
خمیازه ای كشید و طاقباز شد . یك دست را گذاشت روی سینه و فروهر طلا و زنجیر كلفت آن را لمس كرد. چند بار انگشت وسط را روی بالهای گشودۀ فروهر كشاند. گرمش شده بود. ملافه را تا كمر پس زد. چشم ها را بست و خُرخُر كوتاهی از دهان نیم بازش درآمد. ناگهان شروع کرد به مژه زدن و بعد با چشم های گشاد گوش داد .
" یعنی کیه ؟"
لب ها را بر هم فشرد و فحش داد . رو به درهای شیشهای با پردههای سفید تور چرخید و یك پا را توی سینه جمع كرد. باز گوش داد و نشست لب تخت .
"انگار سرآورده. "
توی راهرو از آیفون تصویری ، چهرۀ پیرمرد ریشویی را دید كه كیسه ای كهنه روی دوشش انداخته بود. پیرمرد انگار می خواست چیزی بگوید، سرش را آنقدر جلو آورد كه فقط می شد كلاه كركیاش را دید. بعدعقب رفت . گوشۀ تصویر، از در نیم باز ساختمان، پسر همسایۀ بالایی دستش را دراز كرد و اسكناسی به او داد و در را بست. پیرمرد، اسكناس را گذاشت توی جیب بغل بلوز راه راهش.
بازصدای سه ضربه ای زنگ بلند شد.
«برو عمو. پول نو ندارم.»
پیرمرد آب بینی را با پشت دست گرفت ، نگاهی به بالا انداخت و به راه افتاد. با اینكه پاهای برهنه ی زن، از سنگهای سرامیك، یخ كرده بود، اما تا پیرمرد لنگ اندازان از تصویر خارج نشد، چشم از صفحۀ آیفون برنداشت. خمیازه ای كشید و پشتش را خاراند. دمپایی پوشید و رفت توی آشپزخانه. كتری برقی را پر آب كرد و گذاشت سرجایش و دگمهاش را زد. توی لیوان سرامیك سفید با خالهای سیاه ، کمی قهوه و شکر ریخت. قبل از اینکه دكمۀ كتری برقی با صدای تقّ بلندی برگردد، دوـ سه تا خمیازه كف دست سردش خالی كرده بود. لیوان سرامیك را با آب جوش پر كرد. نشست پشت میز شیشهای و با چشمان بسته، سر لیوان را بو كشید . كمی از بخاری كه به هوا می رفت را فرو داد. صدای آهنگ "ای یار مبارک " از موبایلش بلند شد. همینطور كه به اتاق نشیمن می رفت، گفت : «باید این زنگ لعنتی رو بدم عوض كنن.»
موبایل را از كنار تُنگ لب دالبری بلوری كه دو ماهی قرمز تویش شنا می كردند، برداشت. روی مبل پارچه ای نشست. لیوان سرامیك را روی میزچوبی گذاشت و با چشم های تنگ كرده، به صفحۀ موبایل چشم دوخت. توی مبل فرو رفت، لبخند زد و دكمۀ سبزموبایل را فشار داد. اما قبل از اینكه حرفی بزند، لبخند از روی لبانش محو شد.
" الو ... الو ... سلام.... خوبم. تو چطوری؟ ... کی پروازته؟... خودت حساب کن بگو کی میرسی اصفهان.... یازده شب؟ چقدر دیر.... مامان اینام فردا می آن... مامانمو که میشناسی. میگه تحویل سال باید هر کس خونۀ خودش باشه.... داشتم قهوه می خوردم... هیچی درست نکردم. خونۀ خانوم مولایی دعوت دارم ... ماهواره؟ نه بابا. مرتیکۀ آشغال، بازم بدقولی كرد. منم دیشب زنگ زدم و هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم... ساعت ده و چهل دقیقه و نمی دونم چند ثانیه تحویل می شه ... نه . صبح ... بالاخره یه خاكی به سرم میریزم دیگه... . مگه برای تو فرقیاَم میكنه ؟"
صاف نشست. طره مویی که روی صورتش افتاده بود راعقب کشید و پشت گوش زد . « ببین فریبرز. من دیگه هیچ وقت نمی خوام این وضعیت پیش بیاد. می فهمی؟ هیچوقت ... سعی می كنم كه حرف نشد ... نه نه نه، نشد. فقط بگو باشه عزیزم، دیگه هیچوقت تكرار نمی شه ... »
سرش را روی تودۀ لباس نویی که گوشه ی مبل ریخته بود ، گذاشت .
«آره. خوبه. نمیدونی بعضی وقتها چه لگدهایی میاندازه... » دستش را گذاشت روی شكمش.
« هیچی. همه شو توی این چن روزه خرج كردم ... خب چیکار کنم. شب عیده دیگه .... راستی دو تا شمع هم مخصوص امشب خریدم. خیلی خوشگلن. شب كه بیای خونه میبینی شون ... از هتل زنگ می زنی ؟ خب . برو دیگه . خرجت زیاد می شه . .. آره. همون غذای مورد علاقهت ... منم همینطور. می بوسمت . »
راست نشست و به پشتی مبل تکیه داد. موبایل را خاموش كرد و انداخت روی تودۀ لباسها. ریموت كنترل و لیوان سرامیك را برداشت. یك جرعه سر کشید، توی مبل فرو رفت و یك پا را به لبۀ میز تكیه داد. دكمۀ قرمز كنترل را فشار داد. چند بار كانال ها را عوض كرد ، عاقبت به كانال پنج رضایت داد. تصویر سه سیب براق و قرمز، كه توی ظرف لعابی نقش داری قرار داشتند، ازچند زاویه، در تصویر سبزۀ بلندی كه روبانی قرمز دورش بسته شده بود، دیزالو شد. صدای مرد آوازه خوانی روی تصاویر پخش می شد.
رسید مژده كه آمد بهار و سبزه دمید وظیفهگربرسد مصرفش گل استونبید
زن جرعه ای دیگرخورد و دیزالو سنجدهای رسیده را، كه انگار پوست نازكشان می خواست پاره شود، در ظرف پر از سكه تماشا كرد.
مكن ز غصه شكایت كه در طریق طل اَ اَ اَب براحتی نرسید آنكه زحمتی نكشی هی هی هی د
زن با چهچهۀ خواننده، همراهی ناشیانه ای كرد و زد زیر خنده. انگار جواب کسی را می دهد ، گفت :
«آره به خدا. اگه چند جلسه برم پیش شجریان تعلیم ببینم، راه می افتم.»
و دوباره خندید. به میز گردی كه پارچۀ اطلسی رویش تا زمین می رسید نگاهی انداخت . فکر کرد: بیهفتسین ، سال تحویل، بی سال تحویل . اما با این حال از جایش تکان نخورد. کوسن تکه دوزی شده ای را بغل کرد، سرش را عقب برد و به سقف چشم دوخت. «نه. اصلاً حالش نیس. تنهایی هیچ مزه نمی ده.»
اما كمكم درخیالش با تصاویری كه از تلویزیون پخش میشد، شروع به حركت كردن در آشپزخانه كرد. خودش را میدید که دارد یكدانه سیب براق قرمزگنده از توی یخچال، و کمی سماق، چند تا سیر پوست نكنده، چهار پنج قاشق سمنو، و چند تا سنجد ازتوی کابینت ها بر می دارد و بعد دو سه سكه هم از كیفش در میآورد و توی نعلبكیهای آبی رنگ با گلهای سفید میگذارد.
" فكر كنم گذاشتمش روی میز آشپزخونه. "
وقتی خانم مولایی سبزه را داده بود دستش، گفته بود: «جوونۀ ماشه.»
زیر لب گفت : " سه تا تخم مرغ رنگ كرده و قرآن و آینه و ... "
با نوك پایش چند بار به تنگ ماهی زد. ماهی های قرمز سرشان را اینور و آنور كردند و دور تنگ چرخیدند. زن آخرین جرعۀ قهوه را هم فرو داد و لیوان را گذاشت روی میز. بدنش را كش داد و خمیازه کشید. سرش را بالا داد .
یکبار وحیده به اوگفته بود: « مامانِ من همیشه میگه تحویل سال هر طور باشی، تا آخر سال همونطور می مونی.»
برای همین وقتی دیروز ظهر، وحیده داشت سس گوجه فرنگی را با كارد پلاستیكی روی پیتزا می مالید، رو به زن کرده بود و گفته بود: «بیا، فردا با ما بریم یزد . »
زن برش پیتزا را بالا برده بود تا از رشته های دراز و نازك پنیر جدا شود . «پس شوهره رو چیكارش كنم؟»
"هیچ به تنهاییت، وقت تحویل فكر كردی؟"
زن گاز كوچكی به پیتزا زده بود . «نه. فكر كردن نداره».
اما امروز وقتی نور كم جان سپیدۀ صبح توی اتاق ریخته شد و صدای موتور روشن پژو آردی وحیده را از کوچه شنید، به آسمان خاكستری كه ابرهای پس از باران نیم شبش پراكنده شده بودند، چشم دوخت . بعد چرخید و صورتش را روی بالش سرد كنارش گذاشت. یك دست را زیر بلوز خوابش برد و روی شكم داغش كشید . «كاش فریبرز پیش مون بود.»
وقتی لیوان سرامیك را با دو جعبۀ مقوایی پیتزا به آشپزخانه می برد، توی راهرو كلید آیفون را زد . نور سفید تصویر آیفون روی صورت پف كرده و نشستۀ زن افتاد كه به راه باریك آسفالت و پیاده روی سنگفرش کوچه چشم دوخته بود. با خودش فکر کرد : توی یک همچه وقت و ساعتی که کسی بیرون نمی آد . گوشی آیفون را برداشت و گذاشت سرجایش. تصویر لرزید و محو شد.
«ولی من می رم . آره .همین الآن »
لیوان سرامیك و جعبه های پیتزا را روی میز آشپزخانه ولو كرد. رفت حمام و دوش گرفت. حولۀ پالتویی آبی رنگش را پوشید . رفت توی آشپزخانه .همین طور كه با یك دست كلاه حولۀ پالتویی را روی موهایش میكشید، با دست دیگر دو شیرینی ناپلئونی از یخچال درآورد و خورد. از میان لباس های نو گوشه ی مبل ، تی شرت صورتی رنگی را بیرون كشید كه با پولك، رویش نوشته شده بود، آی یو، و وسط آن یك قلب توپر قرمز نقاشی شده بود. اتیكت شلوار جین را كند و همراه مانتو مشكی تا بالای زانو، و روسری مشكی ساتن كه گلهای نارنجی داشت، پوشید.
تا یک دست را به دستگیره ی در آپارتمان انداخت صدای صحبت كردن دو نفر را شنید. از توی چشمی، خانم مولایی را دید كه نیم تنهاش را از آستانۀ در خانه اش بیرون داده بود و داشت با زن همسایۀ بالایی حرف می زد. زن همسایۀ بالایی از ظرفی كه خانم مولایی تعارفش كرده بود، سه تخم مرغ برداشت . «به خدا شرمندهم.»
«این چه حرفیه س. خب پیش می آد.»
زن همسایه بالایی گفت : «كشته منو با این ویارش.» و بعد باسر به در آپارتمان زن اشاره كرد . «از زهراخانوم شنیدم اینم حاملهس.»
آره. سه ماشه.
دو سه هفته ایه سروصدایی شون نیس.
شوهرش رفته خارجه.
زن همسایۀ بالایی آهی كشید . «خوش به حالش. بی سر خر خوب برای خودش می گرده.» و بعد به آهستگی با خانم مولایی مشغول حرف زدن شد.
زن روسری را روی شانه انداخت و گوشش را چسباند به شكاف در. هوای سردی تو می آمد. ناگهان شلیك خندۀ خانم مولایی و زن همسایۀ بالایی بلند شد .
«ظهر ناهار خونه مون دعوت داره. اون موقع ته توش رو در می آرم.»
زن در هوا پوفی كرد و پر روسری را گرفت و کشید. برگشت به اتاق نشیمن. روسری را روی دسته مبل انداخت و نشست. پشت دست ها را روی زانوها گذاشت . لحظاتی طولانی به کف عرق کرده ی دست ها نگاه كرد ، بعد سرش را بالا داد و زیر لب گفت: « نه. زشته! می رم. حتماً كلی تدارك دیده.»
تلویزیون را روشن كرد. پشت سفرۀ هفت سینی كه روی زمین چیده شده بود، دو مجری مرد نشسته بودند و با دختر جوانی كه مانتو و شلوارسورمه ای پوشیده بود و شال آبی نقشداری سر کرده بود، حرف میزدند. زن اما گوش نمی داد. دلش آشوب بود و دم به دم آب دهانش را فرو می داد. كنترل را با دو دست گرفته بود و فشارمی داد. به نوك چكمه های مشكی و نوش چشم دوخت. آهنگ محلی شادی داشت پخش می شد. زن از ساعت نه و سی دقیقه صبح، دیگر به ساعتش نگاه نكرده بود. سورپریز یا به قول فریبرز سورپرایز را دوست می داشت. كنترل را روی میز گذاشت. با انگشت شست روی صفحۀ ساعت مچی اش كشید ، اما به آن نگاه نكرد. سرش پائین بود. ناگهان آهنگ قطع شد و زن، صدای مردی كه كلمات را حین گفتن می كشید، شنید. «آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت.» و به دنبال آن آهنگ محلی دیگری پخش شد. زن کف دست ها را روی دهان گذاشت و دوید به طرف دستشویی . توی كاسۀ توالت فرنگی، دو شیرینی ناپلئونی را بالا آورد. ازجا دستمالی استیل ، دستمالی بیرون كشید و دهانش را با آن پاك كرد. دستمال را انداخت توی توالت و سیفون را زد. چرخش تند آن و گم شدنش را توی سوراخ تمیز توالت تماشا كرد. بدنش می لرزید. درآینه به چهره اش نگاه كرد. چشم ها و لب های آرایش كرده اش را بر هم فشرد. با پشت دست اشك هایی كه روی گونه هایش سرازیر می شدند را پاك كرد و زد زیر گریه .
رایجترین نوع این حقه موقعی است که کالا و یا سرویسی را از طریق آگهیهای فروش در اینترنت که معروفترین آن Craigslist میباشد و یا در روزنامههای مختلف آگهی میکنید. پس از چاپ آگهی ایمیلی از طرف این شیادان که معمولا خود را در مناصب بالا جلوه میدهند دریافت کرده و از شما میخواهند تا کالا و یا منزل اجارهای را برایشان نگه داشته و پول و یا دیپازیت آن را در چند روز دریافت خواهید کرد. وقتی چک مربوطه را دریافت میکنید متوجه میشوید که مبلغ آن بالاتر از مقدار اجاره و یا هزینه کالا و سرویس ارائه داده شده میباشد. سپس ایمیل دیگری دریافت نموده که اشاره دارد به اشتباهی که صورت گرفته و از شما میخواهد تا هزینه کالا و یا اجاره را به اضافه مقداری دیگر از بابت اشتباهی که صورت گرفته را کسر و مابقی را به صورت یک چک بانکی به آدرسی که ارائه داده شده پست و یا از طریق Western Union واریز نمایید.
به این نوع حقه مالی Overpayment Schemes میگویند.
برای هرگونه اطلاعات بیشتر به سایت www.BBB.org مراجعه و یا با دفتر من ۵۹۰۷ – ۵۳۹ – ۶۰۴ و یا ایمیل mmasoodi@envisionfinancial.ca تماس بگیرید.
نیاز اول: وام مسکن و سایر بدهیهای شخصی
همه ما علاقه مندیم که بدهکاریهای خودرا هر چه زودتر تسویه کنیم و در حقیقت بری ازهرگونه بدهکاری از جمله وام مسکن، کارت اعتباری(Credit Card)، خط اعتباری(Personal Line of Credit) وسایر وامهای شخصی باشیم. وجود مبلغ مناسب برای پرداخت بدهیهای فرد اولین نیازی است که خانواده وی پس از فوت فرد با آن مواجه می شوند وباید این نیاز درهنگام خرید بیمه عمر در نظر گرفته شود.
نیازدوم: پس اندازاضطراری(Emergency Fund)
یکی از اولین گامها برای برنامه ریزی مالی هر خانواده اختصاص مبلغی جهت هزینه های اضطراری خانواده می باشد. این نوع پس اندازکه به نام پس انداز اضطراری شناخته می شود، معمولا سه برابردر آمد ناخالص ماهیانه خانواده می باشدو درواقع به خانواده این امکان را می دهد که بتواند هزینه های ناگهانی را مدیریت کند. نیاز به وجود چنین پس اندازی پس از فوت فرد به مراتب بیشتر می شود و به همین دلیل در محاسبه میزان بیمه عمر باید مد نظر قرار گیرد.
نیاز سوم: پس انداز دوران وابستگی(Dependency Period Fund)
این پس انداز در حقیقت هزینه لازم برای کمک به وابستگان فرد متوفی تا زمان رسیدن به استقلال نسبی آنها می باشد. بر فرض اگر فردی دارای دو فرزند 6 و 8 ساله باشد می بایست هزینه لازم برای معیشت این دو فرزند را تا زمانی که استقلال مالی لازم را نیافته اند در خرید بیمه عمر خود لحاظ کند. هسمر فرد فوت شده نیز اگر چه ممکن است پس از مدتی مجددا شاغل گرددو شروع به درآمد زایی کند، لکن در بعضی موارد نیاز به ترک کار پیدا می کند تا بتواند از فرزندان وامور خانواده مراقبت نماید که این امر نیز وابستگی مالی خانواده را افزایش می دهد. لذا ملحوظ نمودن هزینه های مربوط به دوران وابستگی در هنگام خرید بیمه عمر از اهمیت زیادی برخوردار می باشد.
نیاز چهارم: پس انداز تحصیلی(Education fund)
این نوع پس انداز که معمولا در خانواده های ایرانی اهمیت زیادی دارد در حقیقت هزینه لازم برای اتمام تحصیل فرزندان خانواده در دانشگاه می باشد و نیازی است که می توان آن را درخرید بیمه عمر لحاظ نمود.
نیاز پنجم: هزینه های نهایی(Find Expenses)
هزینه هایی از قبیل هزینه های کفن و دفن و مراسم ترحیم، مالیاتهای شخص متوفی، هزینه های پزشکی، قانونی و امثال آن، هزینه هایی هستند که خواه ناخواه بر عهده خانواده فرد متوفی خواهد بود و می بایست به صورت یک نیاز اساسی در میزان بیمه خریداری شده لحاظ گردد.
نیاز ششم: نیاز به درآمد(Income Needs)
در صورت فوت فرد سرپرست خانواده در آمد خانوار ناگهان بسیار کاهش می یابد. این کاهش در آمد منجر یه تغییر طریقه زندگی(Life Style) افراد خانواده می گردد و با درنظر گرفتن هزینه های جانبی بعد از فوت و مشکلات روحی که بعد از این حادثه پیش می آید و ضعیت خانواده دچار بحران می گردد. با خرید میزان مناسب بیمه عمر فرد می تواند یقین داشته باشدکه در صورت فوت وی خانواده اش نیازی به درگیر شدن با مسایل و صعوبات مالی نداشته و می توانند به زندگی خود باشرایط مناسب ادامه دهند.
نتیجه گیری
بررسی نیازهای خانواده در صورت فوت یکی از سرپرستان خانواده از اساسی ترین و مهمترین مسایل در بررسی میزان خرید بیمه عمر می باشد. خرید بیمه عمر به بازماندگان فرد کمک می کند که در زمانی که نیازمند آرامش و رویارویی با مشکلات ناشی از دست دادن یکی از عزیزان خود هستند، مسایل و نگرانیهای مالی مشکلات آنان را دو چندان نکند. بیمه عمر یکی از مهترین و کارآمد ترین ابزارهای مدیریت ریسک و انتقال ثروت به شمار می رود. با آگاهی از ریسکهای موجود و نیازهای خانواده در صورت بروز حادثه و استفاده از ترکیب کارشناسی شده بیمه های عمر مدت دار(Term Life Insurance) و بیمه های عمر دایمی(Permanent Life Insurance) می توانیم خانواده خودرا از خطرات احتمالی بروز چنین ریسکی مصون داریم.
Email: ahmadian@live.ca
Tell: 778.837.6110
ما در کجای این کشاکش قرار داریم؟ در طول این سالها همه نوع تشکلی را تجربه کردیم، همه نوع شعاری دادیم و همه نوع اندیشهای را با هم تمرین کردیم. آیا فکر نمیکنید که چرا همهی اینها به سرانجام نرسیدند؟ این همه تحلیلهای سیاسی و این همه پژوهشهای تاریخی و اجتماعی چرا نتوانستند ما را پیرامون یک محور مشترک متشکل کند و بر علیه دشمن مشترکمان جمهوری اسلامی ایران متحد کند؟ و چرا هر بار و هر بار نه تنها متشکل نشدیم، بلکه پراکندهتر نیز شدهایم؟
به راستی ضعف و قوت ما در کجاست؛ آنگاه که مردم به خیابانها آمدند و آزادی را فریاد کشیدند، سنگفرشها از خون گرم و جوانشان رنگین شد، ما فقط نظاره کردیم و حتا کلاممان از سرخی خونشان رنگی نگرفت تا حرفمان یکرنگ شود!
در طول این 31 سال، درپی هر حادثهای که در ایران رخ میداد، به دلیل درک نادرست از اوضاع سیاسی و تاریخی کشورمان، به جای اینکه علتها را بیابیم، بر معلولها پا فشردیم و همچون همیشه به دنبال مقصر گشتیم؟ چرا؟
به راستی این چه بیماری است که میان ما ایرانیان رخنه کرده و مانع شده تا یک تشکل قوی داشته باشیم و در مقابل نظام مستبد جمهوری اسلامی ایران که این چنین بیرحمانه و عریان مردم را سرکوب میکند، مبارزه کنیم؟ هیچ اندیشه کردهاید که وقت آن رسیده که در پی درمان باشیم؟ با هر اندیشهای که تاکنون داشتهاید، با توجه به اعتراضهای گستردهی مردم و قدرت گرفتن نظام سپاهی ـ مافیایی در ایران، اگر تجربهی 31 سال کافی نبود، بیاییم از همین چند ماه اخیر رویدادهای خونین ایران درسی بیاموزیم و مردم را تنها رها نکنیم. آیا فکر نمیکنید که شرایط را باید به گونهای ارزیابی کنیم که تمامی نوشتارها، گفتارها و کنشهایمان حول محور همصدایی باشد تا بتوانیم در جهت سامانیابی یک تشکل قوی برای فردایی بهتر و برای رهایی نسلهای آینده گام برداریم؟
وقت آن رسیده است که اندکی به کنشها و واکنشهای خویش اندیشه کنیم و از گرایشهای تنگ و از پیش تعریف شدهی سازمانی درگذریم، آنگاه درخواهیم یافت که نکات مشترک بسیاری داریم و با تکیه به خرد یکدیگر میتوانیم دوشادوش مردم ایران در مسیر مبارزات صد سال ایران بکوشیم و به حمایت آزادیخواهان بشتابیم و در بستر مبارزه بر علیه نظام جمهوری اسلامی ایران، در مورد اختلاف نظرهایمان نیز در فضایی بیآلایش به بحث و بررسی بپردازیم.
فقط کافی است که خودمان را از خودخواهیهای سیاسی، خودمحوربینیها، سکتاریسمها و واژههای توخالی دور کنیم و به عنوان یک عنصر اجتماعی که به مسایل سیاسی واکنش نشان میدهد، برای نجات سرزمینی که دروغ، سرکوب، تجاوز، اعدام، فساد، اعتیاد، فحشا، رشوه و حراج ثروت مردم، تاروپود آن را فرا گرفته، دستهایمان را به سوی همدیگر دراز کرده و همصدا شویم.
همهی ما شاهد بودیم و هستیم که چه برسر مردم و سرزمینمان آمده و پس از این نیز خواهد آمد! و تنها نقطهی مشترکی که ما در برابر مشاهدات مشترکمان داشتهایم این است که همه با هم محکوم میکنیم. به راستی چه کسی را محکوم میکنیم؟ نظامی را که به نام دین، سرکوب و شکنجه و تجاوز و اعدام را در شمار سرمقالههای روزانهاش باید شمرد، آن هم نه به تازگی بلکه در طول 31 سال! محکوم بودن نظام جمهوری اسلامی ایران برای جهانیان پس از 31 سال مشخص و شفافتر شده است؛ به خود بیائیم، چرا که به علت این گسستگیها و پراکندگیها ما نیز محکومیم. چرا ما نمیتوانیم زیر یک سقف برای نجات مردم و سرزمینمان واژهی زیبای "تشکل" را قدر بدانیم؟ گره کور کجاست؟ کجا اشتباه میکنیم و کجا که اشتباه نکردهایم؟! یک نگاه به خودمان و یک نگاه به مردم بکنیم و نگاهی در آینه، راستی چرا همه می-خواهیم رهبر باشیم و رهبری مردم را "حق مسلم" خود میدانیم؟ آن هم در حالی که اخبار انشعاب و پراکندگی در سازمانها و احزاب اپوزیسیون هنوز شنیده میشود و جالب اینجاست که بیشتر این اختلاف-ها، مقولهی تسخیر رهبری است که گویا این موضوع را باید جزیی از مرامنامه و اساسنامهی سازمانها و احزاب دانست!
خیزش مردم ایران در چند ماه اخیر نشان داد که سازمانها و احزاب، در پیشبرد حرکتهای اجتماعی مردم هرگز اثری نداشته و ندارند و این حرکتهای خودجوش اجتماعی بر پایهی خودسازماندهی مردم ایران استوار است، اپوزیسیون داخل کشور که شامل زنان، جوانان و کارگران هستند گامی بزرگ و سترگ در جهت سامانیابی تشکلهای مردمی برداشتهاند و هرچند هزینهی گزافی پرداختهاند اما تجربهی گرانبهایی را کسب کردهاند، اپوزیسیون خارج کشور نیز اگر به این تجربهها هوشمندانه و واقعبینانه بنگرد، درمی-یابد که میتواند از آزادیخواهان مردم ایران فقط حمایت کند و نقش مؤثری در گسترش اعتراضگری مردم ایران داشته باشد.
در طی روزها و ماههایی که جنبش مدنی مردم در ایران شکل گرفته است، همزمان نیز بیماری جدیدی در بین اپوزیسیون شیوع پیدا کرده و آن هم "کوررنگی" است، به این مفهوم که هر کس فقط رنگ مورد علاقهی خود را میبیند. در حالی که از مجموعهی تمامی این رنگها میتوان به رنگین کمان آزادی رسید، رنگین کمانی که حضور تو در آن بیانگر سهم تو از آن است حتا اگر بیرنگ باشی، باید بدانیم که این درد مشترک است که ما را به یکدیگر پیوند میزند و نه رنگ مشترک!
به خود آییم، شاید بتوانیم خودمان را پیدا کنیم، شاید بتوانیم واژهی "من" را به "ما" تبدیل کنیم. دوستی می-گفت:«ما تضاد تشکل داریم و نمیشود این تضاد را از بین برد.»، گفتنی است که چرا ما میتوانیم، اگر بخواهیم میتوانیم.
برای نجات مردم و سرزمینمان از دست استبدادگران مذهبی که از فاشیستها بدترند، چه اشکالی دارد دستهای بسیاری را که حتا از لحاظ روش فکری قبولشان نداریم، بفشاریم؟ مفهوم اتحاد را درک کنیم و این واژهی زیبا را قدر بدانیم تا روزی که مردم بوی آزاد بودن و آزاد زیستن را احساس کنند.
راستی آیا شما در سلول زندانهای جمهوری اسلامی ایران بودهاید؟ سلولهای تنگ و تاریک، صدای قدم-های پاسداران بند که سکوت را میشکستند و درب آهنین را با سروصدایی هرچه بیشتر باز میکردند و تو را که در خواب بودی به بازجویی میکشاندند؟ مهم نیست اگر نبودید، مهم این است که احساس کنید. وقتی مادری را در مقابل چشمان فرزندش مورد تجاوز قرار میدهند، مهم نسیت که تو یا من همان فرزند شاهد تجاوز باشیم، مهم این است که بفهمیم و خودمان را جای آن فرزند قرار بدهیم و آنچه را که بر او روا نیست احساس کنیم. همهی فریادها، رنجها، نالهها، تشیع جنازهها و هزاران صحنهی دردآوری که توسط انسان ایرانی بر انسان ایرانی دیگر روا میکنند، بله انسان ایرانی!
آیا 31 سال کافی نیست تا به خود آییم؟!
17 مارس 2010
و صف می رفت و به نام ایران می رفت. بغض در گلو راهی به فریاد می جست. صف می رفت.
پاکشان می رفتم و چشمان ساندرا مراقب همه چیز بود. صدای نوشین می آمد از پشت فاصله ها:
- ما ایستاده ایم عمو...
صف می رفت و ای ایران می خواند. پاریس کامو بود و سارتر بود. وزیر دفاع گفته بود:
- سارتر را بگیرید...
ژنرال دوگل جواب داده بود:
- سارتر را نمی شودگرفت، چون در فرانسه آزادی را نمی شودگرفت..
صدای نوشین می آمد. از پشت میله ها می آمد. کسی برایم نوشته بود:
- نوشین رابه اوین بردند..
و شراب کوفتم شده بود. سرم را به شیشه خیس از باران چسبانده بودم:
- درمیهن ما دارندمی گیرند.... می گیرند...
می گریستم و پاکشان می رفتم. صف می رفت وچشمان ساندرا مراقب همه چیز بود. پرچم ایران تاب می خورد. آسمان نمی گریست، اما گرفته بود. صف می رفت و می خواند:
- سر اومد زمستون..
از میدان جمهوری آمده بودیم و زیر چشم پاریس می رفتیم. پاریس کوزت. پاریس «عشاق پون نوف». به میدان ملت می رفتیم. سرودمی خواندیم آزاد. فریاد می زدیم آزاد. صف می رفت و می خواند:
- آزادی..آزادی..آزادی..
بردرخت های زمستانی آراگون بود که می دوید و می نوشت:
- بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت
بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفيد
برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
نامت را می نويسم
پاکشان می رفتم و چشمان ساندرا مراقب همه چیز بود. نوشین از پشت میله ها برایم دست تکان می داد:
- عمو بداخلاق... ماهستیم...
سبز و قرمز وآبی یکی می شد. در ابرها می دوید. بهار رویش می نوشت:
برعکسهای طلايی
بر زره جنگجويان
بر تاج هر شاه
نامت را نوشتم
بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
نامت را نوشتم
پاکشان می رفتم. صف بود. از چراغ قرمزهای سیمون دوبوار می گذشت. چراغهای زرد کامو را نمی دید. غریبه می رفت. نام ایرانش بر زبان و بغضش در گلو بود. همراه ابدی را می دید. پشت دیوار شیشه ای پیدایش می شد. بابرق دندانهایش روی شیشه می نوشت:
مرمر شبها
برسفيدی نان روزها
بر همه ی فصلهای موعود
نامت را می نويسم
بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگی
نامت را می نويسم
بر دشتها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسياب سايه ها
نامت را نوشتم
پاکشان می رفتم. صف درازبود و سبز بود و بهار بودو ایران بود. چشمان ساندرا مراقب همه چیز بود.
به ناسیون رسیده بودیم. میدان بزرگ بود. آفتاب تند می شد. دستی مجسمه وسط میدان رابر می داشت. هوابوی زیتون و گازوئیل می گرفت. روزهاورق می خورد. 22 بهمن می شد. پاکشان رسیده بودم. صف یکی می شد. دستها در هم گره می خورد. دست نوشین را از پشت میله می گرفت. صف می رفت و من می رفتم. میهنم ایران بود. باداغ هایش. با ندا.بارنج هایش. با سهراب. زیاد می شدیم. زیاد. زیاد. میدان راپر می کردیم و می خواندیم:
هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتی ها
بر کوهستان ديوانه
نامت را می نويسم
بر جوش و خروش ابرها
بر عرق طوفان
بر بوی نا و انبوهی باران
نامت را می نويسم
بر هر مساعدت
بر پيشانی دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را می نويسم
بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
نامت را خواهم نوشت
بر بهشتهای بر باد رفته ام
بر فانوسهای دريايي مخروب
بر ديوارهای ياس
نامت را نوشته ام
بر غيبت بی آرزو
بر برهنگی تنهايی
حتی بر قدمهای مرگ
هنوز نامت را می نويسم
بر سلامت بازگشته
بر خطر بيهوده
بر اميد بی عداوت
نامت را می نويسم
و با قدرت يک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم
آزادی
چشمان ساندرا خیس بود. عکس ما را می گرفت و تکثیر می کرد. ما برای آزادی مرده بودیم و آزاد بودیم.
منبع: روزآنلاین
به نظر ميرسد یکی از ضعف های جنبش زنان طي ماه هاي اخير، این است که نتوانسته مطالبات خود را به طور «مشخص و هماهنگ» بیان کند. به عبارت ديگر، شاید مسئله اين است كه چگونه می شود در فضای سیاسی کنونی و با تکثر دروني جنبش زنان با خواسته های متنوع آن، مطالبات را طوری طرح کرد که «موثر» باشد و به جذب نیروی بالقوه جنبش بیانجامد.
جنبش زنان، جنبشی سیاسی یا اجتماعی
در ماه هاي گذشته، برخي از صاحبنظران، به سنجش رابطه جنبش زنان با جنبش سبز پرداخته اند. برخی بر اين باورند، که جنبش زنان يك جنبش اجتماعی است که هنوز به سطح يك جنبش سياسي ارتقاء نيافته است. برخي نیر بر این باورند که جنبش هایی نظیر جنبش زنان، خرده جنبش یا جنبش خاص بوده و در ذیل جنبش دموکراسی خواهی يا جنبش سبز كه يك جنبش عام مي دانند، قرار دارد.
حال پرسش اين است كه آيا جنبش هاي اجتماعي نسبت به سياست در سطحي نازل تر قرار دارند و لزوماً بايد به يك جنبش سياسي تحول ماهوي يابند؟ به عبارت ديگر، آيا جنبش هاي اجتماعي كه به دنبال كسب قدرت نيستند نظير جنبش زنان، جنبش محيط زيستي يا جنبش دانشجويي، جنبش هايي خاص به شمار مي آيند؛ و در مقابل جنبش هایی كه مسقيماً با دولت سر و كار دارند، مانند جنبش سبز يا چيزي كه به نام جنبش دموكراسي خواهي مشهور است، جنبش عام یا کلان به حساب مي آيد؟
رويكردي كه معتقد است يك جنبش اجتماعي زمانی قدرتمند است و در واقع به حساب می آید که به يك جنبش سياسي تبديل شده باشد، نگاهي خطي به پديده هاي اجتماعي از جمله جنبش هاي اجتماعي دارد و با همين نگاه خطي سعي دارد تحول درون آن ها را جستجو كند. در اين نوع نگاه، يك جنبش اجتماعي از سطحي نازل (كه معتقد است اجتماعي است) به سطحي ارزشمند (كه آن را سياسي می پندارد) در حال عبور است. چنين نگاهي رويكردي سياسي به مسئله دارد و سطح سياسي را مرجع یا مقصودی می داند که هر جنبش اجتماعی بايد به آن نایل شود. با اين نگاه، مرجع بررسي جنبش هايي نظير جنبش زنان و جنبش دانشجويي، سياست و آمدن به سطح سياسي است.
در نقد اين رويكرد بايد گفت كه جنبش سیاسی یا اجتماعی نسبت به هم ارجحیت ندارند. این جنبش ها تعاریف متفاوتی دارند و نمی توان ارزش گذاری کرد که کدام یک برتر از دیگری است یا کدام یک در ذیل دیگری قرار دارد. تعاریف جنبش های اجتماعی یا سیاسی، اصولاً ابزاری برای تحلیل هستند، نمی توان بر اساس آنها هنجارگذاری کرد.
در واقع، اينگونه رتبه بندي يا طبقه بندي از جنبش ها از جمله عام و خاص يا اجتماعي و سياسي قلمداد كردن آنها ممكن است ما را از فهم واقعیت جنبش هاي اجتماعي دور سازد. آن چیزی که ماهیت جنبش های اجتماعی را تشکیل می دهد، فرايندي است كه طي آن يك مسئله اجتماعي يا موضوعاتی منازعه آميز به انگيزه اي براي كنش جمعي هدفمند ميان كنشگراني با احساس تعلق يا اعتقادات مشترك تبديل مي شود. به طوري كه، باعث مي شود تا آنها حول آن موضوع بسيج شده و به فعاليت هاي مستمر و اعتراضات مداوم دست بزنند. از اين زاويه، جنبش هاي اجتماعي از یک طرف بر شبكه هاي غير رسمي و سازماندهی نامنسجم استوار هستند؛ که از همين جا تفاوت آنها با احزاب سياسي مشخص مي شود. از طرف دیگر، جنبش های اجتماعی «فرايندي» هستند، به این معنا که در طي زمان شكل گرفته، ادامه می یافته و داراي فراز و نشيب هاي بسياري هستند؛ كه در اينجا از اعتراض هاي مقطعي و شورش ها تا حدود زيادي متمايز مي شوند. هر چند كه ممكن است درون يك جنبش اجتماعي، شورش هايي در قالب اعتراضات عمومي صورت بگيرد يا احزاب سياسي فعالانه عمل كنند. به طور نمونه، در سال هاي گذشته، بسياري از گروه ها و شبكه هاي زنان نسبت به قوانين نابرابر و تبعیض آمیز علیه زنان، به طور مستمر و در قالب حركت هاي اعتراضی متفاوت، از سیاست خياباني گرفته تا جمع آوری امضاء و چانه زنی با مسئولان، اعتراض خود را نشان دادند و خواهان تغيير قوانين تبعيض آميز در ایران شدند. اين اعتراضات فرایندی بوده که در طول زمان شکل و قوام يافته یعنی دارای پيشينه ای به اندازه صدسال مبارزه زنان عليه تبعيض بوده و استوار بر استمرار و پيگيري اين مطالبات بوده است.
در مقایسه جنبش های اجتماعی و حرکت های سیاسی می توان گفت وجود كنشگران متكثر درون جنبش ها به آن خصلتي فراسياسي و فراايدئولوژيك مي دهد. از همین رو، کنشگران جنبش های اجتماعی با تکثر شیوه و اندیشه های موجود در آنها، براي رسيدن به اهداف خود صرفاً سياست را مدنظر ندارند یا مقصد آنها تنها تاثیر بر سیاست گذاری ها نیست؛ بلكه به دنبال تاثير بر افكار عمومي نيز هستند. از طرف ديگر، تنها نيروهاي دولتي، نيروهاي مقاومت در برابر جنبش های اجتماعی از جمله جنبش زنان نيستند، بلكه يكي از مهمترين عرصه هاي فعاليت این جنبش ها، تغيير نگرش هاي مردم و تغييرات فرهنگي است. در واقع، جنبش های اجتماعی بر خلاف احزاب سياسي به دنبال تغييراتي از پايين هستند و اين به معناي نازل بودن سطح آنها نيست، بلكه متفاوت بودن مسيرشان را نشان مي دهد.
جنبش هاي اجتماعي فراسياسي و فروسياسي هستند، به اين ترتيب كه در برخي مواقع از سياست فراتر مي روند و برخي مواقع در ذيل آن قرار مي گيرند. اين خصوصيت به هيچ وجه قابل ارزش گذاري نيست، بلكه پديده ها را از هم متمايز مي كند. كنشگران جنبش هاي اجتماعي در منازعات سياسي يا فرهنگي درگير مي شوند بدين منظور كه تغيیر اجتماعي را خواه در سطح سيستمي و خواه در سطح غير سيستمي به پيش ببرند يا با آن مخالفت كنند. بنابراین، ممکن است تبلور خواسته های جنبشهای اجتماعی نظیر زنان و دانشجویی در مسائل سیاسی هم باشد یا نیروهای مقاومت در برابر آنها در سطح سیاسی بروز کند اما این دلیل بر سیاسی بودن این جنبش ها نیست.
همانطور که گفته شد در رويكردی ديگر، جنبش زنان جزء جنبش های خاص يا خرده جنبش به شمار آمده و در ذيل جنبش دموكراسي خواهي قرار مي گیرد. در این دیدگاه، اگر چه ممکن است هیچ نوع ارجحیتی به جنبش های خاص یا عام داده نشود، اما باز این نوع نام گذاری هم ممکن است نوعي خطاي روشی دربرداشته باشد. به ويژه در زمان هايي همانند مقطع کنونی، كه خواسته هايي در سطح سياسی به صورت عمومی جو جامعه را در برمی گیرد، نتيجه ممكن است اين باشد كه خواسته هاي جنبش هاي اجتماعي كه خرد يا خاص پنداشته مي شوند نظير جنبش دانشجويي، جنبش زنان يا جنبش كارگري، فداي خواسته هاي جنبشی که عام پنداشته می شود، همانند جنبش سبز، شده و به نوعي به حاشيه رانده شوند. به ويژه زماني كه اغلب رسانه ها يا اعتراضات عمومي حول جنبشي كه عام شمرده مي شود متمركز هستند. شاید بر همين اساس است كه در فضاي كنوني با نوعي افول طرح خواسته های جنبش هاي اجتماعي نظیر زنان در رسانه های عمومی مواجه هستيم.
اصولاً عام و خاص کردن یک جنبش یا اجتماعی و سیاسی دانستن آنها ممکن است نوعی حاشیه روی باشد. مسئله مهم اين است كه در مقاطع سیاسی مهم، حركت هاي اجتماعي چگونه مي توانند به مسير خود ادامه دهند و از فضای موجود بهره بگيرند، به جاي آنكه فضاي موجود هدايت آنها را در دست بگيرد.
استفاده از فرصت سیاسی یا حل شدن در گفتمان سیاسی
در ماه های گذشته، می توان گفت مطرح ترین موضوعی که ذهن فعالان اجتماعی و سیاسی را به درستی به خود مشغول كرده، پدیده ای به نام جنبش سبز بوده است. فضایی که از روزهای پیش از انتخابات به وجود آمد و در روزهای پس از آن به اعتراضات وسیع تبدیل شد؛ فضای کنشگری است. فضایی که بسیاری از شهروندان حاضر بودند و هستند تا برای خواسته های خود به خیابان بیایند و هزینه بپردازند. در چنین فضایی، امید به تغییر، افراد معترض را به کنشگرانی هدفمند تبدیل می کند. کنشگرانی که آمده اند تا به فعالیت های جمعی بپردازند و حاضرند كه پای آن بایستند. از همین رو، ذهن فعالان اجتماعی در ماه های گذشته در گير و دار فهم و درک فضای موجود بوده است. اکنون جنبش های اجتماعی هم چون جنبش زنان در پی آن هستند تا رابطه خود را با این جنبش جدید معلوم، و جایگاه خود را در ارتباط با آن مشخص سازند.
در بحث هایی که در ارتباط با جنبش زنان و جنبش سبز مطرح بوده، برخی جنبش سبز را وامدار تجارب گذشته جنبش زنان به ویژه کمپین یک میلیون امضاء دانسته اند. در مقابل، برخی نیز همان طور که گفته شد جنبش زنان را زیر مجموعه جنبش سبز به عنوان یک جنبش دموکراسی خواهی معرفی کرده اند. اما به راستی جنبش زنان چه رابطه ای می تواند با جنبش سبز داشته باشد؟ در گیر و دار همین تشخیص رابطه است که برخی در جنبش زنان معترض اند که چرا جنبش زنان در قبال جنبش سبز سکوت کرده است. برخی نیز به دنبال نقب زدن به جنبش سبز هستند تا از فضای موجود دور نمانده و به اصطلاح در خلاء سخن نگویند. و گاه در این راه، اهداف مقطعی خود را تغییر می دهند.
باید دید این انتقاد که جنبش زنان در فضای کنونی چندان نتوانسته حرکتی در خور داشته باشد از چه منظری مطرح است. آیا به این لحاظ، که جنبش زنان در پی مطالبات جنبش سبز نبوده و هزینه ای برای آن نمی پردازد؟ یا آنکه جنبش زنان دیگر پیگیر مطالبات خود نیست؟
در این رابطه شاید ذکر چند نکته مهم است. ابتدا آنکه جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است حوزه منازعه شان گاه با هم تداخل پیدا کند؛ اما جنبش هایی مستقل از هم هستند. بنابراين، تحت شرايطي این جنبش ها به موازات هم حرکت کنند، بي آنكه در زیر و زبر هم قرار بگيرند. به عبارت دیگر، آنها در طول هم نیستند، بلکه در عرض هم پیش می روند. به طور نمونه، در مقطع کنونی که جنبش سبز بیشترین توجهات را به خود معطوف کرده، نباید تصور کنیم که چون بخشی از خواسته های زنان یا دانشجویان ممکن است در جنبش سبز (به دلیل انباشتگی خواسته های موجود در آن) مطرح باشد یا به نوعی در امتداد آن تبلور یابد، بنابراین جنبش زنان یا جنبش دانشجویی جزئی از این جنبش به حساب می آیند. بلکه، باید بر استقلال این جنبش ها از یکدیگر اصرار ورزیم.
در واقع، این جنبش ها مستقل از هم هستند، اگر چه ممکن است در قسمت هایی از خواسته ها یا انتخاب شیوه های عمل، با هم اشتراکاتی داشته باشند. یا حتا ممکن است بخشی از فعالان این جنبش ها در برخی کنش ها و حرکت ها، به هم بپیوندند. مانند زمانی که جنبش دانشجویی به یاری جنبش زنان در 22 خردادها (روز همبستگی جنبش زنان) و کمپین یک میلیون امضاء آمد یا زمانی که مادران عزادار به یاری زندانیان دربند این روزها شتافتند. چنین حمایت هایی را نباید به معنای ادغام جنبش ها با يكديگر پنداشت، بلکه این به معنای متحد شدن جنبش ها با هم در عین حفظ استقلال عمل و خواسته هایشان از یکدیگر است.
از طرف دیگر، باید گفت که جنبش های اجتماعی، قدرت شان لزوماً در انتقال حوزه منازعه شان به رویارویی با دولت یا ادغام با حركت هاي سياسي، نیست. بلکه، جنبش ها زمانی قدرتمند می شوند که در کشاکش زمان، و در میان افت و خیز مسائل سیاسی یا بزنگاه های سیاسی، بر خواسته های خود اصرار ورزند.
به زعم بسیاری از فعالان اجتماعی، جنبش زنان به عنوان جنبشی قدرتمند در طول سال های گذشته توانسته تاثیرگذاری بسیاری بر فضای کنشگری در میان جنبش های اجتماعی داشته باشد. می توان گفت یکی از دلایلی که جنبش زنان را به جنبشی تاثیرگذار تبدیل کرد، بیان و پیگیری خواسته هایی مشخص و ملموس بود. این ویژگی، یعنی «مطالبه محوری»، توانست بر فضای سیاسی قبل از انتخابات نیز تاثیر بگذارد. به طوری که بسیاری از گروه های سیاسی و دو کاندیدای ریاست جمهوری (موسوی و کروبی) بیانیه های مطالبه محور صادر کردند.
نکته دیگر، شیوه های متکثری بود که فعالان جنبش زنان در پیگیری مطالبات شان اتخاذ کردند. آنها در استفاده از این شیوه ها، بیشتر هدف را مدنظر قرار داشتند و اینکه در چه مقطعی چه شیوه ای می تواند بیشترین تاثیر را در نزدیک شدن به هدف بگذارد. به طور نمونه، آنها زمانی به سیاست خیابانی روی آوردند که چندان خوشایند بسیاری از گروه ها نبود و این شیوه برای جنبشی مانند جنبش زنان رادیکال و انقلابی گری تصور می شد. اما چون به زعم بخشی از فعالان جنبش زنان، اعتراض خیابانی می توانست بر فضای رکود و منجمد سال 84 و 85 تاثیر بگذارد، این شیوه اتخاذ شد. از طرف دیگر آنها زمانی که شیوه برگزاری تجمعات خياباني را مطرح کرده و به کار بردند، سعی در عمومی کردن گفتمان آن نیز داشتند. در واقع، آنها خواسته ای اجتماعی را به خیابان کشاندند و در برابر آن نیز به عمومی کردن بحث آزادی تجمعات به استناد اصل 27 قانون اساسی، پرداختند. با این حال، دفاع از آزادی تجمعات، به هدف اصلی جنبش زنان تبدیل نشد و فعالان این جنبش را از اهداف خود دور نساخت. آنها زمانی که برگزاری تجمع را ناکارآمد یا ناکافی پنداشتند، به شیوه های دیگر روی آوردند؛ از جمله شیوه جمع آوری امضاء که روشی ترکیبی از آموزش همگانی، سیاست خیابانی، و کنش جمعی در برابر قانونگذاران بود. در هر حال، اهداف مشخص، به که مطرح ترین آنها تغییر قوانین تبعیض آمیز بود، برای فعالان جنبش زنان به ویژه فعالان کمپین یک میلیون امضاء، در طول سه سال گذشته پابرجا ماند. به طوری که هر زمان، کنشگران کمپین یک میلیون امضاء به زندان می افتادند، از درد و رنج زن زندانی و تاثیر قواینن نابرابر و تبعیض آمیز بر او سخن می راندند. یعنی حتا محیط زندان و تنبیهی که برای آنان در نظر گرفته می شد، آنها را از بازگویی و پیگیری اهداف شان، دور نمی ساخت. همین استراتژی بود که توانست در طول سال های گذشته نه تنها مطالبات زنان را در زمینه تغییر قوانین تبعیض آمیز عمومی کند، بلکه گفتمان مطالبه محوری را در میان جنبش های اجتماعی متداول سازد.
از این رو، شاید انتقادی که به جنبش های اجتماعی به ویژه جنبش زنان – که در سال های گذشته بیشترین نیرو را صرف عمومی کردن مطالبات خود با شیوه های متفاوت کرده – وارد است، این نیست که فعالان این جنبش در جنبش سبز حرکت هایی سودمند ندارند؛ بلکه نکته مهم و انتقاد اساسی می تواند این باشد که جنبش زنان همانند سال های گذشته، ديگر پیگیر مطالبات مشخص خود نیست. در واقع به نظر می رسد، جنبش زنان به نوعی پراکنده گویی همانند سال های اوليه اصلاحات که نیاز به زمان برای بازیابی خود پس از سال ها سرکوب داشت، بازگشته است.
به این ترتیب، می بینیم که فضای کنشگری موجود، بیش از آن که به فعالان جنبش زنان امید ببخشد و آنان را به سوی جذب کنشگران در چنین فضایی آکنده از شور و هیجان بکشاند، آنها را به نوعی انفعال کشانده به طوری که حتا برای خواسته هایی که از پیش، جامعه را برای پذیرش آن تاحدودی آماده ساخته بودند نیز حرکتی در خور و تاثیرگذار انجام نمی دهند.
بی تاریخ نباشیم
برای بررسی عملکرد جنبش زنان در ماه های گذشته، می توان نگاهی به بیانیه های ماه های اخیر انداخت و گذری کوتاه بر آنها داشت. شروع این ماجرا را شاید بتوان در بیانیه «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» و حرکتی که حول آن شکل گرفت، ردیابی کرد. در این بیانیه از کاندیداهای ریاست جمهوری خواسته شد تا در سیاست ها و برنامه های خود، دو مطالبه اساسی را مورد توجه قرار دهند: 1) پیگیری مجدانه پیوستن ایران به «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان»؛ 2) تلاش در جهت رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان و به ویژه بازنگری و اصلاح اصول 19، 20، 21 و 115 قانون اساسی، به منظور گنجاندن اصل برابری جنسیتی بدون قید و شرط.
در تشريح اين بيانيه می توان گفت که دارای یک نقطه قوت و یک نقطه ضعف عمده بود. نقطه قوت آن طرح مطالبات زنان با بهره گيري از فرصت سیاسی در فضاي انتخابات بود. تا از یک سو بتواند بر کاندیداهای ریاست جمهوری برای طرح مطالبات زنان کنار مطالبات دیگر، تاثیر گذارد و از سوی دیگر بتواند آگاه سازی عمومی را در پی داشته باشد. با این وجود، نقطه ضعفش این بود که مطالبات آن، به تجارب سال های گذشته فعالان جنبش زنان بي توجه بود. منظور من آن نیست که مطالبات نسبت به هم دارای اولویت هستند، بلکه وقتی 5 یا 6 سال به طور مداوم روی خواسته هایی مشخص تمرکز صورت می گیرد شاید نابخردانه به نظر آید که در نزدیکی فرصتی ناب، مطالبه ای که به ویژه در تاریخ گذشته امتحان خود را پس داده است، به یک باره، برای بار دیگر مطرح شود. به نظر می رسد زنان طیف اصلاح طلب که در این حرکت حضور داشتند فراموش کرده بودند که چگونه در مجلس ششم زمانی که بیشترین وقت خود را صرف پیوستن به کنوانسیون كردند، سرانجام تصمیم گرفتند که به دنبال تغییر قوانین باشند، يعني ایرادات قانونی را که به گفته خودشان شامل 70 درصد قوانین ایران بود، بر طرف سازند. یا فعالانی که از طیف مستقل تر جنبش زنان بودند فراموش کردند که در سال 85 زمانی که تجمعی در رابطه با تغییر قوانین در سالروز همبستگی جنبش زنان برگزار کردند به این نتیجه رسیدند که مطالباتی ملموس تر به جای تغییر قانون اساسی مطرح کنند. تا این مطالبات، نه آنقدر بزرگ به نظر بيايد که کاندیداها فقط به نشانه آری سر تکان داده و در فردای روی کار آمدنشان بگویند ریسک بالایی دارد، و نه اينكه برای مردم ناشناخته و ناملموس باشد.
براستي، 5 یا 6 سال مداوم بر خواسته هایی مشخص پافشاری کردن و در نهایت حرکتی جدید را بدون اشاره ای به خواسته های پیشین آغاز كردن، چقدر مي تواند به نفع جنبش زنان و عمومی کردن مطالبات آن باشد؟ البته نباید از نظر دور داشت که ضعف عمده از فعالان کمپین هایی مانند کمپین یک میلیون امضاء نیز بود که با تمام تلاشی که در این سال ها داشتند نتوانستند در چنین حرکتی موثر باشند و در فضای باز به وجود آمده پیش از انتخابات موثرتر خواست های شان را بیان کنند. شاید بتوان گفت یکی از دلایل چنین اتفاقی این بود که کمپین یک میلیون امضاء در طول دو سال گذشته، بیش از اندازه به درون خود توجه داشته و نتوانسته ارتباط موثر با گروه های دیگر و حتا فضاهای جدید برقرار کند.
در نقد چنین حرکت هایی باید گفت، در هنگامه ایجاد حرکت های جدید باید به تاثیر گذاری آن نیز توجه کنیم و با توجه به تاریخ مبارزاتی زنان پیش برویم. این گونه از مسیری به مسیر دیگر پرتاب شدن، از عمق جنبش زنان می کاهد و در نهایت به پراکندگی هر چه بیشتر آن می انجامد. اگر به تاریخ جنبش زنان ایران نگاه کنیم، می بینیم که در مواقعی توانسته موفق عمل کند که پیگیری مستمر بر خواسته های مشخص داشته است. مانند زمانی که بر آموزش متمرکز بوده یا بر حق رای زنان و در نهایت به نتیجه نیز رسیده است. نه آن که فعالان جنبش زنان هر بار بر خواسته های جدیدی تاکید کنند و از شاخه ای به شاخه دیگر بپرند.
بعد از انتخابات، پس از آنکه جنبش زنان توانست تا حدودی از کُمای حوادث پس از انتخابات بیرون بیاید، مجدداً بخش هاي مختلف جنبش زنان تلاش كردند تا مواضع خود را در قالب بيانيه هايي مشخص سازند. این بیانیه ها برای تاثیرگذاری و بهره گیری از فضای اعتراضی به وجود آمده پس از انتخابات منتشر شدند؛ تا خاطر نشان كنند که نباید تنها به شرح دلاوری ها و فداكاري هاي زنان در میدان مبارزاتی «رای من کجاست» بسنده شود، بلکه به خواسته های آنان در پس شعارها نیز توجه شود. در واقع، دو نکته دارای اهمیت بود: نخست آن که در فضای به وجود آمده، طرح مطالبات زنان همانند سال 57 به فراموشی سپرده نشود؛ دوم آنکه، جنبش زنان در خلاء حرکت نکرده و بتواند در پیوستگی با فضای موجود، مطالبات خود را مطرح كند. با اين وجود، با بررسی بیانیه های پس از انتخابات شاید بتوان گفت که فعالان جنبش زنان در صدور این بیانیه ها، به ویژه در طرح مطالبات و شیوه اتخاذ شده، به مراتب ناشیانه تر از گذشته عمل کردند. گویی جنبش زنان بیش از آنکه به دنبال پیگیری مطالباتِ تاثیرگذار بر فضای موجود باشد و بتواند گفتمان خود را عمومی کند، به دنبال زنده نگهداشتن یادمانی از جنبش زنان بود.
از جمله بیانیه های پس از انتخابات، می توان به بیانیه «پنج ماده ای زنان برای برون رفت از "بحران"» اشاره کرد. در این بیانیه، راه حل های 5 ماده ای بیانیه های موسوی و کروبی برای برون رفت از «بحران» مورد انتقاد قرار گرفت و اشاره شد که خواسته ها و حضور زنان در هیچ یک از این بیانیه ها ملاحظه نشده است. همچنین تاکید شد که «از فردای انتخابات به این سو، یعنی از زمانی که مساله جذب آرا منتفی شده بود، به خواسته های زنان توجهی نشده است»؛ در نتيجه، برای جبران نقص بیانات موسوی و کروبی، و به سیاق بیانیه های 5 ماده ای آنان، پنج راه حل برای مسائل زنان پیشنهاد شد، که عبارت بودند از: 1- لغو کلیه قوانین تبعیض آمیز و ضد زن موجود از جمله: قوانین مربوط به ازدواج، طلاق، چند همسری، حضانت، ارث، شهادت و...؛ 2- به رسمیت شناخته شدن حق زن بر بدن و ذهن خویش؛ شامل لغو حجاب اجباری و برقراری آزادی پوشش، آزادی انتخاب همسر و آزادی انتخاب گرایش جنسی؛ 3- رفع خشونت علیه زنان در کلیه عرصه های خصوصی و اجتماعی و جرم شناختن آزار جنسی دختران، قتل و خشونت "ناموسی"؛ 4- جدایی دین از دولت؛ و 5- محاکمه کلیه دست اندرکاران، عاملان و آمران جنایات سه دهه گذشته.
در بیانیه پیش از انتخابات با وجود نقطه ضعفی که مطرح شد اما باید اذعان داشت که ائتلاف به وجود آمده حول آن، هم توانست طیف وسیعی را همراه خود سازد و هم آنکه مطالبات مندرج در آن مرتبط با مسائل زنان بود. اما بیانیه 5 ماده ای که در خارج از ایران صادر شد، به نظر می رسد که بسیار عجولانه، بدون مشاركت طیف های مختلف جنبش زنان، بي توجه به تاریخ فعالیت های جنبش زنان، و بدون رسیدن به اجماعی «قابل قبول» میان فعالان جنبش زنان ایران، مطرح شد. از ميان مواد پنجگانه این بیانیه، ماده هاي 4 و 5 اصولاً خواسته هایی زنانه نبودند، و ماده 2 نیز موضوعي بود که كنشگران جنبش زنان در داخل ایران – چه در سطح مردمی و چه در سطح سیاسیون و حتا روشنفکری – در رابطه با آن فعالیت خاصی انجام نداده و دست به آگاه سازی نزده اند. به نظر می رسد قصد نویسندگان بيشتر این بوده که بیانیه ای در قد و قامت بیانیه های موسوی و کروبی صادر كنند تا بتواند بر فضای کنونی تاثیر گذاشته و گفتمانی زنانه را در کنار گفتمان غالب جاری سازند. اما چگونه ممکن است جمعی از زنان در خارج از کشور بدون هم فکری و مشورت با زنانی از داخل، بیانیه ای صادر کرده و آن را بیانیه 5 ماده ای «زنان» برای برون رفت از «بحران» بنامند و انتظار داشته باشند تا این بیانیه بتواند چنان تاثیری داشته باشد؟ چطور انتظار داریم تا افرادی که رهبران جنبش سبز خوانده می شوند، از خواسته هایی حمایت کنند که نتوانسته ایم برای آن خواسته ها طیف وسیعی از فعالان زنان را همراه کنیم و به اجماع حداقلی برسیم؛ اجماعی که زنانی از داخل حاضر باشند پای آن بایستند و هزینه بیان و عمومی کردن این خواسته ها را بپردازند؟
بیانیه دیگری که در همین زمينه منتشر شد، با عنوان «نامه جمعی از فعالان جنبش زنان به موسوی و کروبی» در رسانه هاي جنبش سبز انعكاس يافت. در این بیانیه که بدون نام حقيقي و با امضای جمعی از فعالان جنبش زنان منتشر شد، از موسوی و کروبی خواسته شده تا از مطالبات زنان ایرانی غافل نمانند. در این نامه بیان شده است که پیش از انتخابات، وعده هایی به زنان ایرانی درباره حقوق مسلم آنها داده شد، اما بعد از انتخابات و رویدادهای پس از آن، این وعده ها در بیانیه های موسوی و کروبی به فراموشی سپرده شد. سپس، بیانیه به نقش برجسته زنان ایران در جنبش سبز اشاره کرده و خاطر نشان می کند که زنان ایرانی با تجربه هایی که از نادیده انگاشته شدن مطالبات زنان در انقلاب مشروطه و انقلاب 57 داشتند اجازه نخواهند داد مطالبات و هویت آنها در پس مطالبات دیگر به فراموشی سپرده شود.
در این بیانیه به درستي اشاره شده كه در بزنگاه های سیاسی ممكن است خواسته های زنان، با اين استدلال كه مسائل سياسي مهمتر است، نادیده انگاشته شوند. در واقع، این بیانیه بر اهمیت طرح خواسته های زنان در مقطع سیاسی کنونی پافشاری می کند و نشان می دهد که طرح این خواسته ها بر اعتبار جنبش سبز نیز می افزاید. اما درست در جایی که باید خواسته های مشخصی را بیان کند تا آقایان موسوی و کروبی از این پس به آن توجه بیشتری نشان دهند؛ با کلی گویی در عبارت «طرح لغو تبعیض های جنسیتی» در واقع خواسته ای را مشخص نمی کند. پس از این همه سال مبارزه، گویی بر سر همان پله اول ایستاده ایم و باید در قالب یک جمله کلی، انتظار داشته باشیم که گوش شنوايي بیابیم. به طوري كه، اگر این بیانیه نام موسوی و کروبی را بر خود نداشت، بعید می دانم شانسی برای مطرح شدن در رسانه های جنبش سبز می یافت.
از طرف دیگر، نقصی که در بیانیه قبلی وجود داشت، یعنی به اجماع نرسیدن و همراه نکردن گروهی از فعالان جنبش زنان و عدم اتخاذ شیوه ای دموکرات، در این بیانیه به انتهای خود رسیده است. قطعاً هر جمعي حق دارد بیانیه ای منتشر کند و نظر خود را مطرح سازد، بي آنكه نظر ديگران را جويا شود. اما آیا پسنديده است چنین بیانیه ای را که توسط چند نفر و بدون نام نوشته شده به نام «بخشی از جنبش زنان» معرفي كرد و این جنبش را در این حد كوچك نشان داد. از طرف دیگر، بیانیه ای که حتا یک نفر حاضر نشده زیر آن را با نام خود امضاء کند، چگونه می خواهد بر رهبران یا سخنگویان جنبشی تاثیر گذارد که کنشگران آن، به خیابان می آیند و برای مطالبه ای به نام «رای من کجاست» جان شان را از دست می دهند. چطور انتظار داریم که آنها از مطالبات ما حمایت کنند، وقتی خودمان حاضر نیستیم برای مطالبه ای که مطرح می کنیم وقت بگذاریم، آن را با دیگران به مشورت بگذاریم، یا برای آن هزینه ای بپردازیم. به یاد دارم که چگونه در آموزش جمع اوری امضاء به صورت چهره به چهره در کمپین یک میلیون امضاء تاکید می شد که آنچه با ایمان و شور از ته دل ما بر می آید می تواند بر مخاطبمان تاثیر بگذارد و اگر خودمان ایمان به کاری که می کنیم نداشته باشیم، نباید امیدوار باشیم که مخاطب ما تاثیر پذیرد. بنابراین، در اینجا نیز باید گفت که چطور با این شیوه بیان مطالباتمان انتظار حمایت و همدلی داریم، وقتی خودمان به کاری که میکنیم آنقدر ایمان نداریم؟ در واقع، ضعفی که در صدور بیانیه های اخیر وجود داشت، نتیجه ناهماهنگی درونی جنبش زنان بود. تا زمانی که این ناهماهنگی وجود دارد، شاید نباید خیلی خوشبین باشیم که صدایمان خوب یا درست شنیده شود. جنبش زنان با پشتوانه و در امتداد حرکت های پیشین خود از جمله کمپین یک میلیون امضاء که به زعم بسیاری برخی ویژگی های جنبش سبز وامدار آن است، می تواند با قدرت بسیار در صحنه حاضر شود و با قدرت بسیار، خواسته های مشخصی را بیان کند؛ به جای آنکه پراکنده گو باشد و پی در پی از این شاخه به آن شاخه بپرد.
اگر همدلی مان بيش از اين باشد، نیاز نداریم تا دیگران را مجاب کنیم که مطالبات ما را فرياد بزنند، بلکه صدای رسایمان به گوش آنها خواهد رسید. به زعم من، نادیده انگاشتن خواسته های زنان نه از ضعف جنبش سبز بلکه از عملکردِ ضعیف جنبش زنان در ماه های اخیر بوده است. شاید سکوت سبز در روز زن نیز از پیامدهای عملکرد پراکنده، بدون پشتوانه تاریخی، بدون فکر و بدون همراهی فعالان جنبش زنان با یکدیگر باشد.
در پایان باید گفت، جنبش های اجتماعی اگر چه باید با هم تعامل داشته و به یاری هم بشتبانند و در فصل مشترک های شان همراه هم باشند، اما باید استقلال شان را از هم نیز حفظ کنند. به یک معنا، جنبش زنان در صورتی می تواند به یاری جنبش سبز یا جنبش های دیگر بیاید که استقلال خود را حفظ کرده و در درون خود قوی عمل کند. اگر این چنین نباشد، نه تنها نمی تواند تجربه های خود را به جنبش سبز منتقل کرده و همیاری موثری داشته باشد بلکه خواسته های آن نیز درون این جنبش حل خواهد شد.
منبع: تغییر برای برابری
تهرانی های قدیمی به مراسم و آداب سنن گذشته، خاصه عید نوروز و برگزاری تمام آیین ها و حواشی آن علاقه و دلبستگی فراوانی داشتند. تهران در اسفند ماه به علت قابلیت ایجاد شغل های متفاوت، حالت شادی آفرین و شادی بخش و رنگارنگ به خود می گرفت تا پایتخت نشین ها احساس کسالت نکنند. یکی از آن شغل های ابداعی سالی یک روز یا سالی یک ماه، ظهور و حضور حاجی فیروزها و غول های بیابانی در سطح شهر و معابر عمومی بود که من خود شاهد هردو این شادی آفرینان بودم.
ریشه تاریخی حاجی فیروز، منسوب است به گروه یا کسانی از دوران ارباب رعیتی و خوانین بزرگ و حرمسرا داری پادشاهان و درباریان که تا زمان سلطنت احمد شاه و انقراض سلسله قاجار ادامه داشت و علت آن این بود که پادشاهان قاجاردر رقابت با پادشاهان ترکیه عثمانی، حداقل چهل و گاهی تا چهارصد زن عقدی و صیغه داشتند و نگهداری آن جمع قابل ملاحظه کاری بسیارمشکل و اداره امور داخلی و خارجی آن گاهی از عهده زنان حرمسرا بر نمی آمد. در نتیجه ناچار بودند از مردان غیرایرانی برزنگی و خصی شده استفاده کنند.
طبق توافقی نانوشته، این سیاهان را، اغلب با اصل و نسب زنگباری(زنگبار جزیره ای دراقیانوس هند، نزدیک ساحل نیاگارا که در 1964 با تانزانیا به استقلال رسید) به صورت برده یا غلام و زرخرید به ایران می آوردند و خصی می کردند و چون آنان قدرت نزدیکی به زنان حرمسرا را از دست می دادند و زنان نیز غالبا از ایشان بی بهره می شدند، در دربار شاهان و دیگر مراکز قدرت مثل روسای قبایل و خوانین بزرگ و منازل مسکونی وزرا و وکلا، شغل های حواشی حرمسرا به آنان می دادند.
بعضی از سیاهان چهل سال به بالا به بیرون دربار راه می یافتند و سرمایه ای فراهم می آوردند برای روزگار پیری و کهولت، ولی اغلب دست به دهان باقی می ماندند، و بی مویی صورتشان مزیدی می شد تا دست آویز و مضمونی شوند برای بچه های شیطان پایتخت نشین و احیانا شهرهایی در جنوب یا شرق کشور و ...
هروقت خانی، اربابی ،وکیلی و وزیری می مرد یا شا هی فرار می کرد یا کشته وعوض می شد،یکی چند غلا م خصی شده هم به تصادف یا با خواهش وتمنا آزادمی شد وآن خصی شده آزاد شده،یا رانده شده، اگر شغل وحرفه ای نمی داشت و پول وسرمایه ای جمع نکرده بود،ویلان وسرگردان در کوچه پس کوچه های فقیر شهر ساکن می شد وبه ناچاربه خاطر بی مویی صورت وسیاهی چهره ونداشتن بعضی صفات مردانه ناچاربا نوعی خفت و تحقیر بین عوام امرار معاش می کرد تا مگر به پول وسرمایه ای برسد.
برخی از انان نیزکه در حرمسرا دایره و تنبکی می زدند در مسیر لوطی هاودنبک زنان قرار می گرفتند وآموزش می دیدندو به جرگه مطرب ها وگروه های روحوضی در می آمدند. که اگر استعدادی بروز می دادند وبارقص وآواز خود براعتبار گروه رقصندگان و نمایشگران و در مجموع مطربان می افزودند،و قلوب پولدارها وصاحبان مجالس را تسخیر می کردند و کماکان در گروه مطرب ها یاهمان بنگاه های شادمانی باقی می ماندند والا از فرط تنهایی وبی کاری و بی کسی در گوشه وکنار تهران در کپرها وبیغوله ها از فرط اعتیاد یاگرسنگی می مردند.
حضور رضا شاه در عرصه سیاست و کوچک شدن و تغییر شکل محتوای دربار، همزمان شد با ازبین رفتن تدریجی تک تک سیاهان درباری ولی خاطره آنان در اذهان مردم باقی ماند. حتی گروهی از فرط فقر یا تفنن، سرنوشت محتوم آن بردگان زرخرید خصی شده را حرفه و پیشه خود ساختند و با سیاه کردن چهره و پوشیدن لباس سرخ و برگرداندن زبان، با نام حاجی فیروز، شغلی موقتی بوجود آوردند که به هرحال در شادی و شعف سیری ناپذیر مردم تهران موثر بود.
تهرانی ها لباس سرخ را به خاطر نشاط بخشی به تن آنان اندازه زده و قواره کردند. نام فیروز را هم به خاطر شگون رنگ سرخی روی آنان گذاشتند. شاید هم به مصداق به کچل می گویند زلفعلی، به آن نگون بختان سیاه زنگباری، می گفتند فیروزحال آنکه فیروز یا پیروز نام سه تن از شاهنشاهان ساسانی است. فیروز هم نوعی سنگ قیمتی است به رنگ سبز یا آبی که در
جواهر سازی به کار می رود.
سیاهان خصی شده، در دربار، اسامی مستعاری مانند مبارک، سعادت، شربت، زمرد، الماس و یاقوت و امثال آن داشتند که هنوز هم در نمایش های سیاه بازی، گاه این اسامی به کار می رود. یکی از اسامی مهم فیروز و حاجی فیروز بود. نام حاجی نیز از همراهی آنان با ارباب یا شاه و وزیر یا خان، در سفر حج نصیب آنان می شد گو که اغلب امکان زیارت نمی یافتند، اما مردم با نظر مساعد آنان را کماکان حاجی می نامیدند تا جنبه طنز انتقادی آنان پررنگ تر شود.
حاجی فیروزهای بدلی یا تقلبی که از اواسط دوره رضا شاه سروکله شان پیدا شد، از سیزده اسفند تا سیزده فروردین(نوروز) اغلب به صورت انفرادی و گاهی هم دو نفری، دایره زنگی و تنبک زنان و رقصان دوره می افتادند و پولی عیدانه می گرفتند. آنان نوعی رقص و آواز با خود آوردند که به سبک سیاه بازی مشهور شد. آنان به تماشاخانه ها راه یافتند و در تکمیل کار و حرفه خویش اندام خود را با هرکلمه شعر و ضربۀ دنبک، مثل نسیمی پر جنبش و موج وار به پیچ خم و پس و پیش و دولا و راست و کج و معوج می کردند و می خواندند:
حاجی فیروزه،
سالی یه روزه،
همه می دونن،
منم می دونم،
عید نوروزه.
ارباب خودم سلام علیکم،
ارباب خودم سرتو بالا کن،
ارباب خودم چشماتو واکن،
ارباب خودم لطفی به ما کن،
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمی خندی؟
بشکن بشکنه، بشکن،
من نمی شکنم، بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره،
این سیاه بیچاره چقدر حوصله داره.
حاجی فیروزها، تماشاگران خیابانی یا تماشاگران تماشاخانه ها و تاترها را مسرورو شادمان می ساختند تا جایی که طی چهل پنجاه سال گذشته بازیگرانی مثل مهدی مصری و سعدی افشار از میاه ده ها سیاه باز هنرمند مثل مرتضی عقیلی و دیگران ...شهرت و محبوبیت فراوانی یافتند.
اکنون نسل آن حاجی فیروزهای هنرمند و متعهد به خواندن و رقصیدن، تکه پرانی و متلک گویی به بزرگان رو به انقراض رفته است. نسل جدید خیابانی آنان که از اواخر دوره رضا شاه مشغول کار شدند و هنوز هم هستند، هرروز مفلوک تر و مافنگی تر و بی مزه تر می شوند تا جایی که در عصر جمهوری اسلامی، دختر بچه های هفت هشت ساله پشت چراغ های قرمز چهار راه های شلوغ با لچک یا روسری زیر گلو سنجاق شده، نقش سیاهان قدیم را بازی می کنند بی آنکه جرات یابند همراه با خواندن شعر یا حتی گفتن «حاجی فیروزم، سالی یه روزم و ..» اقدام به رقصیدن کنند. به هرحال این تغییرات اغلب در تهران اتفاق
می افتاد. پایتختی که برای تفریح ساکنانش اجازه می دهد غول های بیابانی هم به معابر بیایند و بزرگترها را بخنداند و بچه ها را بترسانند.
غول بیابانی در فرهنگ عوام غولی است که گمان می رود در بیابان زندگی می کند و مترداف غول بی شاخ و دم است.
غول های بیابانی در تهران هم نمایشگرانی بودند مثل حاجی فیروزها که برای سرگرمی پایتخت نشین ها از سیزده اسفند تا سیزده فروردین ظاهر می شدند. خودآرایی و آرایش های آنان بر خلاف حاجی فیروزها بسیار زمخت و خشن و مهیب بود. آنچه من در دوره نوجوانی در خیابان ناصرخسرو و حوالی مولوی و پامنار می دیدم، دو مرد با موهای ژولیده و ریش بلند با نیم تنه ای از پوست ببر یا پلنگ یا گوسفند و دامنی کوتاه و ساق و ران هایی سیاه و پشمالو با عصایی بلند وپاپوش هایی از پارچه های ضخیم وصله پینه ای بود که به قهوه خانه ها می رفتند یا با هماهنگی معرکه گیرها و پرده خوان ها، ناگهان از پشت سر مردم نعره ای گوش خراش می کشیدند و سپس گویی که از نظر فرم نمایش به مقابله حاجی فیروزها برخاسته اند با صدای نقالان و ورزشکاران باستانی می گفتند:
ما غول بیابانیم،
سرگشته و حیرانیم،
گاهی به تهرون، گاهی به شمرانیم،
ما نه دد و دیویم، نه غول بیابانیم،
ما سیرت زشت شما بر شما می نمایانیم،
ما روح شما زشتان،
از جمله شما نالان،
این گونه پریشانیم.
از ما چه بگریزید،
از خویشتن بپرهیزید.
تا خوی شما زشت است،
ما نیز ز زشتانیم،
هو حق مددی هی هی،
غولان بزرگ اینجا،(اشاره به بازار و مغازه ها و ساختمان های بزرگ)
ما کوچک غولانیم.
ما غول بیابانیم،
ما سرگشته و حیرانیم.
آنچه می توان بر آن تاکید ورزید، لحن شوخ و شنگ، اما گله آمیز و انتقادی و اعتراضی حاجی فیروزها و غول های بیابانی است که با محتوای اشعار هماهنگی دارد. هر دو هشداردهنده و نصیحت گو است. حاجی فیروز می گوید ای ارباب سرت را بالا کن، چشماتو واکن و مرا نگاه کن. من یک آدمی هستم پرحوصله که همه از من توقع کار و خدمت فراوان دارند و کسی به درون من نگاه نمی کند تا خواسته های مرا از زندگی ببیند و ظلمی که به من رفته مشاهده کند. آیا درون من سفید و چهره ام سیاه است؟
همین مضمون را بلکه واضح ترغول بیابانی تکرار می کند. او می گوید ما سیرت زشت شما را بر شما می نمایانیم. بر شمایی که در کنار غولان بزرگ پایتخت نشین زندگی می کنید. تهران بزرگ ساختمان های غول آسا، غول پیکر دارد و در آن غولانی با ظاهری فریبنده
نشسته اند و عروسکان دست آموز خود را به حرکت در می آورند.
جای تاسف است که در اکثر این پوسترها، فمینیسم با تبدیل زن به مرد یکی انگاشته شده است. تاسف از آن جهت است که این پوسترها توسط سازمان های دولتی زنان که برخی وابسته به وزارت علوم است منتشر شده، درحالی که مضامین آن گویای آن است که متولیان آن از فمینیسم کاملا بی اطلاع هستند ومانند افرادی که اولین بار نام فمینیسم را می شنوند به قضاوت نشسته اند. ما امیدواریم روزی کتاب ها و آثار بسیاری که در این زمینه در ایران منتشر شده است به دست متولیان این سازمان ها برسد تا حداقل با تورق آن ها، بتوانند برای تبلیغ دیدگاه های خود آگاهانه تر و با واقع بینی بیشتری برخورد کنند.
نمونه هایی از پوسترها که علیه فمینیسم و مدافعان حقوق برابر با مقواهای گرانقیمت و چاپ بسیار مرغوب منتشر شده را به نقل از مدرسه فمینیستی در زیر می توانید مشاهده کنید:
نوروز، پیام آور روز نو و زندگی دوباره و سبزینگی و آزادگی طبیعت در رویش و زایش دوباره است. بی هیچ کسب مجوز و ترس از داروغه و عسس. گیاه سبز میشود و سنگ نیز با همه ایستادگی و غرورش دل میسپارد به رویش سبزه و خزه بر تن و جانش.
نوروز امسال بسیارانی از هم میهنان ما، اندوه و غم از دلهایشان رخت بر نمیبندد. انبوه بیشماری از مردم بزرگ کشورمان در سلطه اقلیتی عقب مانده و آلوده به تحجر، به یوغ کشیده شدهاند. حکومتگران و نوکیسهگان مذهبی- نظامی در جمهوری اسلامی ایران، در برابر حرکت مدنی، آزادیخواهی و آزاد اندیشی و پیشرفت مردم ما ایستادهاند. با به خون و به بند کشیدن زنان و مردان کشورمان به ویژه جوانان ما، در مقابل مطالبات به حق سیاسی – اقتصادی - اجتماعی مردم ایران، سرسختی و لجاجت به خرج میدهند.
امسال در کنار سفرههای سبز هفت سین نوروزی؛ جای خالی خواهران و برادران ما، پدران و مادرانمان، دختران و پسران جوان و سرسبزمان، سبز سبز است. آزاداندیشانی که برای رویش آزادی و آزادگی از خانه و کاشانه، گام به خیابانها گذاشتهاند که توسط جزماندیشان مذهبی حکومت جمهوری اسلامی یا سینههایشان آماج گلوله قرار گرفت و یا سر از زندانهای مخوف جمهوری اسلامی در آوردند که تعدادی جان شیرین خود را در این مبارزه نابرابر در زیر وحشیانهترین شکنجهها و اعدام و ترور و تجاوز، از دست دادهاند.
ما دلهایمان در خیابانهای کشورمان جا ماندهاست. عزیزترین و شریفترین فرزندان کشورمان را حاکمان جمهوری اسلامی از ما گرفته و یا در پشت درهای سرد و آهنین زندانهای ایران گرفتار کردهاند. سهم ما از سفره سبز هفت سین نوروزی امسال، جای خالی عزیزان و آزادهگان ماست که به رویش سبز آزادی کمک رساندهاند.
امسال، سفره هفت سین بزرگی به قامت ایران میگسترانیم تا بر روی آن همه سهمهای مطالباتی را که معوق ماندهاند، بچینیم. سهم آزادی ما، سهم برابر حقوقی زنان ما، سهم کارگران و کارمندان ما، سهم رعایت حقوق بشری ما، سهم . . .
امسال ساز و چغانه را کوک میکنیم تا رامشگران آزادی دربندان آزادیخواه و رهایی کشورمان باشیم. رویش سبزه و شکوفه اجتناب ناپذیر است. گلاب به دست گیریم تا نام و یاد هر جانباختهی راه آزادی را با آن معطر کنیم و با گذاشتن هر گل، بر نام شریفشان نشان گذاریم.
دختران و پسرانمان را به جرم داشتن نماد سبز به قصد کشت زدهاید، بر فرق مادرانمان که نوار سبز بر مچ بسته بودند، کوبیدید. زنانمان را که به کمک پسرانشان، دخترانشان رفتهبودند تا عزیزانشان را از زیر یورش وحشیانه شما برهانند، یا در کنج دیوار به زیر ضرب و شتم گرفتید یا با خودرو از رویشان عبور کردید. به جنگ رنگ سبز پرچم ایران رفتهاید، تا کنون با فتواهایتان، گرفتن جان فرزندان کشورمان را جایز شمردید و به تازگی با فتوایتان جشن چهارشنبه سوری را نیز مذموم کردید. به راستی اینک با فصل سبز و رویش گیاه و درخت، با بهار سبز و خرم چه میکنید؟!
باز کن پنجره را
تا با دهان هزار گل
نسیم را به سلام برخیزیم
با او از بلند قصیدهی فراق بگوییم.
سبز که می شویم
کلام مان بوی بهار می گیرد
و دوباره
شکوفه میدهیم.
«هـ. الف»
که دستهای ترک خورده را
میان موی نقرهایام بدوانی
و زیر لب بسرایی:
«چه برف سنگینی»!
کدام عید
دوباره در کنار تو خواهم بود
کنار برق سکهی شادی
کناره جامهی نو، آرزوی نو، ترانهی نو
که جای خواهران و برادران گم شدهام
هزار شمع بیفروزیم
و ماهیان کوچک دلتنگ را
به آب رودهای زلال بسپاریم
و شادمانه بخوانیم
و عاشقانه بخوانیم
و عاشقانه برقصیم . . .
کدام عید
دوباره در کنار تو خواهم بود؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر