واقعیت این است که نه آژانس بینالمللی انرژی اتمی و نه دولت آمریکا تا کنون نتوانستهاند شاهد و مدرک معتبر و مستندی دالّ بر تسلیحاتی شدن برنامهٔ هستهیی ایران ارائه دهند. لئون پانتهآ، وزیر دفاع آمریکا، آشکارا تصدیق کرده است که «هیچ گواه و مدرکی که ثابت کند ایران دارای سلاح هستهیی است وجود ندارد.»
- اسرائیل کشوری است دارای تسلیحات هستهیی و در حدود ۲۰۰ تا ۴۰۰ سلاح هستهیی، و تا کنون از پیوستن به پیمان منع گسترش سلاحهای هستهیی خودداری کرده است. سازمان ملل هیچ نظارتی بر فعالیتهای هستهیی اسرائیل ندارد. این کشور بارها حملهٔ «پیشگیرانه» به کشورهای همسایه کرده، و بارها ایران را تهدید به حملهٔ نظامی کرده است.
- ایالات متحد آمریکا نیز یک کشور دارای سلاحهای هستهیی است که بیشتر از ۱۰٫۰۰۰ سلاح هستهیی در زراخانهٔ خود دارد، و تا کنون به آژانس بینالمللی انرژی اتمی اجازهٔ هیچ بازرسی از تأسیسات هستهییاش را نداده است. آمریکا از سلاحهای هستهیی علیه کشورهای دیگر استفاده کرده است، یکی زمانی که دو بمب هستهیی بر روی ژاپن انداخت، و دیگر، وقتی از سلاحهای حاوی اورانیوم غنی شده در عراق استفاده کرد. آمریکا نیز بارها ایران را تهدید به حملهٔ نظامی کرده است. این کشور در حال حاضر نیروهایی را در منطقه مستقر کرده است که مجهز به تسلیحات هستهیی هستند.»
بیانیهٔ کنگرهٔ صلح کانادا سپس به اهمیت کارزار صلح و ضدجنگ اشاره میکند و میافزاید: «اگر به دولتهایی مثل دولت کانادا اجازه داده شود که به سیاستهای کنونی تجاوزکارانه، مداخلهگری و استعمارگری خود ادامه دهند، هزاران تن دیگر نیز جان خود را از دست خواهند داد. همهٔ گروههای هوادار صلح در کانادا، از جمله اتحادیههای کارگری و صنفی، گروههای مذهبی، و گروههای دانشجویی باید علیه مداخله در سوریه و ایران و خطر یک جنگ بسیار گستردهتر در منطقهٔ خاورمیانه صدای اعتراض خود را بلند کنند…»
در پایان بیانیه، کنگرهٔ صلح کانادا خواهان آن است که دولت کانادا:
- نیروهای نظامی کانادایی را بیدرنگ از منطقهٔ خاورمیانه بیرون بیاورد، و با مداخلهٔ نظامی در سوریه و ایران، تحت هر بهانهیی، مخالفت کند؛
- روابط دیپلماتیک خود را سوریه و ایران را ترمیم کند، تحریمها را لغو کند، و از ابتکارهای صلحآمیز دولتها و سازمانهایی که خواستار آتشبس و مذاکره برای پایان دادن به جنگ هستند، حمایت کند؛
- از پیمان آتلانتیک شمالی «ناتو» که سیاست «ضربهٔ اول هستهیی» را دنبال میکند و دارای سامانههای موشکی پرتابی (بالیستیک) مستقر در دریا و زمین است، و نیز از دیگر ائتلافهای نظامی خارج شود؛
- یک سیاست خارجی کانادایی مستقل و نوین و صلحآمیز مبتنی بر عدممداخله و دیپلماسی را در روابط بینالمللی در پیش بگیرد.
نسخه قابل چاپ
اسرائیل- ایران: پیوندی جاودان» عنوان مقالهای است که روز یکشنبه در روزنامه لیبرال اسرائیلی «هاآرتص» در مخالفت با ماجراجویی نظامی احتمالی این کشور علیه ایران منتشر شده است.

عنوان مقاله ظاهراً به پیوندهای تاریخی دو قوم ایران و یهود و وجود مناسبات حسنه میان ارض باستانی اسرائیل و امپراطوری هخامنشی در ایران، و سپس مناسباتی نزدیک و دوستانه در طول تاریخ تا آغاز دوران جمهوری اسلامی در ایران، اشاره دارد اما در متن مقاله به رفتارهای حاکمیت کنونی هر دو کشور در حال حاضر و نیاز شدید هر دو حاکمیت به وجود «دشمن» اشاره شده است.
متن مقاله تاکیدی بر این دیدگاه است که رهبران هر دو کشور در دوره کنونی افرادی هستند که برای سلب مسئولیت از خود در انجام وظایف خویش در قبال ملت، به وجود یک دشمن بیرونی به سختی محتاج هستند.
به باور نویسنده، حتی اگر اختلاف کنونی اسرائیل و ایران در زمینه فعالیت هسته ای مشکوک ایران وجود نمی داشت، سران دو کشور می بایست بر سر مسئله ای دیگر با یکدیگر درگیر می شدند تا بقای حکومت خود را، هر یک در کشورش، تضمین کند.
مقاله هاآرتص به قلم آنر شالو تاکید دارد که «ایران به شدت نیازمند اسرائیل است و در صورت نبود موجودیت اسرائیل، سران ایران می بایست چنین کشوری را خلق می کردند؛ چرا که بودن اسرائیل مانند هوا برای تنفس ایران، یک ضرورت است و ادامه بقای رژیم ایران تنها به خاطر وجود اسرائیل امکان پذیر بوده و از این بابت، جمهوری اسلامی ایران باید قدردان اسرائیل باشد».
مقاله در ادامه می گوید: «لفاظی های ضد اسرائیلی سران ایران به حکومت ظالمانه آیت الله های ایران امکان می دهد که افکار عمومی ایران را از معضلات حقیقی آن کشور منحرف کند؛ از معضلات اقتصادی مانند گرانی های غیر قابل تحمل گرفته تا سرکوبگری های سیاسی و کشتار تظاهرکنندگان و نبود آزادی و سنگسار کردن زنان».
آنر شالو تاکید دارد که «نفرت همواره نیرویی برای اتحاد ملت بوده است؛ هیچ چیزی به قدرت وجود یک دشمن بیرونی برای ساکت کردن تنش های داخلی نیست؛ چه بسا که نیچه روزگاری نوشته بود که "انتخاب اینکه چه کسی را برای دشمن برگزینیم حتی حایز اهمیت تر از گزینش دوست است"؛ لذا بر اساس این نوشته نیچه، ایران در انتخاب دشمن خود بسیار موفق بوده است».
نویسنده می افزاید: «اسرائیل در این امر به ایران کمک می کند؛ اسرائیل ایران را تهدید می کند؛ هشدارها به یک حمله قریب الوقوع (از سوی اسرائیل علیه سایت های هسته ای ایران) هیزم بیار معرکه ی حکومت مفلوج آیت الله ها می شود و در حالی که رژیم تهران به آستانه فروپاشی رسیده است، سران اسرائیل در آخرین لحظه نردبان تازه نجات را به دست حاکمان ایران می دهند؛ (تهدیدهای سران اسرائیل) اصلاح طلبان و مخالفان حکومت ایران و همه ایرانی هایی را که سه سال پیش در چنین روزهایی به خیابانها ریختند و به اعتراض دست زدند و خواهان آزادی و انتخابات عادلانه بودند، از بیم حمله اسرائیل، در کنار حکومت ملاهای تهران متحد می کند».
در ادامه مقاله هاآرتص آمده است: «(بنیامین) نتانیاهو (نخست وزیر اسرائیل) و (اهود) باراک (وزیر دفاع این کشور) در راستای منافع خامنه ای و احمدی نژاد کار می کنند؛ آنها نقاب مهاجم بر چهره زده اند که اتفاقاً یاری رسان برای تلاش های ایران در راستای مشروعیت زدایی از موجودیت اسرائیل است؛ (با تهدیدهایی که نتانیاهو و باراک علیه ایران بیان می کنند)، حال برای سران ایران بس آسان تر است که اسرائیل را "غده سرطانی" در خاورمیانه توصیف کنند و حتی آنهایی را که مردد بوده اند، قانع تر می کنند. حتی اگر تهدیدهای اسرائیل میان تهی بوده است، این امر پیشاپیش برای رژیم ایران مفید واقع شده و ثابت کرده است دشمنی که ایران برای خود انتخاب کرده، تا چه حد در خدمت این انتخاب کننده است».
نویسنده اسرائیلی مقاله هاآرتص تاکید دارد که «ملت ایران شایسته داشتن رهبرانی بهتر از حاکمان کنونی است و به این خواسته نیز خواهد رسید و تلاطم های سیاسی جاری در منطقه به تهران نیز خواهد رسید و آن زمان، اتمی شدن ایران به همان اندازه برای اسرائیل حساسیت برانگیز خواهد بود که هسته ای شدن هند را اسرائیل (دست کم) گرفت».
آنر شالو می افزاید: «اما اسرائیل نیز به سختی به ایران نیازمند است و اگر حاکمیت کنونی ایران وجود نمی داشت، اسرائیل می بایست که چنین دشمنی را برای خود خلق می کرد و لذا اسرائیل هم باید قدردان وجود جمهوری اسلامی ایران باشد زیرا نفرت کور و ارعاب همیشه ابزار کارسازی در بقای حکومت ها بوده است و بویژه دولت های دست راستی اسرائیلی را یاری داده است و نواختن پرطنین نتانیاهو بر طبل لفاظی ها علیه ایران، افکار عمومی اسرائیلی را از معضلات کشور منحرف می کند؛ از مشکلات اقتصادی و گرانی های شدید گرفته تا خدمات دولتی و عمومی که در آستانه اضمحلال است و تا سرمایه گذاری های کلان دولتی در آبادی نشین های یهودی و ترجیح دادن مذهبیون افراطی بر سایر اقشار کشور».
نویسنده در ادامه یادآور شده است که: «ایران یاری رسان اسرائیل است؛ اسرائیل را تهدید می کند و این تهدیدها روغنی است بر چرخ های ارابه آتش افروزی دولت علیل نتانیاهو؛ او نعره های تهران را با آغوش گشاده در برمی گیرد تو گویی غنیمتی خداداد به او رسیده است؛ ابرهای تیره جنگ افروزی که نتانیاهو- باراک باردار کرده اند از اوایل زمستان گذشته تا حال و به طور بی وقفه، فضای زندگی ما را تا این روزهای پایانی تابستان آلوده کرده و موفق شده است که اعتراض های اجتماعی گسترده ای را که تهدیدی جدی برای دولت نتانیاهو بود، خفه کند».
به باور نویسنده جوان اسرائیلی، «درخواست های مردم اسرائیل برای بهره مند بودن از مسکن مناسب، عدالت اجتماعی، خدمات عمومی کارا و برخودار از یارانه در برابر تهدیدهای "آخر زمانی" که لابد پس از اصابت موشک های ایران به خاک اسرائیل ایجاد خواهد شد، باید رنگ ببازد؛ دیالوگ شهروندی و مادرانه ای که از مختصات جامعه اسرائیلی است یک باره جای خود را به دیالوگ امنیتی و زورمدارانه و مردانه سپرده است، و مانند ایران، نزد ما نیز ملاها باید سمت و سوی رخدادها را تعیین کنند چه بسا که در همین روزهای گذشته ژنرال ذخیره یعکوو عامی درور مشاور امنیت ملی کشور نزد ربای عووادیا یوسف ملای بزرگ یهودیان سفارادی مراکشی الاصل فرستاده شد تا خطرات ایران را به گوش این پیرمرد زمزمه کند؛ تنها باقی مانده است که دولت ما هم یک مرجع تقلید پیدا کند که لابد جنگ را توجیه شرعی نماید».
آقای آنر شالو می نویسد: «اسرائیل (مانند ایران) شایستگی آن را دارد که از حاکمانی بهتر برخوردار شود و چنین نیز خواهد شد؛ مسئله تنها زمان است؛ اما تا وقتش برسد، فعلاً سران شکست خورده اسرائیل و ایران هر دو در حال طراحی صحنه آرایی برای شمشیربازی خود هستند؛ اما نگاهی از نزدیک تر به این صحنه به شدت هولناک، چیز دیگری نشان می دهد و آن اینکه آنها نه در حال شمشیرکشی به روی یکدیگر، که در حال رقص تانگویی دست در دست هم هستند؛ این راز پیوند جاودانه میان حکومت هایی است که پایان آنها فرا رسیده و به خدمتِ طرفِ مقابل، نیاز دارند».
[سایت ملیون ایران]
نسخه قابل چاپ
خانواده بخش مهم محیط عینی فرد است که شامل زادگاه، زبان، پرورش، آداب، رسوم، شخصیت، بیان، مقام او در جامعه می شود. برخورد به خانواده در شعر کلاسیک عمدتا باسمه ای/ ستریوتایپ بود. نمونه هایی می توان از شعر کلاسیک آورد که اگرچه اسم عام دستوری پدر، مادر، برادر، فرزند، معشوق آمده؛ ولی چیزی در باره خصوصیات این افراد به خواننده منتقل نمی کنند.
فروغ شاعر تراز جهانی است. دلایل آن استعداد، ذوق، نبوغ، صمیمیت، وجدان، محبوبیت را می توان نام برد که در ادبیات و هنرش بروز کردند. شهره گی فروغ تابع زمان بیشتر می شده؛ در مقابل شاعر حاشیه پس از بازارگرمی خوش، نامش فراموش می شود. شاعر حاشیه شعرش تسبیح فکرهای کتره ای- مانند جدول کلمات متقاطع، بازی زبانی، خلاء عاطفی، ناصادقی، خودشیفتگی/ نبود فک و فامیل/ رگ و ریشه، گنگی مختصات محل سکنی- میباشد. شعر حاشیه تجریدی، معلق، بدون ارجاع به جغرافیا، تاریخ، جامعه، زمان شاعر حاشیه می باشد. چنانکه این شعر ربط خاص و مشخص/ کنکرت حسی با بوم شاعر ندارد.
در شعر نیمایی معشوق، اعضای خانواده یا بصورت نمادین، رمانتیک، تجریدی آمده؛ یا بطور گذران، شتابی، کلی می باشند. ولی نمی توان از روی شعر آنها به شجره شان پی برد. فروغ نخستین شاعریست که در بیان عینیت محیطی، صمیمیت شخصیتی، عاطفه غلیظ- به اهمیت خانواده پی برده؛ برخی خصوصیات مختص اعضای آن را در اشعارش بطور تلویحی/ تصریحی در چرخه حیات تصویر می کند.
اعضای خانواده دربرگیرنده “من” و دیگران بوده که با نسبت مستقیم با مراحل سریال حیات من از دید من/ راوی شعر تصویر می شوند. من در شعر فروغ از الویت خاصی برخوردار است. زیرا شعر او حدیث نفس، شرح حال/ اتوبیوگرافیک بوده؛ ضرورتا –چه در کل یک قطعه شعر چه در مفاصلی- دیدگاه راوی اول شخص، من، غالب است. چرخه کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی، پیری در ذهن شاعر- مشخصات فرد را در حال گذار و دگردیسی نشان می دهد.
بخاطر نوع شرح حالی شعر فروغ بسآمد “من” و سپس معشوق از دیگر اعضای خانواده خیلی بیشتر اند. شاید روزی بتوان با برنامه رایانه ای و کلیات شعر نرم او بسآمد کلمات گزیده را یافت تا نقد شعر او را بر اساس کمیت کاربرد/ تعداد واژه دلخواه انجام داد؛ آنها را با روندیابی تقویمی، موضوعی، قیاسی کرد. سپس برای اظهارات کیفی نقاد، استنادات یعنی بسآمد/ تعداد کلمات را محک زد.
کودکی. گاهی فلش بک برای مرور خاطرات کودکی در عکسی slide برابر مفصل شعری ظاهر می شود. طنز، انطباق مواد و لغات بکار رفته با محتوا و معنی مفصل، صمیمیت، عاطفه غبطه گذشته/ ناستالوژی در مفصل زیر مشهودند:
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف “سنگ” را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند. – پنجره
نوجوانی. شعر تولدی دیگر، ص 159 کتاب بهمین نام، حدیث نفس شاعر است که در مفصلی از آرایش نوجوانی خود با “گوشواری به دو گوشم می آویزم..” می گوید. در شعر دیگر نوشت:
دﺧﺘﺮک اﻓﺴﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪ
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ در ﮐﻨﺞ ﺗﻨﻬﺎﺋﯽ:
ﺑﯽ ﮔﻤﺎن روزی ز راﻫﯽ دور
ﻣﯽ رﺳﺪ ﺷﻬﺰاده ای ﻣﻐﺮور.. رویا-دیوار
رویای رمانتیک فوق در جامعه بازتاب نداشت؛ ولی اعتراف حادثه واقعی زیر، چون بمب در تهران دهه 30ش ترکید:
ﮔﻨﻪ ﮐﺮدم ﮔﻨﺎﻫﯽ ﭘﺮ ز ﻟﺬت
ﮐﻨﺎر ﭘﯿﮑﺮی ﻟﺮزان و ﻣﺪﻫﻮش- گناه، دیوار.
مراسم عروسی و عقد با آیینه، شمع، حلقه در چندین مفصل تصویر شده اند. او نیز فیلمی هم در باره مراسم ازدواج ساخته. نیز مفصلهایی در باره برخی مقولات مانند باکرگی، عقد، حامله گی، زایمان زن/ من آورد. رک ایمان بیآوریم..
میانسالی. در شعر ای مرز پر گهر هویت اجتماعی خود را با شماره شناسنامه و محل تولد ثبتی ساکن تهران بیان می کند. در شعر زیر از خواسته هایش سخن می گوید:
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آبها را می کشد در خویش –تولدی دیگر ص76

مرگ. فروغ مانند هدایت مرگ خود را پیش بینی می کند. پیدایش/ شان نزول شعر مشهور “مرگ من روزی فرا خواهد رسید” در مونیخ 1957 را امیر، برادر فروغ، اینگونه ذکر می کند: ترجمه لفظی شعر آلمانی را به فروغ داد؛ روز بعد فروغ باچشمانی اشگآلود شعر خود را برایش خواند. رک به 3گانه صفاریان. شاید در آینده فرصتی باشد تا اشعار فروغ را روی مراحل زندگیش منطبق کرده؛ به بازسازی منابع الهام، تصویر شاعرانه حوادث واقعی جامعه، مناسبات بیان شعری با محتوای حوادث حافظه اپیزودیک فروغ پرداخت.
پدر. میتوان 3 نوع پدر را در آثار فروغ رصد کرد: پدر واقعی/ خونی، مجازی/ آسمانی، باسمه ای/ ستریوتایپ. او در سفر رم، “پدر روحانی” را تصعید کرده؛ با پدر واقعی خود، سرهنگ فرخزاد، قیاس کرد. آنها در شعر فروغ هم مستقیم حسی هم غیرمستقم نقلی آمده اند.
در کتاب عصیان چندین شعر خدایی که در تاویل مسیحی “پدر” است، هم آمده. در این کتاب گذار از دین جماعتی به دین شخصی مدرن همراه با شک، پژوهش، کنجکاوی، تخیل، هوش دیده می شود. در 3گانه صفاریان آمده که در بقچه بنچاق فروغ عکس دکتر مصدق هم بود. در تمام آثار فروغ دربار/ شاه ذکر نشده اند.
در خلوت ذهن فروغ فرد مستبد با فرهنگ پدرسالاری و فرد دموکراتی با فرهنگ مدرن مانند دکتر مصدق- چگونه قیاس می شد؟ طاهباز در 1340 با فروغ آشنا شد می نویسد: در شماره ی هفت آرش شعر ای مرز پرگهر او را منتشر کردم. نزدیک بود حسابی باعث دردسر و توقیف مجله شود. با پا در میانی چند نفر به خیر گذشت.
این که خانواده، باغچه، قلب نمادین اند به لطف بیان و تصویر شعر دلم برای باغچه، می افزایند. در مفصل زیر بویژه با بیانات “نقل قولی” پدر سنتی، فردگرا، گذشته گرا، با لحن بیان خشن جلوه می کند. از نامه های فروغ برمی آید که تصویر زیر از پدر واقعی است:
پدر میگوید:
” از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خودم را بردم
و کار خودم را کردم “
و در اتاقش، از صبح تا غروب،
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید:
” لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافیست.” -دلم برای باغچه..
مادر. فروغ مادر را در بستر مادر فروغ و مادر کامیار بکار برده. در مورد اول با مرور خاطرات چند بار از مادرش تصویر می سازد. رک به ویدیوی 3گانه صفاریان سبز سرد برای دیدن چهره و عواطف مادر فروغ. شعر به آفتاب سلامی، تولدی دیگر –ص 151، گزینه زیر چرخه حیات را موجز بیان می کند: “به مادرم که در آیینه زندگی می کرد/ و شکل پیری من بود.” در 3 شعر دلم برای باغچه، آن روزها، ایمان بیآوریم- مادر حقیقی فروغ ظاهر می شود.
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه خود پاک می کردم -آن روزها
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است.
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعیست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد. -دلم برای باغچه..
مادر بزرگ. چون در مفصل بعدی تصویر مادر آمده؛ شاید بتوان گفت که منظور مامان مادر فروغ در مفصل زیر است:
با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز می شد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
ـ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ـ
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جام های رنگی شیشه
فردا … -آن روزها

برادر. از 3 برادر فروغ، امیر و فریدون در زندگی هنری او دخیل بودند. آنها “باب” آشنایی فروغ با جنبه ذهنی مدرن و مترقی فرهنگ غرب شدند. از طریق فریدون او به نظرات فقرزدایی، عدالتخواهانه، نقد قدرت، خواست تغییر اجتماعی دست یافت. فروغ با صداقت در جنبش دانشجویی 39-42، سپس برای تخفیف اعدام نیکخواه، در راه آزادی کوشید. تصویر برادر در زیر می تواند مربوط به مرحله ای از زندگی فریدون در مونیخ باشد.
برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازه های ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند.
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار میبرد
و ناامیدیش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود.
خواهر. فروغ 2 خواهر- پوران شاعر و گلوریا- داشت. خاطرات پوران از فروغ منبع مهمی در شناخت شخصیت و شعر فروغ اند. اد کلن = آب koln شهری تجاری در آلمان؛ در فرانسه شاهان حمام نمی گرفتند؛ لذا عطر برای استتار بوی تن، بازار گرمی در پاریس داشت. در مفصل زیر خواهر در چرخه تغییر- از کودکی و جوانی به یک بورژوای کمپرادور با ادکلن “آنسوی شهر” با تقطیع عمدی “او” ی تنها در یک سطر در گروه کلمات دورور/ همسایه “ما”ی گروهی تصویر می شود:
و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد…
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.
فرزند. در عصیان، شعر برای تو، کامیار، از عاطفه مادر جدا از فرزندش می گوید. سطر 2 شعر، “در یک غروب تشنه ی تابستان” با تاریخ آن 7 مرداد 1336 تهران تطابق دارد. تقویم شعر به متن شعر راه یافته.
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه دردآلود
جویی مرا درون سخن هایم
گویی به خود که مادر من او بود. – عصیان، ص 60 2012/09/27
منابع.http://www.youtube.com/watch?v=BNXnCdxoGw8 3گانه جام جان: شعر و نویسندگی فروغ فرخزاد.
http://www.youtube.com/watch?v=ETzIhfDML2c&feature=context-cha ناصر صفاریان 3 مستند زندگی فروغ فرخزاد.
زندگی و هنر فروغ فرخزاد، زنی تنها، سیروس طاهباز، تهران 1376.
نسخه قابل چاپ
داستان «حجامتگر شیرین» محمد محمدعلی، دریچه ای تازه بر کار و کنش ستاره شماران و نفوذ آنان در سرنوشت ایران زمین بر من گشود. اندیشیدم که باید به دیدار حکیم توس و شاهنامه اش رفت که استوارترین سند فرهنگی قوم ایرانی است و رد هنرمندی این تاثیرگذاران بی نام و نشان را جست. این نوشته ثمر آن است:
تمام نوشته بر پایه شاهنامه فردوسی با تصحیح خالقی مطلق است.

آیا باید چنین میبوده؟ آیا همه جا همینطور است؟ آیا تاریخ این سرزمین فراخ چندبار توسط منجمان و ستاره شناسان رقم خورده است؟
اژی دهاک پس از چهل سال ستمکاری در رویاهایش جوانی را دید سوارکار و چابک که به سوی او میتاخت و چون به او رسید با گرزی سنگین برسرش کوبید. از خواب بجست و منجمان را بخواست. و منجمان از امکان تولد فریدون او را آگه ساختند. و شهریار گزمگانش را گفت تا شمشیر بر زنان آبستن و کودکان تازه زاده کشند زیرا هراس فرو افتادن و از کف دان قدرت سخت سنگین و هول آور بود. و آدمکَشان بکار مشغول شدند و لابد هزاران هزار زن آبستن را شکم درانیدند و کودک نوزاده را کشتند تا ماردوش خون آشام همچنان در قدرت بماند.
سام دلیر، پهلوان سترگ ایران، از سر بی خردی و شتاب یگانه پسرش را هنوز از رنج پای نهادن به این جهان نرهیده، به جرم سپیدمویی به دور میافکند تا خوراک دد و دیو کوه و دشت و دریا شود. آنگاه پس از پانزده سال شاید، در خواب میبیند تازی مردی از کشور هندوان نزدش میآید و مژده زنده بودن فرزندش را به او میدهد. و در رویایی دیگر موبدی سالخَورد را میبیند که او را به خاطر بیرون افکندن فرزندش زال زر نکوهش میکند. و سام به پای البرز میرود و زال را بازپس میآورد.
و آنگاه که زال آزاده و زر در آرزوی یگانگی با رودابه کابلی است، منوچهر شاه منجمان و ستاره شناسان را فرا میخواند تا از سرانجام این یگانگی ناآشنا سخن بگویند و آنها پس از روزها جستجو به شهریار میگویند که فرزند زال و رودابه مردی خواهد بود که بارها ایران و شهریاری آن را از گزندهای جدی خواهد رهانید. و او کسی جز رستم تهمتن نیست که تاریخ حماسی این سرزمین با نام و کردارش آمیخته است.
اگر خوابگزاران چنین پیش نمیدیدند بر سر رستم و شهریاری ایران چه میرفت؟
در روزگار سختی چیرگی افراسیاب و تورانیان، آن روزگاران که شاهانی نو بنو برتخت مینشستند و یارای ماندگاری درازمدت نداشتند، چرا که افراسیاب و تورانیان قدرتمند بودند و زمان سازماندهی به ایرانیان نمیدادند، ستاره شناسان و موبدان از دلاوری فریدون نژاد در البرز آگهی دادند و رستم اولین حرکت حماسی و سرنوشت سازش را آغاز کرد. یکه و تنها به البرز رفت و کیقباد را که یافت که به سفارش خوابگزاران و موبدانش در انتظار رستم بود. و شهریاری تازه و توانا و دراز زمانی در ایران زمین پای گرفت.
سپاس ایزدان را که کیقباد فرزانه و دادگر بود. وگرنه ایران زمین باید ماردوش دیگری را به لطف نظر ستاره شماران برشانه می بُزد.
افراسیاب که هماره چشم به ایران و شهریاری او دوخته و در انتظار اندک نابخردی کیکاووس بود تا بهره فراوان بجوید، در دوران پُرسالی کیکاووس و دل نگرانیهای جاهلانه اش بر سر جوانی و توانایی فرزندش سیاووش و دلدادگی سودابه به او، به خیال پایان دادن کار شهریاری ایران زمین باز از جیهون میگذرد و به ایران زمین میتازد. سیاووش که او نیز از بیخردی های پدر و میل ناراست سودابه شهبانوی ایران به تَنگ آمده، داوطلب هماوردی با افراسیاب میشود و با یاری رستم و سپاه سیستان به جانب مرزهای شمال شرقی و به نبرد افراسیاب میتازد. افراسیاب ناگهان در خواب فروپاشی و سقوط توران را میبیند و نابودی خود و خاندانش را و چنان میآشوبد که به گفت خوابگزاران و ستاره شناسان دست از نبرد میشوید و آشتی میجوید. و این آغاز ماجراهای سرنوشت ساز، اندوهناک و پُر جنگ و هراسی میشود که دراز زمان ادامه مییابد. جانهای پاک بر سرش از دست میرود و سرزمینهای آباد نابود میگردد و دستآوردهای بسیار دود و خاکستر میشوند.
نمیدانم باید سپاس خوابگزاران افراسیاب را گفت یا نفرینشان کرد.
در آخرین نبرد سیاووش و افراسیاب، آنجا که شاهزاده بانو فریگیس از سیاووش میخواهد به نبرد افراسیاب رود و از خود و راستکرداریش دفاع کند، سیاووش از گفت منجمان و ستاره شناسان یاد میکند که هرگز برای او سرانجامی خوش و نیکو پیش بینی نکرده اند. و چاره ای نمیبیند که به تقدیر نوشته یا گفته شده توسط ستاره شمر ها رضا دهد و سر به شهریار خشمگین توران بسپارد و چنان پی آمد سهمگینی را برای همه ساکنان ایران زمین و توران رقم زند.
فریگیس به هنگام مرگ شاهزاده سیاووش باردار است و افراسیاب فرمان میدهد آنقدر او را بزنند تا بار بیفکند و در پاسخ خواهش پیران که بر جان شهزاده امان میخواهد میگوید از ستاره شناسان و منجمان شنیده است که فرزند سیاووش و فریگیس برای شهریاری توران خطرناک است و آن را به زبونی و نابودی میکشاند. و باید از تولد چنین فرزندی پیش گرفت. که البته با استدلال زیبای پیران از کشتار فریگیس و سپستر کیخسرو، پسر سیاووش و فریگیس، دست باز میدارد و توران زمین را به زبونی و نابودی میکشاند.
آیا پیران با دیدن نابودی سرزمینش به گفت ستاره شماران باور آورد؟
هنگامی که شاهزاده سیاووش از نادانی پدر میگریزد و به توران زمین پناه میبرد، رابطه اش با ایران و ایرانیان میگسلد. خبر مرگ ناجوانمردانه اش آتش در دل پهلوانان ایرانی برمی فروزد و نبردهای نازیبا پی میآورد. اما کسی از بارداری فریگیس و زادن کیخسرو آگه نیست. شبی گودرز در خواب میبیند که سیاووش از او میخواهد فرزندش کیخسرو را از توران نجات دهد و به ایران زمین باز گرداند. گودرز پسر دلاورش گیو را بر این کار میگمارد و پس از نبردها گیو موفق میشود کیخسرو و فریگیس را به ایران آورد. خاندان گودرز کشوادی و رستم زابلی به پشتیبانی شهریاری کیخسرو در مقابل شاهزاده فرامرز، پسر دیگر کیکاووس برمی خیزند و سرانجام او را برتخت شهریاری ایران مینشانند. شهریاری که با تمام آرمانی بودنش به دیده نگارنده، سرانجام به دامان پارسایی میخزد و شهریاری را به خاندان گرشاسپ و گشتاسپ میسپارد که اولین پادشاهان دین مدار به معنای امروزی، در ایرانند. در دوران این دودمان ایران زرتشتی میشود و اسفندیار چشم و چراغ زرتشت پیامبر به نبرد بیخردانه و جاه طلبانه با رستم میرود و سرانجام به دست شهریاران این خاندان نه تنها رستم و زال و خاندان پهلوانی سیستان که تمامی شهریاری مستقل ایران نابود میشود و اسکندر بر ایران زمین استیلا مییابد.
و شهریاری و دین مداری به هم میپیوندند و موبدان کار راهبری مردم به سوی فردوس برین را برشانه میگیرند.
اسکندر نیز در شاهنامه حکیم طوس، حماسه ملی ایرانیان، پس از سفرها و کشورگشاییها سرانجام هنگامی که به بابل باز میگردد، در شب ورودش زنی ناشناس کودکی عجیب بدنیا میآورد که سرش مانند شیر و پاهایش بجای ناخن سُم دارند. و ستاره شمرها و منجمین این را نشانه نکبت و نابودی بخت اسکندر میدانند و او پس از مدتی در همان بابل بیمار میشود و پذیرای مرگ.
دارا آخرین شهریار ایرانی پیش از اسکندر، که بسیاری او را با داریوش سوم هخامنشی که در نبرد با اسکندر مقدونی شکست خورد، برابر دانستهاند، پسری داشت بنام ساسان. ساسان نام فرزند خود را ساسان نهاد و از او خواست تا چنین کند. کوتاه سخن آنکه چهارمین ساسان نزد موبدی بنام بابک شبانی میکرد و شبی بابک در خواب دید که ساسان بر پیلی ژیان نشسته و تیغی هندی به کف دارد. ستاره شماران و خوابگزاران تاویل چنان دیدند که ساسان بلندمرتبه خواهد شد و شاید هم شهریار گردد. بابک زیرک بی درنگ دخترش را به این شبان ساده به همسری داد و از ایندو اردشیر به دنیا آمد. اردوان که فرمانروای ناحیه بود خبر زیبایی و پهلوانی اردشیر بابکان را شنید و او را بنزد خود خواند. اردشیر در نزد اردوان رشادتها کرد و چون اردوان را خوش نیامد و از او ترسید به میرآخوری اسبان گماردش. این زبونی بر اردشیر ناخوش آمد و بر جانش بیمناک شد. سپس با کمک گلنار، از بانوان اندرون اردوان، با دو اسب راهوار شبانه گریختند و اردوان هرچه کرد نتوانست آنها را پی گیرد. همه میگفتند که اردشیر را دیدهاند که میتازد و غُرم خوش اندامی در پی اسبش میدود. و ستاره شماران و منجمان گفتند که این همان بخت شهریاری است که در پی اردشیر و با اوست.
و البته کیست که از پس بخت شهریاری برآید.
یزدگردِ بزه گر شهریاری ستمکاره بود و موبدان دوستش نمیداشتند. در سال هشتم فرمانروایی دارای پسری شد که بهرامش نام نهادند و موبدان و ستاره شماران او را شهریار آینده ایران زمین دیدند. برای اینکه خوی پدر برنگیرد چاره ای اندیشیدند و به طرفندی بهرام را که بعدها بهرام گور شد و از میان دو شیر تاج شهریاری را برگرفت، به سرزمین یمن فرستادند تا نزد نُعمان و مُنذَر پرورش یابد. و به این ترتیب شهریار مطابق میل و نظر موبدان و ستاره شناسان برآمد.
و خوب شد که توانست تاج را از میان دو شیر بردارد.
خسر پرویز، آخرین پرتو درخشنده ستاره شهریاری ساسانی که به تعبیر بسیاری سالها پس از مرگ این ستاره چشم بینندگان را خیره کرده بود، در ابتدای شهریاری خود از بهرام چوبینه که نسب خویش را به اشکانیان میرساند شکست خورده و به جانب روم روی آورد تا با یاری قیصر روم تاج و تخت اجدادی خود را بازپس گیرد. در میان راه به دیر و معبدی داخل میشود و راهب ترسا برایش از آینده ای خوش خبر میدهد. پیش گویی میکند که خسرو از قیصر سلیح و سپاه خواهد گرفت و با آنها بر دشمنانش که همان بهرام چوبین باشد چیرگی خواهد یافت. و به خسرو میگوید که ده و دوماه بیش نخواهد گذشت که تخت و کلاه باز پس خواهد گرفت و شهریار ایران خواهد شد. و این بار نه ستاره شناس و موبدی ایرانی و پارسی که راهبی رومی و ترسا آینده ایران زمین و شهریاری آن را پیش میبیند.
اگر چنین خوابگزار فرزانه ای نمییافت، آیا خسرو پرویز ایران زمین را رها میکرد و میگریخت؟ سپس چه میشد؟
چون خسرو پرویز با یاری قیصر روم دوباره بر تخت نشست، شاهزاده خانم رومی را نیز به همسری برگزید و پس از شش سال صاحب پسری زیباروی شد که او را شیروی نام نهاد. اما اختر شناسان آینده ای بس ناخوش برای این شاهزاده نیمه رومی میدیدند. آنها جهان را به سبب این شاهزاده جوان نیمه رومی پُر آشوب و آشفته میدیدند و روزگاری خوش برای خسرو نیز پیش بینی نمیکردند. ولی خسرو عافیت چنان میدید که شیروی را گرامی دارد چرا که از نیای رومی او واهمه داشت. شیروی را نزد موبدی سپرد تا مراقبش باشد و خود به دنبال وصال شیرین رفت.
شیرین که هیچ انبازی را در عشق تاب نداشت سرانجام مریم، دختر قیصر روم و مادر شیروی را با زهر بکشت و میدان را از انباز خالی کرد. در این میان شیروی میبالید و چون بیست ساله شد، خسرو که از پیش نیز از او واهمه داشت بهانه ای جست و شاهزاده را در کاخ و ایوان خود زندانی کرد. و سرانجام خسرو به بیداد دست برد و مانند جمشید فر ایزدی از او گسست و یاران و هم پیمانانش از او دوری جستند و به شیروی پیوستند. و سرانجام با تایید شیروی خسرو را که زندانی و دور از تاج و تخت بود کشتند.
و سرانجام نبرد سعد وقاص و یزدگِرد شهریار، که یزدگرد رستم پور هرمزد را که ستاره شمر بود و باهوش و گوش سپرده به موبدان به نبرد تازیان مهاجم فرستاد. رستم هرمزد هم که البته ستاره شناس! بود و منجم! در میان ستارگان گشت و گشت! و دریافت که سرانجام نبرد با تازیان شکستی سنگین است! و چون بسیار باهوش بود! دریافت که چرا باید به نبردی پرداخت که چنین حاصلی دارد!؟ و این بود که نامه ای سوزناک به برادرش نوشت و سرانجام نبرد را برایش شرح داد و آینده ایران زمین را ترسیم کرد. سپس نامه ای به سعد نوشت و از او خواست کاری بکار شهریار نداشته باشد. که البته سعد با آن به شدت مخالفت کرد.
ایران زمین، همچنانکه رستم پور هرمزد پیشگویی کرده بود، شکست سختی از تازیان خورد و فرمانروای باهوش و ستاره شمار و گوش سپرده به موبدان، کشور و لشکر و مردم را به آنها وانهاد تا هرچه میخواهند کنند. و آنها نیز هرچه خواستند کردند!
یزدگرد بی نوا بسوی نیشابور و توس رفت و برسرش آن رفت که در تاریخها نوشته خواندهایم.
و همه اینها تازه بخش اندکی از ثمرات ظفر نمون خوابگزاران و ستاره شماران در این سرزمین گسترده و ژرف تاریخ میباشد. از تاثیرات این صنف شریف در دورانهای افشاری و صفوی و قاجار و حتی پهلویها و پس از آن نیز نیاید غافل شد که شهریاری بخشیده و سرزمین نثار کردهاند.
آیا همه ملتها همین سرگذشت را دارند؟ آیا همه سرزمینها چنین بخش شده و ره پیمودهاند؟ با نگاهی به کردار شهریاران و دولتمردان و بی اعتنایی آنان به دست آوردهای علمی و فنی در ایران زمین، آیا بهتر نیست برای فردایی بهتر در سرزمینمان چندین دانشگاه ستاره شناسی و آینده بینی بگشاییم؟!!
آن به که برای یافتن پاسخ به ستاره شناس و منجمی مراجعه نمود. شاید راهی بگشاید!
نسخه قابل چاپ
ترجمهی غلامرضا صراف
دیلن تامس (۲۷ اکتبر ۱۹۱۴ – ۹ نوامبر ۱۹۵۳) یک شاعر اهل ولز بود.
او بیشتر شعرهای خود را در رادیو یا در اجراهای عمومی میخواند. صدای غرا و لحن کوبنده او در محبوب شدن شعرهایش موثر بود. او در شعرهایش که به زبان انگلیسی است تاثیرات آوایی این زبان را بکار میگرفت. خود او میگفت معنی در شعرهایش در درجه دوم قرار دارد. وی در سال۱۳۲۹ به هزینه شرکت نفت ایران و انگلیس برای نوشتن سناریو و فیلمنامه یک فیلم تبلیغاتی به ایران آمده بود که ماجرای آن را ابراهیم گلستان در کتاب «برخوردها در زمانه برخورد» به شرح آورده است.
غلامرضا صراف، متولد ۱۳۵۴ تهران، لیسانس ادبیات نمایشی و فوق لیسانس سینما از دانشگاه هنر تهران، نویسنده، منتقد و مترجم. بیش از هفتاد مقاله تالیف و ترجمه در نشریاتی همچون فارابی، فصلنامه هنر، زیباشناخت، مهرنامه، نافه، تجربه، بیدار، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، کتاب ماه کودک و نوجوان، فصلنامه تئاتر دانشگاهی، دفترهای تئاتر، گوهران، سیمیا و …. سه کتاب چاپ شده: دو نمایشنامه هرولد پینتر، دو فیلمنامه اینگمار برگمان، نمایشنامه جنایتهای دل نوشته بث هنلی و بیش از هفت کتاب زیر چاپ از جمله: مجموعه مصاحبههای رومن پولانسکی، شناختنامه اینگمار برگمان، فیلمنامههای فلینی، فیلمنامههای پولانسکی و دو نمایشنامه از اسلاومیر مروژک.

۱
شیطان در ماری حراف حلول میکند
دشتهای مرکزی آسیا در باغش،
حین شکل گیری زمان، این مدار خفته از نیشی بیدار گشته،
حین شکل گیری گناه، سیبی ریش دار سلفیده،
و خدایی که آنجا قدم میزده زندانبان خردهپایی بوده
که از فراز تپههای بهشت، مغفرت در نظرش ناچیز میآمده.
فرزانگان به من میگویند
هنگامی که ما با دریاهای مهار شده و
ماه دست ساز نیم مقدس پیچیده در ابر بیگانه بودیم،
خدایان این باغ خیر و شر را بر درختی شرقی گره زدند؛
و آن گاه که ماه صفیرکشان سر برآورد
این درخت به سیاهی ددان و بی رنگتر از صلیب بود.
ما در باغ بهشت خویش،
در آبهای مقدسی که هیچ یخبندانی قادر به یخ زدنش نبود،
و در صبحهای پر صلابت این زمین، آن باغبان مرموز را شناختیم؛
جهنم در صوری از گوگرد سرخ و اسطورهای ساطور خورده،
سراسر بهشت در نیم شبی از خورشید،
افعیای حین شکلگیری زمان، بالا و پایین میپرید
۲
“گوشت را بر استخوانها بجوی پیش از آنکه نباشد،
و از آن دو صخرهی پر شیر
و آن لذیذترین گوشت و رسوباتش بنوش
پیش از آنکه پستانهای بانوان عجوزگانی پیر شوند
و عذار تن بریزد.
از ملافههای در باد آشفته مشو پسرم،
ولی آنگاه که بانوان چون سنگ سردند،
رزی وحشی بر ژندهها بیاویز.
شورش بر ماه اجباری
و مجلس آسمان،
شعبدههای شاهانهی دریایی شریر،
خودکامگی شب و روز،
استبداد هور.
شورش بر جسم و استخوان،
کلام خون، پوست دغل،
و کرمینهای که بشریت را یارای کشتناش نیست.”
عطش فرو نشانده شده و گرسنگی رخت بر بسته،
و قلب من تکه تکه؛
چهرهام در آینه تکیده،
لبانم از بوسهای پژمرده و
سینههایم نزارند.
دختری بشاش به خاطر بشریت در آغوشم کشید،
من او را خواباندم و گناهانش را گفتم
و رزی وحشی کنارش نهادم.
“کرمینهای که بشریت را یارای کشتناش نیست
و بشری که طنابی را یارای آویختناش نیست
شورش بر رویای پدرم
که زوزهکشان از کنام گرازی سرخ
سر بر میآورد تا این مکار نابکار را به زانو درآورد.
من نه میتوانم چو یک ابله
فصل و نور خورشید، لطف و دختر را به قتل برسانم
و نه قادر به خفه کردن بیداری شیرین صبحام.”
شب سیاه هنوز ماه را اداره میکند،
و آسمان احکامش را اجرا میکند،
دریا با طنینی شاهانه سخن میگوید،
نور و ظلمت نه معاند
که ملازماند.
“جنگ بر سر عنکبوت و الیکایی!
جنگ بر سر سرنوشت بشر!
محشر هور!”
پیش از آنکه مرگ در آغوشت کشد، آه! آغوشت را بگردان
۳
مشتاق هجرت بودهام
از هیس هیس دروغی خرج شده
و گریهی مدام از ترسهای کهن
که دم به دم ترسناکتر میشوند وقتی که روز
از فراز تپه به دریایی عمیق میریزد؛
مشتاق هجرت بودهام
از تکرار سلامها،
از ارواحی که در هوایند
و طنینهای روحانی بر کاغذ
و غریو آواها و نغمهها.
مشتاق هجرت بودهام ولی میترسم؛
کمی زندگی، هنوز خرج نشده، شاید خاموش کند
شعلهی دروغی کهن را بر زمین،
و ترق ترق کنان در هوا، نیمه کور باقی گذاردم.
نه از ترس باستانی شب،
نقطهی جدایی کلاه از مو،
لبهای ورچیدهی گیرنده،
بر پر مرگ سقوط خواهم کرد.
از اینها پروای مردنم نیست
نیمی عرف و نیمی دروغ
۴
اینجا در این بهار، اختران در طول خلا شناورند؛
اینجا در این زمستان آراسته
هوای عریان بی امان میبارد؛
این تابستان پرندهای بهاری را در خاک میکند.
نمادها از چرخش آهستهی چهار فصل سال انتخاب میشوند،
ساحلها در پاییز آتشهای سه فصل
و نغمههای پرندگان چهار فصل را
میپراکنند.
باید با تابستان از درختان بگویم
کرمها میگویند اگر اصلا توفانهای زمستانی
یا خاکسپاری خورشید در کار باشد؛
باید بهار را از آوای فاختگان بیاموزم،
و آن حلزون بی صدف باید نابودی را یادم دهد.
یک کرم تابستان را بهتر از ساعت تعریف میکند،
حلزون بی صدف تقویم زندهی روزهاست؛
حشرهای بی زمان از چه برایم سخن خواهد گفت
اگر بگوید جهان رو به امحاست؟
۵
دردت نغمهای میشود در تارت
و کام عرش را با زبانات فرش خواهد کرد
آه نازاد من
دردت میشود
رگی از آنِ من
تا کشد مرا با آن به بند.
تارت آبکندی بین شستانم میکشد
تا خون شعلهورش آن را به کنارهها بمالد
آه نارویای من
دردت میشود
رگی پاره
بین تو و من.
دردت کلامی در لبانات میشود
همچو شیر که نغمهای در نوک پستانهاست
آه ناشنای من
دردت میشود
رودی از آن ِمن
که شیرش را نمینوشم من.
دردت تو را از قوتی شیر میدهد
که میچکد تا نغمهای در خونات ساز میکند
آه ناهستای من
دردت میشود
استخوان و خون تن
رفته رفته به دور من.
پینوشت:
نازاد = به دنیا نیامده
نارویا = کاشته نشده
ناشنا = ناشناخته
ناهستا = هستی نیافته
نسخه قابل چاپ
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر